# "فکر می‌کردم خدا برای آدم‌های ضعیفه" - یک آتئیست کانادایی به اسلام گروید

- Language: fa
- Published: 2026-08-26
- Canonical: https://blog.towardseternity.com/fa/blog/canadian-atheist-converts-to-islam-i-thought-god-was-for-weak-people
- Source video: https://www.youtube.com/watch?v=ygafmuwyokk
- Channel: Towards Eternity

This is the cleaned transcript of the source video. The speech is unaltered.

---

‫من در غرب کانادا، توی کوهستان بزرگ شدم. ‫خونواده ‌مون هیچ دین و مذهبی نداشتن. از نظرشون خدا مال آدمای ضعیفی بود که یه عصا نیاز داشتن تا زندگیشونو بگذرونن. ‫می‌دونین، شوهرخواهرم خودکشی کرد. ‫خواهرمم به خاطر اُوردوز با فِنتانیل از دست دادم. ‫یه شب خاص رو یادمه، دوستم اومد پیشم، سر تا پا غرق خون بود. همه‌جاش چاقو خورده و زخمی بود. ‫اون موقع بود که با خودم گفتم: «قراره آخر و عاقبتم چی بشه؟» ‫بعدش اذان گفتن، جدی می‌گم ‫اشکام همین‌جوری سرازیر شدن. ‫اصلاً نمی‌فهمیدم معنیش چیه، ولی مستقیما به دلم نشست. ‫یه گروه از برادرا بودن که از تموم دنیا جمع شده بودن، و همه با هم، به نماز ایستادن. ‫وقتی این اتحاد رو دیدم، که مبتنی بر رنگ پوست نبود، واقعاً شیفته ش شدم.

‫بار اولی که قدم توی اون ساختمون گذاشتم، دیدمش. ‫اون اولین مسلمونی بود که توی عمرم می دیدمش. ‫دیدار با اون، همه‌ی ذهنیتم رو زیر و رو کرد. میدونی، ما می‌گیم خدا از راه‌های اسرار آمیزی وارد عمل میشه؛ ‫این یکی از همون موارد بود ‫یه روزی اون خانم برام نامه نوشت و گفت: «باعث افتخارمه ‫اگه با دخترم ازدواج کنی.» سلام علیکم برادر «ویل صالح»، ‫خیلی ممنون که دعوت ما رو قبول کردین. ‫ خیلی خوشحالیم که در «بسوی جاودانگی» همرامون هستین. ‫اول می‌خوام ازتون بپرسم که: «ویل صالح کیه؟» ‫می‌تونین یه خلاصه ای از زندگیتون برامون بگین؟ ‫وعلیکم‌السلام، الحمدلله، ‫ممنونم که دعوتم کردین. ‫خیلی منتظر این گفتگو بودم. خب خلاصه‌ میگم من توی غرب کانادا، توی کوهستان بزرگ شدم ‫و ما توی خونواده مون هیچ دین و مذهبی نداشتیم.

‫در واقع خونواده‌مون یجورائی بیشتر «آتئیست» بودن؛ به خدا اعتقادی نداشتیم و اونا خدا رو برای آدمای ضعیفی می‌دونستن که یه عصا می‌خوان تا زندگیشون رو بگذرونن. ‫وقتی بزرگ می‌شدم، نگاه منم به دین همینجوری بود. ‫وقتی کوچیک بودم، تنها کاری که بعضی وقتا می‌شد انجامش داد این بود که ‫توی محله‌مون یه تالار «پادشاهی» متعلق به «شاهدان یَهُوَه» بود که یکی از فرقه‌های مسیحیته ‫و همه یه‌جورایی می‌رفتن اونجا میدونین ‫بابام، از اون موتور‌سوارای قدیمیه ریش بلند و خالکوبی داره. ‫خب میدونین، وقتی مردم رو ملاقات میکنی ‫اونا رو میشناسی ‫بالاخره هرازگاهی می‌رفتیم اونجا و برای من بعنوان یه بچه، این بیشتر یه فرصت بود که ‫کت‌شلوار بپوشم و کراوات بزنم ‫ولی همین و بس.

‫تنها اوقاتی بود که کلیسا میرفتیم، ‫اونم نه چون به عنوان یه خونواده ‫در جستجوی خدا بودیم بلکه به این خاطر که کار دیگه‌ای نداشتیم که بکنیم ‫من هیچ‌وقت اسم اسلام به گوشم نخورده بود. ‫اصلاً تا دبیرستان نمی‌دونستم مسلمون یعنی چی. اولین باری که کلمه «مسلمون» رو شنیدم، توی حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر بود. ‫کل سالای دبیرستان‌مون ‫همزمان بود با «جنگ علیه ترور» ‫توی خاورمیانه، ‫و راستش این شد یه نوع شست‌وشوی فکری ‫درباره ذهنیتم نسبت به اسلام. ‫وقتی توی اون فضا بزرگ بشی، با کلی ‫تعصب و ‫نژادپرستی و این قبیل چیزا سر و کله بزنی یه کم سخته دیدگاهت رو تغییر بدی. میدونین بعد از اون، مسیر طولانیِ ای برای کشف و ‫سفر به دور دنیا داشتم تا به درک ایمان برسم. در واقع اوایل دهه‌ی بیست زندگیم ‫اسلام رو کشف کردم.

‫اوایل سالهای دبیرستانم، حدودای ۲۰۰۳، ‫بود که مواد مخدر سنگین به شهرمون رسید ‫و شهر رو نابود کرد. ‫توی زندگیم ‫آدمای زیادی رو دیدم که به‌خاطر مواد مردن، ‫چاقو خوردن و کشته شدن، زندان رفتن ‫و اینجور داستانا ‫این چیزا واقعاً مخرّبن. ‫۱۷ سالم که بود رفتم وَنکووِر کار کنم. یه جمعه‌شب رفتم سمت شرق ونکوور و ‫شوکه شدم؛ ‫فکر کنم اون‌جا پایتخت هروئین دنیاست ‫یه تیکه‌ی خیلی کوچیک اطراف ‫«هِیستینگز» و «مِین» توی ونکوور بود. ‫میدونین، خیلی از دوستام با اُوردوز مُردن یا ‫زندگیشون از هم پاشیده شد. ‫یکی از دوستای بچگیم، می دونین... ‫دو سال بعد از اینکه اثاث‌کشی ‫کردم خبرش بهم رسید ‫که رفته بوده حموم، ولی نشئه بوده و ‫توی وان غرق شده. ‫اون تازه بچه‌دار شده بود، جوون بود؛ فکر کنم ‫دو سال از من بزرگ‌تر بود.

‫همون‌طور که قبلاً گفتم، ‫یکی از صمیمی‌ترین دوستام، ‫هی می‌رفت زندان و برمیگشت، ‫آخرشم یکی رو کُشت ‫و متأسفانه این جور چیزا نادر نیستن دیگه. ‫شوهرخواهرم خودکشی کرد. ‫چند سال پیش خواهرم رو به خاطر ‫اُوردوز فنتانیل از دست دادم. ‫خواهرتون؟ — ‫آره خواهرم. — ‫یکی از بزرگ‌ترین مشکلات اینه که تو ‫شاید وجود خدا رو زیر سؤال نبری، ‫ولی وقتی دور و برت رو نگاه می‌کنی، ‫قطعاً این سؤالا برات پیش میان. ‫یه مورد رو خوب یادمه: ‫هر سال یه تورنُومنت بیسبال بود ‫و کنار کمپ، یه «مواد پارتی» برگزار می‌کردن ‫همه‌جا پارتی بود، همه مست میکردن. ‫و یه شب خاص بود، که از یه جمع اومدم بیرون ‫رفتم سراغ یه جمع دیگه، ‫یهو دوستم اومد دیدم سرتاپاش غرق خونه. همه‌جاش چاقو خورده و زخمی بود؛ توی خون غوطه ور بود.

‫گفتم «چه اتفاقی افتاده؟» ‫رفتم سمت اون یکی دوستم، ‫دیدم اونم تیکه تیکه شده. ‫سخته این چیزا رو ببینی و به خودت نگی، خب میدونی ‫«این کارا آخر و عاقبت ندارن.» ‫اونجا بود که شروع کردم به فکر کردن، که ‫قراره آخر و عاقبت من چی بشه؟ ‫داستان من چطوری تموم می‌شه؟ ‫پس تصمیمم رو گرفتم و به خودم گفتم میدونی چیه؟ ‫من باید ازدواج کنم. ‫نمی‌دونم چطور، نمی‌دونم با کی، نمی‌دونم کجا ‫ولی باید خودمو تغییر بدم. ‫وقتی این تصمیم رو گرفتم،همه کارای بدی ‫که انجام می‌دادم رو کنار گذاشتم؛ و یه باره قید اون زندگی رو زدم و رفتم.

‫چطوری مسیرتون به سمت اسلام شروع شد؟ ‫خب از وقتی تصمیم گرفتم ازدواج کنم ‫و رفتارمو عوض کنم، رفتم یه شهر جدید ‫رزومه می‌دادم این‌ور اون‌ور، ‫از جلوی یه فروشگاه لوازم الکترونیکی ‫به اسم «فیوچر شاپ» رد شدم با خودم گفتم «بیخیال، بزار امتحانش کنم.» ‫و بالاخره بعد از سه ماه، ‫به عنوان کارمند فصلی استخدام شدم. ‫و همونجام با زنی آشنا شدم که بعداً شد همسرم ‫اون اولین مسلمونی بود که تو عمرم دیده بودم. ‫دیدار با اون، ‫کل فهم منو نسبت به دنیا زیر و رو کرد. ‫چون شروع کردیم به حرف زدن و اون گفت «من مسلمونم.» ‫منم گفتم که «خب، این یعنی چی؟» اونم گفت فلانه و بهمانه.

‫من گفتم «ولی من درباره‌ی مسلمونا فلان باور رو دارم.» اون گفت: «نه نه، کاملاً اشتباه می‌کنی.» ‫و این اولین باری بود که فهمم از اسلام به چالش کشیده شد اونم جلوی آدمی که خودش مسلمونه ‫پدرش رئیس انجمن مسلمونای همون شهری ‫ بود که بهش نقل مکان کرده بودم. ‫همین باعث شد جرقه زده بشه؛ چون من دوست ندارم ‫جاهل باشم یا وقتی کسی واقعیت رو برام روو میکنه، باهاش کل‌کل کنم ‫تا حقایق رو رد کنم—اونم وقتی که حَقه. ‫این جرقه ای بود که باعث شد سفرم شروع بشه ‫تا بتونم بفهمم این ماشین تبلیغات رسانه‌ای غرب که ‫از ۲۰۰۱ مغزم رو باهاش شست‌وشو دادن، دقیقاً داره چیکار می‌کنه ‫سال‌ها بمباران خبری درباره‌ی ‫اتفاقاتی که داره توی فلسطین میافته، تو عراق میافته و همچنین ‫تو افغانستان و... کُلِ اینا منظورمه.

‫من یه سری باورایی داشتم—یا بهتر بگم به من آموزش داده بودن، القا کرده بودن ‫اما یه آدمی که خودش تجربه‌ی مستقیمی ازش داشت ‫می‌گفت «کاملاً در اشتباهی.» ‫از همون‌جا یجورایی سفرم واقعا شروع شد. ‫توی همون گفت‌وگوی اول، حدود سه ساعت حرف زدیم. ‫برام جالب بود که اون هیچ‌وقت پارتی نرفته بود، ‫سیگار نکشیده بود، مشروب نخورده بود، ‫دوست‌پسر نداشت ‫این چیزا برای من خیلی عجیب بودن. ‫گفتم «چطور ممکنه؟» و اون گفت «این ایمان منه؛ من اینجوری بزرگ شدم، فرهنگ و ایمانم همینه که می بینی. من اونجا با فرهنگ مسلمونا و ایمان مسلمونی آشنا شدم... ‫و محو اون شده بودم. چون من داشتم اینو مستقیم میدیدم و همونجا بود که با خودم گفتم که ‫«همینه؛ خودشه. ‫همینه، آره. همین دختره». ‫همینه. من اینو میخوام.

‫بعد از اون مکالمه بود که شروع کردم تحقیق کردن، ‫همه‌چی یه‌کم گل‌آلود بود و فهمیدنش ‫سخت بود ‫یه DVD گرفتم، نمی‌دونم باهاش آشنایی دارین یا نه، ولی سخنرانی «هدف زندگی» از شیخ خالد یاسین که آمریکاییه رو گرفتم. ‫اون سخنرانی زندگیمو عوض کرد. ‫هی گوش می‌دادم و شگفت‌زده بودم که واقعاً می دونی ‫واقعاً داشت نقشه‌ی راه و همینطور ‫راه‌حل برای همه‌ی مشکلاتی می‌داد، که این‌جا تو غرب هی ازشون می نالیم ‫و ظاهراً راه‌حلی ندارنو ارائه می داد. اون داشت نقشه راه رو می‌داد ‫اولِ سخنرانیش یه چیزی گفت که توی ذهنم حک شد: ‫اون گفت که: دل مثل یه لیوانه آبه. قلبتون یه مخزن به شکل یه لیوان آبه اگه لیوان رو برعکس کنی، هر چقدرم توش آب بریزی، ‫پر نمی‌شه. ‫ولی وقتی خودت لیوان رو برمی‌گردونی، اون موقع می‌شه پُرش کرد.

‫چی باعث شد با خودتون بگین: «خب، من می‌خوام مسلمون بشم. این خودشه. ‫و الان دیگه این قدم رو برمی‌دارم»؟ ‫چی باعث شد اون خیزِ نهایی رو بردارین؟ ‫فکر می کنم وقتی بود که فهمیدم این کتاب (قرآن) بکر و دست‌نخورده‌ست ‫و همه‌ی جوابا رو هم داره.

‫قبلاً م گفته بودم من باور داشتم که اگه خدا واقعاً هست، ‫ما رو بدون دستورالعمل رها نمی‌کنه ‫و وقتی فهمیدم که قرآن یه کتابیه که تغییر نکرده ‫بعدش انگار یهو یه چیزی تکونم داد، چون این موضوع تو کتابای ادیان دیگه— چون تو ادیان دیگه هم یه‌کم مطالعه داشتم دارم میگم اتفاق نیافتاده— ‫اما درباره‌ی قرآن، می دونین فهمیدم که این کتابای ادیان دیگه چون تو ادیان دیگه هم یکم مطالعه داشتم با قرآن متفاوتن، حتی اگه کتابو اصلا برداری و بندازیش دور اصلا مهم نیست چونکه میشه در عرض یه روز کلمه به کلمه ‫عین همون گویشی که ۱۴۰۰ سال پیش بوده، از راه نقل قولِ شفاهی دوباره بازتولیدش کرد. ‫لحظه شهادتین گفتن تون چطور؟ چه حسی داشتین؟ ‫فضاش ترسناک بود.

‫بعد از اینکه برادرا نماز رو خوندن و ‫رفتیم داخل؛ حدود ۳۰ نفر بودن ‫نشسته بودم—یه جوون ۲۲، ۲۳ ساله— بودم ‫سی نفر فقط نشسته بودن و نگام می‌کردن. اینطوری. ‫گفتم: «عجب وضعیت عجیبیه.» امام ازم پرسید ‫«سؤالی داری که بتونیم بهت جواب بدیم؟» ‫منم بعد از دیدن اون اوضاع گفتم ‫«اینقدر سؤال دارم که نگو.» ‫ولی می‌دونستم که ،این همون چیزیه که باید باشم ‫و باید انجامش بدم. ‫همون‌جا جلوی پدرزن آینده‌م، و همینطور ‫برادرزنای آینده‌م و جماعتی ‫که بعداً جلوشون می‌ایستادم و نماز می‌خوندم، شهادتین رو گفتم. ‫خیلی احساسی بود؛ ‫هزار تا فکر تو ذهنم می‌چرخید، که الان خونواده‌م چه فکری می‌کنن؟ ‫با اون رویکردِ آتئیستی ضد دینی و شست‌وشوی ذهنیه بدتر از خودم… ‫ولی راستش مهم نبود.

‫واقعیتش وقتی شروع میکنی به دیدن، وقتی درباره ‫سختیای زندگی پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم ‫و زندگیشون و چیزائی که از سر گذروندن یاد میگیری ‫می‌بینی همه‌مون دشواری و سختی و ناملایمات داریم. ‌دو سالِ بعدش رو، به‌عنوان یه نو مسلمون، ‫واقعاً درگیر بودم—فضای درست‌وحسابی نداشتم ‫تا اینکه یکی از برادرا ‫همون برادری که اذان گفت و منو به گریه انداخت، ‫دعوتم کرد سه‌روز باهاشون این‌ور و اون‌ور برم. ‫از اون‌جا تونستم کنار مسلمونا تمرین کنم، ‫سؤال بپرسم، درست نماز خوندن رو یاد بگیرم ‫و یاد بگیرم چطور چیزای دیگه رو انجام بدم. ‫سفر از همون‌جا شروع شد. ‫بعدش شروع به کار کردن روی خودم و یاد گرفتن دین کردم.

‫از یه سفر چهارماهه که برگشتم، ‫برای سه‌چهار سال امام مسجد شدم؛ ‫سخنرانی می‌کردم—کلیساییا می‌اومدن، ‫هیئت‌مدیره مدرسه می‌اومدن، ‫خطبه‌های نماز جمعه و… از این قبیل کارا انجام می دادم. ‫کم‌کم همه‌چی جا افتاد. ‫عالی بود. ‫خب برگردیم به داستان همسر آینده تون؛ چی شد؟ ‫چطور ازدواج کردین؟ میتونین درباره ش بهمون بگین؟ ‫بله، بله، سبحان‌الله. ‫یه چیزی رو متوجه شدین؟ ‫وقتی این ویدیو رو تماشا می‌کنین، ‫هیچ تبلیغی نمی‌بینین. ‫چون "بسوی جاودانگی" یه سازمان غیرانتفاعیه، ‫و ما فقط با حمایتای شما می‌تونیم این ویدیوها رو تولید کنیم. ‫اگه می‌خواین در این کار خیر شریک بشین، ‫به "بسوی جاودنگی" کمک مالی کنین ‫و این فرصت طلایی رو از دست ندین.

‫خب برگردیم به داستان همسر آینده تون؛ چی شد؟ ‫چطور ازدواج کردین؟ میتونین درباره ش بهمون بگین؟ ‫بله، بله، سبحان‌الله. ‫راستش اولین بار که وارد اون ساختمون شدم ‫—برای دوره‌ی آموزشی، سه ماهه بود که قبل از اینکه باهاش آشنا بشم—دیدمش. ‫گفتم: «وااای، چه‌قدر زیباست.» ‫و سه ماه باهاش حرف نزدم. ‫بعد که صحبت کردیم، کاملا معلوم بود که یه اتصالِ واضح بینمون هست بعداً همکار شدیم و بیشتر حرف زدیم ‫همون شب اول بهش گفتم—این رو قبلاً هم تعریف کردم — آره گفته بودی. ‫اون گفت: «ما مسلمونا معتقدیم که هر چیزی یه دلیلی داره؛ ‫این برنامه‌ی خدا برای ماست. ‫اون گفت با خودم فکر می‌کنم که دلیلِ این ملاقاتمون چیه؟ هدف چیه؟ ‫من گفتم: «خب دلیلش اینه که قراره ازدواج کنیم ‫و کلی بچه داشته باشیم.» ‫یکم جسور بودم، یکم رُک.

‫توی اولین دیدار؟ - آره، آره. ‫اولین بار که باهاش حرف زدم ‫یه جورایی خندید و گفت: «خب، این دیگه خیلی عجیبه.» ‫اون برادری که اذانش منو به گریه انداخت، ‫دوست خونوادگی‌شون بود و شد مثل مربی من. ‫به نمایندگی از من رفت خواستگاری— و جواب این بود: «به هیچ‌وجه. ‫. نه. دیگه اسمشو نیار» گفتن به هیچ وجه نه. ‫پنج سال از وقتی آشنا شدیم طول کشید ‫تا وقتی من از پاکستان برگشتم، شدش. ‫پس برگشتیم سر خونه اول و دوباره مثل دفعه قبل ‫به نمایندگی از من رفت خواستگاری ‫و این‌بار حتی محکم‌تر گفتن نه ‫دیگه حتی جلوی من مطرح شم نکن. ‫مطلقاً نه.» -کی اینو گفت؟ -مادرزنم. - آها. ‫پدر زنم منو دوست داشت، چون پشت سرم تو مسجد نماز خونده بود، ‫خطبه‌ها و صحبتام رو شنیده بود؛ و خب می دونی ‫منو خوب می‌شناخت و مشکلی نداشت.

‫ولی وقتی مامان بگه نه، یعنی نه. ‫چی شد که نظر مادرزنتون عوض شد؟ ‫اینجاست زیباییِ اون چیزی که به انگلیسی می‌گیم ‫«خدا به اشکال اسرارآمیز عمل می‌کنه»— مشخص میشه. ‫دهه‌ی آخر رمضان بود؛ ‫من توی اعتکاف بودم؛ توی مسجد. اونا خونوادگی می‌اومدن برای تراویح. ‫من اذان می‌گفتم، چون امام و ‫حافظ قرآن برای تراویح آورده بودیم. ‫اذان گفتم و اون خیلی خوشش اومد ‫نمی‌دونست صاحب این صدا کیه، ولی معلوم شد که من بودم.

‫رفتن خونه، مادرزنم از پدرزنم پرسید: ‫«اون کیه که سخنرانی می‌کنه و اذان گفتنش این‌قدر قشنگه؟» اونم بهش گفت: «همونیه که بهش جواب منفی دادی.» ‫گفت: «چی؟ واقعاً؟» ‫داشت یه آیه‌ی قرآن رو می‌خوند ‫—اگه درست یادم باشه— ‫دقیقِ آیه رو یادم نیست، ‫ولی مضمونش درباره‌ی قضاوت نکردنِ آدما ‫و فرصت دادن بهشون بود. خودش گفت وقتی که اون آیه رو خوند، همه‌چی عوض شد انگار خدا قلبش رو دگرگون کرد. ‫و میدونی، این واقعا، این ‫واقعاً خداست که دل‌ها رو در اختیار داره. ‫یه روز همین‌طوری، بی‌خبر، ‫برام یه نامه نوشت ‫و توش گفت: «اگه با دخترم ازدواج کنی، باعث افتخارمه.» ‫گفتم: «چییی؟!» اصن باورم نمیشد. ‫و عید قربان ازدواج کردیم.

‫واکنش خونواده و آدمای دور و برتون به مسلمون شدنتون چی بود؟ ‫وقتی مسلمون شدم—خب من یه برادر با نیازای ویژه دارم ‫و دو تا خواهر بزرگتر؛ که یکی‌شون فوت کرد— ‫واکنش خواهرام این بود: «تو دیگه از ما نیستی؛ ‫چی هستی اصلاً؟» ‫و خب واقعا... ‫اصلا نزدیک هم زندگی نمیکردیم ‫و رابطه‌مون یجورایی سرد شد تا دو سال، هر وقت می‌اومدن خونمون، مُهر نماز رو می‌ذاشتم یه گوشه، ‫یا قرآن رو جایی می‌ذاشتم که ببینن. ‫بعد یه مدت، توی یه تماس بودیم، میدونی ‫دقیق یادم نیست چرا ‫ولی یادمه سر یه چیزی بحثمون شد ‫شاید درباره...، یادم نیست، شاید مامانم بدونه ‫فکر کنم سرِ اینکه؛ من برای کریسمس نمیام بحث بود.

‫گفتم: «من مسلمونم؛ اصن نمیخوام بیام ‫این چیزا مال من نیست.» جوابش به حرفم خیلی کلاسیک بود ‫گفت: «فکر کردی ما احمقیم؟» ‫به خودم گفتم: «ماموریت انجام شد!» ‫مامان، اگه داری می‌بینی، بگو که: ما این صحبتا رو قبلا داشتیم؛ ‫الان نوبت توئه. ‫با بابامم یکی‌دو بار بحث کردیم ‫اتفاق خاصی نیفتاد. اما بزرگ‌ترین واکنششون وقتی بود که اسممو عوض کردم. ‫گفتن: «چه‌طور جرئت می‌کنی؟» ‫چون من آخرین پسر اون نسل بودم و؛ ‫شجره‌ی خونوادگی با من تموم می‌شد. ‫اگه من پسر نداشته باشم، دیگه اسم خونوادگی ادامه پیدا نمی‌کنه. خب بعدش اسمم شد «محمد ویلیام صالح». ‫چی درباره اسلام، بیشتر از همه شما رو تحت تأثیر قرار داد؟ ‫چیزی که توی اسلام بیشتر از همه منو تحت تأثیر قرار داد، ‫اول از همه، بنظرم، اتحاد مسلمونا بود.

‫وقتی شهادتین رو گفتم، ‫یه گروه برادرا بودن که از همه‌جای دنیا اومده بودن به شهر ما—فضای عالیی بود. ‫من سؤالاتی داشتم؛ پدرِ همسرم که ‫رئیس انجمن مسجد بود ‫باهاش هماهنگ کردن و اونم ازم دعوت کرد که بیام. ‫خب منم رفتم و برادرا گفتن: «بیاین نماز بخونیم.» ‫اذان که گفته شد، ‫شوخی نمیکنم، ولی اشکام خودبخود جاری شدن. ‫معنیش رو نمی‌فهمیدم اما مستقیما به دلم نشست . ‫بعد دیدم همه کنار هم نماز می‌خونن. ‫پاکستانی، آفریقایی، ‫و خوب منه سفیدپوستم نشسته بودم اون وسط. ‫و این همه مردم با رنگ پوستای متفاوت، ‫و زبان و فرهنگ و همه چیزه مختلف ‫همه شون کنار هم جمع شده بودن که نماز بخونن.

‫اون اتحاد، بدون اینکه رنگ‌و‌نژاد اهمیتی داشته باشه، ‫برای من نقطه‌ی شروع بود ‫واقعاً هیچ‌کس به این فکر نبود که ‫تو پوستت چه رنگیه یا از کجا اومدی؛ ‫فقط اتحادیه که وجود داره، مهم نیست تو اهل کجا باشی ‫اگه مسلمون نمی‌شدین، الان چیکار میکردین؟ ‫الان کجا و توی چه وضعیتی بودین؟ ‫اوه. ‫یا مرده بودم یا توی زندان آررره ‫واقعا تاسف باره ولی وقتی به محیط ‫و دوستام و فرهنگ اطرافم نگاه می‌کنم، ‫با اون وضعیتی که مردم شهرم داشتن، خب میدونی ‫فکر نمی‌کنم عاقبت خوبی در انتظارم می‌بود. ‫چه چیزی درباره پیامبر (ص)، بیشتر از همه شما رو تحت تأثیر قرار داد؟ ‫صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم این سؤال سنگینیه.

‫بیشتر از همه اینه که، وقتی به ایشون نگاه می‌کنم، برام الگویی هستن ‫برای اینکه بدونم چطور با سختیا و مصایب زندگی کنار بیام. ‫ما چند سال پیش یه بارداری ناموفق داشتیم؛ ‫شاید سخت‌ترین کار برای من به عنوان یه پدر ‫اینه که برگرده خونه و به بچه‌هاش بگه که خواهر یا برادرشون فوت کرده. ‫هنوزم که هنوزه اشکم در میاد؛ فکرش دل آدم رو می‌شکنه. ‫نه فقط برای خودم، برای واکنشی که بچه‌ها داشتن. ‫بعد نگاه می‌کنم به مردی که همه‌ی بچه‌هاش ‫—بجز یکی—رو در طول زندگیش از دست داد. ‫به مردی که خونواده‌ی خودش برعلیه‌ش شدن، قصد جونش رو کردن، ‫تحریمش کردن، بهش گرسنگی دادن. ‫و اون با همه‌ی این سختیای توی زندگیش ‫باز هم استوار موند؛ ‫نماز خوند، ‫رمضان رو روزه گرفت؛ ‫هیچ چیز براش اون‌قدر سخت نبود که نتونه تحملش کنه.

‫برای ما—به‌عنوان والدین، مسلمونا، انسان‌ها— ‫وقتی به ایشون بعنوان یه مثال نگاه می‌کنیم، می‌بینیم چه اندازه تاب‌آوری ‫و ایمان به پیام اسلام داشتن. ‫بعد از همه اونا، بعد از فتح مکه; ‫ایشون برگشتن به شهر و گفتن: ‫«امروز روز رحمته؛ ما برای جنگ و کشتار اینجا نیستیم. ‫هدف ما این نیست.» ‫پس وقتی بهشون نگاه میکنم‎ ‫برای من، ایشون الگویین که باید دنبالشون کنیم و توی سختیا به ایشون پناه ببریم. ‫میدونین، منظورم وقتیه که به ایشون و همه سختیاشون نگاه میکنیم ‫اگه در حد چند دقیقه فرصت داشتین که با تموم غیرمسلمونای ‫دنیا حرف بزنین، دوست داشتین چی بهشون بگین؟ ‫می‌گفتم که: برای اون مشکلات و سختیایی که همه‌مون داریم، ‫باهاشون دست و پنجه نرم میکنیم، راه‌حل وجود داره.

‫متأسفانه این راه‌حل عمداً از شما پنهان می‌شه اونم توسط آدمایی که نمیخوان شما حقیقت رو پیدا کنین اونا ‫نمی‌خوان شما حقیقت رو پیدا کنین. چون اگه پیداش کنین، ‫دیگه به سیستمی که اونا ساختنش، وابسته نمی‌مونین؛ ‫خودتون رو از «ماتریکس» رها میکنین، ‫خودتون رو هم در فهم تون از زندگی ‫هم در یافتنِ هدف زندگیتون آزاد میکنین. ‫چونکه ما یه هدفی داریم ‫و هدفمون این نیست که توی دام‌ها و تله ها بیفتیم؛ ‫و تبدیل بشیم به چرخ‌دنده‌های یه ماشین روغن‌خورده ‫که همه‌چی رو سر راهش رو له می‌کنه. ‫هدفتون خیلی بزرگ‌تر از ایناست. و وقتی واقعاً این حقیقت رو بپذیرین که باید متواضع باشین و مغرور نباشین، ‫می‌رید سراغ اسلام. ‫کم‌کم می‌فهمین که: « وایستا ببینم، ‫این جوابِ همه‌ی مشکلات منه.

دقیقاً خودشه و این همونه» ‫نه فقط راه حل برای مشکلات شخصی— بلکه حتی راه‌حل اقتصادی، ‫راه‌حل برای موارد سیاسی؛ ‫و این جوابِ همه‌ی اون مشکلاته، به شرطی که واسش وقت بذارین و درست بفهمینش.
