# " من برده بودم و اسلام من را نجات داد" - داستان مدل معروف آسیایی که مسلمان شد

- Language: fa
- Published: 2026-08-26
- Canonical: https://blog.towardseternity.com/fa/blog/famous-asian-model-converts-to-islam-i-was-enslaved-islam-gave-me-freedom
- Source video: https://www.youtube.com/watch?v=CPLwLX5-0yQ
- Channel: Towards Eternity

This is the cleaned transcript of the source video. The speech is unaltered.

---

من در آمریکا بزرگ شدم. و پدرم کشیش کلیسای پرزبیتری هست. معروف یا خواستنی بودن،باعث میشه زندگیت خیلی کنترل شده باشه به نظر میرسه که کنترل داری و خیلی خوب به نظر میرسه، اما در واقع، الان تو به... مثلاً من به یک آژانس وابسته بودم. احساس میکردم که اون آژانس داشت روح منو می بلعید. هیچ انتخابی نداشتم. فقط احساس می‌کردم که کاملا خالیم. من کی بودم؟الیزا کیه؟ دیگه واقعا نمیدونستم من کاملا یه برده بودم مثلا میتونستم احساس کنم افسردگیم در حال افزایش پیدا کردنه. و این تاریکی درونم بیشتر و بیشتر میشه و با خودم گفتم، الآن به معنویت نیاز دارم. در همون حدود، با یک نفر در مالزی دوست شدم که روزی پنج بار نماز میخوند پس اون چند تا جزوه بهم داد.

یکی یکی ، فقط ذهنیت منو تغییر می دادن در آخر، بهم گفت: «هی الیزا، فکر میکنم تو به اندازه کافی میدونی. باید مسلمان بشی.» اگر الله بخواد که این کار رو بکنم، نمیتونم جلوش رو بگیرم. و احساس سبکی کردم، خیلی سبک. و این آزادی بود. الیزا کیم کیه؟ میتونی به طور خلاصه در مورد زندگیت بهمون بگی؟ من یک تایلندی-آمریکایی هستم. من در انید، اکلاهما به دنیا اومدم، یک شهر خیلی کوچیک، خب، از پدری که کشیش بود. و ایشون کشیش کلیسای پرزبیتری هستن. و خب من در آمریکا بزرگ شدم. وقتی فوق‌لیسانسم رو تمام کردم، به تایلند نقل مکان کردم جایی که در واقع وارد مسابقه دوشیزه تایلند شدم. پس، خب، از اونجا، شروع به بازیگری و مدلینگ کردم، و در نهایت توی مالزی ساکن شدم، جایی که ۱۲ سال پیش مسلمان شدم.

الحمدلله (همه ستایش‌ها برای خداست). زندگیت از نظر ایمان چطور بود؟ به چه چیزی اعتقاد داشتی؟ من در یک خانواده مسیحی، مذهبیِ به دنیا اومدم. اِم، پدرم کشیش پرزبیتری هست. خب، پدربزرگم کشیشه، عمویم کشیشه، و اونا به هرحال توی تایلند مقام نسبتا بالایی داشتن خب، وقتی من در اُکلاهوما به دنیا اومدم، پدرم داشت دکترای الهیات می‌گرفت. به خاطر همین من بیشتر توی محیط کلیسا بزرگ شدم اُم، از سه سالگی توی گروه کر شروع به خوندن کردم، و بنابر عمل به مسیحیت همیشه اونجا حاضر بود. هر یکشنبه به کلیسا میرفتم. حتی توی کالج، توی یک گروه آکاپلای مسیحی میخوندم. پس مسیحیت برام خیلی مهم بود، معنویت، ایمان به خدا.

حتی امتحان‌ها رو یادم میاد، می‌دونی؟ فکر می‌کردم، اوه، به اندازه کافی درس نخوندم، اما صلیبم رو داشتم، و اون رو می‌بردم و روی میزم می‌گذاشتم، و اگه خوب نتیجه می‌گرفتم، فکر می‌کردم این لطف خداست. پس من یک دختر کاملاً مذهبی بودم، اما همیشه فقط به «خدای پدر» دعا می‌کردم. هیچ‌وقت به عیسی دعا نکردم. هیچ‌وقت به خداوند پسر دعا نکردم. چی باعث شد اعتقاداتت رو زیرسوال ببری؟ فکر کنم،در واقع با یه کم معروف شدنم شروع شد. راستش. خب، اُم، من در واقع از ۱۲ سالگی توی تلویزیون بودم. این دنیاییه که برای من آشناست. خب،فکر میکنم مادرم دیدن شکوفایی منو دوست داشت. و می‌تونم یه کم برونگرا باشم. پس، وقتی دید که من می‌تونم بیشتر صحبت کنم، وارد مدلینگ کودکان و اینجور چیزها شدم.

به محض اینکه کارشناسی ارشدم رو تموم کردم، سفر کردم به تایلند تا با پدرم تعطیلات داشته باشم و، وقتی به تایلند رسیدم، پدرم تصمیم گرفت، خب، راستش، تصمیم نگرفت. مجبور شد برای سفر کاری بره ژنو، و من دوهفته تنها موندم توی این مدت، یه تبلیغ بود که برای مسابقه دوشیزه تایلند بود و من فکر کردم، خب، این برای من یک تعطیلات دو هفته‌ای رایگان حساب میشه. پس پدرم که رفته. میدونی ،بهتره از این، تعطیلات خوب استفاده کنم. پس وارد شدم، من خیلی قدبلند نیستم، و فکر کردم، من، نه این اتفاق نمی‌افته، می‌دونی؟ فقط میرم برای غذای رایگان. ولی به پنج نفر اول رسیدم، و با خودم فکر فکردم، دارم چه کار می‌کنم؟ اما اون کلی در به روی من باز کرد. و من، مسابقه رو تموم کردم، همه چیز، بعد از اون شروع شد.

تبلیغات تلویزیونی، و در واقع همین تبلیغات تلویزیونی بود که من رو به مالزی آورد. و توی همون مالزی هم من، یه برنامه رئالیتی شو انجام دادم، از اینجور چیزها. در نهایت در یک فیلم تلویزیونی بازی کردم، فیلمی که برای تلویزیون ساخته شده بود، و یه فیلم خون آشامی بود. و گروه کاریم مالایی مسلمان بودن. اگرچه تو اون زمان، خیلی آمریکایی بودم، به محضی که اینجا رسیدم، اصلاً به مذهب یا چیزی فکر نکرده بودم. فکر نکرده بودم، مثلا، اون زن هایی که روسری سرشونه مسلمان هستن. فکر می‌کردم، ، مد اونجاست. یا مردهایی که ریش میگذاشتن مثلا مسلمانن فقط فکر می‌کردم موی صورت دوست دارن.

و بعدش توی صحنه فیلمبرداری رفتم، و نمیفهمیدم که چرا گروه کارم و کارگردانم و همه بازیگرهای دیگه، چرا توی روز غذا نمیخورن؟ و بعدش شبا اینقدر زیاد میخورن. نمی‌دونستم که رمضانه. واقعا نمی‌دونستم! از من می‌خواستن غذا بخورم، اما خودشون نمی‌خوردن. منم میگفتم، خب، این خیلی عجیبه. تشبیهی که می‌تونم بکنم اینه که بعضی وقتا بازیگران هالیوود رو می‌بینیم، که بعد یک مقدار شهرت، به افسردگی می‌افتن یا اتفاقات بدتر از اون سرشون میاد ... و تو فکر می‌کنی، چرا؟ تو همه چی داری. پس چرا اینجوری شدی؟ و منم بعد از یک مدتی این حس رو داشتم اینکه مردم می خوان من واقعی رو دوست داشته باشن و بشناسن، یا چیزی که فقط دارن میبینن رو؟ و نه فقط اون، چون در یک سطح مشخص از مورد توجه بودن یا مشهور بودن، زندگیت خیلی کنترل شده میشه.

به نظر می‌رسه که تو کنترل رو در دست داری و خیلی جذاب به نظر می‌رسی، اما در واقع، الان تو به، برای مثال، من به یک آژانس وابسته بودم. و خب، احساس می‌کردم که آژانس داشت کم کم روح منو می بلعید کاملاً تصور کنید خب، وقتی به یک سطح کاملا مشخصی می‌رسی، حداقل توی صنعت مدلینگ تجاری، صبح از خواب بیدار میشی، به صحنه میری، نیازی نیست موهاتو شونه کنی، هیچی. میتونی فقط همینطوری راحت بری روی صحنه هر چیزی که می خوایی بپوشی-- حتی لباس خوابت اگر بخوایی. به محض این که میشینم، یک نفر میاد موهامو شونه میزنه، یکی لباسامو برام میاره، یکی میاد آرایشم میکنه، یک نفر میاد غذام رو برام میاره. من هیچ انتخابی نداشتم تا جایی که حتی نمی‌دونستم چه نوع تخم‌مرغی دوست دارم .

چه نوع مدل مویی رو دوست دارم داشته باشم حتی اگر روی صحنه موهامو کوتاه می‌کردم و بعد مشتری میومد و می‌گفت، که نه ما از مدل موهاش خوشمون نمیاد اونا دوباره یه نفر رو میاوردن تا موهای منو کوتاه کنه برای همین من فقط احساس خالی بودن می‌کردم از خودم میپرسیدم: الیزا کیه؟ دیگه واقعا نمی‌دونستم! به هیچی رسیده بودم و هیچی نمی‌دونستم و، احساس می‌کردم زندگیم در حال سقوطه و از درون کاملاً خالیم و می‌تونستم احساس کنم که انگار دارم به سمت پوچی سقوط می‌کنم. و اینطور نبود که، من فقط، حقیقتاً،دیگه نمی‌دونستم خوشحالی چیه نمی‌دونستم حسم چیه . یا من واقعا کی هستم؟ چون فقط چیزی بودم که فیلمنامه بهم میگفت باشم اگر قرار بود اون روز غمگین باشم، غمگین بودم. اگر قرار بود خوشحال باشم، خوشحال بودم.

حتی نمیدونستم چه احساسی دارم! نمی‌تونستم بدون اینکه به کسی گزارش بدم ناخنامو کوتاه کنم پوستم رو نمی‌تونستم برنزه کنم بدون اطلاع چون آرایش تغییر می‌کرد، یا مثلا نمیتونستم ۳۰۰ گرم وزن اضافه کنم چون ویژگی‌های چهره‌ام و بدنم تغییر میکرد و اونا اینو نمی خواستن. کاملا برده بودم! کاملا پوچ و گمشده همیشه با این حس از خودم می‌پرسیدم که، من واقعا کی هستم؟ یک دختر آمریکایی بسیار بااعتمادبه‌نفس بودم، افسردگی داشت درونش رو می‌خورد و درحال زیاد شدن بود همش یه تاریکی درونم احساس می‌کردم با خودم گفتم الان به معنویت نیاز دارم.

پس اول، از اونجا که، من دختر یک کشیش بودم، شروع کردم به بررسی مسیحیت و انقدر کتاب خریدم که پدرم ازم پرسید، " ببینم ،می خوایی بری دانشکده الهیات؟" می خوایی واعظ بشی؟چه خبره؟" پس یک عالمه کتاب خریدم با این فکر که، خب، من از بچگی همیشه به خدا توکل داشتم. و حالا می‌خوام خودم رو در دین محکم و ریشه‌دار کنم. پس فکر کردم، خب، اگر می‌خوام این کار رو به عنوان یک بزرگسال انجام بدم، نه به عنوان یک بچه که فقط به حرفهای یک واعظ گوش میده، می‌خوام این کار رو درست انجام بدم. می‌خوام تحقیق کنم. پس شروع کردم به خوندن اما راستش رو بخواید، من واقعاً خوانندهٔ پرحرارتی نیستم، نه واقعاً.

اما اینجا بود که الله واقعاً شروع کرد به هدایت من در مسیرم، اون موقع معتقدم که اگر می‌تونستم اولین کلیسا رو پیدا کنم، یعنی ماموریت من این بودش که یه کلیسا رو پیدا کنم، بفهمم که چطور عبادت می‌کنن، اینطوری می‌خوام خدا رو عبادت کنم چون اینطوری اون راضی خواهد شد. چون می‌دونستم که مسیحیت فرقه‌های زیادی داره. اون زمان، انگار ۲۰۰ فرقهٔ مختلف بود. گفتم، امکان نداره. حتماً باید یکی باشه که بین همه اینا بهترین باشه. و وقتی تاریخچهٔ گردآوری کتاب مقدس رو خوندم، یه خورده که باخودم فکر کردم گفتم صبر کن ببینم چطور یک گروه از مردها می‌تونن تصمیم بگیرن چه چیزی داخل نسخه خطی بیاد که از طرف خدا باشه؟ چطور می‌تونن این تصمیم رو بگیرن؟ خیلی مسخرست.

چطور می‌تونن تصمیم بگیرن این داخل باشه، این خارج باشه؟ این واقعا عجیبه نمی‌تونم قبولش کنم نمی‌تونم قبول کنم که به کتاب مقدس اعتماد کنم. پس فکر کردم، خب، بیا دیگه در موردش فکر نکنیم. این داره منو می‌ترسونه. پس گذاشتمش کنار،و با خودم گفتم بیا فقط به تاریخ نگاه کنیم. البته، تاریخ مسیحیت خیلی خونینه. و راستش وقتی بهش فکردم که، اگر مجبوری اینقدر آدم بکشی تا متقاعدشون کنی و مجبورشون کنی که باور کنن، حس خوبی نداره. پس وقتی کتاب مقدس و تاریخ حذف بشن دیگه چی میمونه؟ به عنوان یک دختر مسیحی، آره، ممکنه دعا رو فراموش کنم اما نه تنها این، بلکه اون زمان دوست داشتم برقصم.

اگر یک شب برم برقصم، مثلا شب شنبه، و هر چیزی که می‌پوشم رو بپوشم و هر کاری که می‌کنم رو بکنم، و فردا صبح برم کلیسا،خپ این اشکال داره؟ بله به عنوان یه مسیحی اشکال داره پس فکر کردم، اوه، اینجا یه کاستی وجود داره نمی‌دونم، نمی‌دونم با این کاستی‌ها مشکلی دارم یا نه. سعی می‌کنم در موردش فکر نکنم، اما مطمئن نیستم که باش مشکلی ندارم. هنوز مسیحیت رو کامل کناز نگذاشته بودم. اما با خودم گفتم باید تحقیق بیشتری انجام بدم همون موقع، با یک نفر در مالزی دوست شدم که واقعا روزی پنج بار نماز می‌خوند. قبل از این، هیچ کس رو ندیده بودم که روزی پنج بار نماز بخونه توی دایره ارتباطم نبود همچین کسی و من به دوستم نگاه می‌کردم اونا این کار رو می‌کردن، ماشاءالله (هرچه الله بخواهد)، این نماز کامل بدنی رو پنج بار در روز.

وقتی بهشون نگاه می‌کردم با خودم فکر می‌کردم، من دختر یک کشیشم. روزی پنج بار نماز نمی‌خونم. اگر دو ماه فراموش کنم نماز بخونم، اتفاقی نمی‌افته، می‌دونی؟ بعد این دوستم، پیشنهاد داد که من در یک کلاس باهاشون شرکت کنم، کلاسی که اونا میرفتن. و اون یک کلاس در مرکز اسلامی شیخ حسین بود. من نمی‌دونستم اون کیه. خیلی ترسیده بودم. نمی‌دونستم چی باید بپوشم خب من یه مدلم! اینطور نیست که لباسی داشته باشم ولی خپ بعد از همه اینا بالاخره رفتم مرکز اسلامی شیخ حسین اون به من چند جزوه داد، و بهتون بگم، انگار این جزوه ها توسط الله به ترتیب برای من چیده شده بودن. این حس من بود. اولی، هنوز یادمه، اسم اولین جزوه «آناتو» بود. آناتو خدای بومیان استرالیا حساب میشه.

چرا آناتو؟ چون مفهوم خدا نزد اونا اینه که کسی که چیزی نمی‌خوره و به توالت نمی‌ره.!! پس این داشت به سمت توحید (مفهوم یگانگی خدا) پیش می‌رفت. و همین طور پشت سر هم یکی بعد از اون یکی، فقط ذهنیت منو تغییر می‌داد، و برام خیلی آسون بود. و اون داستان‌های پیامبران رو تعریف می‌کرد، من فکر می‌کردم، یه جورایی آشناست. نتونستم بفهمم که ابراهیم همون ابراهیمه. نتونستم بفهمم. نتونستم بفهمم که موسی همون موسی هست. باورتون میشه؟ چون اون زمان عربی برای گوشهای من خیلی غریب بود و بعضی وقتا مردم می‌پرسن، خب، تو مدل بودی، تو این صنعت بودی، همه این چیزا. سخت نبود؟ نه واقعاً. حتی به عنوان یک مدل، من مثل مدل‌های کلیشه‌ای نبودم. پارتی و اینجور چیزا نمی‌رفتم یه گوشه‌ می‌نشستم و کتابم رو می‌خوندم تا نوبتم بشه، یه جورایی.

پس فکر می‌کردم، و می‌دونی چیه، این در واقع، هر چیزی که می‌خونم با من طنین انداز می‌شه و با ارزش هام جور درمیاد. همیشه احساس می‌کردم کسیم که در موقعیتی قرار دارم که احساس نمی‌کردم مال خودم باشه یعنی، آره، من توی مدلینگ و بازیگری بودم و خیلیا می خوان داخل اون صنعت باشن و من احساس خوشبختی می‌کردم که اونجا بودم اما هیچوقت احساس نمی‌کردم که در پوست خودم هستم. وقتی شروع به خوندن این جزوه ها کردم، احساس کردم که ارزش‌های داخل اونا به خوبی با من هماهنگ شده، می‌دونی؟ پس راستش فهمیدنشون سخت نبود. فهمیدن توحید (مفهوم یگانگی خدا)، — فقط همه این تکه‌های در حال تغییر مثل پازل به هم چسبیدن. می‌دونی چیه؟ فکر می‌کنم اسلام بیشتر شبیه یک مفهوم هست.

، پس این معنی رو میده که می‌تونستم بفهمم که با ردیابی تمام راه به عقب تا آدم، ما از همیشه اسلام داشتیم. ما از همیشه مسلمان داشتیم. من فهمیدم. پس حالا باید فکر می‌کردم--- توی ذهنم همش پر شده بود وسواس فکری، کمال‌گرایی اینها همشون خوره من بودن و همش با خودم می‌گفتم من می‌تونم یه مسلمون خوب باشم؟ نمی‌خوام مسلمان بشم و بعدش بلافاصله گناه کنم. این منطق من در اون زمان بود. و فکر کردم، خب، پس باید چندتا چیز یاد بگیرم. فکر کردم، خب، باید عربی یاد بگیرم، یاد بگیرم چطور نماز بخونم، همه اینا، درسته؟ و در اون زمان بود که استاد شریف مداخله کرد.

در واقع، روزی که اون شروع کرد جدی‌تر با من صحبت کنه روزی بود که من از ، الخادم یه داوطلب رزرو کرده بودم چون می خواستم بدونم این آدما چقدر زود بیدار می‌شن، می‌دونی، چقدر طول می‌کشه که حجاب بذاری؟ چقدر زمان میبره. اونا گرمشون نمی‌شه؟ چقدر... چطور روزه می‌گیرن؟ چون در اون زمان، من حتی از اینم لاغرتر بودم. و نمی‌دونستم که چطور باید روزه بگیرم. که مریض نشم پس تصمیم گرفتم که یک خانم رو یک هفته دنبال کنم یعنی ساعت ۵ صبح برم خونه‌اش و هر کاری که اون می‌کنه رو انجام بدم پس قرار بود اون روز با داوطلب مورد نظرم ملاقات کنم، اما یکشنبه بود، که کلاس عادی بود. پس اول رفتم کلاس و استاد شریف اول مداخله کرد.

اون گفت، «هی الیزا، تا حالا چی می‌دونی؟ می‌خوای یه کم گپ بزنیم؟» توی دلم گفتم، نه استاد، من قبلاً تحقیق کردم. من از قبل می‌دونم مسلمانم. لازم نیست صحبت کنم. اما اون انقدر خوب بود که فکر کردم، خب، بذار برم و باهاش بشینم و فقط یه کم گپ بزنیم. پس در واقع به خونه شیخ حسین رفتیم، و ما، ما نشستیم و اون شروع کرد به گوش دادن به چیزی که الآن به شما می‌گم، ، و بعد در آخر گفت: «هی الیزا، فکر می‌کنم تو خیلی می‌دونی. فکر می‌کنم الآن باید مسلمان بشی.» و من گفتم، اوه، من یک داوطلب دارم که تقریباً تا ۱۵ دقیقه دیگه باهاش قرار دارم. امروز رو فکر نکنم... بعد اون ازم پرسید، «خب، چی مانعت شده؟» بهش گفتم، احساس می‌کنم باید عربی یاد بگیرم، باید قرآن بخونم، باید یاد بگیرم چطور نماز بخونم.

احساس می‌کنم حداقل باید چند تا حدیث (سخنان پیامبر) بلد باشم. و اون بهم نگاه می‌کرد، و پرسید، سوالو یادمه، و فکر می‌کنم اون بالاخره، یا شاید از قبل می‌دونست. من کمالگرایی دارم اون یه جورایی تشخیصش داد، و گفت، «خب به نظرت چقدر طول می‌کشه تا این کار رو بکنی؟ ۲۰ سال؟ ۳۰ سال؟ ۵۰ سال؟» و بعد من، نمی‌دونم این به نظر شما و بینندگان مسخره میاد یا نه--- اما چیزی که من رو به گریه انداخت، ، و باید به خاطر داشته باشی که من قبلاً حدود سه ماه یا چیزی در این حدود روی این تحقیق و مطالعه بودم، و بعد، و آره. و من اینقدر به دانش تمایل داشتم. اینقدر می‌خواستم بفهمم تا بتونم یک مسلمان خوب باشم.

پس اون گفت، «الیزا، مگه نمیدونی که الله (ستوده و متعال) فقط اون سطح از دانشی رو که تو می خوایی، برای یک مسلمان نگه میداره؟» وبعدش این حرف تو وجودم نفوذ کرد و به قلبم خورد و اونو به درد آورد. اما در اون زمان، گریه می‌کردم چون نمی‌تونستم، کامل باشم، و از این قضیه دلخور بودم . توی اون لحظه فهمیدم. و الله در قلبم گذاشت اینو که، اولاً، فکر کنم، می‌دونی الیزا، اگر الله (ستوده و متعال) تو رو توی این سفر قرار داده و قبلاً بهت نشون داده که قبلا هم تو یک مسلمان بودی، فکر نمی‌کنی که در مورد پدرت بهت کمک می‌کنه؟ فکر نمی‌کنی که در مورد خانواده‌ات بهت کمک می‌کنه؟ پس این طوری آسون شد و بعد فکر کردم، می‌دونی، استاد درست می‌گه. هر حرفی که می‌زدم، یک جورایی همشون خودنمایی بود.

خودنمایی از چیزی که می‌دونستم، از چیزی که احساس می‌کردم، اما فقط حرف بود. فقط با لب هام می‌گفتمش. ولی تا زمانی که خودم رو با شهادت (اقرار به ایمان) اعلام نکنم، هیچ کاری کاری نکردم جز حرف زدن، فقط گفتن چند کلمه. چرا الله باید اون دانش رو به من بده وقتی حتی نمی‌تونم قدمی برای تسلیم خودم بردارم؟ و اینو فهمیدم. پس وقتی خیلی شدید گریه می‌کردم چون فکر می‌کنم، ماشاءالله (هرچه الله بخواهد)، البته، استاد با شهادت‌ها (اقرار به ایمان) بسیار آشنا بود، فکر می‌کنم ایشون دیدن که من به نقطه‌ای از درک عمیق‌تر رسیدم. بعد پرسید، «آماده‌ای؟» در همان گفتگو، بدون برنامه‌ریزی، در آستانه ملاقات با داوطلب. اما فهمیدم که. اگر الله بخواد که من این کار رو انجام بدم و صلاح من باشه، نمی‌تونم جلوش رو بگیرم.

پس منم شهادتم (اقرار به ایمان) رو گفتم. احساسش چطور بود؟ احساسش دقیقاً چیزیه که الانم حس می‌کنم وقتی شهادت رو به عربی میگی، یکم تار می‌بینی چون حتی نمیدونی درست تلفظ میکنی یا نه اما وقتی به انگلیسی گفتمش، الان دارم احساس می‌کنم. یک سوزشی از بالای سرت میاد و به پشت گردنت میره و به تمام بدنت منتقل می‌شه و الآن حتی توی زانوها و پاهام احساسش می‌کنم. و این موج رو احساس می‌کنی، و انگار که زندگی قبلیت داره ترکت می‌کنه و تو داری وارد یه زندگی جدید میشی و سر تا پاتو می‌گیره می‌دونی، از بالا به پایین وارد میشه، درست مثل اینکه روح آدم در بدنش دمیده می‌شه. احساسش کردم.

و بعد، وقتی به انگشتان پام رسید، دیدی وقتی تلویزیون وقتی قطع میشه یک صدای بیب، بیب مانند داره من دقیقا همون بیب رو توی گوشام حس کردم حتی بیناییم کمی صورتی شد. نمی‌دونم چطور بگم، متفاوت بود و بعد احساس سبکی کردم، فقط خیلی سبک، خیلی سبک. مثل این که، وای، خب،وای این همون حسه، خیلی سبک. و بلافاصله بعدش، اذان (ندای نماز) برای عصر پخش شد. و رفتم وضو بگیرم بدون اینکه بلد باشم چطور وضو بگیرم. یکی گفت، «این کار رو بکن، اون کار رو بکن >>. و من هم همون کارها رو انجام می‌دادم و بعد بلافاصله به سالن نماز الخادم رفتم و کنار دوست دیگه ای که پیدا کرده بودم ایستادم. من تمام مدت، اینطوری بودم که فقط اینطوری.

فقط اینطوری، اها پس این طوریه و اون اولین نماز من بود و تا جایی که یادم میاد، از اون موقع تا حالا یک نماز هم نخونده ندارم اولین سجده‌ای که فهمیدم در مغرب (نماز غروب) اون شب بود. رفتم داوطلب مورد نظرم رو با دوستانش ببینم. پنج تا از اونا بودن. چهارتاشون تازه مسلمان بودن. و بنابراین، خب، در کافه همدیگه رو دیدیم و بعدش، برای نماز مغرب به خونه یکی از اونا رفتیم. پس اولین امام جماعتم یک آقا بودن و دومیشون یک خانم. و اون چهار تازه مسلمان اون زمان به من سجده رو یاد دادن ، آخریش رو، یکم طولانی‌تر انجام بده، دعا این جوری بگو و از این حرفا و توی آخری که انجام دادم من خوب یادمه و بهت می‌گم اون یک دعایی که در هر نماز من هنوز هم اونو انجام می‌دم و عین کلماتش رو یادمه چون در هر نماز می‌گفتمش.

«ای الله، لطفاً بگذار پدر و مادرم من را به عنوان دختر مسلمانم بپذیرند.» و بعد اولین سؤال داغی که معمولاً بعد از گفتن داستان مسلمان شدنم می‌شنوم اینه که، «خب، پدرت چی شد؟ مادرت چی شد؟ قبول کردن؟>> و باید بهتون بگم که، قدرت دعا واقعاً فوق العاده هست چون من می‌ترسیدم و کاملاً نگران بودم تا دسامبر اون روز بزرگی بود که باید به پدرم می‌گفتم که، می‌دونی، من قبلاً مسلمان شده بودم. این قول من به الله بود. پس باید انجامش می‌دادم و ایشون رو بردمش شام. ! آدم سیر، آدم خوشحاله. پس این یه استراتژی من بود.

و همچنین باید یاد آوری کنم که من یک سال کامل رو دعا کرده بودم همون دعایی که گفتم، «یا رَب (ای پروردگار)، لطفاً، لطفاً به پدر و مادرم کمک کن من را به عنوان یک دختر مسلمان بپذیرند.» اینو بارها و بارها تکرارش کردم و در پایان دسر، جرئت پیدا کردم و به پدرم گفتم، «بابا، باید وضعیتم رو در مورد اسلام بهت بگم.» و بعدش پدرم برگشت و گفت: «خب الیزا، لازم نیست چیزی بگی.» اوه خدای من اما بعدش، پدرم فقط زیباترین کلمات رو گفت: زیباترین کلمات. اون گفت: «می‌دونی چیه الیزا؟ اگر تو به خدای ابراهیم اعتقاد داری، درست مثل من، من خوشحالم. و اگر این دین به قلبت آرامش می‌ده و ثبات می‌بخشه، اشکالی نداره. برو جلو.

لازم نیست نگران من باشی، و لازم نیست نگران حرف مادر باشی، یا حرف خانواده یا هر چیزی>> و بعد لیست کرد چون در خانواده‌مون بودایی داریم، کاتولیک داریم، پروتستان داریم. الآن یک مسلمان هم اضافه شده. پس مشکلی وجود نداره. و فقط خیلی زیبا بود، خیلی زیبا، نرم‌ترین کلمات، بسیار بسیار شیرین و البته، سؤال بعدی اینه که خب، مادرم چی؟ مادرم توی آمریکا بودش. و نقشه من این بود، چون من یک دختر باهوشم، اول بیام به پدر بگم چون پدر من آدم نرمتریه و بعد از اینکه به دیدن من میاد، همیشه می‌ره به دیدن مامانم. مامانم اون زمان هنوز در بوستون زندگی می‌کرد. اون ، بیماری کلیه داره، پس داشت از خودش مراقبت می‌کرد. خب نقشه این بود به بابا بگم، بابا به مامان بگه.

پس بابام رفت به بوستون، و بهم زنگ زدن، البته، به محض اینکه فرود اومد، و منم همش به خودم می‌گفتم که: «خب، فردا بهم می‌گه که از قبل بهش گفته.» یک روز گذشت، دو روز گذشت. و من این جوری بودم که نمی‌خوام به مامان بگم وای خدا اون از من کلی سوال می‌پرسه اما حدود پنج روز گذشت، اره پنج روز گذشت. و بنابراین من مجبور شدم از پدرم بپرسم، «بابا، چی شدش؟، اون قضیه رو به مامان گفتی یا نه بلاخره؟» و خیلی ریلکس برگشت که که: «آره، از قبل به مامان گفتم.» می‌خوای راجع بهش باهاش صحبت کنی؟» من گفتم: «نه، نه، نه، نمی‌خوام با اون در موردش صحبت کنم.» پس داستان والدینم خیلی آسون بود. واقعاً راحت بود و من کاملاً، کاملاً، کاملاً، کاملاً باور دارم که به خاطر دعا (دعا و نیایش) بود.

هیچوقت، هیچوقت، هیچوقت از دعا (دعا و نیایش) دست برندارید. به هر چیزی که بخواهید می‌رسید و به دعا کردن ادامه بده تا بهش برسی. وقتی مسلمان شدم، فهمیدم که یک خانواده دارم. برای اولین بار خانواده‌ای داشتم که براش مهم نبود در تحصیلاتم خوب عمل می‌کنم یا نه، و مهم نبود گذشته‌ام چی بوده. فقط اینکه یک خواهر مسلمان باشم براشون کافی بود که مهربان باشن و ازم مراقبت کنن، حتی وقتی مشکلی داشتم. و من هیچوقت چنین چیزی نداشتم. من تک فرزندم. تنها بزرگ شدم. الآن یک خانواده دارم. درسته که اولا تعجب می‌کردم چرا همه همدیگر رو خواهر برادر صدا می‌کنن؟ اما الان این طور شدم که وقتی یک زن محجبه می‌بینم برام مهم نیست اهل کجاست نمی‌شناسمش ، اما خپ میگم اون خواهر منه.

یا وقتی در تایلند راه می‌رم، بعضی وقتا نمی‌دونم اون مسلمانه، اما یک برادر رد میشه و می‌گه، «السلام علیکم (درود بر شما).» و منم در جواب بر می‌گردم و می‌گم: «و علیکم السلام (و درود بر شما باد)،» وقتی اسلام وارد زندگی من شد، اول، از همه، با ارزش‌ها هماهنگ شدم. و بعد شروع کردم به هماهنگ شدن با ظاهر. و چیزی که فهمیدم این بود که با حجاب، مردم الآن صدای من رو می‌شنون. مردم الآن صدای منو می‌شنون. مردم الآن هوش منو می‌بینن، که خیلی مشتاقش بودم چون قبل از اون نمی‌تونستم هیچیمو به اشتراک بزارم. نمی‌تونستم صدامو به اشتراک بذارم. نظراتمو، باورهامو، هیچی رو و این آزادی بود. این آزادی از اون بردگی که داشتم.

پس اسلام آزادی هست، آزادی ذهن، آزادی صدا، آزادی برای انتخاب پوشش و هرچی که می‌خوای ماشاءالله (هرچه الله بخواهد). به عنوان یک زن که اسلام رو پذیرفته، آیا فکر می‌کنی این دین زن رو بی‌ارزش می‌کنه، زن رو تحقیر می‌کنه؟ خب، ببینید، یک تصور غلط وجود داره، یک تصور غلط که اسلام زن رو تحقیر و بی‌ارزش و سرکوب می‌کنه . اما من می‌گم که این خیلی دور از حقیقته. اما خپ باید این رو هم اضافه کنم که بعضی وقتها در بعضی جاها فرهنگ در نحوه اجرا و عمل کردن به اسلام دخالت می‌کنه، اما اگر به اسلام ناب نگاه کنیم، من یک جورایی برای مردها احساس بدی دارم، واقعاً براشون احساس بدی دارم چون اونها آدمهایی هستن که باید برن بیرون کلی مسولیت دارن در حالی که الله واقعاً زنان رو به چنین جایگاه رفاه و آسایشی ارتقا داده .

مردها موظفن از نظر مالی، جسمی، از زنان مراقبت کنن، ذهنی، همه چی، همه چی. زنان، ما برای مردها از روی خیرخواهی غذا می‌پزیم، لباس‌هاشون رو می‌شوریم. همه‌ی اینها برای خیر خواهیه برای خشنودی الله و می‌دونی، بودن یک زن در اسلام در میان مردهایی که به درستی عمل می‌کنن، نه! ماشاءالله (هرچه الله بخواهد)، ماشاءالله، تو سرکوب نمی‌شی. اینطوریه که...، شنیده میشی، احساس می‌کنی دیده میشی و محافظت میشی. اگر در میان مردهای مقید باشی، خدای من، توی یک سازمان NGO یک زمانی کار می‌کردم، سازمان غیر دولتی و ما به نوبت تذکر (موعظه) می‌دادیم. وقتی نوبت من بود، همه مردها نگاهشون رو برمی‌گردوندن یا به پایین نگاه می‌کردن. اونا، اونا به اندازه کافی به من احترام میگذاشتن که خیره نشن.

و به دقت به حرف و تذکرم گوش می‌دادن در این حد احترام می‌گذاشتن حتی وقتی می‌رم در چیلیز غذا می‌خورم، چیلیز، رستوران آمریکایی، که در مالزی، اسمش حلاله یادمه وقتی اونجا می‌رفتم با هر لباسی که بودم پیش خدمتش هم اهل بنگلادش بود به محض اینکه منو می‌دید، "سلام!" و اون، به میز و اون ور این ور نگاه می‌کرد «سلام، خانم. چطور می‌تونم کمکتون کنم؟» و، تمام مدت، به میز نگاه می‌کرد. و ماشاءالله کاملاً برای من احترام قایل بود چرا اسلام؟ از بین صدها سبک زندگی و ادیان؟ خپ اینم یکی از سؤال‌های مهمه: چرا اسلام؟ و خپ جواب من اینه که چون شریعت (قانون اسلامی) رو دوست دارم. قوانین رو دوست دارم .

و همه همیشه خیلی شوکه می‌شن، «قوانین رو دوست داری؟ یعنی چی؟ قوانین رو دوست داری؟ ما قوانین رو دوست نداریم»، دوستای مسلمان اصلم. «ما از قوانین فرار می‌کنیم. داری چی می‌گی؟» پس گفتم، می‌دونی چیه؟ با توجه به اینکه از یک فضای ذهنی اومدم که خیلی گمشده و خالی بودم و اون سبک زندگی نیمه-معروفی رو تجربه کرده بودم تفاوت رو احساس می‌کنم. از اینکه واقعاً نمی‌دونی داری چی کار می‌کنی، درست هست یا غلط، تا اینکه خیلی شفاف باشی، بدونی که این درسته، این درست نیست، و هر چیزی که بینشونه، تا زمانی که کاری می‌کنی که بر خلاف اسلام نیست، الحمدالله (ستایش تنها برای الله است). خیلی شفافه. می‌دونم چطور زندگیم رو تنظیم کنم. می‌دونم چه کار کنم. پس قوانین رو دوست دارم.

و حتی وقتی بعضی قوانین هست که متوجه نمی‌شیم، مثلاً چرا دو شاهد مرد یا یک شاهد مرد به ازای دو، زن، میدونی؟ و اونها همیشه می‌پرسن که چرا و همیشه هم یک جواب خوب وجود داره. اگر یک دختر هستی که می‌خوای ارزش خودت رو در زیبایی ظاهری پیداکنی، زیبا بودن برای اطرافیان، یا فقط شهرت یا چیزهای دیگه، به اون شخص چی می‌گی؟ واقعاً از خودت بپرس آیا اون چیزها واقعاً می‌تونن تو رو خوشحال کنن، چون وقتی داری اون آرایش و اون موها و اون، اون لباس‌ها و همه اون چیزها رو می‌پوشی، اگر واقعاً در موردش فکر کنی، داری خوشحالی خودت رو به اون آدمای دیگه واگذار می‌کنی. داری از تایید و پذیرش اونا نیرو می‌گیری تا تو خوشحال بشی. یعنی ارزش تو دست اوناست.

و در مورد شهرت چی؟ آیا شهرت واقعاً چیزیه که تو رو راضی می‌کنه؟ شهرت هم یک عامل خارجیه. شهرت هم از طرف دیگران میاد. تو نمی‌تونی مشهور باشی مگر اینکه دیگران به تو بگن چقدر عالی هستی. پس آیا این واقعاً چیزی هست که برای خودت می‌خوای؟ شاید هست، اما راه‌های دیگه‌ای هم برای مشهور شدن وجود داره. می‌تونی نزد فرشته‌ها مشهور بشی. خب، اما این، نمی‌تونی ببینیش. می‌تونی به خاطر خوبیت مشهور بشی. می‌تونی به خاطر، می‌دونی، این که چقدر فروتن هستی مشهور بشی.

اگر بهم می‌گی که می‌تونی به خودت اعتماد داشته باشی با هر شرایطی و هر ظاهری، و همچنان بتونی صداتو به گوش دیگران برسونی، و هنوز هم جذاب باشی، و به خودت افتخار کنی خب، شاید بتونم باورت کنم اسلام رو مطالعه کن و ارزش واقعیت رو درونت پیدا کن چون اسلام چیزیه که قراره عزتت رو بهت پس بده. اسلام چیزیه که قراره صدات رو بهت پس بده، قراره کرامتت رو بهت پس بده، قراره بهت بفهمونه که تو بیشتر از لباس‌ها و موها هست. در درون خودت جستجو کن و به دنبال اون جواب‌ها بگرد تا موقعی که بهشون برسی
