# یک میلیونر عرب را برای اسلام رها کردم - تغییر دینِ سینماییِ یک مسیحیِ سابق به اسلام

- Language: fa
- Published: 2026-08-26
- Canonical: https://blog.towardseternity.com/fa/blog/i-left-private-jets-vip-life-for-islam-ex-christian-germans-conversion-to-islam
- Source video: https://www.youtube.com/watch?v=4OEzXBJmJgI
- Channel: Towards Eternity

This is the cleaned transcript of the source video. The speech is unaltered.

---

من به مدرسه کاتولیک رفتم. فکر نمی کنم واقعا رابطه ای با خدا داشتم. تو یه کافه تو لندن نشسته بودم درست روبروی ما، دو تا پسر جوون نشسته بودن. اون از یه خانوادهٔ اصیل و جزو یکی از پولدارترین و ثروتمندترین خانواده های عرب بود. از همون لحظه به بعد، تمام زندگیم یه جورایی زیر و رو شد. بعضی وقتا با جت‌های شخصی، هواپیماهای اختصاصی سفر میکردم. با کنکورد پرواز کردم. راننده‌ی شخصی، خدمتکار، آشپز داشتیم. یعنی هر چه فکرش کنی. راستشو بخوای، اون صحبت‌ها کلی طرز فکر من رو عوض کرد. بعد شروع کردم کتابای اسلامی رو خریدم. و هرچی بیشتر خوندم، راستش حسابی برام شوکه‌کننده بود. همه این نکات که کنار هم قرار گرفت، برام کاملاً منطقی و قابل قبول شد. و یه برنامه زنده از نماز در مکه داشت پخش می‌شد.

شیخ سديس داشت قرآن تلاوت می کرد. و یهو به دلم نشست، همین جوری، و شروع کردم به گریه کردن. هی گریه کردم و گریه کردم بعد رفتم پیشش و گفتم، کاری که ما اینجا داریم می‌کنیم حرامه، یا باید با هم ازدواج کنیم، یا من باید برم. و اون موقع به من گفت که هنوز برای ازدواج آماده نیست. و همون لحظه، فقط فهمیدم، دیگه نمی‌تونم. سلام علیکم، خواهر پاتریشیا ونکو، به Towards Eternity خوش اومدی خیلی خوشحالیم که پیش مایی. می خوام با این سوال شروع کنم، پاتریشیا ونکو کیه؟ میشه لطفاً یه خلاصه‌ای از زندگیت برامون بگی؟ و علیکم سلام خیلی ممنون که من رو دعوت کردید. خوشحالم که اینجام. درباره خودم، خب، من یک مسلمان آلمانی ام. پدرم اصالتا یونانی بود و مادرم اهل چک. توی یه فضای مسیحی ولی خیلی آزاد بزرگ شدم.

ییست سالم بود که مسلمان شدم. پنجاه سالگی رفتم روان‌شناسی سلامت خوندم، و بعدتر هم بنیان‌گذار شرکت مکمل‌های غذایی "یونایا" شدم. و امروز، تمام دانش و تجربه ام رو توی شبکه های اجتماعی به عنوان یک فعال سلامت به اشتراک می ذارم. زندگی‌ات قبل از اسلام چطور بود؟ میشه ما رو ببری به اون روزها، لطفاً؟ مدرسه کاتولیک میرفتم. خوب من اونجا بزرگ شدم با آیین کاتولیک و خوندن داستان‌های پیامبرها. پدر و مادرم وقتی خیلی کوچیک بودم از هم جدا شدن، و من پیش مامانم بزرگ شدم. اون واقعاً خدا رو عبادت می‌کرد، عید پاک و کریسمس رو جشن می‌گرفت. پس یه جورایی خدا همیشه تو زندگیمون حضور داشت. می‌دونستم وجود داره، ولی هیچوقت واقعاً عمیق تر نرفتم. هیچوقت واقعاً از خودم نپرسیدم که اصلاً ایمان یعنی چه.

راستش فکر نمیکنم من واقعاً با خدا ارتباطی داشتم. بیشتر سنت هاش بودن که بخشی از زندگیم بودن، چه جشن کریسمس بود، البته همیشه از گرفتن کادو خیلی خوشحال میشدم. در واقع توی آلمان، هر کسی که کار می‌کنه و خودش رو مسیحی می‌دونه، به کلیسا مالیات میده. اما مادرم هم یه جایی از کلیسا خارج شد، گفت: "چرا باید پول بدم که به خدا ایمان داشته باشم؟ یعنی چرا باید بابتش مالیات بدم؟" پس با اینکه به خدا ایمان داشت، از کلیسا خارج شد. اولین بار چطور اسلام به گوشت خورد، و ماجرای مسلمون شدنت از کجا شروع شد؟ خب، به نظرم ماجرای من یه کمی غیرعادی هستش. همش از تعطیلات تابستونی شروع شد. رفتم انگلستان برای یه دوره زبان، و یه روز قبل از اینکه پرواز کنم برگردم آلمان، همراه یه رفیقم توی یه کافه تو لندن نشسته بودم.

و درست روبروی ما، دو تا پسر جوون نشسته بودن. اومدن پیش ما، باهاشون حرف زدیم، شماره به هم دادیم، و از همون لحظه به بعد، تمام زندگیم زیر و رو شد. 180 درجه چرخید. خوب من با یکیشون در تماس موندم، بعداً بهم گفت که از یه خانواده اصیل و جزو یکی از ثروتمندترین و پولدارترین خانواده‌های عرب هست. و وارد یه رابطه شدیم که بیشتر از چهار سال طول کشید. و اون سال‌ها واقعاً دیوانه‌وارترین سال‌های زندگی من بودن. منظورم اینه که من یه دختر معمولی از آلمان بودم، یهویی داشتم یه زندگی "شاهدخت‌وار" می‌کردم. و درست مثل یه افسانه بود. خب، دیگه هر دختری دوست داره شاهدخت باشه، نه؟ پس آره، ما واقعاً یه سبک زندگی خیلی خاص داشتیم.

مثلا سرویس وی‌آی‌پی تو همه جای دنیا، بعضی وقتا با جت‌های شخصی، یا با هواپیما های اختصاصی سفر میکردیم، حتی سوار کنکورد شدم. ما راننده شخصی، خدمتکار، آشپز داشتیم. اصلا هرچی توی ذهنتون بیاد. حتی مایکل جکسون رو هم دیدم. همون موقع، دوستپسرم علاقه زیادی به ماشین‌های اسپرت گرون داشت. بعضی وقتا مثلاً با یه رولزرویس رنگ‌ووارنگ یا با جدیدترین ماشین اسپرت جگوار می‌رفتیم تو لندن می‌چرخیدیم می‌رفتیم یه کافه. که واقعاً باورنکردنی بود، واقعاً یه سبک زندگی دیوونه وار بود. و حتی بدون کلاه ایمنی سوار یه هارلی-دیویدسون زرد تو لس‌آنجلس می‌چرخیدیم. آره، واقعاً دیوونگی بود. و می‌دونی، خانواده‌ش همیشه خیلی با من مهربون بودن. و چیزی که از همه بیشتر توی اونا دوست داشتم، روابط خیلی صمیمانه و محکم خانوادگیشون بود.

با اینکه اون خیلی مذهبی و پایبند به اعمال مذهبی نبود، ولی بازم خیلی از اون ارزش‌های اصلی اسلام رو داشت. خیلی وقتا راجع به مذهب حرف می‌زدیم، راجع به زن و مرد، راجع به احترام و کرامت. راستشو بخوام بگم، اون صحبت‌ها کلی طرز فکر من رو عوض کرد. یعنی اوایل چیز زیادی از اسلام نمی‌دونستم. یه سری ایده‌های کلیشه‌ای تو ذهنم داشتم که زنها توی اسلام احترام ندارن، بیچارن، مجبورن خودشون رو بپوشونن، می‌فهمی چی می‌گم؟ اما هرچی بیشتر برام توضیح می‌داد که زنها توی اسلام چقدر ارزش دارن و حتی حجاب می‌تونه یه جور رهایی باشه، من بیشتر به زندگیم شک می‌کردم.

چون واقعاً اگه زیبایی رو مد و صنعت زیبایی تعیین کنه، من اصلاً چقدر آزادم؟ آیا من واقعاً آزادم که انتخاب کنم کی چه مقدار از بدنمو ببینه؟ آیا من اونقدر آزادم، یا این فقط یه توهمه؟ و اگه من انتخاب کنم که همه‌چیز رو نشون ندم، مثلاً موقع درخواست کار، چی میشه؟ خب، مگه ظاهر واقعاً از ارزش‌ها و خصوصیات درونی من مهم‌تره؟ می‌دونی، با گذشت زمان فهمیدم که زنها توی غرب شروع کردن به رقابت با مردها، سعی کردن مثل مردها باشن، صرفاً به این دلیل که واقعاً اون ارزش و حقوقی که به عنوان یه زن سزاوارش هستن بهشون داده نمیشه. و دقیقاً از همونجا سفر درونی من شروع شد، با این درک که یه طرز فکر و سبک زندگی و روش برخورد دیگه‌ای هم وجود داره. اون موقع، می‌دونی، بعضی وقتا که به کشورش سفر می‌کردم، یه کمی کسل‌کننده بود.

اون موقع شبکه‌های اجتماعی یا این چیزا نبود، کار خاصی هم نبود که بشه کرد. شروع کردم به خرید کتاب. و اون نوار های VHS بزرگ قدیمی درباره اسلام. همچین چیزایی بود که اونجا پیدا می‌شد. توی اون دوران، شیخ احمد دیدات و پروفسور جفری لنگ، اینا همون افراد معروف در زمینه دعوت به اسلام بودن. خلاصه چندتا از سخنرانی‌هاشون رو دیدم، ویدیوهایی از دانشمندهایی که مسلمون شده بودن. ویدیو درمورد معجزات قرآن دیدم. و هرچی بیشتر دیدم و خوندم، بیشتر فهمیدم که این از هر منبعی غیر از خدا نمیتونه باشه.

منظورم اینه که یه مرد بی‌سواد توی صحرا، ۱۴۰۰ سال پیش، چطور می‌تونسته از شعله‌های آتش در اعماق دریا خبر داشته باشه، یا اینکه کوه‌ها ریشه‌های عمیقی دارن که پوسته زمین رو پایدار می‌کنن، یا اینکه خورشید نور خودش رو تولید می‌کنه در حالی که ماه فقط اون نور رو بازتاب میده؟ راستش اینها برام واقعاً حیرت‌آور بود. و بعد رفتم تو عمق بیشتری. شروع کردم به مقایسه ادیان، چون فکر کردم ، خب مسیحیت چه فرقی داره؟ و این در واقع اولین بار تو زندگیم بود که واقعاً به دنبال مفهوم خدا گشتم. رفتم انجیل رو خوندم. اولین بار بود. و کلی مناظره از شیخ احمد دیدات دیدم. واقعاً خیلی تو مقایسه آیه‌های انجیل و قرآن و عهد عتیق و همه کتاب‌های دیگه قوی بود. ایشون اونقدر آگاه بود که می‌تونست برگرده به تعالیم اصلی.

تازه می‌فهمی که تعالیم اصلی حضرت عیسی، علیه السلام، هم فقط این بوده که یک خدای یگانه رو پرستش کنید. منظورم اینه که اون هیچوقت نگفت من یکی از سه‌تا هستم، هیچوقت ادعا نکرد که خودش خداست. پس خیلی بعدها چیزها تغییر کرده. اما تعالیم اصلی یکی بوده. و حتی طرز نماز خوندنش، یا روزه گرفتنش، یا اینکه گوشت خوک نمی‌خورد. یعنی خیلی، خیلی چیزها. یا مثلا مریم، مادر عیسی. منظورم اینه که اون یکی از بزرگترین الگوهای ماست. و حتی از نظر ظاهری، می‌دونی، همیشه پوشیده بوده. همون طور که گفتم، اگه همه نکات رو کنار هم بذاری، یهو همه چی معنی پیدا می‌کنه. یهو همه چی سر جای خودش قرار می‌گیره. و یه جایی متوجه یه چیز خیلی مهم شدم. اینکه پیام‌ها همیشه یکی بودن. منبع همیشه یکی بوده.

از آدم تا موسی، تا عیسی، تا محمد، درود خدا بر همشون. و بعد فهمیدم که نیازی نیست بین ادیان یکی رو انتخاب کنم، چون اگه مسلمون باشم، خودبه‌خود به تعالیم حقیقی مسیحیت و یهودیت هم ایمان دارم. یه مسلمون اصلا مسلمون نیست اگر عیسی و موسی و همه پیامبر های قبلشون رو قبول نداشته باشه. پس کنار هم گذاشتن همه این نکات برام کاملاً منطقی و قابل قبول بود. اما از طرف دیگه، من خیلی چیزها رو عمیقاً حس می‌کنم. و اسلام واقعاً به هر دو بخش وجود من پاسخ داد. بعدش اون لحظه خیلی، خیلی خاص تو کشورش پیش اومد. انگار همین دیروز بود. خواستم تلویزیون رو روشن کنم، کنترول رو برداشتم، تلویزیون رو روشن کردم. و یه برنامه زنده از نماز در مکه داشت پخش می‌شد. و فکر کنم اولین بار بود که واقعاً با دقت نگاه کردم.

شیخ سديس داشت قرآن تلاوت می کرد. و هیچ وقت فراموش نمی‌کنم که صداش چطور می‌لرزید. انگار توی هر کلمه‌اش میشد ترس و عشق به خدا رو حس کرد. و بعد نگاه کردم به اون همه مسلمون. کنار هم ایستاده بودند، رکوع می‌کردند، در برابر خدا خاضع می‌شدند، همه متحد. و حتی بعضیاشون گریه میکزدند و همون لحظه یهو یه حالی بهم دست داد، درست همین جوری. و شروع کردم به گریه کردن. گریه گریه گریه. و یک کلمه از حرفاش رو هم نفهمیدم. اما فکر کنم قلبم فهمید. و روحم فهمید. و فکر کنم مثل یه بچه‌ست که کلمات مادرش رو نمیفهمه، ولی اون رو میشناسه. و دقیقاً همین حس رو داشتم. اون لحظه میدونستم. فقط میدونستم. الله وجود داره. و اون تنها حقیقته. و وقتی شهادتین رو گفتی چه حسی داشتی؟ من برگشتم آلمان به یه مسجد کوچولو توی یه کوچه پس‌کوچه.

امام خیلی خوش‌برخورد بود، لبخند زد و بهم خوش‌آمد گفت. همونجا روی زمین نشستیم یه دایره‌وار، و چندتا سوال ازم پرسید، اینکه آیا اسلام رو می‌شناسم، آیا کسی مجبورم کرده یا داوطلبانه این کارو می‌کنم. آره، و بعد ازم خواست که شهادتین رو بخونم. و هنوز یادم میاد، خیلی احساس سبکی داشتم. یه آرامش خیلی عمیق داشتم انگار روحم داشت می‌گفت، "آه، بالاخره." خوب بعد از اینکه اسلام رو قبول کردی، رابطه‌ات چطور پیش رفت؟ آیا بهش گفتی؟ آره، خوب من بهش گفتم، و خودش هم متوجه شد. چون عشق من به الله سبحانه و تعالی روز به روز بیشتر می‌شد. و شروع کردم به روزه گرفتن، شروع کردم به نماز خوندن.

اما این موضوع باعث شد که دیگه از اون زندگی شیک شاهدخت‌وار کمتر و کمتر خوشم بیاد، چون می‌دونی، رفتن به کلاب با حجاب خیلی با عقل جور در نمیاد. اون اولاش سعی کردم یه جور سازشی براش پیدا کنم یعنی وقتی تو آلمان بودم، حجابم رو می‌پوشیدم. و وقتی پیش اون بودم، برمی‌داشتم. و اون هم قبول داشت، گفت که نمی‌خواد من وقتی پیش اون هستم حجاب داشته باشم. گفتم باشه. اما ته دلم، اصلاً راضی نبودم. این موضوع توی دلم یه کشمکش بزرگ درست کرده بود. چون آدم نمی‌تونه همزمان دو تا زندگی متفاوت داشته باشه و خوشحال باشه. همین طور با گذر زمان دیدم، هرچی به خدا نزدیک‌تر می‌شدم، در واقع فاصله بیشتری بین من و اون حس می‌کردم. آره، و بعد یه اتفاق افتاد، و فهمیدم که این می‌تونه آخر خط باشه.

داشتم بیشتر و بیشتر راجع به اسلام می‌خوندم، سعی می‌کردم یاد بگیرم. و یادم میاد که اون کتاب رو بستم و با خودم گفتم، "باشه، یه چیزی اینجا واقعاً درست نیست. دیگه نمی‌تونم این کارو بکنم، نمی‌تونم این قضیه نادیده بگیرم." خلاصه رفتم پیشش و گفتم، "کاری که ما اینجا داریم می‌کنیم حرامه، و من دیگه نمی‌تونم این جوری ادامه بدم. یا باید با هم ازدواج کنیم، یا من باید برم." و اون موقع به من گفت که هنوز برای ازدواج آماده نیست. اما می‌تونیم به همون شکلی که بودیم ادامه بدیم. و همون لحظه، توی دلم فهمیدم. نمی‌تونم. دیگه از دستم برنمیاد. برای همین چمدونمو بستم و رفتم. خوب وقتی برگشتی خونه و اون رابطه چهار ساله رو ول کردی، چه حسی داشتی؟ واقعاً دوران وحشتناکی بود.

یک فاجعه بود، چون برگشتم خونه و حتی دیگه پیش مادرم جایی نداشتم. حالا من چی کار کنم؟ با زندگیم چی کار کنم؟ چون تازه دبیرستان رو تمون کرده بودم اما هنوز تحصیلاتی نکرده بودم. دیگه خبری از سفر، جت شخصی و سرویس اختصاصی نیست انگار توی خونه خودم مهمون شده بودم، چون دیگه فقط یک یا دو یا سه هفته نمیموندم میدونی قدیما خیلی رفت و آمد زیاد داشتم حالا مونده بودم دیگه، یعنی، باشه، الان برای همیشه. باید خودم تنها همه کارا رو بکنم، از آشپزی بگیر تا خونه تکونی. و خیلی سخت بود. و تازه فهمیدم که، باشه، تموم شد. و حالا چی کار کنم. خلاصه گفتم باشه، بذار برم اسلام رو مطالعه کنم. رفتم دانشگاه و بله، به دلایلی خیلی قانع نشدم.

با خودم گفتم، آخه واقعاً می‌تونم این کارو بکنم؟ و خیلی زود بعد از اون ماجرا، شوهرم رو ملاقات کردم. پس چیز خاصی رو شروع نکردم. چقدر برات سخت بود که سبک زندگی اسلامی رو یاد بگیری، مثلاً ترک حرام و خوندن نماز پنج وقت؟ آره، راستشو بخوای، اونقدرها هم برام سخت نبود. چون من واقعاً قانع بودم، و هنوز هم هستم، که دستورالعمل‌هایی که الله (سبحانه و تعالی) به ما داده پر از حکمته. منظورم اینه که اینا فقط به نفع جامعه و مخصوصاً به نفع زنهاست، برای محافظت از اونها، چون اونا به طور قطع آسیب‌پذیرتر هستند. به زنها حتی بیش از ۱۴۰۰ سال پیش در اسلام این همه حقوق داده شده. حق ارث بردن، حق انتخاب همسر، حق طلاق گرفتن، حق درآمد داشتن و نگه داشتن پول خودش، و حتی مسئولیت آموزش دیدن و سواد آموختن.

اینها حقوقی هست که زنها توی اروپا تازه به تازگی به دست آوردن. خلاصه برگردیم به سوال شما، پذیرفتن یه سبک زندگی اسلامی، مثلاً پوشیدن حجاب، در واقع تصمیمی بود که توی اتوبوس گرفتم. هنوز مثل امروز یادم میاد که نشسته بودم و به همه آدمای دور و برم نگاه می‌کردم، و با خودم گفتم، آیا واقعاً از این می‌ترسم که یه تکه پارچه بندازم روی سرم، به خاطر حرف و فکر مردم؟ یا آیا در واقع بیشتر برام مهمه که خدا چه فکری می‌کنه و چه میگه؟ و پاسخ برام کاملاً واضح بود. برای همین از فرداش حجابمو شروع کردم. و حسابی استرس داشتم. یادم میاد قلبم داشت بوم بوم بوم بوم می‌زد. اما در واقع خیلی راحت‌تر از چیزی بود که فکرش رو می‌کردم. یه حس عمیق یکپارچگی بهم داد، چون اون چیزی رو که درونم داشتم، روی ظاهرم هم نشون می‌دادم. آره.

خلاصه که شروع کردن با اون قدم حجاب خیلی راحت‌تر بود. تا حالا پیش اومده یه لحظه استثنایی رو تجربه کرده باشی که احساس کنی یه ارتباط ویژه با الله داری؟ اوه بله. چندین بار. مثلاً بعد از طلاقم. من و بچه‌هام مجبور شدیم کاملاً از صفر شروع کنیم. نه پول، نه پس‌انداز، نه شغل، نه حمایت خانواده. هیچکس نبود که کمک کنه. مجبور شدم برم یه شهر دیگه و یه جایی برای زندگی پیدا کنم. و هرکسی که تا حالا سعی کرده توی اون شهر جایی اجاره کنه می‌دونه چقدر غیرممکنه. چه میدونم ازت درآمد، وام، ضامن می‌خوان. من هیچکدومشو نداشتم. و واقعاً کلی آگهی هست، حتی از آدمهایی که خیلی تحصیلکرده هستن و درآمد ثابتی دارن، با التماس دنبال خونه می‌گردن. به خدا قسم، این قضیه واقعاً مثله مأموریت غیرممکن بود. و خیلی خوب یادم میاد.

نشسته بودم پای کامپیوترم، داشتم برنامه‌ریزی می‌کردم که برم آگهی‌های اجاره رو چک کنم، و همون لحظه، کامل تسلیم شدم و توکل کردم. و گفتم، "یا الله، راهنماییم کن. بهم نشون بده کجا برم. و اولین جایی که گیرم بیاد، همون رو می‌گیرم، چون تو خودت بهترین رو برای ما می‌دونی." و روز پنج شنبه بود. رفتم یه سری بزنم، اولین باری بود که می‌رفتم نگاه کنم. و فقط یه آگهی تازه درج شده بود. یه خونهٔ قشنگ بود، به اندازهٔ کافی بزرگ بود که هممون توش جا بشیم و خوش قیمت هم بود. به صاحب‌آگهی پیام دادم، بهم گفتن می‌تونم روز شنبه بین ساعت 10 تا 12 صبح بیام، ولی بهم هشدار دادن که احتمالاً کلی آدم میان، پس حتماً کلی وقت همراه خودت بیار. گفتم باشه. لطفاً آدرستون رو بدید.

روز جمعه آدرس رو چک کردم، و می‌دونی چی شد؟ طرف یه یادداشت به آگهی اضافه کرده بود برای همه کسایی که علاقه‌مند بودن، "لطفاً دوباره با من تماس بگیرید چون همه ایمیل‌هام توسط سیستم پاک شده." با خودم گفتم هم؟ گفتم چه عجیب. اما بیشتر از این بهش فکر نکردم، چون بیشتر نگران این بودم که چی بپوشم. درباره حجاب خیلی دودل بودم. فکر کردم باشه، حجاب رو آزاد بپوشم؟ یه کمی عقب‌تر، می‌دونی؟ یا به روش سنتی به سمت جلو؟ و نمی‌خواستم خیلی مذهبی به نظر بیام، می‌دونی، بالاخره تو آلمان هستیم. اینجا خیلی نژادپرستی زیاده. و بعد گفتم، باشه خدایا، این همه اش دست توئه. پس من به همون روش سنتی میپوشمش. و اگه قرار توی این خونه قشنگ زندگی کنیم، خودت باعثش میشی.

خلاصه صبح شنبه، به خاطر یه قرار دیگه که زودتر داشتم و ترافیک سنگین، خیلی دیر رسیدم. ساعت 10:45 رسیدم. خانواده در رو باز کردن، لبخند زدن و گفتن، "خوش اومدی، تو اولین نفری." یادم میاد با خودم گفتم "چی؟ قرار بود کلی آدم دیگه هم بیان." بعداً فهمیدم که اکثر مردم اصلاً آدرس رو دریافت نکردن چون ایمیل‌هاشون پاک شده بود. سبحان الله. خلاصه اینکه، مستأجرها میخواستن اولین کسی که ازش خوششون بیاد رو به صاحب‌خونه معرفی کنند. سبحان الله. و اون روز صبح، من اولین نفری بودم که رسیدم، و ازم خوششون اومد. پس برخلاف همه احتمالات، ما اون خونه رو گرفتیم. و به خدا قسم، عجب خونه قشنگی بود. باغچه بزرگ، همسایه‌های مسلمون و دوست‌داشتنی. هر چی نیاز داشتیم نزدیک بود. و واقعاً هر روز کلی از شدت شکرگزاری گریه می‌کردم.

چون بالاخره می‌تونستم به بچه‌هام یه خونهٔ آروم و قشنگ بدم. می‌دونی خیلیا سال‌ها دنبال خونه می‌گردن و هیچوقت گیرشون نمیاد. اما وقتی واقعاً خودت رو رها کنی، کاملاً تسلیم بشی، فقط اون موقع هست که الله تو رو حمل می‌کنه. و چه احساس قشنگی هم هست. رسیدن به این درجه خیلی سخته. خواهر پاتریشیا، سفر اسلامی تو، روی سفر سلامتیت هم تأثیر داشت. میشه لطفاً بیشتر در این مورد برامون بگی؟ بعد از اون 20 سال زندگی توی یه ازدواج سمی و بزرگ کردن بچه‌ها، به قول خودم به ته خط رسیدم. و بدنم کلا از کار افتاد. دچار بیماری‌های خودایمنی شدم، هاشیموتو و پسوریازیس. التهاب مزمن گرفتم و واقعاً هر روز و هر شب درد می‌کشیدم. یه وقتایی دیگه حتی نمی‌تونستم نماز ایستاده بخونم. باید می‌نشستم.

و ریزش مو داشتم، مشکلات قلبی، مغز مه‌آلود، و خیلی خیلی کسل بودم. هرچی می‌خوابیدم، هرچی قهوه می‌خوردم، فایده نداشت. و هر بار که می‌رفتم پیش دکتر، فقط می‌گفت، "اوه، حالت چطوره؟" و من یهو میزدم زیر گریه. و یه بار بهم نگاه کرد و گفت، "اگه همین‌طوری ادامه بدی، یا با خستگی مفرط یا با سرطان توی بیمارستان بستری میشی." و این واقعاً من رو ترسوند. چون اون موقع، واقعاً از گرفتن سرطان می‌ترسیدم. اون موقع‌ها بود که دوباره یکی از اون معجزه‌های زندگی‌ام رو تجربه کردم. داشتم پای کامپیوتر کار می‌کردم و مامانم سعی می‌کرد روحیه ا‌م رو عوض کنه. تلفنی بهم گفت، "برو پروفایل فیس‌بوکم رو یه نگاه بکن. یه چیز خنده‌دار گذاشتم." من اصلاً اهل این کارا نبودم. هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت، اصلاً. من مطلقاً وقت نداشتم.

اما همون لحظه، یه اتفاق خیلی خاص افتاد. و هنوز هم یادم میاد. واقعاً حس کردم یکی دستش رو گذاشت روی دست من و موس رو هل داد. روی پروفایل مامانم کلیک کردم، یه کم پایین رفتم، و یهو این تیتر رو دیدم: "پیشرفت بزرگ در تحقیقات سرطان. درمان سرطان با توت‌." و از همون لحظه به بعد، رفتم توی کار تحقیق درمورد سلامتی کل‌نگر. خیلی تشنه سلامتی بودم. واقعاً وسواس پیدا کرده بودم برای فهمیدن. فقط دلم می‌خواست بفهمم بدن چطور کار می‌کنه، چطور میشه همه این نقطه ها رو به هم وصل کرد. صدها و صدها مکمل خوردم، همه چیز رو امتحان کردم، همه چیز رو تغییر دادم. متخصصان سلامت از سراسر دنیا که ادعا می‌کردند بیماری‌های مزمن و خودایمنی رو درمان می‌کنند، رو دنبال کردم. و امروز اینجام، الحمدلله، جواب داد. به اذن خدا.

بیوفیلم چیه و در حال حاضر داری رو چه پروژه هایی کار میکنی؟ خب، بیوفیلم در اصل یه جور کثیفی چسبنده توی رودته که می‌تونه باعث مریضی‌ات بشه. و طبق تجربه من، تقریباً همه آدمها بیوفیلم دارن. احتمالا شما هم داری. و راستی، بیوفیلم چیز جدیدی نیست. مثلا، فقط به لولهٔ فاضلاب زیر سینک ظرفشویی فکر کن. می‌دونی، همیشه یه لایهٔ لزج و بد بو هست که روی دیوارهٔ داخلی لوله جمع میشه، درسته؟ و چیزی شبیه به همون لایهٔ لزج می‌تونه روی دیوارهٔ داخلی لولهٔ روده ‌ات هم تشکیل بشه، جایی که بخش بزرگی از سیستم ایمنی توی اونه. و این واقعا میتونه مشکل ساز باشه. و من صادقانه معتقدم که بیوفیلم یکی از مهم‌ترین موضوعات نادیده گرفته شده در زمینه سلامته.

مثلا حتی مطالعات منتشر شده توسط مؤسسه سلامت آمریکا نشون میده که تا ۸۰٪ عفونت‌های مزمن در بدن ما با بیوفیلم درگیرن. دیوونه واره. و به همین دلیله که برداشتن بیوفیلم درون روده‌ام همه چیز رو برام عوض کرد. و وقتی اون رو با سیستم پاکسازی رودهٔ من برطرف کنی، اصلا می‌تونی دفعش کنی و توی دستت بگیری. واقعاً عاشقشم. و شما هم حتماً باید امتحانش کنی. پس مشکل اینه که با سبک زندگی امروزی، با همه اون غذاهای فرآوری شده‌ای که می‌خوریم، ما در واقع داریم باکتری‌های مضر رو تغذیه می‌کنیم به جای باکتری‌های خوب. پس اگه می‌خوای شانس تشکیل و رشد بیوفیلم رو کم کنی، فقط باکتری‌های خوب رو تغذیه کن. و اونا عاشق طبیعت‌ان، عاشق غذای واقعی‌ان، عاشق غذای کامل و فرآوری‌نشده ان. و هر چیزی که طبیعی و پاکیزه است رو بخور.

هر چیز دیگه‌ای رو بیخیالش شو. و این طوری باکتری‌های خوبت رو تغذیه می‌کنی. خوب اسلام و پزشکی برات چه معنی‌ای داره؟ خب، من واقعاً باور دارم که الله سبحانه و تعالی این بدن شگفت‌انگیز ما رو آفریده تا ما رو تو این زندگی حمل کنه. اصلا یه هدیه از طرف خداست. و یه چیزی که در طول سفر سلامتیم فهمیدم اینه که بدنت همیشه سعی می‌کنه از تو محافظت کنه. و من واقعاً دلم می‌خواد که پزشکی به جای اینکه فقط علائم رو درمان کنه، روی حمایت از فرآیندهای درمانی که الله قبلاً در درون ما آفریده تمرکز کنه.

خب، چرا آدم سعی نمی‌کنه بفهمه که بدنش داره چیکار می‌کنه؟ خب، چرا بدن یهو کلسترول رو زیاد می‌کنه؟ چرا گیرنده‌های انسولین یهو واکنش کمتری نشون می‌دن؟ چرا قلب فشار رو بالا می‌بره؟ کیه که این سوالا رو می‌پرسه؟ و اگه واقعاً دنبال دلیلش بگردی، شگفت‌زده میشی چون بدنت تو رو ناامید نکرده. بیشتر اوقات، در واقع داره تو رو از یه اتفاق بدتر نجات میده. و واقعاً ناراحتم می‌کنه که ما مسلمونها این همه راهنمایی واضح در مورد اینکه چی بخوریم و چی نخوریم، و حتی چقدر بخوریم داریم. و اگه اشتباه نکنم، در قرآن فقط چهار آیه در مورد خوردن چیزای حلال صحبت می‌کنه. اما همیشه همراه با چیزی که طیّب هست درموردش حرف میزنه. که یعنی چیزی که خوب و پاکه. پس به من بگو، این روزها واقعاً چی خوب و پاکیزه است؟ آیا شکر حلاله؟ بله.

ولی برای ما خوبه؟ نه. آیا خوردن گوشت حلاله؟ انشالله اما خوردن گوشت هر روز برامون خوبه؟ نه. و اون مهر حلال روی بسته‌بندی به این معنی نیست که طیّب هم هست. و من واقعاً فکر می‌کنم که اسلام و پزشکی باید دست در دست هم بدن. مثلا پیغمبر ما، محمد، صلی الله علیه و سلم، فرمودند که الله سبحانه و تعالی برای هر دردی درمانی آفریده. و راستی، این حدیث رو توی قفسه آشپزخونم گذاشتم که همیشه یادم باشه. چیزی که بیشتر از همه درمورد پیغمبر اسلام (ص) برات جالب بوده، چی بوده؟ فکر می‌کنم این بود که به خاطر مهربونیشون معروف بودن، همیشه خیلی با محبت، و منصف بودن. بعضی وقتا فکر میکنم مثلا تو اون زمان زندگی کنی و همه چیزت رو به خطر بندازی زندگیت رو، جایگاهت رو همه چی رو به خطر میندازی. می‌تونی همه چی رو از دست بدی.

و بازم دوست‌داشتنی، مهربون و منصف بمونی. این اصلا... واقعاً... غیرانسانیه. منظورم اینه که هر کس دیگه‌ای حسابی از کوره در می‌رفت، هر کس دیگه‌ای عصبانی می‌شد، هر کس دیگه‌ای، می‌دونی، احتمالاً ناعادلانه رفتار می‌کرد. ولی اون نمیکرد. و این همه استقامت، این همه شجاعت، و این همه قدرت داشتن، واقعاً شگفت‌انگیزه. این فقط وقتی اتفاق می افته که تو برگزیدهٔ خدا باشی، وقتی که پیامبر باشی. هیچ کس دیگه‌ای همچین کاری نمی‌کنه. آخرش، اگه فقط یه دقیقه وقت داشته باشی با همهٔ غیرمسلمونهای دنیا حرف بزنی، چی می‌خوای بهشون بگی؟ واقعاً دلم می‌خواد شما هم می‌تونستید اون حسی رو که من وقتی قرآن می‌خونم دارم، تجربه کنید. بعضی از اون آیه‌ها واقعاً من رو به گریه میندازه، چون می‌فهمم که اینها کلمات خالق منه.

و هیچ انسان دیگه‌ای اینطوری حرف نمیزنه. و یه جای خاصش هست. بعد از اینکه الله همه نشانه‌های آفرینش و همه شواهد اطراف رو توصیف می‌کنه، یه سوال از بشریت می‌پرسه: «پس به کجا می‌روید؟» منظورم اینه که می‌تونی دنبال هدف بدوی، خودتو سرگرم کنی، خودتو خسته کنی، خونه بسازی، خانواده تشکیل بدی. می‌تونی ماشین بخری. می‌تونی روزهات رو پر کنی و همیشه تلاش کنی بیشتر چیزی داشته باشی. و بعد یه لحظه مکث کن، چشماتو ببند. و وقتی که آفریدگارت با مهربانی، پر از عشق، ازت می‌پرسه، سعی کن حسش کنی. خوب، به کجا میروی؟
