# من به خاطر اسلام، یک دختر میلیاردر را پس زدم - هندویی که مسلمان شد

- Language: fa
- Published: 2026-09-05
- Canonical: https://blog.towardseternity.com/fa/blog/khanoadham-mn-ra-sh-sal-o-nym-grogan-grftn-fght-bh-khatr-ayn-kh-mslman-shdm-dastan-hndoy-sabgh
- Source video: https://www.youtube.com/watch?v=XNqzrQlLLFY
- Channel: Towards Eternity

This is the cleaned transcript of the source video. The speech is unaltered.

---

روز بعد به پدر و مادرم زنگ زدم. گفتم، باید یه چیزی بهتون بگم. من مسلمون شدم. پاگل هو گِیا؟ (Pagal ho gaya?) دیوونه شدی؟ مغزت رو شست‌وشو دادن. برو کنار! اوضاع رو سخت‌تر نکن. سه سال و نیم، توی هند گیر افتاده بودم. گروگان گرفته بودنم. دائیم یقه‌مو گرفت، و نذاشت نماز بخونم. گفتم بس کن! دویدم توی روستا. دمپایی پام نبود، همه‌شون دنبالم می‌گشتن. و یکی از همسایه‌ها، اومد بیرون و یه سیلیِ این‌جوری بهم زد. و من با خودم فکر میکردم... اون منو کشوند توی خونه. یهو اومد و یه مشت خوابوند توی صورتم. و گفت: «اون دختره رو اونجا می‌بینی؟ اون دخترِ پاندیتِ (روحانی هندو) این منطقه‌ست.» چون این یارو میلیاردره. فقط کافیه با دخترم ازدواج کنی تا همه‌چی مال تو بشه. ادامه داد: «فقط یه تیکه گوشت خوک بخور.» چی؟!

و بالاخره رسیدیم، اونجا یه چیزی شبیه آبشار بود. رود گَنگ بود. و زمستونم بود. «باید بری زیرش.» برو زیر آبشار! بعد رسیدم سفارت و گفتن: «ببین، پولت رو گرفتیم. بلیتت رو خریدیم. جمعه صبح، راهی میشی. با اولین پرواز برمی‌گردی لندن.» حیرت‌زده بودم. واقعاً خوشحال شده بودم. وقتی توی فرودگاه بودم، یه مردِ سیک اونجا بود و همون کسی بود که پاسپورتا رو مهر می‌زد. یه نفر اومد و اون بهش گفت: «پاسپورتت کو؟» «نمی‌دونم.» گفت: «برو اون‌ور.» و من -- من یکم نگران شدم، مَرد! این شانسم برای رفتن بود، و دردسر نمی‌خواستم. السلام علیکم (درود بر شما)، برادر محمد عیسی. به «بسوی جاودانگی» خوش اومدین و ممنون که دعوتمون رو قبول کردین.

می‌خوام با این سوال شروع کنم: محمد عیسی کیه؟ میشه مختصری از زندگیتون برامون بگین؟ وعلیکم السلام و رحمة الله و برکاته. باعث افتخارمه که اینجام. من توی هند به دنیا اومدم، توی پنجاب، تو یه شهری به اسم سانور، توی یه خانواده هندو. من یکی از چهار تا بچه ی خونواده بودم، و خلاصه توی چهار سالگی اومدم لندن، و بعداً توی سن ۱۴، ۱۵ سالگی نسبت به هندوئیسم شک کردم، که آیا حقیقته یا نه. شروع کردم به بررسی بقیه ی ادیان، و بعدشم مسلمون شدم. این برای خونواده‌م شوک بزرگی بود، و باعث شد منو ببرن هند تا سه سال و نیم اونجا گروگان نگهم دارن. اونجا با سختیای زیادی روبه‌رو شدم. کمی خشونتم در کار بود.

بهم مواد زدن، و من از هند فرار کردم، و برگشتم لندن، و به پیروی از اسلام ادامه دادم، و درباره اسلام یاد گرفتم، و رابطه‌م رو با خونواده‌م دوباره ساختم. زندگیتون از نظر اعتقادی چطور بود؟ به چی باور داشتین؟ ما هندوی معمولی نبودیم. در هندوئیسم، سیستم طبقاتی (کاست) وجود داره. یه عده توی پایین‌ترین سطح بودن، اونا کسایی بودن که توالتا رو تمیز می‌کردن، بهشون می‌گفتن «نجاسات». و بَرهَمَنا، توی بالاترین سطح بودن. اونا صاحب زمین بودن. اونا بُتا رو می‌ذاشتن توی معابد، و توی جامعه بهشون احترام می‌ذاشتن. مردم بهشون هدیه می‌دادن، به عروسیا دعوتشون می‌کردن، و همه تو جامعه بهشون وفادار بودن. و ما این‌طوری بودیم. ما توی بالاترین سطحِ این زنجیره بودیم. پس از نظر فرهنگی بعنوان هندو بزرگ شدیم.

تو هر اتاقی بت داشتیم، و همین‌طور عکسایی از هانومان، خدای میمون، از شیوجی، با اون ماره دور گردنش. ما کالیما رو داشتیم. کالیما یه الهه ی شیطانی بود. پس اگه می‌خواستی به کسی بدی کنی، باید به اون دعا می‌کردی. خب دور و برمون اینا رو داشتیم، و مادرم می‌پرستیدشون. مادرم وِگان بود. پدرم، مجبورمون می‌کرد گوشت بخوریم. مرغ، گوسفند. و هر یکشنبه گوشت کباب می‌کرد، و ما از گوشت متنفر بودیم. تنها گوشتی که نمی‌تونستیم بخوریم گاو بود، چون گاو مقدس بود، پس گوشت گاو نمی‌خواستیم، و کلاً نمی‌خوردیمش. خب چطور شد که سفرتون به سمت اسلام شروع شد؟ خب، بهترین دوستم مسلمون بود. ذهنیت استعماری می‌گفت مسلمونا آدما بدی ان، و بهشون اعتماد نکنین. وقتی رفتم دانشگاه، بحث کردنام شروع شدن. دوستام بهم یه چیزایی می‌گفتن.

می‌گفتن: «ببین، تو داری خدای میمون رو می‌پرستی.» و من نمی‌دونستم چی بگم، چون، خب، راست می‌گفتن. و بعدش دوستم من رو دعوت کرد خونه‌ش، و وقتی داشتیم غذا می‌خوردیم، ازم یه سوال پرسید. گفت: «به چی باور داری؟ تو چرا هندویی؟ وقتی بمیری قراره چی بشه؟» و اون سوالا تو ذهنم می‌چرخیدن، نمی‌دونستم چی بگم. اون گفت: «ببین، اگه یه مجسمه از خدایانتون، خدای میمون رو داشته باشی، و بیفته روی زمین، می‌شکنه. خب می‌تونه خودشو جمع کنه؟» و من گفتم: «نه، فقط یه مجسمه‌ست.» گفت: «پس چرا چیزی رو می‌پرستی که نمی‌تونه کمکت کنه، وقتی اون حتی نمی‌تونه به خودشم کمک کنه؟» بعدش گفت: «ببین، همه‌چی توی این جهان محدوده. یه آغازی داره، و یه پایانی داره. نمی‌تونه خودش خودش رو به وجود آورده باشه.

یه چیزی از بیرون، یه خالق باید اونو به وجود آورده باشه. و همه‌چیز توی جهان وابسته‌ست. ما به غذا نیاز داریم، آدما غذا می‌خوان، باید بریم دستشویی. گیاهان برای نور و فتوسنتز به خورشید نیاز دارن، و این ابدی نیست. هیچ‌چی ابدی نیست. خورشید یه روزی از بین میره، جهان داره پیر میشه، ما داریم پیر میشیم. چون ما ابدی نیستیم، پس باید یه خالقی باشه که همه اینا رو از هیچی به وجود آورده، چون همه‌چی یه آغازی داره. و اون خالق هیچ آغاز و پایانی نداره، و ابدیه، و به همه‌چی دانا و تواناست.» و من با خودم گفتم، «واااووو، این -- این فوق‌العاده‌ست.» بعدش همه ادیان رو بررسی کردیم. مسیحیت رو بررسی کردیم، بعدش رفتم سراغ تورات، یهودیت.

وقتی همهی ادیان رو دیدم، بهش گفتم: «دیگه چی مونده؟» گفت: «اسلام.» گفتم: «اسلام چیه؟» خب اون یه تعریفی بهم داد. گفت: «ببین، خالق، یگانه‌ست، اون مطلقه، ابدیه. اون -- کسی ازش زائیده نشده، و اونم از کسی زاده نشده -- فرزندی به دنیا نمیاره و از کسیم به دنیا نیومده. اون قادر مطلقه. نمی‌میره. تنها راهی که می‌تونیم بفهمیم اون خالق کیه، اینه که برامون پیامی بفرسته. پس کتابایی از طریق پیامبرا فرستاده شدن، و پیامبرا معجزه می‌کردن.» گفتم: «امروز چه معجزه‌ای داریم؟» و اون گفت: «قرآن.» من پرسیدم: «معجزه قرآن چیه؟» گفت: «تو زمان عربا نازل شد. عربی زبان اصلی بود، و همه -- اونجا شاعر بودن. اونا صفحات طولانی شعر عربی می‌نوشتن و با همدیگه رقابت می‌کردن. پس پیامبر محمد (ص)، توی اون زمان به دنیا اومد.

بهش می‌گفتن اَلاَمین، یعنی فرد قابل اعتماد، و اون خوندن و نوشتن بلد نبود. نمی‌تونست عربی بخونه یا بنویسه، و به بت‌هام اعتقادی نداشت -- اونا بت می‌پرستیدن. و واسه همین خدا اونو انتخاب کرد، و قرآن بی‌نظیر بود. سطحش از عربیِه شُعرا بالاتر بود. فوق‌العاده بود. قافیه، سبک و گرامر داشت با معنایی چنان عمیق، که اعراب‌، نمی‌تونستن عمق عربیش رو درک کنن. حتی نمی‌تونستن چیزی شبیهش رو بیارن. پس الله، همه ی اعراب رو به چالش کشید؛ تا چیزی شبیه قرآن بنویسن، و همه‌شون بدجوری شکست خوردن. امروزم، هنوز این معجزه عوض نشده. هیچ‌کس نتونسته چیزی شبیه قرآن بیاره.» و من گفتم: «واااوو، منطقیه.» می‌دونین، برام خیلی جالب بود، و منو قانع کرد.

اما اون شواهد رو بهم نشون می‌داد و من نگاه می‌کردم، درک می‌کردم، و خودم -- خودمم تحقیق می‌کردم. و فهمیدم چیزی که می‌گفت حقیقت داره. نمی‌تونستم انکارش کنم. چطوری شد که شهادتین گفتین؟ میشه ما رو ببرین به اون لحظات لطفا؟ روز بعدش برگشتم و گفتم: «می‌دونی به چیزی که ایمان داری، منم به همون باور دارم. می‌خوام مسلمون بشم.» و رفتیم دانشگاهِ شرق لندن. توی اون دانشگاه، یه مناظره در حال برگزاری بود. سخنران گفت، امم، «من یه اعلامیه‌ای دارم.» ادامه داد: «یه نفر تو جمعیت هست که هندوئه و می‌خواد مسلمون بشه.» یهو کل سالن ترکید. همه می‌گفتن این یه بازیه، و داد می‌زدن، عصبانی بودن، اما می‌دونین، من -- برام مهم نبود. خب من...

-- سخنران گفت: «بیا روی سِن.» پس رفتم روی سِن، گفت: «آماده‌ای شهادتین بگی؟» و من گفتم: «آره.» اون گفت: «بعد از من تکرار کن.» گفت: «اَشهدُ اَن لا الهَ اِلا الله و اَشهدُ اَنَّ مُحمداً عبدُهُ و رسولُهُ (شهادت می‌دم که خدایی جز الله نیست، و محمد بنده و فرستاده اوست).» خب دقیقاً همون چیزی که گفت رو گفتم. و وقتی -- وقتی رسیدم به کلمه ی مُحمداً رسول الله... حس کردم این -- این پاکی توی کل بدنم پیچید. چیزی بود که تاحالا حس نکرده بودم، و کاملاً شگفت‌زده شدم. و یهو آدما می‌گرفتنم، بغلم می‌کردن، و با خودم می‌گفتم: «این چیه، چرا بغلم می‌کنن؟» «تو مسلمون شدی.

اون سبک زندگی رو ول کردی، باطل رو رها کردی، و حقیقت رو پذیرفتی.» و من گفتم: «عجباا.» و خب، خونواده‌ و آدمای اطرافتون چه واکنشی به مسلمون شدنتون نشون دادن؟ خب بعد از اینکه مسلمون شدم، حس متفاوتی داشتم، می‌دونین، انگار یه آدم جدید شده بودم، و اون موقع نمی‌خواستم به پدر و مادرم بگم که مسلمون شدم، چون اونا از اسلام متنفر بودن، از مسلمونا متنفر بودن. پس میدونستم که منو به عنوان یه مسلمون قبول نمی‌کنن، و نمی‌ذارن نماز بخونم و روزه بگیرم، واسه همین تصمیم گرفتم از خونه برم. روز بعدش به پدر و مادرم زنگ زدم. گفتم: «باید یه چیزی بهتون بگم. من مسلمون شدم.» گفت: «پاگل هو گیا؟ (Pagal ho gaya?)» ادامه داد: «دیوونه شدی؟» و گفت: «مغزت رو شست‌وشو دادن.

کار محمده؟ اون بُردت تو اسلام؟» گفتم: «گوش کن، چه محمد باشه چه هرکس دیگه‌ای» -- میگم -- «اونا به دنیا میان و می‌میرن، اما اسلام حقیقته. خالق هیچ‌وقت نمی‌میره. و این چیزیه که من بهش باور دارم. من بهش باور دارم، تحت هر شرایطی.» و صدای بابامو توی پس‌زمینه شنیدم، که داشت به مادرم می‌گفت، «ما اونو نمی‌خوایم.» آره، گفت، «نه، حق نداره برگرده خونه.» و من خیلی ناراحت شدم. پس تلفن رو قطع کردم، و بعدش به زندگیم ادامه دادم. بعد از یه مدت، یه مراسمی توی یه تالار شهر بود، و خواهرم اومد به اون مراسم. و گفت: «می‌دونی، پدر و مادرمون یکمی -- اونا ناراحتن. فکر کنم بابام خیلی بهش فشار اومده.» پس به دوستام گفتم و دو تا از دوستام، آدمای خیلی گنده‌ای بودن، یکیشون تُرک بود، یکیشون پاکستانی.

پس باهاشون رفتیم خونه، و بهشون توضیح دادم، «ببینین، من مسلمون شدم، چون بهش باور دارم، نه به خاطر دوستام. و می‌خوام بهش عمل کنم. پس اگه می‌خواین توی این خونه بمونم، باید از اسلام پیروی کنم.» و اونام قبول کردن، اما من خبر نداشتم نیّتشون چیه، و چه برنامه‌ ای دارن. و بعدش می‌خواستم برگردم لندن، اما سه سال و نیم، توی هند گیر افتاده بودم. منو گروگان گرفتن و دزدیدن، اونم فقط به خاطر اینکه به اسلام باور داشتم. و منو اونجا نگه داشتن، به این امید که یه روز اسلام رو ول کنم، و دوباره هندو بشم، برگردم به طبقه بَرهَمَنا، دقیقاً مثل بقیه خونواده.. و این چیزی بود که امیدوار بودن و می‌خواستنش.

حدود یه سال و نیم که گذشت و، امم، من هنوز به اسلام عمل می‌کردم، و پدر -- پدر و مادرم نتونسته بودن متقاعدم کنن برگردم به هندوئیسم. یه روز منو بردن به یه سفری. مثل یه منطقه کوهستانی بود، و یه دختری اونجا بود، اوه، نسبتاً سفیدرو بود، خیلی خوشگل بود. و اون گفت: «اون دختره رو اونجا می‌بینی؟ اون دخترِ پاندیتِ این منطقه‌س.» گفت: «تموم این کوهپایه رو می‌بینی؟ صاحب همه ی این املاک اونه، اجاره‌شون میده. این یارو میلیاردره، و اگه با دختره ازدواج کنی، دیگه هیچ‌وقت لازم نیست کار کنی. اصلاً به پول نیازی پیدا نمی‌کنی. می‌تونی یه جیپ بزرگ بخری، می‌تونی دور دنیا سفر کنی، می‌تونی از زندگی لذت ببری. فقط کافیه با دخترش ازدواج کنی.» گفتم: «ببینین، شما نمی‌دونین که من چی می‌دونم.

این زندگی یه امتحانه، برای پرستش اون خالق، و پیروی از اون توی هر جنبه‌ای از زندگی. اگه این کارو بکنیم، می‌دونی قراره بهمون چی بده؟ بهشت، جاودانگی. این توی زندگی بعدی منتظرمونه. حالا چرا باید اون زندگی رو فدا کنم تا با این دختر ازدواج کنم و همه اونا رو از دست بدم؟ باید دیوونه باشی که این کارو بکنی.» به هر حال، اون حرفمو نادیده گرفت، و رفتیم توی کلبه، و اون گفت، «فقط کافیه با دخترم ازدواج کنی، و همه‌چی مال تو میشه. همه‌ی اونا مال توئه.» ادامه داد: «فقط یه تیکه گوشت خوک بخور.» گفتم: «چی؟!» گفت: «فقط کافیه یه تیکه گوشت خوک بخوری، و قراردادمون حله.» و بهش گفتم: «ببین، دخترتو بردار، املاکتو بردار، و این تیکه گوشت خوکت رو هم بردار، من نمی‌خوامش.

من یه چیز بهتری منتظرمه، بهشت، جاودانگی.» من دختر این میلیونر، شایدم میلیاردر رو رد کردم، چون می‌خواستم از اسلام پیروی کنم. من ثروت این دنیا رو نمی‌خواستم. من ثروت آخرت رو می‌خواستم، تا با پروردگارم دیدار کنم، تا ازش لذت ببرم، و امتِ خودم رو توی جَنّت ببینم. جَنّت خیلی بزرگتر از این حرفاست. وقتی توی هند نماز می‌خوندم، دخترعمه‌پسرعمه‌هام یه چیزایی می‌ذاشتن جلوم، چون براشون عجیب بود. من داشتم نماز می‌خونم، اما هیچی جلوم نبود. پس -- «داری کی رو می‌پرستی؟» و براشون عجیب بود، اما می‌دونی؛ من می‌دونستم که، دارم خالقی رو می‌پرستم، که هیچ تصویر و شکلی نداره، برخلاف خدایان اونا. مادرم، فهمید که اوضاع خیطه -- اون خیلی عصبانی بود. و اونا -- نمی‌ذاشتن نماز بخونم.

و، امم، داییم یقه‌مو گرفت، و نذاشت نماز بخونم. خیلی ناراحت شدم. چطور می‌تونن این کارو باهام بکنن؟ می‌دونی، من که کاری باهاشون نکردم. فقط به اون خدای یگانه ی واقعی باور داشتم. و وقتی ولم کردن، یکم صبر کردم و بعد فرار کردم. خیلی ناراحت بودم. پس دویدم تو روستا. دمپایی پام نبود، انگار -- تا جایی که می‌تونستم دویدم، و قایم شدم. همه‌شون دنبالم می‌گشتن، و یکی از همسایه‌ها، اومد بیرون، یه آدم گنده، و این‌جوری یه سیلی بهم زد، و من توی این فکر بودم که... و درد داشت. منو کشوند توی خونه. و یه همسایه ی دیگه، اومد و یه مشت خوابوند راستِ صورتم. و من این‌طوری بودم که... از دردِ مشتش اشکم دراومده بود. و با خودم می‌گفتم، «چطور تونستی این کارو بکنی؟ تو کی هستی؟ تو فقط یه انسانی.

صبر کن تا روز قیامت.» یکی از فامیلامون، این آدم رو می‌پرستید، ازش پیروی می‌کرد، اون مثل یه -- مثل یه پیر بود، یه قدّیس بود. و اونا از کوها بالا و پایین می‌رفتن و همه‌جا دنبالش راه می‌افتادن. پس بهم گفت، «اون ۱۰۰ سالشه.» در واقع، گفت ۲۰۰ سالشه. نگاش کردم، گفتم، «شناسنامه‌شو نشونم بده.» و اون نگام کرد، چشماشو برام گِرد کرد، گفت: «چطور جرئت می‌کنی؟ چطور جرئت می‌کنی بهش این‌طوری نگاه کنی؟ چطور جرئت می‌کنی زیر سوال ببریش؟» و من گفتم: «امم، دوست دارم با این اوه، آدم معنوی ملاقات کنم.» و اون گفت: «آره، می‌تونی ببینیش، و اون لیسانس زبان انگلیسی داره.» من گفتم: «واو، اوکی، عالیه، پس باید بتونم باهاش حرف بزنم.» پس وقتی رفتیم اونجا، -- مثل یه منطقه جنگلی بود.

لباسای نارنجی می‌پوشید و آدما میومدن و بهش هدیه میدادن و فکر می‌کردن خیلی معنویه، انگار خیلی به خدا نزدیکه. به هر حال، پس رفتیم این یارو رو ببینیم و همه داشتن پاهاشو لمس می‌کردن، تا بهش، می‌دونی، اون احترام رو بذارن. با خودم گفتم: «من به پاهای تو دست نمی‌زنم، من فقط جلوی الله تعظیم می‌کنم.» پس نگام کرد، و متوجه شد، «ببین، بقیه دارن پاهامو لمس می‌کنن، اما این یارو نمی‌کنه. یکم عجیبه، داره بهم بی‌احترامی می‌کنه.» پس من دیدمش، و گفتم: «ببین، اسم من محمده. من باور دارم که یه خالق وجود داره، و می‌تونم ثابت کنم که یه خالقی هست. و می‌تونم ثابت کنم این خالق یه وحی برای همه ی بشریت فرستاده به اسم قرآن، و بدون شک می‌تونم ثابت کنم قرآن از طرف اونه.» و گفتم: «تو به هندوئیسم باور داری، تو هندویی.

باور داری حقیقته. پس، می‌تونی بهم ثابتش کنی؟» و اون گفت: «اول تو درباره محمدگرائی بگو.» بهش گفتم: «ببین، این محمدگرایی نیست، اسلامه. تسلیمِ کامل در برابر خالقه.» بهش گفتم: «اوکی، پس...» براش یه مثال زدم. گفتم: «به این کلبه نگاه کن. محدوده. به سیمی نگاه کن که درست شده تا -- تا برق رو به لامپ برسونه -- محدوده، ابدی نیست. همه‌چی توی جهان محدوده، به جز خالق، چون اون همه ی اینا رو به وجود آورده، و مام محدودیم. ما یه روز قراره بمیریم. اون همه‌چی رو آفریده. ما خدا نیستیم. و اون وحی فرستاده، این قرآن رو، و کاری که کرده، اینه که یه کتاب به همه ی بشریت داده و از خطا حفظش کرده، از اشتباه، از تحریف. و این قرآن ماهیتش معجزه‌ست، نمی‌تونی چیزی شبیهش رو بیاری.

و واسه همینه که میگیم این پیام از طرف اون خالقه، و اون الله، خالق همه بشریته، و تنها کسیه که شایسته ی پرستشه.» و گفتم: «نوبت توئه.» بعد این‌طوری -- گفت، «در ابتدا...» داشت پنجابی حرف می‌زد. گفت: «ایک نهر تها (Ik nehar tha).» گفت: «یه رودخونه بود. و جو نهر تها، وه سندو لوگ ته. روی رودخونه، رودخونه ی سِند، مردمانی بودن، بهشون می‌گفتن سِندوها.» و گفت: «بعد بیگر گایه (فاسد شدن). اونا فاسد شدن.» گفتم: «گرفتم، گرفتم، گرفتم. پس رودخونه سِند شد رودخونه ی هند، و سِندوها شدن هندوها، و واسه همین هندوئیسم حقیقته!» و اون بهم گفت: «بیوقوف (Bewaqoof)!» گفت: «احمق!» و بعد با خودم گفتم، «عجب..، داری به من میگی احمق.» بعدش گفت -- شروع کرد به گفتن، اینکه، «من می‌تونم خدا رو بهت ثابت کنم.

ما همه می‌تونیم خدا بشیم.» و من با خودم گفتم: «واو، اوکی.» و گفت: «به این سیم نگاه کن، این ابدی-- این نامحدوده.» و اون از همون کلماتی استفاده می‌کرد که من استفاده ‌کردم. و گفت، «ما هم می‌تونیم خدا بشیم، مثل این.» و من بهش گفتم، «ببین، این سیم نامحدود نیست. محدوده، بستگی به این داره که اون یارویی که اومده بِبُرَتش چقدر ازش داشته. آره، نامحدود نیست، محدوده. و گوش کن، وقتی جوون بودی، پنج سالت بود، وقتی ۲۰ سالت بود، و الان که ۸۰ یا ۷۰ سالته، فکر می‌کنی می‌تونی توی اتاق پرواز کنی؟ نمی‌تونی، چون محدودی. تو فقط یه انسانی. نمی‌تونی این کارو بکنی. غیرممکنه. هیچ‌وقت نمی‌تونی خدا بشی.

خدا مثل ما نیست.» و بهم گفت، «بیوقوف!» گفت: «احمق!» و من فقط به فامیلمون نگاه کردم، و گفتم، «عجبب، این سطح درکشه؟ این همون آدمیه که ازش پیروی می‌کنی؟ این حتی نمی‌تونه جواب سوالای منو بده. چطور می‌تونی ازش پیروی کنی؟» به هر حال، اون بحث یهو تموم شد. پس مادرم تصمیم گرفت، «که لازمه یه روش دیگه درپیش بگیرم.» پس تصمیم گرفت از روش زور و چماق استفاده کنه. پس دوباره، داشتیم این‌ور و اونور سفر می‌کردیم، خیلی دور شدیم. رفتیم به یه مکانی و بالاخره رسیدیم. اونجا یه چیزی شبیه آبشار بود. رود گَنگ بود. آب از اونجا میومد، و، اومم، همه می‌رفتن و حموم می‌کردن با لباساشون زیرِ -- زیرِ این آب میرفتن. زمستون بود. به فامیلمون و مادرم گفتم، گفتم: «اینجا چه خبره؟» گفت: «تو قراره بری زیر اون.

حرف گوش نمیدی، قراره بری زیر آب.» گفتم: «نه، نمیرم.» گفت: «چرا، میری.» و تا به خودم اومدم، اونا گرفتنم، و گذاشتنم توی صف. الان تو صف آبشار بودم. با خودم گفتم، وای خدای من، اونا محکم گرفتنم. و تا به خودم اومدم، دیدم زیر آبشارم، و آب داره می‌ریزه روی سرم. حس کردم دارم غرق میشم. یه مدتی منو اونجا نگه داشتن، و بعد کشیدنم بیرون. و خب فامیلمون پرسید، «چیزی حس می‌کنی؟ حس متفاوتی داری؟» و من گفتم: «آره، واقعا دارم.» داشتن خوشحال می‌شدن که شاید یه اتفاقی داره می‌افته.

گفتم: «آره.» میگم: «قبلاً سردم بود، الانم سرد و خیس شدم!» و اونا همچین کردن: «چی؟» من گفتم -- بهش گفتم: «چی فکر کردی؟ فکر می‌کنی اسلام یه جور روحه که توی جلدم رفته، و آبِ گَنگ، این به اصطلاح آبِ تطهیرشده، قراره این اسلام شیطانی رو از بدنم بشوره ببره؟ فکر می‌کنی آبِ گنگ -- آب کثیفی که توش گاو مرده هست، مردم توش لباساشونو می‌شورن -- فکر می‌کنی این آبِ تصفیه‌نشده قراره منو تغییر بده؟ من توی ذهنم قانع شدم که اسلام حقیقته.» پس تا به خودم اومدم، دوباره گرفتنم. و با خودم گفتم: «اینجا چه خبره؟» و اونا منو می‌بردن داخل یه معبد. و توی معبد، یه پاندیتِ کوتوله بود، و بطریشم دستش بود ، و روش چند تا سوراخ داشت. و داشت یه مایعی روم می‌پاشید.

من گفتم: «اوه، اون چیه؟» نمی‌دونستم، اما ادرار بود -- ادرار گاو -- چون اونا باور داشتن گاو مقدسه. پس داشت تموم این دعاها رو واسم می‌خونه. بهش گفتم: «ببین، چی‌کار می‌خوای بکنی؟» و اون ادامه داد... و خب معلومه که اینکارشم جواب نداد. ادرار گاو که قرار نبود منو تغییر بده، و دعاهای اونم، برام هیچ معنی‌ای نداشت، پس مشخصه که جواب نداد. پس حالا داشتیم به آخراش می‌رسیدیم، و نمی‌تونستیم هی جابه‌جا بشیم. پس توی یکی از خونه‌هامون توی شهر مستقر شدیم. به هر حال، مادرم شروع کرد به رفتارای عجیب. گفت: «چای می‌خوای؟» و گفتم: «اوکی.» و یکم چای بهم داد، و بعد از اینکه خوردمش، حالم یکم عجیب شد. من -- انگار گردنم داشت می‌شکست. این‌طوری بود -- حس می‌کردم گردنم داره این‌طوری میشه.

و تا به خودم اومدم، یه تاکسی خبر کردن، و منو بردن روستا. و توی روستا، دخترعمه‌م اونجا کنارم بود، و گفت، «دیگه هیچ چایی‌ای نخور، دارن بهت مواد میدن.» و من گفتم: «چی؟» نامه‌های زیادی نوشتم و می‌گفتم: «ببینید، من یکم ناراحتم، نمی‌دونم قراره چه بلایی سرم بیاد.» یکی از فامیلامون اومد اونجا، و گفت، «نامه می‌نوشتی، نه؟ دوستات دارن میان هند تا نجاتت بدن. و وقتی بیان، حسابشون رو می‌رسیم.» و من گفتم، «ببین، چطور می‌خوای حساب دوستام رو برسی؟ چطور می‌خوای با آدمایی دربیفتی که مرگ رو بیشتر از زندگی دوست دارن؟ اونا منتظر زندگی بعدین. این خیلی بهتره. اونا نمی‌ترسن.» و نگام کرد و توی فکر رفت، «واو.» نمی‌تونست هیچ بحثی بکنه. و من ادامه دادم.

چون همیشه به الله امید داشتم، که، می‌دونین، هر وضعیتی که پیش بیاد، الله همیشه اونجاست. و الله همیشه بهترین کار رو برام می‌کنه. و بیشتر از همه، دلم برای این تنگ شده بود که با زندگی توی یه کشور غریبه، پیدا کردن مسجد خیلی سخت بود، یا گیر آوردن یه جلد قرآن. یه بار من -- تونستم از یه امام بپرسم، و بعد از حدود سه هفته تونستم یه جلد قرآن گیر بیارم. انگار خاکِ طلا بود. من قایم می‌شدم و مخفیانه می‌خوندمش. اما متاسفانه فامیلام، قرآن رو پیدا کردن و برداشتنش، و من واقعاً ناراحت شدم. واقعاً دلگیر شدم. می‌دونین، اون ارتباط با الله فوق‌العاده بود. می‌دونین، خوندنش، بی‌نظیره. همه ی این اتفاقا افتاد. مادرم فهمید که نمیشه، که نمی‌تونه متقاعدم کنه تا دوباره هندو بشم، تا اسلام رو ول کنم.

و بعدش برای یه مدت برگشت لندن، و منو پیش فامیلا گذاشت. و اون -- اون فرصت من بود، چون مادرم برام یکم پول گذاشته بود. سریع رفتم توی شهر، یه چمدون خریدم، شروع کردم به جمع کردن وسایلم. یه بلیت قطارم خریدم. خب دوشنبه شب، لباسامو برداشتم، همه‌چی آماده بود، و داشتم توی خیابون راه می‌رفتم. و -- کی باید جلوم سبز می‌شد جز فامیلمون، که پسر شهردار بود. گفت: "با چمدون کجا داری میری؟" با خودم گفتم: «وای خدای من، بیااا. نقشه لو رفت.» و بعد با خودم گفتم: «چی باید بگم؟» گفتم: «من -- من فقط دارم میرم، اامم، سفارت تا کارای پاسپورتمو ردیف کنم.» گفتن: «اوکی.» چون می‌دونستن مسلمون شدم، اما نمی‌دونستن چه -- چه خبره. بعدش خیالم راحت شد. با خودم گفتم: «عجب.» بعد رسیدم به قطار و قطار تأخیر داشت.

زمستون بود، سرد بود، مِه بود. و با خودم گفتم: «خدای من، قطار نمیاد.» بالاخره بعد از یه مدت قطار اومد، سوار قطار شدم. بعد رسیدم ایستگاه، یه ریکشو (سه‌چرخه)، گرفتم تا سفارت، و گفتم: «ببینین، من از لندنم و، می‌دونین، منو توی هند نگه داشتن، پدر و مادرم دارن سعی می‌کنن به زور زنم بدن، و من می‌خواستم به زندگیم توی لندن ادامه بدم، و می‌دونین، همه‌ش به خاطر این بود که مسلمون شدم.» و اونا گفتن، «اوکی، خب ما خبرا رو از دوستات شنیدیم.» گفتن: «ببین، ما پولت رو گرفتیم، بلیتت رو خریدیم، ویزای خروج اضطراریت رو گرفتیم، جمعه صبح، راهی میشی. با اولین پرواز برمی‌گردی لندن.» حیرت زده بودم. واقعاً خوشحال شده بودم. و وقتی توی فرودگاه بودم، یه مردِ سیک اونجا بود همون کسی بود که پاسپورتا رو مهر می‌زد.

یه نفر اومد و اون بهش گفت: «پاسپورتت کو؟» و، اوه، اون گفت: «نمی‌دونم.» گفت: «برو اون‌ور.» و من -- من یکم نگران شدم، مرد! این شانسم برای رفتن بود، و دردسر نمی‌خواستم. اما مَرده بهم گفت، گفت «اگه مشکلی داشتی، بهم بگو.» اما می‌دونین،بعدش با خودم گفتم، «این یارو کیه؟ اونم فقط یه انسانه. من فقط -- من فقط شرایط رو توضیح می‌دم. من حقیقت رو با خودم دارم. چرا نگرانم؟ الله با منه.» پس رفتم پیشش، و، اوه، گفت: «پاسپورتت کو؟» و من گفتم: «پاسپورتمو گم کردم.» گفت: «پاسپورتت کو؟» گفتم: «گمش کردم. فقط همین ویزای خروج اضطراری رو دارم.» نگام کرد، مهرش کرد، و گفت: «برو.» بعد رفتم، سوار هواپیما شدم.

می‌دونین اون فیلمایی که می‌بینین، و در هواپیما بسته میشه، و تو فقط منتظری، یه نفر بیاد توو و بگیرتت؟ من همچین لحظاتی رو داشتم. منتظر بودم، و یهو در بسته شد. و من -- الحمدلله داشتم فکر می‌کردم: «وااو.» خب حالا توی راهِ برگشت به لندنم. پس دوستام، تو فرودگاهن، منتظر منن. خیلی خوشحال بودم. چمدونمو داشتم، و برگشتم لندن. بعد از سه سال و نیم از همه ی اون شرایط، و بلاهایی که سرم آوردن فرار کردم. می‌دونین، الله سبحانهُ و تعالی، اون -- اون منو از اون وضعیت نجات داد. اون منو با همه ی اون سختیا امتحان کرد، و نجاتم داد. و می‌دونین، اونا دیگه نمی‌تونن جلومو بگیرن. تا حالا از اینکه مسلمون هستین، پشیمون شدین؟ هیچ‌وقت.

چطور می‌تونم از پیرویِ حقیقتی که برای اون آفریده شدم، برای پرستش الله، پشیمون بشم؟ تنها چیزی که دلم می‌خواست این بود که تو زمان پیامبر (ص) به دنیا می‌اومدم، تا با اصحابش می بودم، تا دعوت (به اسلام) رو پیش می بردم، که اسلام رو روی زمین مستقر کنم، مثل چیزی که امروز بهش نیاز داریم. یه چیزی که بابتش پشیمونم پدرمه، که درست قبل از کرونا فوت کرد، و پشیمونم که شاید هر کاری از دستم برمیومد نکردم تا باهاش حرف بزنم، تا متقاعدش کنم مسلمون بشه. با اینکه سعیم رو کردم، اما اون به دینش چسبیده بود همون‌طور که به بُتاش چسبیده بود، و هیچ‌وقت ولشون نمی‌کرد. باور داشت که چیزی که دنبال می‌کنه حقیقته، و من براش توضیح دادم، اما هیچ‌وقت قبول نکرد. و فوت کرد.

تا حالا ارتباط خاصی رو با الله حس کردین؟ می‌دونین، همیشه دلم می‌خواست برم حجّ. با همسرم، این فرصت پیش اومد، و تو سال ۲۰۲۴ رفتیم حج. نکته ی حج این بود که، ممکن بود گم بشی، و من سه بار گم شدم. سه بار بدون پول و بدون گوشی گم شدم. یه بار گم شدم، و داشتم سعی می‌کردم هتل رو پیدا کنم، اما نمی‌دونم، اسم هتل یه جورایی توی اینترنت عوض شده بود. یکم ناراحت بودم، شروع کردم به -- اشک روی صورتم جاری شد، و کلی دعا کردم. گفتم: «یا الله، خودت می‌دونی، منو به اون مکان راهنمایی کن، خودت می‌دونی.» و سه تا مسیر برای رفتن بود. یه مسیر مستقیم بود، اون یکی دو شاخه می‌شد، و یکی دیگه م بود. و با خودم گفتم: «بذار اینو برم، مطمئنم توی جاده اصلیه.» و همین‌طور که رفتم، رسیدم به هتل.

و وقتی رسیدم هتل، پیشنماز و بقیه، انگار شوکه شده بودن، چون-- بهم می‌گفتن عیسی. اونا -- گفتن، «می‌دونی، خیلیا گم شدن، و برنگشتن. تو تنها کسی هستی که برگشتی.». گفت: «عیسی برگشته!» و کاملاً شوکه بودن، درست مثل حضرت عیسی، میگفت: «تو برگشتی!» پس برگشتم، و یه بار دیگه م گم شدم، و یه بار سوم. و هر بار برگشتم به هتل. کاملاً توی شوک بودم. پس اون زمانا، می‌دونین؛ وقتی گم میشی، الله همیشه یه راهی برات پیدا می‌کنه تا راهت رو به عقب پیدا کنی. چه چیزی در پیامبر محمد (ص) بیشتر از همه تحت تأثیر قرارتون داد؟ اون اَلاَمین بود، قابل‌اعتمادترین فرد، و تموم طایفه ش، با اینکه با پیام اسلام موافق نبودن، می‌دونستن اون آدم صادقیه. اون صادق بود.

اونا اموالشون رو بهش می‌سپردن، بهش اعتماد می‌کردن تا مشکلاتشون رو حل کنه، مثل بردنِ حَجرُالاَسود به کعبه. میگه: «لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» که در پیامبر، محمد (ص)، بهترین الگو برای بشریت وجود داره. اون در مراقبت از همسرانش بهترین بود، توی دعوت (به اسلام) بهترین بود، به عنوان یه فرمانده بهترین بود ، و توی اجرای اسلامم بهترین بود. پس چه آدم بهتری توی این زندگی می‌تونه وجود داشته باشه به جز پیامبر محمد (ص)؟ و در آخر، اگه فرصتی بود که با همه هندوهای دنیا حرف بزنین، اگه فقط چند لحظه وقت داشتین دوست داشتین بهشون چی بگین؟ می‌گفتم هر چیزی رو که می‌دونین رو فراموش کنین. اطرافتون رو نگاه کنین، به چیزا نگاه کنین، بدونین که این چیزا ابدی نیستن، بلکه توسط یه نفر طراحی شدن.

پس جهان، جها-- منظومه ی شمسی، کهکشانا، میلیاردا ستاره، همه اینا همین‌طوری یهو از ناکجاآباد پیداشون نشده. چیزی از هیچی به وجود نمیاد، بلکه، خالقی هست که اینا رو به وجود آورده. و اون خالق پیامی داده، مدرکی، که همون قرآنه. و این مثل بقیه ی کتابا نیست. قرآن رو مطالعه کنین، وقتی فهمیدین که حقیقته، وقتی فهمیدین که هیچ اشتباهی توش نیست، از اون وحی پیروی کنین، مسلمون بشین، و بهشت مال شماست. آیا شما هم به اسلام مُشَرَّف شدین، اما نمی‌دونین از کجا شروع کنین؟ یا شایدم تموم عمرتون مسلمون بودین، اما می‌خواین یه شروع تازه داشته باشین و اسلام رو از پایه یاد بگیرین؟ دقیقاً به همین دلیل اَپلیکیشن «اِستِپ اسلام» رو طراحی کردیم.

این یه اَپلیکیشن کاملاً رایگان و بدون تبلیغاته که اسلام رو به شکلی شفاف و منظم به شما آموزش میده. شما به‌سادگی با اصول اساسی ایمان، مفاهیم مهم قرآنی، و تمرینات عملی آشنا می‌شین، که با سرعتِ دلخواهتون براتون عادات‌ موندگار می‌سازن. نگذارین شیطان باعث شه که این کار رو به تعویق بندازین روی لینک زیر کلیک کنین، اَپلیکیشن «اِستِپ اسلام» رو دانلود کنین، و همین امروز نخستین گام‌هاتون رو به سوی سعادت ابدی بردارین.
