# "از سر کینه و نفرت، دماغ یک مسلمان را شک*تم" - یک برزیلی که مسلمان شده

- Language: fa
- Published: 2026-09-19
- Canonical: https://blog.towardseternity.com/fa/blog/mn-klhy-yk-mslmon-ra-atsh-zdm-aslam-hrasy-kh-mslman-shdh
- Source video: https://www.youtube.com/watch?v=HnueNtrXVtY
- Channel: Towards Eternity

This is the cleaned transcript of the source video. The speech is unaltered.

---

من از یه خونواده کاتولیک-بودایی میام. اولین باری که اسم اسلام رو شنیدم حوالیِ ۱۱ سپتامبر بود. مسلمونا تروریست بودن. مسلمونا خطرناک بودن. یه پسره به اسم محمد بود که یه نمه رو اعصابم می‌رفت. «هی رفیق، با آدم اشتباهی درافتادی، و اتفاقاً مسلمونم هستی. پس بذار بنشونمت سر جات.» آخرش دو تا چشاشو کبود کردم دماغش رو شکوندم، و یکی از دنده‌هاشم همینطور. همه جای پیرهنش خونی بود. «ما تو رو به وَلیمه‌مون دعوت می‌کنیم، که همون جشن عروسیمون توی مراکشه.» تازه، شوهرشم آورده بود، که اسمش سیمو محمد بود، که یه داعی (مبلغ اسلامی) با ریش بلند بود. و من اونجا، فقط به تلویزیون زُل زده بودم و کانالا رو عوض می‌کردم. حدود ساعت ۳ صبح بود که صدای بیدار شدن این برادر رو شنیدم. بعد تا شنیدم که گفت: «الله اکبر» ... خشکم زد.

زهره‌ترک شدم. چون همه‌مون می‌دونیم بعد از «الله اکبر» چه اتفاقی می‌افته: یه انفجار رخ می‌ده. سایه سیمو محمد داشت بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد، می‌تونستم صدای غژغژ کفپوش رو بشنوم اون داشت بهم نزدیک می‌شد. یادمه دستش خیلی واضح و بزرگ بود و اومد جلوی صورتم... وقتی از مراکش برگشتم، شوقم برای اسلام ده برابر شد. اگه کسی شروع می‌کرد به چرت و پرت گفتن درباره قرآن، بهش می‌گفتم: «آخرین باری که اون کتاب رو باز کردی کِی بوده؟» -«هیچ‌وقت!» -«پس دهنت رو ببند.» درست بعد از اینکه فیلمم تموم شد، به اُسامه زنگ زدم و بهش گفتم: «اُسامه، هی داداش، من الان مسلمونم.» السلام علیکم برادر اِدواردو دُوس آنجوس. خیلی ممنون که در«توآردز اِتِرنتی» همرامون هستین. Towards Eternity خیلی خوشحالیم که با ما هستین.

باعث افتخار و خوشحالیه. و علیکم السلام. ممنون که دعوتم کردین. باعث افتخارمه. می‌خوام با این سوال شروع کنم: اِدواردو دُوس آنجوس کیه؟ می‌شه خیلی کوتاه از زندگیتون برامون بگین؟ خب، من توی برزیل به دنیا اومدم و در دو سالگی به کانادا مهاجرت کردیم. من از یه خونواده کاتولیک-بودایی میام و با تنفر از مسلمونا بزرگ شدم. و بالاخره، عاشق اسلام شدم. از نظر اعتقادی، زندگیتون چطور بود؟ به چی باور داشتین؟ آره، من از یه خونواده کاتولیکِ برزیلی میام. از طرفی پدرم، یه کم کاتولیکِ معتقدتری بود، اما از اونایی که فقط یکشنبه‌ها میرن کلیسا و در طول هفته یادشون می‌ره کاتولیکن. از اونجایی که مادرم بودایی بود، یه ته‌مایه‌ای از بودیسم هم توی خونه‌مون جریان داشت. پدرمم وقتی پای دین وسط می‌اومد، واسه خودش ترکیبی می‌زد.

عقاید مختلف رو با هم قاطی می‌کرد. اگه بخوام باهاتون روراست باشم، من واقعاً تو مسائل اعتقادی با گیجی بزرگ شدم. واسه من، دین یه موضوعِ کاملاً مبهم بود. تا حدودی جالب بود، اما نه در حدی که بخوام خیلی جدیش بگیرم. اما خدا، یه قدرتِ مطلقِ مهم بود که تو تاریک‌ترین لحظاتت بهش پناه می‌بردی، ولی از این فراتر نمی‌رفت. راستش رو بخواین، نسبت به مسیحیتم حس خوبی نداشتم. نمی‌تونست نیاز ذهنی من برای منطقی بودن چیزا رو برطرف کنه. متوجهین چی می‌گم؟ واسه همین، ایده سه‌گانه بودنِ خدا، برام یه چیز بی‌مُسمّا بود. چیزی بود که اصلاً با عقل جور درنمی‌اومد. اولین بار چطور درباره اسلام شنیدین؟ آیا پیش‌داوری خاصی داشتین؟ نکته ی جالبِ مسلمون شدنم اینه که، اولین باری که درباره اسلام شنیدم حوالی ۱۱ سپتامبر بود.

حداقل اولین باری بود که شروع کردم به جدی گرفتنش. مسلمونا تروریست بودن. مسلمونا خطرناک بودن. این آدما وحشیایی هستن که باید زندانی بشن، یا حتی بدتر. مثل بیشتر آدما، منم از میان‌بُرای فکری استفاده کردم. و آخرش تبدیل شدم به یه اسلام‌ستیزِ دوآتیشه. طبیعتاً بعد از دیدن اون صحنه‌ها، وقتی توی مدرسه بودم و با این مسلمونا برخورد داشتم، نسبت بهشون خشم و نفرت داشتم. و باید مطمئن می‌شدم که می‌شونمشون سر جاشون. توی مدرسه همیشه سردمدارِ ترسوندن و قلدری کردن واسه مسلمونا بودم. مخصوصاً یه بار یادمه، توی کلاس نشسته بودم و یه پسره به اسم عبدُل دقیقاً جلوم بود، که به خاطر مسلمون بودنش، کاملاً ازش چندشم می‌شد.

خب؟ چی‌کار می‌تونم بکنم تا بنشونمش سر جاش؟ خب، چرا موهاش رو آتیش نزنم؟ پس یه فندک برداشتم و به معنای واقعیه کلمه، موهاش رو آتیش زدم. بهرحال، اون روز اون رفت و دیگه هرگز تو مدرسه ندیدیمش. و یادمه توی اتوبوس وانمود می‌کردم بمب‌گذار انتحاری‌ام و یهو... بوم! تا مردم رو بخندونم، و کاری کنم که مسلمونا حس کنن: «هی، شماها یه مشت احمقین. فقط به اسم دین خودتونو می‌کشین»، و می‌دونی، کلاً یه فرصتی بود که مسخره‌شون کنم. یه پسره به اسم محمد بود، که یه نَمه رو اعصابم می‌رفت، منم از این فرصت استفاده کردم تا بهش بفهمونم که: «هی رفیق، با آدم اشتباهی درافتادی، و اتفاقاً مسلمونم هستی. پس بذار بنشونمت سر جات.» آخرش دو تا چشاشو کبود کردم، دماغش رو شکوندم، و یکی از دنده‌هاشم همینطور.

همه جای پیرهنش خونی بود، و یادمه فقط آدرنالین توی رگام می‌جوشید، و انگار همه‌چی توی یه ثانیه اتفاق افتاد. پلیس اومد مدرسه تا دستگیرم کنه. روز بعدش، وسط کلاس ریاضی بردنم و افتادم پشت میله‌ها. بابام اومد دنبالم، و حتی به خاطر این کار رفتم دادگاه اطفال. مجبور شدم خدمات اجتماعی و گروه-درمانی انجام بدم، تا بلکه یه روزی آدم بی‌آزاری بشم. و اون موقع، مدرسه در واقع ازم حمایت کرد. اونا برای گرفتن وکیل کمکم کردن، و طرف من رو گرفتن، نه طرف اون رو. وقتی بهش فکر می‌کنی خیلی غم‌انگیزه، چون من خودم رو آدم خشنی نمی‌دونستم. اما این کاریه که پروپاگاندا با آدم می‌کنه. من بچه ی دردسرسازی بودم، اما فکر می‌کنم اون حجم از خشونت هیچ‌وقت، توی ذاتم وجود نداشت.

داستان مسلمون شدنتون از کجا شروع شد؟ خب، راستش رو بخواین، مسلمون شدنِ من یه معجزه‌ست. واقعاً توی نقطه ی تاریکی از زندگیم بودم. اشتیاقم رو به زندگی از دست داده بودم. قصد خودکشی نداشتم، اما توی ذهنم می‌گفتم اگه یه ماشین بهم بزنه، خیلی از مشکلات حل می‌شه. ولی یه خط قرمزی داشتم که هیچ‌وقت نمی‌تونستم یه همچین حماقتی بکنم، چون خط قرمزم این بود: «نمی‌تونم اشک مادرم رو دربیارم.» اما توی اون لحظاتِ ناامیدی و بی‌حسیِ مطلق نسبت به وجود خودم، یادمه فقط به آسمون و ماه نگاه کردم، و از خدا خواستم حقیقت رو نشونم بده. این اولین چیزی بود که ازش خواستم. و ازش خواستم با فرستادنِ کسی حقیقت رو بهم نشون بده که من رو با قومی آشنا کنه که بتونم توی اون قوم یه شریک زندگی داشته باشم، که بتونه تو مسیر زندگی همرام باشه.

شرایطم اون موقع این‌طوری بود. هر روز با یه گروه اِسکیت‌بُرد، توی خیابونا بودم و کارای احمقانه می‌کردیم، گرافیتی، سیگار کشیدن، و مشروب خوردن. چندسال بعد توی سال پنجم دبیرستان، با پسری به اسم اُسامه آشنا شدم. اُسامه یه آدم خیلی باحال، بامزه و کاریزماتیک بود که یهو از ناکجاآباد پیداش شد. دانش‌آموز بین‌المللی بود -- برای اولین بار توی زندگیم، می‌دیدم یه دانش‌آموز بین‌المللی اومده توی دبیرستانمون. یادمه وقتی نگاش می‌کردم، با خودم می‌گفتم: «یه کم عجیبه، اما آدم جالبیه. بامزه‌ست.» یه روز، بعد از بازی فوتبال، توی صف آب خوردن بودیم، و اُسامه دقیقاً جلوم وایساده بود. یهو، دقیقاً وقتی خواست آب بخوره، لحظه ی آخر منصرف شد. منم خیلی کُفری شده بودم، چون می‌خواستم آب بخورم، خیلی تشنه‌م بود.

و گفتم: «داداش، برو کنار دیگه. می‌خوام آب بخورم. اینجا چی‌کار می‌کنی پس؟» و اون گفت: «آره، من روزه‌م. و می‌دونی، ما مسلمونا، مردای واقعی هستیم. روی خودمون کنترل داریم. ما یه ماه کامل نه چیزی می‌خوریم و نه می‌نوشیم. شما مسیحیا ضعیفین. هر وقت که بخواین، هر کاری دلتون بخواد می‌کنین. و ادعا می‌کنین مؤمن واقعی هستین؛ مؤمن واقعی ماییم.» بعد بهش گفتم: «یعنی داری می‌گی اگه منم می‌خواستم روزه بگیرم، نمی‌تونستم؟» اون گفت: «دقیقاً.» همون‌جا و همون لحظه، به خودم گفتم به این پسره ثابت می‌کنم کاری که اون می‌کنه رو منم می‌تونم راحت انجام بدم. فقط برای اینکه بهش ثابت کنم، موقع ناهار باهاش می‌گشتم. برگشتم خونه، و بالاخره وقت غذا خوردن رسید، و یه اتفاق دگرگون‌کننده افتاد.

اون‌قدر گرسنه بودم که وقتی داشتم توی اتاقم تنهایی غذا می‌خوردم، یادمه از داشتن غذا اون‌قدر شکرگزار بودم که زدم زیر گریه. همون‌طور که گریه می‌کردم و اشکام رو با پیرهنم پاک می‌کردم، یادمه نگاه کردم و با خودم گفتم: «من یونیفرم مدرسه دارم، چون توی یه مدرسه خصوصی درس می‌خوندم.» و بعدش هر فکری یه فکر دیگه رو دنبالش می‌آورد: «من به آموزشِ باکیفیت دسترسی دارم؟ وای خدای من. صبر کن. یه سقف بالای سرمه؟!» همون‌طور که به سقف نگاه می‌کردم، توی این تِرن هوایی احساسات عمیق و عمیق‌تر می‌شدم. و بعد از خودم پرسیدم: «کی پول همه ی اینا رو می‌ده؟ مادرم. من مادر دارم. آخرین باری که مادرم رو بغل کردم کِی بود؟ آخرین باری که...» به مادرم گفتم دوسش دارم. پس دویدم سمت اتاق مادرم تا عشقم رو بهش ابراز کنم.

و ازش خواستم: «مامان، لطفاً من رو ببخش، قول می‌دم پسر بهتری باشم.» همین‌طور داشتم زار می‌زدم و اون نگام کرد و پرسید: «اِدواردو، مست کردی؟» و من گفتم: «نه مامان، مست نیستم.» فقط تازه فهمیدم که بچه ی بدی بودم، و قول می‌دم بهتر بشم. خب با این جرقه ی ذهنی، برگشتم به اتاقم و کنجکاو شدم که ببینم چه چیزای دیگه‌ای می‌تونم از این دینِ دگرگون‌کننده یاد بگیرم. تازه شروع کرده بودم ازش سر دربیارم. و همون‌طور که داشتم این دین رو تجربه می‌کردم، یه قدرت تغییردهنده درش بود که قلبم رو مملو از شکرگزاری می‌کرد، و زخمام و رابطه‌م با مادرم رو التیام می‌بخشید.

چه چیز دیگه‌ای می‌تونست من رو برای بهتر شدن، این‌طور تغییر بده؟ چه چیز دیگه‌ای می‌تونست من رو به عنوان یه انسان ارتقا بده؟ شروع کردم به بیشتر شناختنِ اُسامه، و هرچی بیشتر داستانش رو می‌فهمیدم و برام جالب‌تر می‌شد، از اون ورش، همه دوستای دوروبرم به شدت از این موضوع شاکی بودن. و دوستام همیشه بهم می‌گفتن: «این یارو خیلی رو اعصابه، باهاش نگرد. تو جزو بچه باحالایی، اعتبار اجتماعیت پایین میاد.» و من می‌گفتم: «از پسره خوشم میاد.» نمی‌دونم چرا، ولی ازش خوشم میاد. تا اینکه یه روز بهم زنگ زد و گفت: «هی داداش، خواهرم به عنوان یه دانشجوی خارجی اینجا توی مونترال تنهاست، و خیلی ناراحته چون تولدشه و کسی رو نداره باهاش جشن بگیره.

داشتم فکر می‌کردم خودمون براش یه برنامه‌ای جور کنیم.» و من گفتم: «آره، مشکلی نیست. تو رفیقمی، خودم ردیفش می‌کنم. تو رستوران مکزیکی-برزیلیِ بابام یه پذیرایی ویژه ازش می‌کنم. یه چیزی براش تدارک می‌بینیم که خوشحال بشه.» بگذریم و برسیم به وقتی که تو رستوران باهاش روبه‌رو شدم، دیدم مُحجّبه ست. و این موضوع من رو به شدت معذب کرد. تازه، شوهرشم آورده بود، سیمو محمد، که یه داعی بود، با ریش بلند، کسی که کارش دعوت مردم به اسلام بود. و یادمه که خیلی از این قضیه کُفری بودم، ولی حس کردم باید تحمل کنم چون اُسامه، همون‌طور که گفتم، رفیقم بود و تازه داشت ازش خوشم می‌اومد. اون موقع دیگه بهترین دوستم شده بود، و باید دِینم رو بهش ادا می‌کردم. فکر می‌کردم این آخرین باریه که قراره ببینمشون.

اصلا خبر نداشتم که اونا نقشه داشتن. اما خدام یه نقشه داشت. بهم گفتن: «اِدواردو، تو با این همه مهمون‌نوازی ازمون پذیرایی کردی، مام باید جبران کنیم. پس تو رو به شِربروک دعوت می‌کنیم،» که یه شهری بود حدوداً به فاصله یه ساعت و نیم تا مونترال. «و علاوه بر اون، تو رو به ولیمه‌مون دعوت می‌کنیم، که همون جشن عروسیمون توی مراکشه، تا بابتِ افتخاری که با مهمون‌نوازیت، بهمون دادی ازت تشکر کنیم.» و من به اُسامه نگاه کردم و گفتم: «باشه، حتماً...، بریم!» بگذریم و بریم به شربروکِ چند هفته بعد. من برای اولین بار به عنوانِ یه پسرِ ۱۶ ساله ی زیر سن قانونی اونجا بودم. برای اولین بار شب رو جایی، دور از خونه، می‌خوابیدم، و به شدت از این وضعیت مُعذب بودم.

اما بازم داشتم دِینم رو به رفاقتمون ادا می‌کردم چون اُسامه رفیقم بود. بابای اُسامه اومد فرودگاه دنبالم، اما هیچ‌وقت خودش رو به عنوان پدرِ اُسامه معرفی نکرد. گفت: «من اینجام تا در خدمتت باشم. جوری ازت مراقبت می‌کنم که انگار پسر خودمی.» خیلی ساده لباس پوشیده بود. ماشینش ساده بود. رفتارش بی‌نقص بود. منم اونجا شاهد همه ی اینا بودم و کاملاً مات و مبهوت بودم. و وقتی دیدم بابای اُسامه زانو زده تا به باغبون توی کاشتن گُلا کمک کنه، این حس تعجبم بیشترم شد، و بعدش رفت تو آشپزخونه و به آشپز کمک کرد، و اونجا یه تیم بزرگ داشت که مراسم عروسی رو تدارک می‌دیدن چون عروسی توی املاک خونوادگیشون برگزار می‌شد.

بعد دیدنِ این مرد که تواضع ازش می‌بارید، که با وجود این که آشکارا آدم پولداری بود، این‌طور فروتنانه و خاضعانه رفتار می‌کرد؛ تصورم از اینکه یه مردِ واقعی، باید چطور باشه رو کاملاً در هم شکست. تصورم از موفقیت رو در هم شکست، و یادمه که کاملاً بدبین و پارانوئید شده بودم، که انگار می‌تونم دست این آدما رو بخونم. فقط می‌خوان کاری کنن گاردم رو بیارم پایین تا وقتی خوابم، سرم رو بِبُرن. پس اون پارانویا اصلاً نذاشت که احساس راحتی کنم. به خودم گفتم: احمق نباش. سر اینکه اصرار داشتن من توی اتاق اصلی بخوابم، یه کم بحثمون شد چون من مهمون ویژه‌شون بودم. آخرش توی اون بحث برنده شدم، بهشون گفتم بی‌خوابی دارم و رو کاناپه می‌خوابم، پس مشکلی نیست. آخرش من اون بحث رو بردم.

و من اونجا، فقط زل زده بودم به تلویزیون و کانالا رو عوض می‌کردم. دقیقاً یادم نیست ساعت چند بود، ولی حدود ۳ صبح می‌شد. صدای بیدار شدن این برادر رو شنیدم. و به محض اینکه صدای بیدار شدنش رو شنیدم، قلبم شروع کرد به تند زدن. بعد تا شنیدم گفت: «الله اکبر» ... خشکم زد. زهره‌تَرک شدم. چون همه‌مون می‌دونیم بعد از «الله اکبر» چه اتفاقی می‌افته. اینو بیست و چهاری توی تلویزیون می‌بینی: یه انفجار رخ می‌ده. پس توی ذهنم، این یارو داشت مراسم مذهبیش رو بجا می‌آورد تا آماده بشه که بیاد سرم رو بِبُره و به خداش پیشکش کنه یا هر چی که تو فازش بود. نمی‌دونم، ولی چیز خوبی نبود چون «الله اکبر» برام بارِ معناییه خیلی منفی‌ای داشت. نمی‌تونستم تکون بخورم. با خودم گفتم: «برای چی اومدی اینجا، اِدواردو؟ چقدر احمقی تو!

تو که می‌دونی این آدما خطرناکن، و حالا اینجا گیر افتادی، و داری کشته می‌شی!» یادمه مخصوصاً از خدا خواستم که از این مخمصه نجاتم بده. داشتم دعا می‌کردم و از خدا کمک می‌خواستم. سایه سیمو محمد داشت بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد، و می‌تونستم صدای غژغژ کفپوش رو بشنوم. اون داشت بهم نزدیک می‌شد، و یادمه دستش خیلی واضح و بزرگ بود و اومد جلوی صورتم، یه پتو برداشت و روم کشید، چراغ رو خاموش کرد، تلویزیون رو بست، و رفت خوابید. از همون لحظه، همون‌جا، توی قلبم فهمیدم که: غیرممکنه این آدما، آدمای بدی باشن. مادرم همیشه بهم می‌گفت اگه واقعاً می‌خوای بدونی چه‌جور آدمی هستی، باید وقتی کسی حواسش بهت نیست به خودت نگاه کنی. چون اون ماهیتِ توئه.

و اینجا این برادر رو می‌بینی، که نصفه‌شب وقتی کسی حواسش نیست، بیدار می‌شه تا با پروردگارش حرف بزنه و راز و نیاز کنه. و اون گفتگو اون رو بسمتِ خوبی کردن به مهمونش، سوق می‌ده، مهمونی که تا همین‌جاشم مثل یه مهمون ویژه حسابی بهش رسیدگی کرده. خیلی از خودم خجالت کشیدم، چون می‌دونستم این‌طوری با پیش‌داوری بزرگ نشدم. می‌دونستم نژادپرست بار نیومدم. و می‌دونستم که از این حرفا بهترم. و کاملاً احساسه... فکر کنم کلمه درستش این باشه، احساس خجالت می‌کردم. و اون اولین باری بود که الله قلبم رو نسبت به اسلام و مسلمونا نرم کرد. فرداش، سیمو محمد بهم گفت که می‌ره نماز جمعه بخونه، که نماز واجبِ روز جمعه برای مرداست.

اومد پیشم و پرسید آیا می‌خوام باهاش برم یا نه؟ گفتم: «معلومه، منم باهات میام.» و این اولین باری بود که می‌رفتم مسجد و یادمه از دیدن اینکه همه توی اون محیط ساده و بی تَکلّف، پیشونیا و صورتشون، شریف‌ترین عضو بدنشون رو؛ برای پرستش پروردگارشون رو زمین میزارن، کاملاً شگفت‌زده شدم. و برای اولین بار توی زندگیم نماز خوندم و یادمه حس می‌کردم دوباره جوون شدم. نمی‌دونستم دارم چی‌کار می‌کنم، اما خدا من رو توی محیطی قرار داده بود که در وجودم حس می‌کردم دارم دوباره به زندگی برمی‌گردم. هیچ عکسی نبود. هیچ صندلی یا نیکتمی نبود، هیچ‌چیز جز محیطی نبود که بهت کمک می‌کرد تمرکز کنی. تمرکز روی کی؟ تمرکز رو خدا.

تازه، برادره اُسامه با چنان درایتی باهام حرف زد، که به عنوان یه مسیحی واقعاً بهم حسِ مهم بودن داد، چون اشاره کرد که اسم عیسی (ع) در قرآن ۲۵ بار بیشتر از اسم پیامبر محمد (ص) اومده. و بهم گفت: «ما یه سوره داریم به اسم مریم (سلام الله علیها)، و می‌دونی، ما مسلمونا واقعاً به مسیحیا احترام می‌ذاریم چون معتقدیم که اِنجیل واقعاً بخشی از وحی بوده، اما متأسفانه در طول تاریخ، تحریف شده و تغییر کرده. ولی ما نمی‌دونیم کجاش تغییر کرده و کجاش دست‌نخورده باقی مونده، برای همین باید به کُلش احترام بذاریم.» حس کردم، واو، اینا چقدر به ما احترام میزارن. اینا از ما بدگویی نمی‌کنن.

صبح تا شب فقط می‌شنوم مسیحیا دارن به مسلمونا بدوبیراه می‌گن، و اینجا این مسلمونا رو می‌بینی که با این همه احترام درباره مسیحیا حرف می‌زنن. پس همون‌جا بیشترِ از پیش، عاشقِ این آدما و این سبک زندگی شدم، که وقتی از مراکش برگشتم، شوقم برای اسلام ده برابر شد. هر وقت کسی دور و برم، یا اطرافم درباره مسلمونا و اسلام بد حرف می‌زد، رودر ‌رو توی صورتشون وایمیستادم. اگه کسی شروع می‌کرد به چرت و پرت گفتن درباره قرآن، بهش می‌گفتم: «آخرین باری که اون کتاب رو باز کردی کِی بوده؟ هیچ‌وقت! پس دهنت رو ببند.» خب؟ یه روش خیلی پرخاشگرانه و جسورانه ایه برای دفاع از مسلمونا. بعضیا واقعاً می‌پرسیدن: «اِدواردو، تو مسلمون شدی؟ چه مرگت شده؟ عوض شدی.» و من شروع کردم به روزه گرفتن.

محض اطلاعتون، قبل از مسلمون شدنم روزه می‌گرفتم. دو بار روزه گرفتم. برای همین آدما یه جورایی می‌دیدن داره چیا می‌شه، و از قبل حدس می‌زدن که قراره اتفاق بیفته. فقط خودم نمی‌دونستم. تا همون لحظه ی آخر که تصمیم گرفتم به اسلام رو بیارم، اصلاً نمی‌دونستم قراره این‌طوری بشه. بعد به داستان مالکوم ایکس برخوردم. و مالکوم ایکس بهم شجاعت داد تا مسلمون بشم، چون داستان این مرد یه یادآوریِ قدرتمند و تکون‌دهنده‌ست که هدفت توی زندگی این نیست که دنبال امنیت یا راحتی باشی، بلکه باید دنبال حقیقت بگردی. و اون توی تمام طول عمرش با چنان شجاعتی این کار رو کرد، که تبدیل به نمادِ شجاعت برای من شد. اینکه مردونگی واقعی تو این دنیای مدرنی، که توش زندگی می‌کنیم یعنی چی.

درست بعد از اینکه فیلمم تموم شد، به اُسامه زنگ زدم و بهش گفتم: «اُسامه، هی داداش، من الان مسلمونم.» و اُسامه گفت: «الله اکبر، تکبیر!» خیلی هیجان‌زده بود، داد می‌زد، و جوری باهام حرف می‌زد انگار از قبل مسلمون بودم. می‌گفت: «ماشاءالله.» قبلش هیچ‌وقت نشنیده بودم این کلمات رو بگه، چون تو نوع حرف زدنش با من خیلی مراعات می‌کرد. و گفت: «شهادتین رو گفتی؟ خیلی هیجان‌انگیزه. بیشتر بگو.» من گفتم: «چی م رو بگم؟ شهادتین؟» من فکر می‌کردم یه جور غذاست که باید بخورمش، مثلاً شاوِرما. و گفتم: «اون دیگه چیه؟ من تازه مسلمون شدم، داری درمورد چی حرف می‌زنی؟» گفت: «نه، باید شهادتینت رو بگی.» «اون چیه؟» و بهم گفت: «خب، یعنی باید به ایمانت شهادت بدی.» پس پشت گوشی شهادتینم رو باهاش گفتم.

بعد اسامه گفت: «می‌برمت مسجد.» و من اونجا تو مسجد باهاش بودم تو مرکز اسلامی کِبِک، یا همون ICQ، و یادمه وقتی داشتم شهادتینم رو می‌گفتم، توی محیطی بودم که فقط بَنگال‌ها، پاکستانیا، هندیا و عربا رو می‌دیدم، و شوک فرهنگی بزرگی بهم وارد شد. یادمه با خودم می‌گفتم: «اِدواردو، واقعاً می‌دونی خودت رو توی چه هَچلی انداختی؟ اینا اصلاً شبیه آدمای دور و بر تو نیستن. آدمایی با ریشای بلند و عمامه، و اونا چَفیه و دَشداشه پوشیده بودن.» و حس کردم بین آدمای اشتباهی‌ام. و برای این که اوضاع از اینم بدتر شه، بعد از گفتن شهادتین، همه ی این مردا اومدن و من رو بغل کردن و بوسیدن، و یادمه من فقط کاملاً مات و مبهوتِ این قضیه شده بودم، چون من هیچ‌وقت قبل از اون، یه مرد رو بغل نکرده بودم.

اوکی؟ یعنی حتی بابامم به زور بغل می‌کردم. و حالا این مردای گنده با ریشای بلند می‌اومدن و بغلم می‌کردن و پیشونیم رو می‌بوسیدن. پس واسه من مثل یه توهین به مردونگیم بود. اما یادمه برادرا اون‌قدر صادق و اَشکبار و خوشحال بودن، که می‌دونستم یه چیز خاصی اونجا در جریانه که فراتر از درکِ من توی اون لحظه بود. وقتی شهادتینم رو گفتم، یه برادری اومد پیشم و توی چشمام نگاه کرد و گفت: «برادر، می‌خوام یه نصیحت خیلی مهم بهت بکنم، و می‌خوام بهم قول بدی هیچ‌وقت یادت نره: به اسلام نگاه کن، نه به مسلمونا.» و نمی‌دونم به چه دلیلی، فهمیدم که داره یه چیز حیاتی می‌گه، و اون نصیحت رو آویزه گوشم کردم، و بارها ایمانم رو نجات داد.

و در مورد شخصِ خودم، قدرتمندترینش رو می‌تونم بگم، لحظه‌ای بود که دعای من به طور کامل مستجاب شد، جایی که از خدا سه تا چیز خواستم: یه خارجی رو بفرست که حقیقت رو بهم بگه، تا بتونم بخشی از این قوم بشم که توی مسیر حقّه، تا بتونم یه همراه م از همون قوم برای بقیه زندگیم داشته باشم. اُسامه همون خارجی‌ای بود که با اون پیام اومد، درسته؟ اون راه ورودم به اون قوم رو با پیام اسلام باز کرد، و در نهایت با یه مراکشی ازدواج کردم. خب، نمی‌تونی همچین چیزی رو از خودت دربیاری. پذیرفتنِ سَبکِ زندگی اسلامی چقدر براتون چالش‌برانگیز بود، دوری از حرام‌ها، نمازای پنج گانه ی روزانه و غیره؟ راستش رو بخواین، وقتی مسلمون شدم، از همون اول تبدیل به یه آدم مذهبی نشدم.

هفته ی بعدش توی ساحل بودم، و برگه‌های آموزش نمازم رو که دقیقاً قبل از سوار شدن به هواپیما پرینت گرفته بودم داشتم، که ازشون استفاده می‌کردم تا یاد بگیرم چطور تو ساحل نماز بخونم، بدون پیراهن با شلوارک، گوشواره، و کلاه. متوجهین؟ پس خیلی درگیر بودم، اما بیشترین تلاشم رو می‌کردم. مسلمون شدن، مخصوصاً وقتی سبک زندگی‌ای مثل من داشتی، دقیقاً مثل اینه که دوباره یاد بگیری زندگی کنی. مثل اینه که، اگه راست‌دستی یاد بگیری از دست چپت استفاده کنی یا برعکس؛ کاملاً برخلاف عاداتته. اما چیزی که بیشترین کمک رو بهم کرد این بود که واقعاً شروع کردم به تغییر دادن محیطم و توی دانشگاهی که بودم، عضو انجمن دانشجویان مسلمان شدم، و دور و برم پُر شد از آدمایی که می‌تونستن برام مثل یه راهنما باشن.

البته سخت بود، چون با خیلی از مسلمونا آبم توی یه جوب نمی‌رفت، و باید درک کنین که این دقیقاً بعد از ۱۱ سپتامبر بود، خب خیلی از مسلمونا بابت دینشون، مدام در حال عذرخواهی و توجیه بودن و برام خیلی سخت بود که بتونم رابطه عمیقی باهاشون برقرار کنم. و اشتباه نکنین، هیچ‌وقت به اسلام شک نکردم. همیشه قانع بودم. اما جداً شک داشتم که آیا اون‌قدر قدرت دارم که این مسیر رو به عنوان یه مسلمون ادامه بدم یا نه، چون از نظر شرایط محیطی خیلی سخت بود -- داشتم خلافِ یه جریانِ حرام شنا می‌کردم. بعد فهمیدم نمی‌تونی خلاف این جریان شنا کنی، باید مسیرت رو عوض کنی. و این همون کاریه که من کردم، الحمدلله.

بعد از مسلمون شدنتون، کس دیگه‌ایم اطرافتون مسلمون شده؟ کسی از خونواده‌تون بعداً به اسلام روی آوردن؟ یه دوست لاتین داشتم که تازه مسلمون شده بود، و خیلی خوشحال بودم چون باهاش می‌گشتم و بهمون خوش می‌گذشت. و یه روز، واسه خودش توی زیرزمین خونه‌ش جشن تولد گرفت با یه رفیقِ دیگه از دبیرستانمون که بهترین دوستش بود، و ما اونجا توی محیطی بودیم که خیلیم حلال نبود. یه عالمه کارای غلط داشت انجام می‌شد. بعد اون اعلام کرد، بعد از خوندن سوره فاتحه، شروع کرد به گفتن اینکه می‌خواد به بهترین دوست کِبِکیِ خودش، که دوستِ مشترک جفتمون بود، بهترین هدیه‌ای رو بده که یه دوست می‌تونه به بهترین دوستش بده.

و من از دور نگاه می‌کردم و می‌گفتم: «خدا کنه قرآن نباشه.» چون اگه قرآن رو به این یارو می‌داد، کاغذاش رو می‌پیچید تا باهاش سیگاری بکشه، چون تو عمرم اون یارو رو هوشیار ندیده بودم. همیشه یا نشئه بود یا مست. پس قضاوتش کردم. دوست کِبِکیِ ما رفت سمتش، هدیه رو گرفت، و توی راه، نزدیک بود زمین بخوره چون مست بود. و گفت: «اوه، اوه، ممنون، خیلی لطف کردی.» و بعد بازش کرد و دیدم که قرآنه. همون موقع تو ذهنم گفتم: «آه، چه استفاده بدی از قرآن.» ماه‌ها بعد، اگه نگم یه سال بعد، توی این مسجدِ نزدیک خونه پدرزنم بودم. بعد از شام، و تازه نماز عشا رو تموم کرده بودیم که یکی زد پشتم. و برگشتم. و همون یارو بود که دوست پِرویی م (اهل پرو) بهش قرآن داده بود.

و گفت: «اَلسّلامُ عَلیکُم، حالت چطوره؟» و منم، نمی‌فهمیدم چه خبره. و چند دقیقه‌ای طول کشید تا دوزاریم بیفته که همون یارویی که قرآن رو از دوست پرویی م گرفته بود، مسلمون شده. اولین چیزی که به اون برادر گفتم، یادمه بعد از اینکه شرایط جدیدش رو بهم توضیح داد این بود: «ببخشید، باید باهات خیلی روراست باشم. من قضاوتت کرده بودم، و فکر کردم که قراره اون قرآن رو حروم کنی و باهاش سیگاری بپیچی.» و فوراً عذرخواهی کردم، چون بفرمااا، اینم از این...، یه بار دیگه، هیچ‌وقت نمی‌دونی خدا کی رو هدایت می‌کنه. چی درباره پیامبر محمد (ص) بیشتر از همه تحت تأثیر قرارتون داد؟ پیامبر عزیز مون محمد (ص) نمادِ مردونگی و شخصیت بود.

و خیلی طول کشید تا تأثیر شخصیتش رو توی دنیا واقعاً درک کنم، چون توی این مسیر یادگیری درباره اسلام، اغلب اوقات بهت می‌گن که باید دوستش داشته باشی. اما شناختنِ یه نفر زمان می‌بره. و بعد از خوندن چندین زندگینامه از پیامبر مون محمد (ص)، به این نتیجه رسیدم که اون حُجّتُ الاِسلامه، اون دلیل حقانیتِ اسلامه. خودِ اون به تنهایی یه معجزه‌ست، به خاطر بی‌نقص بودن شخصیت و پاکیش، تواضعش، همچنین... چند بار خداوند متعال اصلاحش کرد؟ و هیچ‌وقت به خودش نگرفت. سریعاً خودش رو اصلاح کرد. «تا وقتی که تو از من راضی باشی، تنها چیزیه که می‌خوام. من رو ببخش.» تصور کنین که پیامبر علیه الصلاة و السلام، وارد این اتاق می‌شه. اولین کلماتی که دوست دارین بهش بگین چی ن؟ فکر نکنم بتونم حرف بزنم.

من -- من نمی‌دونم حتی بتونم بهشون نگاه کنم یا نه. احتمالاً دلم می‌خواد پاهاش رو ببوسم. اوم... آره. ان‌شاءالله که الله اجازه بده توی جنّت ملاقاتش کنیم. آمین. اگه فرصت داشتین تا با همه غیرمسلمونای دنیا حرف بزنین، شاید مخصوصاً برزیلیا و کاناداییا، دوست داشتین توی چند دقیقه بهشون چی بگین؟ بهشون می‌گفتم، به اسلام یه فرصت بدین. اگه بخوام راستش رو بگم، اسلام‌ستیزی ساختگیه. این یه اتفاق تصادفی توی دنیا نیست. آدمایی پشت این صنعت هستن که دارن شبانه‌روز کار می‌کنن تا توده‌های مردم رو درباره اینکه مسلمونا کی هستن و به چی باور دارن گیج کنن. و به عنوان جامعه‌ای که به عقلانی بودن و منطقی بودن خودش می‌باله، فکر می‌کنم مهمه که به حرفمون عمل کنیم، و نذاریم با پروپاگاندای اَرزون مغزمون رو شستشو بدن.

می خوای بدونی منبع ویدیو های ما چیه؟ ما تو رو به کتابخونه خودمون دعوت می کنیم. و همون منبع که خودمون ازش استفاده می کنیم رو از طریق اپلیکیشن تفسیر "رساله" در اختیارت قرار می دیم. با قابلیت های کاربردی این اپ می تونی معانی قرآن رو عمیق تر درک کنی، ایمانت رو تقویت کنی، و یاد بگیری چطور حقانیت اسلام رو ثابت کنی وجود الله، نبوت حضرت محمد (ص) و همه اصول ایمان رو ثابت کنی، با اطمینان و به شکل موثر. نذار شیطان تو رو از این فرصت محروم کنه. روی لینک پایین کلیک کن و این اپ رایگان رو دانلود کن و همین امروز سفرت رو همراه ما شروع کن.
