# تا 3 کیلومتر پیامبر را سنگ زدند (طائف) - ساخته شده با هوش مصنوعی - ای پیامبر | قسمت 4

- Language: fa
- Published: 2026-08-26
- Canonical: https://blog.towardseternity.com/fa/blog/no-food-no-mercy-to-prophets-family-ai-visualized-o-messenger-ep-4
- Source video: https://www.youtube.com/watch?v=jx9syOUU1Ms
- Channel: Towards Eternity

This is the cleaned transcript of the source video. The speech is unaltered.

---

گرسنگی‌ای رو تصور کنید که شما و خونوادتون توی یه محاصره گیر افتاده ‌باشین، در حالی که بقیه آدما اون بیرون اصلاً چنین مشکلی رو ندارن. نوزادان از گرسنگی گریه می‌کنن، و مادران هم از شدت درد رنج می‌برن چون نمی‌تونن بچه‌هاشون رو آروم کنن. اونا هیچ چی پیدا نمی‌کنن که بخورن، یا به بچه‌هاشون بدن. هر جا رو نگاه می‌کنی، مردم خسته و بی‌جونن. واسه زنده موندن، تنها چیزی که روزا خوردی یا برگ درختان بوده یا یه تیکه پوست حیوونی که روی زمین پیدا کردی. نه می‌تونی شکم خودت رو سیر کنی، نه شکم دیگران رو. دو تا بارِ طاقت‌فرسا، همزمان. همه این سختی و ستم ها در سال هفتم نبوت اتفاق افتاد، در دره‌ای به نام «شعب ابی طالب» در مکه. این سری ویدیوها براساس صدها منبع از منابع معتبر اسلامی تهیه شده.

تمام تصاویر هوش مصنوعی با مشورت عالمان مسلمان واجد شرایط تهیه شده و با معیارهای اسلامی مطابقت داره. توی اون روزها، مکه شاهد این بود که مسلمانان از گرسنگی رنج می کشیدند. اما این وضعیت تا کی ادامه پیدا کرد؟ دو روز؟ سه روز؟ یه هفته؟ یه ماه؟ هیچکدوم. سه سال طول کشید. برای سال‌ها، پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) و همراهانش سختی‌هایی رو تحمل کردن که ما حتی یه روزشم طاقت نمیاریم. بعدها این دوره به اسم سال‌های تحریم شناخته شد. خب پس چی شد؟ همین‌که همه چیز داشت بهتر می‌شد، چطوری کار به اینجا کشید؟ بیاین یه کم بریم به عقب‌. سال هفتم نبوت بود، و بت‌پرستای مکه هنوز نتونسته بودن راهی پیدا کنن که جلوی گسترش اسلام رو بگیرن. با وجود تمام شکنجه و فشارها، تعداد مسلمانان مدام بیشتر می‌شد.

هر ترفندی که می‌زدن، جواب نمی‌داد. و علاوه بر اون، اون‌ها نتونسته بودن مسلمانانی که به حبشه مهاجرت کرده بودن رو برگردونن. و وقتی حمزه و عمر مسلمان شدن، قریش حتی بیشتر نگران و آشفته شدن. فهمیدن که اگه اوضاع همین‌طور پیش بره، اسلام خیلی زود مکه رو می‌گیره. پس برای اینکه جلوی این ماجرا رو بگیرن، بزرگان قریش جمع شدن و با هم قسم خوردن. «چه پنهانی، چه آشکارا، حتماً محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) رو خواهیم کشت.» «حق با اونه. ما هم موافقیم.» همه این حرفا، ابوطالب رو بیشتر و بیشتر نگران می‌کرد. پس اون، قبیله‌های بنی هاشم و بنی المطّلب رو جمع کرد و بهشون گفت که کنار پیامبر (ص) بایستن و اون رو از هر خطری محافظت کنن.

بعضی از پسرای بنی المطّلب هنوز مسلمان نشده بودن، اما به محض اینکه پیغام ابوطالب رو شنیدن، فوری خودشون رو رسوندن. چون اون زمان، فرقی نمی‌کرد، حتی اگر مردم دین‌های مختلفی داشتند، پیوند خانوادگی خیلی محکم بود. هیچکس اجازه نمی‌داد یه غریبه به فامیلش آسیب بزنه. این کار ننگ کل قبیله محسوب می‌شد. پس، همه بنی هاشم و بنی المطّلب تو شعب ابی طالب جمع شدن و پیامبر خدا (ص) رو زیر حمایت خودشون گرفتن. قریش که می‌دونست کشتن پیامبر (ص) تو این دره کار آسونی نیست، در دارالندوه جمع شدن تا یه نقشه بکشن. و تصمیمی که گرفتن دوباره نشون داد که دشمنای اسلام هیچ رحمی تو دلشون نداشتن. طبق توافق‌شون: «هیچکس با دخترای بنی هاشم و بنی المطّلب ازدواج نمی‌کنه. و هیچکس دخترش رو به عقد اونا درنمیاره.

هیچ چیزی بهشون فروخته نمی‌شه، و هیچ چیزی هم ازشون خریده نمی‌شه. هیچکس وارد خونه‌هاشون نمی‌شه، باهاشون نمی‌شینه، باهاشون دیدار نمی‌کنه، حتی با اونا حرف هم نمی‌زنه.» مگر اینکه پیامبر (ص) رو تحویل بدن تا کشته بشه، هیچ پیشنهاد صلحی پذیرفته نمیشه. و کوچک‌ترین رحمی بهشون نخواهد شد. شرایط نوشته شد. و برای اینکه این قرارداد یه قداستی پیدا کنه، اون رو تو کعبه آویزان کردن. جوان و پیر، زن و مرد و بچه ها، تمام بنی هاشم مجبور شدن توی شعب ابی طالب محاصره بشن پیامبر خدا (ص)، خدیجه، ابوطالب، سعد بن ابی وقاص، حمزه، علی، تک تک اعضای بنی هاشم کاملاً از جامعه جدا شده بودن. همه به جز یک نفر: ابولهب. اون هم از بنی هاشم بود، اما تصمیم گرفت خودش رو از قومش جدا کنه.

قلبش انقدر تاریک شده بود که حتی آرزو می‌کرد خویشاوندانش بمیرن. اون کاروان‌هایی که وارد مکه می‌شدند رو متوقف می‌کرد و فریاد می‌زد: «ای تاجرا! قیمت‌ها رو برای خانواده محمد انقدر بالا ببرید که نتونن حتی یه چیز کوچیک ازتون بخرن. خودتون می‌دونید من آدم پولداری هستم و سر قولم هستم . اگه این کار رو بکنید، قول می‌دم هیچ آسیبی بهتون نرسه.» قول داد همه ضررهاشون رو جبران کنه. پس تاجرا هم بهش اعتماد کردن و قیمت‌هاشون رو چندین برابر کردن. و در نهایت، مردم بنی هاشم در حالی که دستشون خالی بود، برمی‌گشتن پیش بچه‌هاشون که از گرسنگی گریه می‌کردند. همه چیزشون تموم شده بود. اما با اینکه غذاها با دو برابر قیمت فروخته می‌شد، بازم مجبور بودن بخرن. و اونایی که پول و ثروت داشتن از خرج کردن همه ثروتشون دریغ نمی‌کردن.

پیامبر (ص)، ابوطالب و خدیجه همه دارایی خودشون رو فدا کردن. فکرش رو بکن. خدیجه یه روزی یکی از ثروتمندترین آدمای مکه بود. اما حالا، همه پولش رو بدون کوچک‌ترین درنگی می‌بخشید. از یه طرف، خدیجه ثروتش رو خرج می‌کرد تا مردم رو از گرسنگی نجات بده، از اون طرف، ابولهب پولش رو خرج می‌کرد تا همون مردم گرسنه بمونن. از بیرون که نگاه کنی، دوتاشون یکی بودن. هردو داشتند خرج می‌کردند. اما نیت همه چیز رو تعیین می‌کنه. با خرج کردنشون، یکی داشت درختان «طوبی» رو تو بهشت خودش می‌کاشت، در حالی که اون یکی داشت درختان «زقوم» رو تو جهنم خودش می‌کاشت. ابوبکر (رضی الله عنه) هم یه تاجر موفق بود. اما همه ثروتش رو بخشیده بود تا بردگان مسلمانی رو آزاد کنه که داشتند شکنجه می‌شدند.

و در طول زندگیش، همه چیزش رو بارها و بارها در راه خدا فدا ‌کرد. اونها این‌طوری پای دین خدا ایستادند. بعضی با جانشون، بعضی با مالشون، بعضی با کلامشون، بعضی با جوانیشون، و بعضی با صبر و تلاششون در برابر مشکلات. تو سوره توبه، خدا می‌گه: بی‌تردید، الله از مؤمنان، جان‌ها و اموالشان را در ازای بهشت خریده است؛ اونها همون کسانی بودن که با اون وعده محترم شمرده شدن. در اون زمان، ابوطالب خیلی تلاش می‌کرد تا از برادرزاده‌ش در برابر هر خطری محافظت کنه. هر شب به پیامبر (ص) می‌گفت که سر جاش بخوابه که همه ببیننش. اما وقتی همه خوابشون می‌برد، آروم برادرزاده‌اش رو بیدار میکرد و بدون اینکه کسی بفهمه، می‌آورد کنار خودش. و به جای پیامبر، می‌ذاشت یکی دیگه تو بستر بخوابه.

اینطوری سعی می‌کرد جلوی هر آسیبی رو بهش بگیره. ابوطالب عموی پیامبر بود، و ابولهب هم همینطور. اما یکیشون داشت ازش محافظت می‌کرد، درحالیکه اون یکی آرزوی مرگش رو داشت. یکی سخت تلاش می‌کرد تا برادرزاده‌ش در امان بمونه، در حالی که اون یکی بهش ظلم می‌کرد. و این تضاد همینجوری تا آخر ادامه داشت. تو دوران تحریم، بنی هاشم همه دار و ندارشون رو از دست دادند. اما حتی اونم برای نجاتشون از گرسنگی کافی نبود. اما با وجود همه این مشکلات، هیچوقت تسلیم نشدند. برای همه نسل‌های آینده، اون‌ها به همه نشون دادن که پایداری و استواری واقعی یعنی چی. وقتی خودت رو وقف یک هدف می‌کنی. در مقابل، رفتار قریش کاملاً برعکس بود. اون‌ها نشون دادن چقدر می‌تونن در کفر، بی‌رحمی و سنگدلی پیش برن.

تو یکی از اون روزهای سخت، یه مردی با زحمت تونست یکم آرد بخره با پول کمی که داشت و مخفیانه اون رو آورد به ورودی دره. اون مرد حکیم بن حزام بود، برادرزاده خدیجه (رضی الله عنها). او از ظلم بی‌رحمانه قریش ناراحت بود، پس تصمیم گرفت هر کمکی از دستش برمیاد انجام بده. آدمای دیگه‌ای هم مثل حکیم بودن که از این بی‌عدالتی ناراحت بودن، اما بیشتر مردم جرات نمی‌کردن اینقدر شجاعت نشون بدن و کمکشون کنن به خاطر فشار بت‌پرستا. در واقع،کمک که هیچ، به هرکسی که حتی اشتباهی وارد دره می‌شد، بد و بیراه می‌گفتند. حکیم سعی کرد مخفیانه بره تو، ولی ابوجهل متوجهش شد و نذاشت غذا رو ببره داخل. «همانجا وایسا!» حتی یقه‌اش رو گرفت. همون موقع، یکی از بزرگان قریش، ابوالبختری، این صحنه رو دید. از کار ابوجهل خیلی عصبانی شد.

گفت: «چطوری می‌تونی جلوش رو بگیری که برای عمه‌اش غذاش رو ببره؟ از سر راهش برو کنار و بذار هر جایی که باید بره، بره» وقتی ابوجهل کوتاه نیومد، یه استخوان از زمین برداشت و زد تو سر ابوجهل و سرش رو شکوند. بعد انداختش رو زمین و لگدبارانش کرد و رفت. اینطوری، هر از گاهی، هم مؤمنان و هم کافران مخفیانه یه مقدار غذا به شعب ابی طالب می رسوندند. اما هیچوقت کافی نبود. مشركان ظاهراً بهشون اجازه داده بودن فقط در موسم حج خرید و فروش کنن. فقط برای یک ماه. می‌گم ظاهراً، چون حتی اون موقع هم، قریش راه‌های مختلفی رو امتحان می‌کرد تا مسلمانان نتونن آذوقه بگیرن. یا تاجرا را رو تهدید می‌کردن که بهشون چیزی نفروشن...

«بهشون هیچی نمی‌فروشین.» ...یا همه موجودی‌شون رو می‌خریدند طوری که دیگه چیزی برای مسلمانان باقی نمیموند. از اونجایی که هیچکس با بنی هاشم معامله تجاری نمی‌کرد، هیچ درآمدی هم نداشتن. همه چیزهایی که داشتن رو مصرف کرده بودن. حالا، بچه‌ها داشتند از گرسنگی گریه میکردن. اما اون ظالمای سنگدل، با دل‌های تاریکشون، گوششون رو به این گریه ها می‌بستن، و بعضی‌هاشون حتی از شنیدنش لذت هم می‌بردند. سعد بن ابی وقاص یکی از مسلمانانی بود که این سختی رو تجربه کرد. یه شب، از شدت گرسنگی نتونست بخوابه، و رفت بیرون. بعدها، اتفاقی که افتاد رو اینطوری تعریف کرد: «در میان خارها یه تیکه پوست شتر پیدا کردم.

برداشتمش، تو آفتاب خشکش کردم، و روزها با خوردن همون یه تیکه پوست زنده موندم.» بعضی‌ها سعی می‌کردن با خوردن پوست حیوونا زنده بمونن، بعضی‌های دیگه برگ های درخت هارو می‌خوردند. سه سال طولانی گرسنگی و سختی اینچنین گذشت. اما، وضعیت درست نمی‌شد. اما هنوز آدمایی بودن که وجدانشون رو از دست نداده بودن. در واقع، بعضی‌هاشون از همون اول ناراحت بودن. کسی که شرایط قرارداد رو نوشت منصور بن إکریمه بود. و می‌گن از همون روز به بعد، دیگه نتونست از دستی که با اون نوشته بود استفاده کنه. وقتی این اتفاق افتاد، بعضی‌ها گفتن: «منصور گرفتار مصیبت شد چون ما به پسران هاشم ظلم کردیم.» اما از ترس قریش، سکوت کردن. اونها منتظر بودن کسی بیاد و قدم اول رو برداره. و اون قدم نهایتاً توسط پنج مرد برداشته شد.

ابوالبختری، مُطعِم بن عدی، هِشام بن عَمر، زهیر بن ابی امیه، و زَمَعَه بن اَسوَد. این مردان جمع شدن و یه نقشه کشیدن. که روز بعد به کعبه برن وقتی شلوغه، و هرکدومشون یه گوشه‌ای وایسن، طوری که انگار همدیگه رو نمی‌شناسن. با نشون دادن اینکه صداهای مختلفی همه یه خواسته مشترک رو دارن، میخواستن بگن که این قرارداد ظالمانه بالاخره باید پاره بشه. فرداش، اون پنج نفر به کعبه رفتن و بین جمعیت، تو جاهای مختلف پخش شدن. زهیر اول صحبت کرد. «ای قریش! آیا این کاری که ما داریم می‌کنیم برای یه انسان شایسته‌ست؟ وقتی که ما داریم از همه نعمت‌ها لذت می‌بریم، دلتون نمی‌سوزه که پسران هاشم اینطوری در بدبختی افتادن؟ این قرارداد باید پاره بشه!» بعد زَمَعَه بن اَسوَد صحبت کرد. «زهیر راست می‌گه.

حتی وقتی اون قراداد برای اولین بار نوشته شد، ما باهاش موافق نبودیم. الان وقتشه این ظلم به پایان برسه!» یکی یکی، هرکدوم از جایی که وایساده بودن صداشون رو علیه این بی عدالتی بلند کردن دور و برشون شلوغ‌تر شد، و صداهای اعتراض بلندتر. ابوجهل سعی کرد ادعا کنه که همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده، اما کسی بهش اعتنا نکرد. این اتفاق، اعتبار قرارداد رو شکوند و به یکی از نقاط عطفی تبدیل شد که به پایان محاصره منجر شد. اما اتفاق اصلی که که باعث پایانش شد، این بود: به فرمان خدا، یه کرم کوچک به اون صفحه‌ای که توی کعبه آویزان بود، فرستاده شد. این کرم کوچک، کل صفحه را خورد. به جز کلمات «باسمک اللهم» (به نام تو ای الله). جبرئیل این موضوع رو به پیامبر (ص) خبر داد، و او هم فوری این خبر خوب رو به عمویش ابوطالب گفت.

و وقتی ابوطالب اینو شنید، جوانان بنی هاشم رو جمع کرد و رفت تا با بزرگان قریش ملاقات کنه. بعد این پیشنهاد رو بهشون داد: «طبق چیزی که برادرزاده‌م بهم گفته، خدا به اون صفحه‌ای که توی کعبه آویزان کردین, کرمی فرستاده و اون کرم همه چیز رو خورده به جز اسم الله. تمام کلمات ظلم، قطع رابطه‌های خانوادگی و تهمت را خورده. حالا برین خودتون ببینینش. اگه حرف برادرزاده‌م درست باشه، همین الان این ظلم و بی‌رحمی رو تموم کنین. اما اگه دروغ بگه، خودم شخصاً اون رو تحویلتون می‌دم. چه بکشینش یا زنده نگهش دارین، تصمیم با شماست.» اگرچه قریش اول حرفش رو باور نکردن، اما ترسیدن که حرفش درست باشه. از طرفی، ابوطالب قول داده بود اگه خبر دروغ بود خودش اون رو تحویلشون بده. پس شتابان به سمت کعبه رفتن. مثل همیشه، درش قفل بود.

بازش کردن، رفتن تو، و به صفحه‌ای که روی دیوار آویزون بود نگاه کردن. و دیدند که یک بار دیگر خدا نذاشته پیامبرش تکذیب بشه. با چشم خودشون، دقیقاً همونی رو که ابوطالب توصیف کرده بود دیدند. اما با اینکه شگفت‌زده شده بودن، بازم قبول نکردن که این یه معجزه‌ست. در عوض گفتن: «اینم چیزی جز جادو نیست.» بعد از این اتفاق، به مردم اعلام شد که قرارداد لغو شده و تحریم برداشته شده. پس، بعد از تموم شدن تحریم چی شد؟ در طول اون سه سال، پیامبر خدا (ص) فقط تونست پیام اسلام رو به مسافران و زائرانی که که برای دیدن مکه می‌اومدن برسونه. نمی‌تونست با حرف‌هاش اسلام رو به طور گسترده منتشر کنه. اما با صبر و تلاش‌هاش، بذر ایمان رو تو دل‌های زیادی کاشته بود.

با دیدن صداقت او در راه هدفش، خیلی‌ها نزدش اومدند و آشکارا ایمانشون رو اعلام کردند. حالا، بیاین سعی کنیم بفهمیم قریش موقع دیدن این اتفاقات چی فکر می‌کرد در حالی که همه اینا رو می‌دیدند. پیامبر (ص)، که یه زمانی به عنوان یکی از محترم‌ترین مردان مکه شناخته می‌شد، الان متهم شده بود به دروغگویی و جادوگری. او همه پیشنهادهای ثروت و مقام رو رد کرده بود، و آزار و اذیت شدیدی رو تحمل کرده بود. آیا کسی می‌تونه همه اینا رو به خاطر یه دروغ تحمل کنه؟ دروغ همیشه به یه جور نفع شخصی گره خورده. اما تو زندگی پیامبر (ص)، چیزی جز سختی نبود. در حالی که دروغگوها از لو رفتن می‌ترسن و مدام دنبال راحتی هستن، این مرد زندگی‌ای پر از مبارزه و فداکاری رو می‌گذروند.

اگر هدفش دنیا و کسب ثروت بود، راحت می‌تونست از راه‌های دیگه به بالاترین مقام برسه. اما هدف واقعی‌ش فقط انتشار دین خدا بود و هدایت مردم به سعادت ابدی. از طرف دیگه، بیاین از دید خدیجه نگاه کنیم. چرا او انتخاب کرد همه اینا رو تحمل کنه؟ چرا همه ثروتش رو برای این راه خرج کرد؟ اگه حقیقت رو تو پیامبر خدا (ص) ندیده بود، آیا همه اینها رو اینطوری با دل و جان می‌پذیرفت؟ اون نزدیک‌ترین فرد به پیامبر (ص) بود. از هرکس دیگه‌ای بهتر می‌شناختش. تمام جزئیات زندگی‌اش رو. اگه پیامبر، معاذالله، دروغ می‌گفت، آیا اون اولین کسی نمیبود که متوجه می‌شد؟ و اگه اون کوچک‌ترین شکی داشت، آیا اینهمه سختی رو تحمل می‌کرد؟ و فقط هم خدیجه نبود. در طول عمرش، هم دوستاش و هم دشمناش تمام حرف‌ها و کارهاش رو با دقت زیر نظر داشتن.

اما هیچوقت حتی یه ذره رد دروغ تو اون پیدا نکردن. داریم در مورد مردی حرف می‌زنیم که اینقدر دقیق زیر نظر بود که حتی تعداد جرعه‌هایی که می‌خورد تا یه لیوان آب رو تموم کنه ثبت شده. همونطور که یه روستایی نمی‌تونه بدون اینکه لو بره، سال‌ها خودش رو به جای یه پادشاه جا بزنه همینطور هم کسی نمی‌تونست ادعای پیامبری خدا رو بکنه. مردی با بالاترین اخلاق و شخصیت. آیا کسی می‌تونست از راه دروغ، صادق‌ترین و درست‌کارترین فرد به نظر برسد؟ آیا چنین نقشی رو میشد ۲۳ سال بدون هیچ لغزشی ادامه داد، بدون اینکه لو بره؟ حتی کوچک‌ترین رد دروغ‌گویی تو اون پیدا نمی‌شد. و برای همینه که اونایی که حقیقت رو دیدند ایمان آوردند، در حالی که اونایی که چشمشون رو بستند به دشمنی‌شون ادامه دادند.

با پایان محاصره، پیامبر خدا (ص) بالاخره یه کم راحت‌تر نفس کشید. اما یه آزمایش دیگه در راه بود. عموی عزیز پیامبر، ابوطالب، شدیداً مریض شد. وقتی پیامبر خدا (ص) از حال عمویش با خبر شد، شدیداً ناراحت شد. ابوطالب همیشه ازش حمایت کرده بود، هیچوقت در برابر فشار و تهدیدهای روزافزون مکه کوتاه نیومده بود. اما حالا، تو راهی بود که هیچ برگشتی نداشت. و هنوز هم اسلام نیاورده بود. این برای پیامبر (ص) دل‌شکسته کننده بود، چون می‌دونست ایمان تنها کلید سعادت ابدی‌ست. پس تو بستر مرگ عمویش کنارش موند، و همه کاری که می‌تونست کرد تا قبل از دیر شدن اون رو به اسلام دعوت کنه. از طرف دیگه، مشرکای مکه هم شروع کردن به نگرانی. چون اگه ابوطالب از دنیا می‌رفت، دیگه هیچ میانجی‌ای بین اونا و رسول الله (ص) نموند.

برای همینه می‌خواستن این موضوع قبل از مرگش حل بشه. مدام به دیدن ابوطالب می‌رفتن، می‌خواستن بذاره برادرزاده‌ش از مأموریتش دست برداره. بعد از شنیدن درخواست‌هاشون، یه روز ابوطالب رسول الله (ص) رو صدا زد و گفت: «ای پسر برادرم، قومت پیشت اومدن. چیزی ازت می‌خوان، و حاضرن چیزی هم بهت بدن.» رسول الله (ص) جواب داد: «پس عموجان، چیزی که من ازشون می‌خوام، چیزی که می‌خوام بپذیرن فقط یه کلمه‌ست. و با همون یک کلمه، می‌تونن بر همه عرب و غیرعرب حکومت کنن.» همه کنجکاو شدن. اون یک کلمه چی بود؟ ابوجهل جلو اومد و به پیامبر (ص) گفت: «اون کلمه رو بهمون بگو، و در برابر اون یک کلمه، ده کلمه دیگه هم بهت می‌دیم.» بعد رسول الله (ص) اون کلمه‌ای که همه منتظرش بودن رو گفت.

«بگین لا اله الا الله (خدایی جز الله نیست) و بت‌هایی که غیر از او می‌پرستین رو با دست خودتون دور بریزین.» اما با اینکه همین الان قول داده بودن «در برابر یک کلمه، ده کلمه می‌دیم»، همون یک کلمه براشون خیلی سنگین بود. اصلاً خوششون نیومد چیزی که شنیدن. «ای محمد! می‌خوای همه این خداها رو تبدیل به یه خدا کنی؟ ما واقعاً از حرفات تعجب کردیم.» و به این ترتیب، ناامید از گرفتن چیزی که می‌خواستن، رفتند. بعد از رفتن قریش، ابوطالب گفت: «ای پسر برادرم، به خدا، من چیزی توی درخواست تو ازشون نمی‌بینم که خلاف حق و عدالت باشه.» با شنیدن این، پیامبر (ص) شروع کرد به امید اینکه شاید عموش اسلام بیاره.

گفت: «عموجان، حداقل تو، لا اله الا الله رو بگو، تا من توی آخرت شفاعتت کنم.» اما متأسفانه، عمویش اون جوابی رو نداد که دلش رو آروم کنه. در عوض گفت: «ای پسر برادرم، اگه ترس از این نبود که بعد از مردنم، مردم بهت و پدران ما تهمت بزنن، و قریش فکر کنن من فقط از ترس مرگ شهادتین رو گفتم، حرفی که از من می‌خوای رو می‌گفتم.» پس، درست روی آستانه اسلام، ابوطالب به خاطر ترس از حرف مردم عقب کشید. و متأسفانه، ایمان نیاورد. باز هم رسول الله (ص) بهش می‌گفت: «عموجان، لا اله الا الله رو بگو تا بتونم در آخرت برات شفاعت کنم.» اما در حالی که داشت سعی می‌کرد قانعش کنه، ابوجهل و عبدالله بن امیه هم اونجا بودن. «ای ابوطالب! می‌خوای از دین عبدالمطّلب روی برگردونی؟» اما رسول الله (ص) دعوتش می‌کرد و باز هم می‌گفت.

و در آخر، ابوطالب با اشاره به خودش گفت: «او بر دین عبدالمطّلبه.» و بعد از دنیا رفت. هشتاد سالش بود. پیامبر (ص) یه حس خلا دردناکی توی دلش احساس کرد. حمایت ابوطالب ارزش بی‌اندازه‌ای داشت. از هشت سالگی، زیر سرپرستی عموش زندگی کرده بود. با وجود همه فشارها، ابوطالب همیشه کنارش بود، همیشه با محبت و دلسوزی با او رفتار کرده بود. اما محبت و دلسوزی‌اش برای محمد به عنوان برادرزاده‌اش بود، نه به عنوان رسول الله. پس، بدون اینکه شهادتین رو بگوید، از دنیا رفت. پیامبر (ص) حالا با این غم سنگین تنها موند. توی خونه‌ش موند و برای مدتی بیرون نرفت. فقط سه روز بعد از مرگ ابوطالب، مادرمان خدیجه (رضی الله عنها) هم شدیداً مریض شد.

در حالی که غم عمویش هنوز تازه بود توی دل پیامبر (ص)، حالا از مریضی همسر عزیزش هم به لرزه افتاده بود، نزدیک‌ترین همراه زندگی‌اش. سال‌های طولانی محاصره اون رو خیلی ضعیف و بی‌حال کرده بود. ۶۵ سالش بود. پیامبر (ص) همونجا کنارش بود، سعی می‌کرد دردش رو کم کنه. همه کاری که می‌تونست کرد تا آرامش بده، اما روز به روز، حالش بدتر می‌شد. معلوم بود که این مریضی به کجا می‌رسه. این آخرین روزهای نزدیک‌ترین همراهش بود، کسی که ۲۵ سال کنارش راه رفته بود. خدیجه بهترین روزها و بهترین سال‌های عمرش رو با پیامبر (ص) گذرونده بود. یه ازدواجی بود بدون حتی یه لحظه پشیمونی. تو سخت‌ترین زمان‌ها، او رسول الله (ص) رو دلداری می‌داد و حمایت می‌کرد. توی هر شادی و غمی، همیشه اون رو کنار خودش می‌دید.

خدیجه پناهگاه امنش بود، کسی که همیشه بهش پناه می‌برد. شب اول وحی، بهش گفته بود: «مرا بپوشان، مرا بپوشان.» و حالا، نوبت پیامبر بود که اورو بپوشاند. بهترین زنان، خدیجه (رضی الله عنها)، در سال ۶۱۹ میلادی از دنیا رفت، در سن ۶۵ سالگی. بعدها، رسول الله (ص) می‌گفت: «بهترین زن زمان خودش مریم بود، مادر عیسی، و بهترین زن این زمان خدیجه‌ست.» این از دست دادن‌ها برای رسول الله (ص) انقدر سنگین بود که خودش اسم اون سال رو گذاشت «عام الحزن» (سال غم). انگار هر دو بالش شکسته بودن. بدون حمایت ابوطالب، قریش حالا فرصت پیدا کردن که توهین و ظلمشون رو ادامه بدن راحت‌تر از همیشه. با بدتر شدن روزافزون آزار و اذیت، پیامبر (ص) دیگه نمی‌تونست ماموریتش رو توی مکه ادامه بده.

با وجود ۱۰ سال تلاشِ رسول الله (ص)، قریش هیچ تغییری نکرده بودن. و تا وقتی مسلمونا یه اقلیت باقی می موندن، به نظر نمی‌رسید رفتارشون تغییری بکنه. پیامبر دنبال یه راه جدید می‌گشتن. یه سرزمین جدید که اسلام راحت‌تر پخش بشه و به آدمای بیشتری برسه. اون روز فرا رسیده بود. روزایی که پیامبر (ص) به عنوان «سخت‌ترین روز در عمرم.» توصیفشون کردن. ایشون در حدیثی فرمودن: «مردمی که بیشتر از همه با بلاها آزمایش می‌شوند اول پیامبران هستند، بعد بهترین افراد بعد از آنها، و بعدش بقیه ی مردم بر اساس میزان پایبندی‌شان به دین.» ممکنه کسی بتونه گیر افتادن توی یه طوفان سنگین رو تصور کنه. با بارونی که مثل سیل می‌باره. اما هیچکس نمی‌تونه تصور کنه که توی یه طوفان سنگ گیر افتاده باشه.

با سنگای بی‌شماری که بهت می‌خورن، هرکدوم با درد زیاد به بدنت برخورد می‌کنه، بدون هیچ پناهی. آیا حتی تصورشم ترسناک نیست؟ خب، این آزمایش سخت قرار بود برای رسول الله (ص) اتفاق بیفته. قرار بود با ظلمی مواجه بشه که شبیه هیچی نبود. و همه اینا به خاطر امتش بود. ایشون دردی رو تجربه می‌کرد که تا حالا نکرده بود. از خون خیس می‌شد، و اون روز تاریک رو «سخت‌ترین روز در عمرم.» می نامید این سفر دردناک سفر به طائف بود. ده سال از اولین وحی گذشته بود. رسول الله (ص) همه راه‌های ممکن رو امتحان کرده بودن. اما، تعداد مسلمونا فقط حدود ۳۰۰ نفر بود. بعضیاشون توی مکه بودن، بعضی توی حبشه، و چندتایی هم بین قبیله‌های دیگه. از هم جدا افتاده بودن. و با وجود دشمنیِ قریش، به نظر نمی‌رسید بتونن با آرامش کنار هم زندگی کنن.

در مقایسه با جمعیت مکه، حتی یک‌دهم هم نبودن. و توی شبه‌جزیره عربستان، یک اقلیت خیلی کوچیک‌تر بودن. اما هدفشون هیچوقت محدود به اون منطقه نبود. هدف، کل دنیا بود. با وجود ۱۰ سال تلاش رسول الله (ص)، قریش هیچ تغییری نکرده بودن. و تا وقتی مسلمونا یه اقلیت باقی می موندن، به نظر نمی‌رسید رفتار اونام تغییری بکنه. پیامبر دنبال یه راه جدید می‌گشتن. یه سرزمین جدید که اسلام راحت‌تر پخش بشه و به آدمای بیشتری برسه. این سرزمین جدید باید یه جایی نزدیک مکه می‌بود، و همچنین با قریش ارتباط قوی‌ای می‌داشت. این کار پذیرش اسلام رو براشون خیلی راحت‌تر می‌کرد. و دقیقاً به همین دلیل، پیامبر (ص) طائف رو انتخاب کرد. یه شهری حدود ۱۲۰ کیلومتر دورتر از مکه. که به تاکستانا و باغاش معروف بود .

و روابط تجاری قوی‌ای با قریش داشت. پس اگه طائف اسلام رو می‌پذیرفت، گسترش دادنش توی مکه هم، راحت‌تر می‌شد. با این امید، رسول الله (ص) پسرخونده‌اش زید رو با خودش برد و پیاده راهیِ طائف شدن. توی طائف، سه برادر ذی نفوذ بودن: عَبدِ یالیل، مسعود و حبیب. رسول الله اول می‌خواست با این سه نفر تاثیرگذار ملاقات کنه. پس رفت تا ملاقاتشون کنه. بهشون اعلام کرد که اون رسول خداست. بعد دعوتشون کرد به اسلام و ازشون برای گسترش این دین درخواست کمک کرد . بهشون یه فرصت بزرگ داده شده بود. چون اگه ایمان می‌آوردن، خیلیا توی اون منطقه ممکن بود ازشون پیروی کنن. بعدش حتی شاید پذیرش اسلام برای قریشم راحت‌تر می‌شد. می‌تونستن کلیدی باشن، برای باز کردن همه ی درای قفل شده. اما اونا کاملاً این فرصت رو از دست دادن.

از اون بدتر، با تکبر شروع به مسخره کردن رسول الله (ص) کردن . حرفایی زدن که حتی از حرفای قریش م بدتر بود. «اگه خدا تو رو به پیامبری انتخاب کرده، منم می‌تونم پرده‌های کعبه رو پاره کنم.» این یه حرف بی‌نهایت تند بود. برای عربا، این یعنی افتادن به خفت‌بارترین وضعیت ممکن. «مگه خدا نمیتونست کسی غیر از تو رو به عنوان پیامبر بفرسته؟» «به خدا، من هیچوقت با تو صحبت نمی‌کنم، چون اگه واقعاً همون پیامبر خدایی که، ادعا می‌کنی باشی؛ نمی‌خوام خودم رو با انکار کردنت توی خطر بزرگی بندازم. و اگه داری به خدا دروغ می‌بندی، و ادعای پیامبری می‌کنی، اونوقت دیگه اصلاً دلیلی نداره باهات حرف بزنم.» دلاشون تاریک شده بود. و هر حرفی که می‌زدن دل پیامبر مون (ص) رو بیشتر می‌آزرد.

پیامبر ده روز اونجا مونده بودن، از خونه‌ای به خونه‌ای دیگه می‌رفتن، با بزرگان طائف صحبت می‌کردن. ماموریتشون رو توضیح می‌دادن، اما جواب همیشه یکی بود. و وقتی بزرگان ایمان نیاوردن، مردمشونم کنار وایستادن. حتی کار به جایی رسیده بود که دیگه تحمل حضور رسول الله (ص) رو نداشتن. می‌ترسیدن شاید جوان‌ها نظرشون عوض بشه. پس گفتن: «از سرزمین ما برو بیرون! و هرجا می‌ری برو، و دیگه هرگز برنگرد. وقتی قوم و قبیله خودت حرفات رو نپذیرفتن، دویدی اومدی پیش ما. به خدا، ما هم به اندازه توانمون از تو فاصله می‌گیریم، و هیچوقت چیزی که ازمون می‌خوای رو نمی‌پذیریم.» آیا رفتار یه قبیله می‌تونه اینقدر آزاردهنده باشه؟ اما این بدترین بی‌رحمی ای نبود که قرار بود نشون بدن.

اوباش و بچه‌ها از هر سنی رو جمع کردن و کنار جاده اونا روبه صف کردن. دستاشون پر از سنگ بود. توی اون روز تاریک، رسول الله (ص) با صحنه‌ای مواجه شدن که بهیچ وجه انتظارش رو نداشتن. خیلی زود، اونا با بیرحمی شروع کردن به سنگ‌بارون کردنش. سنگ، تف، توهین و خنده. لحظه وحشتناکی بود. دنبال ایشون کردن، و مدام سنگ پرتاب می‌کردن. ما نمی‌دونیم رسول الله (ص) اون روز چه حرفایی شنیدن، چون خیلی براشون دردناک بود و هرگز دوباره در موردش حرف نزدن. زید سعی کرد بدن خودشو برای محافظت از رسول الله (ص) سپر کنه. اما بی‌فایده بود. سنگا از هر طرف می‌اومدن. فریاد زد: «ای مردم طائف!

میدونین کسی که دارین سنگ‌بارونش می‌کنین یه پیامبره؟» به سنگایی که به خودش می‌خورد اهمیتی نمی‌داد، اما اونایی که به رسول الله (ص) می‌خوردن عمیقاً اذیتش می‌کردن. هم رسول الله و هم زید غرقِ خون شده بودن. «یا رسول الله! حالتان خوب است؟» بعد از مدتی، درد اونقدر شدید شد که پیامبر (ص) مجبور شدن بشینن. فکرش رو بکنین. یه مرد ۵۰ ساله داشت همچین چیزی رو تحمل می‌کرد. اون جوان نبود. دیگه هیچ نایی برای راه رفتن نداشت. اما ظالمین دست بردار نبودن. مجبورش کردن دوباره با اون حالت فلاکت‌بار بایسته و دوباره سنگ‌بارونش کردن. داشتن می‌خندیدن و واقعاً لذت می‌بردن. پاهاشون پر از خون شده بود. هر سنگ یعنی درد، و هر قدم یعنی دردی دیگه. هر بار که می‌افتاد، مردم طائف دوباره بلندش می‌کردن تا سنگ بیشتری بندازن.

این اتفاق بارها و بارها تکرار ‌شد. و این وضعیت دو و نیم کیلومتر ادامه داشت. یعنی بیشتر از ۳۰۰۰ قدم. می‌تونین تصورش کنین؟ سرِ زید شکافته شده بود. اما بازم داشت به رسول الله (ص) فکر می‌کرد و می‌گفت: «ای کاش این سنگ‌ها به جای ایشان به من می‌خورد.» بالاخره، انتهای جاده، به یه تاکستان رسیدن و سریع رفتن توش پناه گرفتن. بلاخره اینطوری بود که، تونستن فرار کنن. خسته و کاملاً غرق خون شده بودن. دل زید بن حارثِه هر بار که به رسول الله (ص) نگاه می‌کرد مچاله میشد. و چطور دلش نشکنه؟ وقتی پیامبرت همونجاس و خیسِه خون شده، و تو هیچ کاری ازت بر نمیاد. کنار تاکستان، بالاخره یه فرصتی پیدا کردن تا نفس بکشن. زخماشون رو شستن و خودشون رو تمیز کردن.

می دونین رسول الله (ص) اونجا، دیگه چیکار کردن؟ می‌دونستن که آرامش واقعی رو فقط در حضور پروردگار می‌تونن پیدا کنن. پس وضو گرفتن، دو رکعت نماز خوندن، و دستاشون رو به آسمون بلند کردن. همه درد و ظلمی که متحمل شده بودن رو، برای پروردگار بازگو کردن. «خدایا، من از ناتوانی، درماندگی و خواری خودم در نظر مردم فقط به تو شکایت می‌آورم. خدایا، تو بخشنده‌ترینِه بخشنده‌گانی. تو پروردگار ستمدیده گانی. من را به دست که می‌سپاری؟ به دست غریبه ای که با دشمنی پذیرای من میشود، یا به دست یک خویشاوند نزدیک که به او قدرتی بیش از من بخشیده ‌ای؟ خدایا! تا وقتی که تو از من خشمگین نباشی، نگران نیستم. اما حمایتت برایم آسان‌تر است.» حتی توی همچین لحظه‌ای، پیامبر فقط به رضای خداوند متعال فکر می‌کردن. سرکشی نکردن.

در عوض، دنبال عُیوب توی خودشون می‌گشتن. این دنیا جای آزمایش بود. و توی هر سختی ای، اون فقط به مولاش پناه می‌برد. همیشه وظیفه بندگی خدا رو در بالاترین سطح انجام می‌داد. توی سوره بقره گفته شده: "ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از شکیبایی و نماز یاری بجویید [که] بی‌تردید، الله با بردباران است. پس رسول الله هم همین کار رو کردن. از خدا با صبر و نماز کمک خواستن. چون می‌دونستن همیشه در نتیجه ی صبر،کمک بزرگ میاد تازه نماز رو تموم کرده بودن که متوجه شدن مردی نزدیکشون وایساده. فرستاده ی صاحبان تاکستانی بود، که اونا توش پناه گرفته بودن. اما صاحبانش کی بودن؟ دو برادر از مکه، عُتبِه و شِیبه. اونا دیده بودن چه اتفاقی افتاده و برای رسول الله (ص) احساس تاسف کرده بودن.

پس برده‌شون عَدّاس رو با یه ظرفِ انگور فرستادن. «عَدّاس، این انگورا رو ببر براشون.» تصور کنین رسول الله (ص) اون لحظه چقدر به اون انگورا احتیاج داشتن. اما حتی تو اون حالت، یه چیز رو فراموش نکردن: صاحب واقعی تاکستان و انگورا رو. گفتن «بسم الله» و بعد شروع کردن به خوردن. عَدّاس از شنیدن این عبارت خیلی تعجب کرد. گفت: «به خدا، مردم این سرزمین چنین کلماتی را نمی‌شناسند و نمیگویند.» رسول الله (ص) کنجکاویش رو دیدن و اسمش رو پرسیدن.

بعد پرسیدن: «ای عَدّاس، اهل کجایی؟» «اهل نینوا هستم.» رسول الله گفتن: «پس تو همشهری یونس بن مَتّا (حضرت یونس) هستی.» عَدّاس بیشتر تعجب کرد و پرسید: «شما چطور یونس بن متا را می‌شناسید؟» پیامبر (ص) با دیدن برق چشماش گفتن: «یونس بن مَتّا یک پیامبر بود، و مثل همه پیامبران دیگر، برادر من است.» چیزی که اون دید و شنید، دلش رو پر از نور کرد. مطمئن شد که رسول الله (ص) با دین حقیقی اومده. گفت: «اشهد ان لا اله الا الله، و اشهد ان محمداً رسول الله (گواهی می‌دهم خدایی جز الله نیست، و محمد رسول خداست).» همون لحظه، نجات اون یه نفر باعث شد رسول الله (ص) همه رنجایی که کشیده بود رو فراموش کنه. حمله به شرافتشون، توهینایی که تحمل کرده بودن، عذابی بی‌سابقه در طول اون راه طولانی...

شهادتین گفتنِ فقط یه مرد، همه درداش رو یه لحظه آروم کرد. بعدها، رسول الله (ص) می‌گفتن: «به خدا، اگر فقط یک نفر به دست تو، توسط خدا هدایت شود، برای تو بهتر از یک عالمه شترهای سرخ‌ مو است.» یعنی، با ارزش‌تر از گران‌بهاترین ثروتِ اون زمان. رسول الله (ص) و زید بن حارثه به سمت مکه برگشتن. پیامبر در فکر عمیقی بودن. خوب می‌دونستن بعد از برگشتن به مکه، کارا آسون نخواهند بود. مطمئن بودن وقتی قریش از اتفاقی که توی طائف افتاده باخبر بشن، فقط فشارشون رو بیشتر می‌کنن. در حالی که با این افکار راه می‌رفتن، جبرئیل (ع) از میان ابرها ظاهر شد و گفت: «بی‌گمان، خداوند چیزی که قومت به تو گفتند را شنید. و فرشته ی مسئول کوه‌ها را برایت فرستاده.

می‌توانی به او دستور بدهی تا هر کاری در موردشان خواستی، انجام بدهد.» بعد فرشته کوه‌ها گفت اگه رسول الله بخواد، می‌تونه مشرکین رو با به هم آوردنِ کوه‌های ابوقُبِیس و قُعَیقَعان، در هم بکوبه. اما پیامبر (ص) جواب دادن: «نه، من چنین چیزی را نمی‌خواهم. تنها چیزی که من می‌خواهم این است که خدای قادر و متعال از نسل آنها نسلی را پدید بیاورد که بدون اینکه برایش شریکی قرار بدهند، فقط او را عبادت کنند .» حالا تصور کنین دو و نیم کیلومتر سنگ‌بارون شده باشی، نتونی کاری کنی. اگه چیزی که جبرئیل گفت به ما پیشنهاد می‌شد، چند تا از ماها، تسلیم خشم میشد و قبولش میکرد؟ اما اون پیامبر رحمت و مهربونی بود. درد خودش و میل به انتقام رو کنار گذاشت و در عوض به این امکان فکر کرد که مردم طائف شاید یه روزی اسلام بیارن.

حتی با اینکه این قطعی نبود، فقط امیدشم برایش کافی بود. و این آیه به زیبایی اون وجه پیامبر (ص) رو توصیف می‌کنه: «ما تو را جز به عنوان رحمتی برای جهانیان فرو نفرستادیم.» و خب، خدا امیدش رو بی‌پاسخ نذاشت، و با گذشت زمان، مردم طائف اسلام آوردن. شب ۲۷ رجب بود، سال یازدهم پیامبری. رسول الله (ص) توی خونه دختر عموش اُمّ‌هانی بود. بعد از همه سختیایی که کشیده بود، داشت سعی می‌کرد استراحت کنه و قوای از دست رفته‌ش رو برگردونه. ۱۱ سالِ گذشته اصلاً آسون نبود. آزار و اذیتا، توهینا، همه جور شکنجه ای، سالای محاصره، سال اندوه، و طائف. تنها پشتیبانش خدا بود. و تو اون لحظه تنهایی، این رو بیشتر از همیشه احساس می‌کرد. ایشون خواب بودن، و از چیزی که قرار بود اتفاق بیفته خبر نداشتن.

جبرئیل قبلاً دستور بزرگ رو دریافت کرده بود و در راه رسیدن به رسول الله (ص) بود. یکی از بزرگ‌ترین معجزات تاریخ بشریت در شرف وقوع بود. خدا، وقتی بنده‌اش توی تاریک‌ترین ساعتش بود، داشت بزرگ‌ترین آرامش رو بهش می بخشید. مگه فرمان اون همیشه اینطوری کار نمیکنه؟ با هر سختی ای، آسانی‌ای میاد. ناگهان، جبرئیل (ع) ظاهر شد و رسول الله (ص) رو بیدار کرد. اما این ملاقات با بقیه فرق داشت. خدا داشت عزیزترین بنده‌اش رو به حضور خودش دعوت می‌کرد. بعد از تموم سختیای که کشیده بود، پیامبر (ص) حالا به ملاقاتی دعوت شده بود که به دلش آرامش و به روحش آسایش میداد. برای سفر، جبرئیل یه مَرکبی به نام بُراق آورده بود. بعد پیامبر رو سوارش کرد. و مقصدشون مسجد الاقصی بود،جایی که یه زمانی صدها پیامبر اونجا زندگی می‌کردن.

و اینطوری این سفر منحصر به فرد شروع شد. فاصله بین مسجدالحرام و مسجدالاقصی حدود ۱۵۰۰ کیلومتر بود. توی اون زمان، چنین سفری تقریباً ۳۰ روز طول می‌کشید. اما این یه سفر معمولی نبود. با اجازه خدا، پیامبر (ص) فقط در چند ثانیه به اونجا رسیدن. از اونجایی که خدا مالک زمان و مکانه، می‌تونه اونا رو هرجوری که بخواد خَم کنه. قوانین طبیعت برای ما صدق می‌کنن، نه برای کسی که اونا رو آفریده و برپا کرده. وقتی رسول الله (ص) به مسجد الاقصی رسیدن، یه صحنه باورنکردنی ای رو دیدن. همه پیامبرانی که در طول تاریخ، تا اون زمان زندگی کرده بودن همونجا جلوشون بودن. رسول الله (ص) جلو اومدن و همه پیامبران رو به نماز جماعت دعوت کردن.

تصور کنین، هر پیامبری که تا اون زمان زندگی کرده، و جلو همه شون، رسول الله (ص) دو رکعت نماز، به جماعت خوندن. و به این ترتیب، مسئولیت هدایتِ امتِ همه پیامبران رو به عهده گرفتن و راهنمای همه ی بشریت، تا روز قیامت شدن . از لحظه‌ای که رسول الله (ص) توسط جبرئیل بیدار شدن تا این نقطه چیزی‌ه که ما بهش می‌گیم «اِسراء»، یعنی سفر شبانه. با این، اسراء تموم شد. و مرحله بعدی در راه بود. معراج. جبرئیل بعدش پیامبر (ص) رو روی سنگی معروف به نام حَجَرَ المُعَلّا گذاشت. و از اونجا، صعود به آسمونا شروع شد. رسول الله قرار بود از هفت آسمون عبور کنه. و توی هرکدوم، صحنه‌های مختلفی رو ببینه، تموم عالم آفرینش رو می‌دید، و جلوه‌های باشکوه اَسمای الهی رو مشاهده می‌کرد.

با بعضی از پیامبرانی که برادر صداشون می‌کرد ملاقات و صحبت می‌کرد. بعدش، تاسِدرةُ المُنتها (یا: /قابَ القُوسِین) بالا می‌رفت. و در آخر، افتخاری نصیبش می‌شد که هیچ بنده‌ای تا قبل از اون، دریافت نکرده بود. وارد عالم دیگه‌ای می‌شد و با خود خداوند عزوجل ملاقات می‌کرد. وقتی داشتم در مورد معراج تو منابعمون می‌خوندم، با خودم فکر کردم: چه اتفاقای فوق‌العاده‌ای اون شب افتاده. اما بعد یه فکر دیگه به ذهنم اومد. آیا هرکدوم از اینا برای قدرتی مثل خدا ممکنه سخت باشن؟ اون آسمون رو ساخت و با ستاره‌های بی‌شماری که تعدادشون از دونه‌های شن رو زمین بیشتره آراسته ش کرد. سیارات رو با سرعتای سرسام‌آوری می‌چرخونه. اما وقتی زمین رو می‌چرخونه، هیچ چی روش پخش و پلا نمی‌شه.

و نمی‌ذاره اون با هیچ جرم سماوی دیگه‌ای برخورد کنه. یه ستاره رو، به راحتیِه یه گُل خلق میکنه. و یه گُل رو با هنرمندیی به اندازه یه سیاره شکل می‌ده. هر بهار، زمین مرده رو دوباره زنده می‌کنه و میلیونا گونه رو در نظم کامل، بدون هیچ اشتباهی زنده نگه می‌داره. و در حین انجام همه اینا، حتی کوچیکترین نیاز یه کَک ریز رو هم فراموش نمی‌کنه. و روزی‌اش رو هم می‌رسونه. انجامِ هیچ کاری، واسش مانعی برای انجام کار دیگه‌ای نیست. نیازای بی‌شمارِ موجودات بی‌شمار رو، همزمان برآورده می‌کنه. پس در برابر چنین قدرتی؛ چه چیزی ممکنه سخت باشه؟ آیا ممکنه براش سخت باشه که بدن مبارک پیامبرش (ص) رو به چنین سفری ببره؟ هرگز. معاذالله. در نهایت، بعد از اینکه رسول الله (ص) همه چیزهایی که نشونش داده شده بودن رو دید، برگشت.

دوباره، با جبرئیل (ع) در کنارش، از آسمونا به مسجدالحرام نزول کردن، و از اونجا، به بسترشون برگشتن. رسول الله (ص) هنوز نتونسته بودن یه سرزمین جدید برای اسلام پیدا کنن. پس، حالا باید چکار می‌کردن؟ سال یازدهم پیامبری بود. اون ارسال پیامش رو رها نکرده بود، در حالی که دشمنانش م، سرسختی و فشارشون رو رها نکرده بودن. و بعد، فصل حج فرا رسید. اون سال م، هزاران نفر از نقاط مختلف شبه‌جزیره عربستان برای حج اومده بودن مکه این ممکن بود یه فرصت برای رسول الله (ص) باشه. می‌خواست یکی یکی، با سران قبایلی که به مکه اومده بودن ملاقات کنه و به اسلام دعوتشون کنه. و خدا زحمات پیامبرش رو بی‌پاسخ نمی‌ذاشت. و شش مرد قابل توجه رو جلوی راهش قرار می‌داد. و دیدار این شش مرد به چی منجر می‌شد؟ وقتی وقتش برسه می‌بینیم.

اما فعلاً، باید بدونیم که حتی پیدا کردن اون شش نفرم آسون نبود. رسول الله (ص) تو فصل حج، که حدود یه ماه طول می‌کشید بی‌وقفه کار می‌کرد، می‌رفت تو خیمه بیشتر از ده تا قبیله، پشت سر هم، خودش رو معرفی می‌کرد و مأموریتش رو توضیح می‌داد. دنبال یه قبیله می‌گشت که از هدف اسلام حمایت کنه و جایی برای هجرت ارائه بده. همزمان، دعوت آشکار به مردم رو هم قطع نکرده بود. می‌گفتن: «ای مردم! لا اله الا الله رو بگین تا نجات پیدا کنین!» هرجا می‌رفتن، کسانی که این صدا رو می‌شنیدن می‌اومدن گوش بدن، و دورش جمع می‌شدن. اما، حتی یه صدا هم جواب دعوتش رو نمی‌داد. فقط یه صدا شنیده می‌شد. کسی که مثل سایه دنبالش می‌رفت. اما هدفش نه حمایت از رسول الله (ص) بود و نه جستجوی حقیقت.

از خیمه‌ای به خیمه ی دیگه می‌رفت و فریاد می‌زد: «محمد از دین پدرانش برگشته! اون دروغ می‌گه! بهش ایمان نیارین!» این صدا متعلق به عموش، ابولهب بود. تا اون زمان، هدف زندگیش شده بود انکار پیامبر (ص) و جنگ با اسلام. اوت پیر شده بود و فکر می‌کرد بعد از مرگ دیگه وجود نخواهد داشت. اما اونقدر کورکورانه کینه می ورزید که کل زندگیش رو برای این راه خرج می‌کرد. با دیدن این فداکاریش، نمی‌شه نپرسید: اگه اون اینقدر برای یه هدف باطل تلاش می‌کرد، من چقدر دارم برای دین خدا تلاش می‌کنم، که حقیقت محضه؟ بعضی از سران قبایل به پیامبر (ص) رو تحقیر می‌کردن و علیهش حرف می‌زدن. بعضیا نمی‌خواستن از راه پدرانشون برگردن. و بقیه می‌ترسیدن که با اینکار، قبایل دیگه رو علیه خودشون کنن.

به هر خیمه‌ای که می‌رفت جواب منفی می‌گرفت. اما هیچوقت امیدش رو از دست نمی‌داد، و به سراغ خیمه بعدی می‌رفت. از بین تموم قبایل، مثبت‌ترین پاسخ از طرف پسران شِیبان اِبن ثَعلَبه اومد. وقتی رسول الله (ص) آیه‌هایی از قرآن رو براشون خوندن، یکی از رهبراشون تحت تأثیر قرار گرفت و گفت: «به خدا، ای برادر قریشی! تو من را به بهترین اخلاق و بهترین کارها دعوت کرده ای. و همینطور مردمی را که به تو دروغگو گفتند، تهمت زدند و با تو مخالفت کردند.» بعد یه رهبر دیگه صحبت کرد: «ای برادر قریشی! من به حرف‌هایی که زدی گوش دادم و تأییدشان کردم.» این جوابا رسول الله (ص) رو هیجانزده کرد آیا بالاخره خونه جدید اسلام رو پیدا کرده بود؟ آیا حالا همه اون رنج‌ا تموم می‌شدن؟ اما بعد یه رهبر دیگه شون صحبت کرد.

«به نظر من، بدون درنظرگرفتن دقیقِ عواقب کاری که داری بهش دعوتمون می‌کنی؛ برای ما که دین خودمون رو رها کنیم و از دین تو پیروی کنیم، چیزی جز قضاوت ضعیف و اشتباه، حماقت و در نهایت، کوته‌فکری نخواهد بود.» وقتی این رو گفت، نظر بقیه رهبرانم عوض شد. قبیله شِیبان فرصت تبدیل شدن به سرزمینی رو از دست داد که اسلام می تونست توش گسترش پیدا کنه. چیزی که نمی‌دونستن این بود که این دین توسط افرادی پیش برده نمی‌شه که سود و زیان رو می‌سنجن، بلکه توسط کسانیه که حاضر به فداکاری هستن. و از همون روز به بعد، همینطوری ادامه پیدا کرد. کسانی که هم در این دنیا و هم در آخرت به سعادت رسیدن همونایی بودن که حاضر به فداکاری بودن. با این حال، پیامبر صبر می‌کردن.

و هر بار، به سراغ قبیله جدیدی می‌رفتن تا این پیام رو باهاشون درمیون بذارن. بعضیا چیزی که می‌گفت رو منطقی می‌دیدن، اما می‌گفتن: «سال دیگه میایم و بیعت مون رو اون موقع بهت می‌دیم.» اونا داشتن مهمترین موضوع عالم رو، به تعویق می‌انداختن. همون هدفی که براش به این دنیا فرستاده شده بودن: ایمان به خدا و رسولش. و با گذشت زمان، اون آگاهی و علاقه اولیه رو از دست می‌دادن و از بیعت منصرف می‌شدن. بعضیاشون حتی زنده نموندن تا سال بعد رو ببینن. بهای سنگینی برای تأخیرشون پرداخت کردن. برای بعضی، دیگه هیچ برگشتی نبود. با گذشت روزا، فصل حج داشت تموم می‌شد. اما رسول الله (ص) هنوز نتونسته بود چیزی که بهش امید داشت رو پیدا کنه. ولی هر زمستونی بهاری داره، و هر شبی صبحی. یه روز، توی جایی به نام عَقبه؛ شش جوان رو دید.

اول ازشون پرسید اونا کی هستن. جوان‌ها گفتن: «ما از قبیله خَزرَج هستیم.» این قبیله یکی از دو قبیله بزرگ مدینه بود، که اون زمان بهش یثرب می‌گفتن. رسول الله (ص) پرسیدن: «شما همسایه و هم‌پیمان یهودیان هستید؟» جوونا جواب دادن: «بله.» با شنیدن این، پیامبر (ص) گفتن: «کمی بشینیم و باهم صحبت کنیم؟» اونا موافقت کردن، و همه با هم نشستن. رسول الله آیاتی از قرآن خوندن و دعوتشون کردن به ایمان به یگانگی خدا و پذیرش اسلام. پیامش به طرز عجیبی برای جوون‌ها آشنا به نظر می‌رسید. درگیریاشون با یهودیا توی یثرب رو، به یاد آوردن. یهودیا معمولاً در مورد پیامبر آخرالزمان حرف می‌زدن، می‌گفتن وقتی اون بیاد ازشون پیروی می‌کنن و اینطوری بر عرب‌ها مسلط می‌شن. شش جوان فهمیدن که پیامبر آخرالزمان همین الان جلوشون وایساده.

بین خودشون گفتن: «به خدا، این باید همون پیامبری باشه که یهودیا در موردش بهمون می‌گفتن. نباید بذاریم اونا قبل از ما ایمان بیارن.» فوری، جلوی رسول الله، شهادتین گفتن. اَسعَد بن زُرارِه. عَوف بن حارِث. رافِع بن مالک. قُطبَ ابن عامر. عُقبَه ابن عامر. جابر بن عبدالله. خدا از همه‌شون راضی باشه. از بین ده‌ها خیمه و هزاران نفر، فقط همین شش جوان بودن. اونا اولین مسلمونای مدینه شدن. و درست مثل مکه، توی مدینه هم، این هدف اول به دست جوونا گسترش پیدا کرد. جوون‌ها از رسول الله (ص) اجازه خواستن که برگردن یثرب، به مدینه، و قومشون رو به اسلام دعوت کنن. قبل از رفتن، قول دادن که سال بعد دوباره همدیگه رو ببینن، و بعد راهی یثرب شدن. وقتی به شهرشون برگشتن، مؤمنان دیگه فقط شش نفر نبودن. شش خانواده بودن.

چون بعد از شنیدن پیام، خونواده‌هاشونم اسلام آورده بودن. اونا شروع کردن که بذر ایمان رو تو دل دیگرانم بکارن. و روز به روز، تعداد مؤمنان بیشتر می‌شد. اونقدر که قبل از تموم شدن سال، توی خیلی از خونه‌ها، مردم داشتن در مورد اسلام حرف می‌زدن. و حالا، زمان ملاقاتشون رسیده بود. جوونای یثرب به قولشون عمل کردن و برگشتن به مکه. اما این بار، دوازده نفری بودن. اما آیا واقعاً همه کسانی بودن که توی یه سالِ کامل ایمان آورده بودن؟ نه، بقیه م بودن. یه شب، مخفیانه با رسول الله توی دره باریکی به نام عَقَبه جمع شدن. سال دوازدهم پیامبری بود. تو این ملاقات تاریخی، رسول الله (ص) بیعتشون رو روی شش اصل گرفت. «چیزی را شریک خدا قرار نمی‌دهیم. دزدی نمی‌کنیم. زِنا نمی‌کنیم. بچه‌هایمان را نمی‌کُشیم. به کسی تهمت نمی‌زنیم.

و در همه کارای خوب از رسول الله (ص) اطاعت می‌کنیم.» بعد از این بیعت، به یثرب برگشتن. اما به یه نفر احتیاج داشتن. یه معلمی که نه تنها قرآن رو براشون بخونه و توضیح بده بلکه آداب و احکام اسلام رو هم، بهشون یاد بده. رسول الله درخواستشون رو پذیرفتن و مُصعب بن عُمیر رو انتخاب کردن تا به یثرب فرستاده بشه. مُصعَب به هوش، خوش‌اخلاقی، دل مهربانی، و سخنوری‌اش معروف بود. اون ماموریت دعوت به اسلام رو عالی انجام می‌داد. وقتی به مدینه رسید، توی خونه اَسعَد بن زُراره موند، که خیلی زود تبدیل به مرکز اسلام توی یثرب شد. با حرفای ملایم و سخنوری‌ش، اسلام رو برای کسانی که نزدش می‌اومدن توضیح می‌داد و آیاتی از قرآن رو می‌خوند. خیلی از کسانی که گوش می‌دادن تحت تأثیر قرار می‌گرفتن و اسلام می‌آوردن.

اما همونطور که کسانی بودن که خوششون می‌اومد، کسانیم بودن که خوششون نمی‌اومد. یه روز، مصعب و اسعد کنار چاهی نشسته بودن، اسلام رو برای جمعیتی که دورشون جمع شده بودن توضیح می‌دادن. یکی از رهبران قبیله از کنجکاوی روی صورت جوونا ناراحت شد. اَوس یکی از دو قبیله عرب توی مدینه بود، و رهبر یکی از عشیره هاش سَعاد ابن مُعاذ بود. اون و دوست نزدیکش، اُسَیدِ بن حُضَیر، تصمیم گرفتن یه کاری کنن. عصبانی بودن. اُسَید نیزه‌اش رو برداشت، محکم دستش گرفت، و رفت طرفشون. با صدای بلند فریاد زد: «چرا اومدین پیش ما؟ دارین بعضی از ضعیفا و ساده‌لوحای ما رو فریب می‌دین و گمراه می‌کنین. اگه نمی‌خواین کشته شین، همین الان از اینجا برین بیرون.» اما مصعب آرامش و وقار فوق‌العاده‌ای نشون داد. گفت: «یه لحظه صبر کن.

فقط بشین و به حرفامون گوش بده، هدفمون رو بفهم. اگه خوشت اومد، می‌تونی بپذیریش. اگه نه، بعدش می‌تونی متوقف‌مون کنی.» اُسَید انتظار چنین پاسخی رو نداشت. روش جنگجویانه ش رو کنار گذاشت و گفت: «منصفانه ست.» بعد نشست. مصعب شروع کرد به توضیح اسلام و آیاتی از قرآن خوند. اون روز، اُسَید کاملاً قانع شد. پس شهادتین رو گفت و مسلمون شد. هرکسی طعم شیرین ایمان رو بچشه نمی‌خواد فقط برا خودش نگهش داره. می‌خواد با دیگران م شریک بشه. پس اسید گفت: «بذار برم و یکی رو پیشت بفرستم. اگه اونم ایمان بیاره، بعدش دیگه کسی توی این سرزمین نمی مونه که ایمان نیاورده باشه.» قرآن چنان نوری داشت که خیلیا که با خشم می‌اومدن با آرامش قلبی برمی گشتن. اُسَید برگشت پیش سَعاد ابن معاذ، اما بهش نگفت که مسلمون شده.

چون اگه می‌گفت «من ایمان آوردم»، سعاد ممکن بود عصبانی بشه و واکنش تندی نشون بده. در عوض، بهش گفت که خودش بره، تا باهاشون صحبت کنه. و به این ترتیب، سَعاد رو فرستاد پیش مُصعَب. وقتی سَعاد رفت پیش مُصعَب و اَسعَد، فریاد زد: «ای اَسعد! اگه پیوند خونوادگی نداشتیم، هرگز نمی‌تونستم این چیزای ننگینی که وارد قبیله ما کردی رو، تحمل کنم.» با همون آرامش، مُصعَب از سَعاد دعوت کرد که گوش بده و سعی کنه حرفاش رو بفهمه. سَعاد موافقت کرد، نشست، و شروع کرد به گوش دادن. مُصعَب توضیح داد که اسلام چیه، از زیباییای این دینی گفت که پیامبر (ص) آورده، و آیات اول سوره زُخرُف رو خوند. سَعاد م عمیقاً تحت تأثیر حقایق قرآن قرار گرفت. اون تا حالا چنین کلماتی نشنیده بود.

پرسید: «برای وارد شدن به این دین باید چیکار کنم؟» مُصعَب اصول و آداب اسلام رو توضیح داد. و همونجا، سَعاد، رهبر قبیله اَوس، شهادتین رو گفت و اسلام آورد. بعد از این، مستقیم رفت به قبیله‌اش و همه رو جمع کرد. پرسید: «من رو چطور آدمی می‌شناسین؟» «تو رهبر مایی، و محترم‌ترین فرد بین مایی.» «پس به رسول الله (ص) ایمان بیارین. اگه این کار رو نکنین، دیگه هیچوقت با شما حرف نمی‌زنم.» با شنیدن این حرفا، همه قبیله بنی عبدالاَشهَل اسلام آوردن. اشهد ان لا اله الا الله، و اشهد ان محمداً رسول الله. (گواهی می‌دم خدایی جز الله نیست، و محمد رسول خداست). به جز یک مرد که بعدها اونم اسلام آورد. با مسلمون شدنِ این افرادِ تاثیرگذار، ماموریت دعوت (دعوت به اسلام) قوّت گرفت.

توی یثرب، الان توی خیلی از خونه‌ها داشت از اسلام صحبت می‌شد. در پایان اون سال، مُصعَب بن عُمَیر با ۷۵ مسلمون به مکه اومد. هم برای اطلاع دادن به پیامبر (ص) از پیشرفتا توی مدینه و هم برای انجام حج. برای جلب توجه نکردن، مصعب بن عمیر اول به تنهایی رفت تا پیامبر (ص) رو ببینه و بهشون گفت چطور اسلام داره توی یثرب گسترش پیدا می‌کنه. بعدش قرار گذاشتن شب توی عَقَبه همدیگه رو ببینن. اما رسول الله (ص) بهش یه دستور دادن. اگه کسی توی وقت مقرر خواب بود، نباید بیدارش کنن. و اگه کسی دیر کرد، هیچکس نباید منتظرش بمونه. چون اگه کسی حتی نمی‌تونست خواب یه شب رو فدا کنه، نمی‌تونست جزو اون جمع باشه. پس، آیا کسی بود که خوابش برده باشه یا دیر اومده باشه؟ نه. همه ۷۵ نفر، سر وقت اونجا بودن، بدون استثنا.

و رسول الله (ص) با عموشون عباس اومدن، که اون هنوز اسلام نیاورده بود، اما نمی‌خواست برادرزاده‌ش رو تنها بفرسته. عباس خطاب به مردم مدینه گفت: «شما به او ایمان آورده اید و چیزی که آورده را پذیرفتید. فکر می‌کنم بدانید که دارید مسئولیت سنگینی را به عهده می‌گیرید. مسئولیتی که هم سخت‌ست و هم پر از مسولیت. پس، می‌توانید از او در برابر دشمنانش محافظت کنید؟ آیا قدرتی دارید که در برابر همه اعراب‌ استقامت کنید؟ که مانند تیرهای رها شده از یک کمان، به شما حمله می‌کنند؟ اگر این قدرت را در خودتان یافتید، پس دیگر حرفی ندارم. اما اگر، پس از بردنش از اینجا، زمانی که سختی بیاید رهایش می کنید، همین الان از این بیعت منصرف شوید.

بگذارید در سرزمین خودش بماند، و بین ما زندگی کند.» رهبر مسلمونای مدینه، اَسعَد بن زُراره، وفاداریشون رو به رسول الله (ص) رو اعلام کرد. گفت با اینکه دینی که بهش دعوت شدن سخته، اما اونا پذیرفتنش و در هر شرایطی از رسول الله (ص) محافظت می‌کنن. بعد ادامه داد: «ای رسول الله، هر بیعتی که برا خودت می‌خواهی از ما بگیر، و هر شرطی که برا پروردگارت می‌خواهی بگذار.» با شنیدن اینا، رسول الله (ص) آیاتی خوندن و بعد گفتن: «شروط من در باره خداوند متعال این است: شما او را عبادت کنید و برایش شریکی قرار ندهید، نماز را برپا دارید، و زکات بدهید.

و چیزی که برای خودم می‌خواهم این است که گواهی بدهید که من رسول خدایم، و از من همونطور محافظت کنید که از خودتان، فرزندانتان و زنانتان محافظت می‌کنید.» اون لحظه، عبدالله بن رَواحه پرسید: «ای رسول الله (ص)! اگه ما این کارا رو طبق چیزی که گفتین انجام بدیم، در ازاش چی برامون هست؟» رسول الله (ص) جواب دادن: «بهشت.» یه بهشت ابدی در برابر صرف کردن ۶۰ یا ۷۰ سال زندگی در چارچوب اسلام. این سودآورترین معامله‌ای بود که کسی می‌تونست بکنه. دلاشون پر از شادی و شجاعت شد. گفتن: «پس این واقعاً بهترین و سودآورترین معامله‌ست.» و برای بقیه عمرشون، به حرفشون وفادار موندن. رسول الله (ص) دروازه‌های شهری رو می‌دیدن که باز می‌شدن به، جایی که ایشون می‌تونستن آزادانه‌تر اسلام رو گسترش بدن. این شروعِ یه سفر حماسی بود.

تنها چیزی که مونده بود، اجازه الهی برای ترک مکه بود. و اون مجوز به زودی می‌رسید. و سفر مبارکی که در تاریخ اسلام نقطه عطفی بود شروع می‌شد. سختیایی که در راه با اون‌ها مواجه می‌شدن، مبارزه‌هایی که با شجاعت توشون می‌جنگیدن، و آزمایشایی که با ایمان عمیق و توکل به خدا تحمل می‌شدن. شاهد سفری خواهیم بود که هر قدمش درسای ارزشمندی داره. همه اینا رو توی قسمت بعدی خواهید دید. با ما همراه باشین.
