# بدنش بعد از 1 سال کاملاً سالم بود - اون تا الان 6000 جسد را شسته

- Language: fa
- Published: 2026-08-17
- Canonical: https://blog.towardseternity.com/fa/blog/the-body-was-still-intact-after-1-year-he-washed-6000-dead-bodies
- Source video: https://www.youtube.com/watch?v=RH75dA1-DJc
- Channel: Towards Eternity

This is the cleaned transcript of the source video. The speech is unaltered.

---

اولین شغلم جمع کردن اجساد بود. برای پولش این کار رو میکردم. راستش رو بخواین، بیشتر از ده هزار نفر رو من خودم گذاشتم توی قبر. کیسه جسد رو که باز می‌کردیم همه جاش،پُره کرم بود. کِرم. وقتی داشتم کَفَن می‌کردمش، عنکبوتا از دهنش درمی‌اومدن و کرمای ریز از بینی و گوشش وقتی اون فوت کرد، خبرمون کردن. و برادرش گفت: «نه، من می‌سوزونمش.» گفتم: «آقا، برادرت مسلمونه.» اون میخواست اسلامی دفن بشه. «نه، نه. اصلا.» می‌دونین وقتی جسد رو انداختن داخل، تا با آتیش برخورد کرد چی شد؟ پرید بالا. اونم گفت: «یا خدااا، اون زنده‌ست!» اون غَسّالی بود که برای سی‌چند سال این کار رو می‌کرد. دستم رو گرفت، و دستم رو گذاشت روی پاش. گفت: «حالا راضیم. می خوام تومنو بشوری پلیس که دیدشون، آژیر رو روشن کرد که بزنن کنار.

اما واینستادن، همونجور رفتن. دارن به سمت چپ میرن ماشین تصادف کرد. هر دو پسر سوختن و مردن. ۹۹/۹ درصد سوختگی. به من گفتن: «اینارو چطور می‌خوای بشوری؟» گفتم: «باید بشورم.» پس گذاشتیمشون رو میز. یادم میاد که برگه فوت پدرمو امضا کردم، داشتم رانندگی می‌کردم و یه نگاه به عقب ون انداختم، اون پشت بود، فوت شده. قبلا اون منو می‌شست، حالا من دارم اونو میشورم. و می‌دونین، وقتی کفنش کردم، و پوست سرد بدنش رو حس کردم. همون لحظه گفتم: «بابا، تو نرفتی. حالا تازه شروع شده.» السلام علیکم برادر احمد هَراشی، خیلی ممنون که با ما هستین البته بنام غَسّالِ مسلمونم معروفین از این‌که با ما هستین،ممنونم خدا خیرت بده از دیدنتون خیلی خوشحالم. و خرسندم که بالاخره تونستیم همدیگه رو ببینیم.

میشه مختصری از زندگیتون برامون بگین؟ اصالتاً خاورمیانه‌ای هستم. پدربزرگ و مادربزرگم زمان جنگ جهانی دوم از لبنان اومدن استرالیا. ما توی سیدنیه استرالیا به دنیا اومدیم. یه پسر معمولی بودم، ورزش می‌کردم، کریکت، فوتبال، دوومیدانی، بعد بوکس، کاراته. و، وقتی جوون بودم، اولین کاری که داشتم جمع‌آوری جنازه بود. و از اونجا بود که قبرکَن شدم و بعد خیلی عمیق‌تر رفتم توی دنیای مرگ، مرگ و آخرین روز روی زمین. از سال ۱۹۹۶، که اولین آدمو دفن کردم، تا امروز که ۲۰۲۶هس، بیشتر از ده هزار نفر رو من خودم گذاشتم توی قبر، قبرشون رو کندم، و بیشتر از شش هزار نفر رو شستم. چرا این شغل رو انتخاب کردین؟ وقتی حدوداً ۱۴، ۱۵ سالم بود، اولین کاری که گیرم اومد این بود که برای جامعه‌مون جنازه جمع کنم.

و راستش رو بخواین، برای پولش این کار رو کردم. نه اینکه دلم بخواد جنازه جمع کنم، چون توی کار با اجساد پول بیشتری بود چون کسی دلش نمی‌خواست این کار رو بکنه. و نکته‌ش این بود که، ممکن بود هر وقتی از شبم باشه. خب گفتم، هر جنازه ۳۰ دلاره، وای این عالیه. اگه هفته‌ای سه تا بگیرم، ۹۰ دلاره دیگه... تو یه سال، اندازه سه سالش رو درمیارم... اینطوری حساب می‌کردم، چون وقتی جوونی، پول لازم داری. اما باید یه نفر رو با خودم می‌بردم. تماس که میگرفتن، می‌گفتم: «هی با من بیا، یه کاری دارم باید سریع انجام بدم. پس رفیقم توی ون می‌نشست... می‌بردمش بیمارستان وجنازه جمع می‌کردیم... «میگفت داری چیکار می‌کنی؟ گفتی یه کاری داریم!» وادارش می‌کردم با من بلندشون کنه. پس همیشه به این شکل کار رو پیش می‌بردم، می‌دونی.

خب، بعد از جمع‌آوری اجساد، اون زمونا اونا رو به گاراژ برمی‌گردوندم. و بعد از سال‌های سال، پیرها می‌مردن، و دیگه کسی جز من نبود که این کار رو بکنه . آیا مردم وقتی از شغلتون می‌شنون می‌ترسن؟ کنجکاو می‌شن، کنجکاو می‌شن. بعضی از پیرا خرافاتی هستن. نزدیک شان که میشم، می‌گن «اووووهه.» میترسن باهام دست بدن می‌دونین، می‌گم: نگران نباش، امروز فقط دو نفر رو شستم. بعد نگام می‌کنن می‌گن: «وقتی مردم، تو مواظبم باش.» میگمم: «نگران نباش، فقط بمیر. هر وقت مُردی بقیه‌ش با من.» می‌دونین، به بزرگترا احترام می‌ذارم. اولین باری که یه مُرده رو شستین، چه حسی داشتین؟ اون مردی بود که کنارش می‌ایستادم. و واسه سی‌چند سال غَسّال بود. و خیلی چیزا به من یاد می‌داد، یجورایی ازش یاد می‌گرفتم. برام مثل یه پدر بود.

و همه بچه‌هاش کشته شدن، و اون خودش اونا رو شست. و یادم میاد حتی زنشم خودش دفن کرد. طبیعتاً به هشتاد سالگی که رسید، مریض شد، و در حالی که اون بیمارستان رفت و آمد میکرد، من اومدم شروع به شستن کردم و یه روز اومد، مراسم تشییعِ یه پسر جوون بود. خیلی از جوونا اونجا بودن، و اون یهو از ناکجا آباد پیداش شد مردم به من گفتن: «اون اومده که شغلش رو پس بگیره.» گفتم: «این شغل خودشه، شغل من نیست.» و اون یه صندلی آورد، و حالا میز شستشو هم اینجاس، صندلی رو گذاشت دقیقاً جلوی میز شستشو. به من نگاه کرد، مرد محکمی بود، سرسخت. گفت: «شروع کن.» پس گفتم: «رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي بسم الله الرحمن الرحیم» این کار رو قبلاً هم کرده بودم. پس شستم، و اون فقط نگاه می‌کرد.

یکی دو بار بهم گفت: «یه کم بیشتر، یه کم بیشتر.» کار رو تموم کردم، اون بلند شد، رفت توی دفتر و نشست. شستشو و کفَن کردن که تموم شد، گفت: «بیا توو، کنارم بشین.» دستم رو گرفت، و گذاشت روی پاش. گفت: حالا راضیم. وقتی مُردم، تو می‌تونی منو بشوری.» سبحان‌الله. و راه افتاد رفت. از پنجره نگاش کردم، راه رفتنش اینجوری بود... مثل این و یکی از بچه‌ها گفت: «برمی‌گرده که شغلش رو پس بگیره؟» گفتم: «نه. اومده خداحافظی کنه. اون برنمی‌گرده.» چند روز بعد اون مُرد. سبحان‌الله. و بعد من شستمش. غَسّالی که داشت غُسل داده می‌شد. و والله که... و دفنش کردم، و شستمش، و همه‌کاراشو کردم. و خیلی نزدیک مادرم دفن شده، و هر وقت میرم مادرم رو ببینم، اونم می‌بینم.

تا حالا شده موقع شستن جسد بترسین؟ ترس که نه، ولی بیشتر متواضع می‌شدم. می‌دونین، تازگیا یه نفر رو شستم که چند روزی بود مرده بود. تابستون بود، توی گرمای ۴۰ درجه ببالای استرالیا. جسد توی گرما خیلی سریع تجزیه می‌شه. رفتیم برداشتیمش، اون خونواده نداشت. کیسه ی جسد رو باز کردیم، همه جاش پُر از کرم بود. کرمای سفید. و می‌دونی، سبحان‌الله، تا جایی که تونستم تمیزش کردم، بعد شروع به شستن کردم، تموم کردم، خشکش کردیم، کَفَنش کردیم. در حین کَفَن کردن، عنکبوتا از دهنش درمی‌اومدن، و یه مشت کرمای ریز از بینی و گوشش بیرون می‌اومدن. تا حالا شده که جسدی که بشدت داغون شده رو بشورین؟ و سخت‌ترین موردی که تا حالا بهش برخوردین چی بوده؟ یادم میاد دو تا پسر جوون، زیر ۲۰ سال، که رفیق‌ فاب بودن.

حدود ۱۱ شب رفتن باشگاه، تمرین کردن. و یکی از اونا، گواهینامه نداشت، گواهینامه‌ش باطل شده بود. اونا داشتن برمی‌گشتن، و پلیس که دیدشون، آژیر رو روشن کرد که بزنن کنار. اونا واینیستادن، همونجور رفتن. بعدش چی شد نمی‌دونیم، ولی به هر حال، ماشین تصادف کرد، منفجر شد. هر دو پسر سوختن و مردن. ۹۹ درصد سوختگی. به من گفتن: «اینارو چطور می‌خوای بشوری؟» گفتم: توکل بر خدا باید بشورم، چون می‌دونم این پسرا دوسم داشتن. می‌دونین، توی باشگاه منو می‌دیدن، من براشون یه الگو بودم. پس گذاشتیمشون رو میز. حوله‌ها رو گرفتم، خیس کردم. توی سطل. باز یه حوله دیگه. فقط آروم می‌زدم. بعد توی سطل. فکر می‌کنم حدود ۲۰ تا حوله استفاده کردم، فقط برای وجدان خودم بود که شستمشون.

اووو ببین، یادمه که خیلیم ازش نمیگذره، رفتیم یه آپارتمان و پلیسایی که اونجا بودن رو صدا کردیم، و اونا در رو شکوندن. وداخل خونه، بخاری بود، زمستون بود، بخاریم روشن بود، و یه مرد کنار بخاری مرده بود. و شش هفته ازش می‌گذشت. خب اون ترکیده بود، شکمش ترکیده بود، باد کرده بود و داغون شده بود، خیلی وحشتناک بود، صحنه وحشتناکی بود. پلیسی که اونجا بود رو یادمه. دوید بیرون، نتونست تحمل کنه، داشت بالا می‌آورد. سبحان‌الله، یادم میاد که برداشتیمش، و می‌دونی، وزن مُرده سنگینه. بردیمش به آرامستان، و یادم میاد بوش اونقدر بد بود که مدت زیادی بو همونجا موند. بوش همچنان برای مدت طولانی حس می‌شد، چون جسد خیلی بد تجزیه شده بود. گاهی می‌دونی چیکار می‌کنم؟ دو تا ویکسِ استنشاقی دارم.

می‌ذارمشون توی بینی م، اینجوری، که ویکس بره داخل. آره؟ مرگ یه بوی خاصی داره. کس های که پلیس ان پزشکی قانونی هستن، این بو رو می‌شناسن، چون می‌رن جاهایی که مردم مدتیه مردن، صحنه‌های جُرم. این بو مشخصه. تا حالا شده جسد یه بچه رو بشورین؟ خیلی بچه شستم، آره. بچه‌هام به من ضربه می‌زنن. خیلی گریه می‌کنم وقتی بچه‌ها رو می‌شورم، مخصوصاً وقتی بچه‌ای باشه که پدرش بگه: اون یه منه کوچولو بود. ازم تقلید می‌کرد و همه جا دنبالم می‌اومد. اما این یه امتحانه رفیق، یه امتحان از طرف خداست. یادم میاد یه پسر جوون، توی کلاس درس بود. یه خانوم رو خواستن بره مدرسه چون پسرش یه کمی دردسر درست کرده بود. خب اون رفت پیش مدیر مدرسه. وقتی می‌خواست از اونجا بره، رفت پدال گاز رو فشار بده.

بطری آبش افتاد زیر ترمز، خواست که بردارتش و پدال گاز رو فشار داد، و ماشین رفت جلو، نه عقب، به داخل ساختمون، رفت توی یه اتاق مثل این، و دو تا بچه رو کشت. یه بچه مسلمون، و یه بچه ی غیرمسلمون رو. این خانوم خیلی ناراحت بود، پیر بود. وقتی داشتم مراسم دفن اون پسر رو انجام می‌دادم، پدرش کنار من توی ماشین نشسته بود. بهش گفتم: «درسته که می‌خوای انتقام بگیری؟» چون اون خانوم مسلمونه و اونا مسلمونن. گفت: «نه، می‌بخشمش.» گفتم: «می‌بخشیش؟ مردم می‌گن که میخوای انتقام بگیری.» گفت: «نه. شش ماه پیش توی ختم شوهرش بودم وقتی مُرد، رفتم خونه‌شون، حتی توی خونه‌شون غذام خوردم. نه، من می‌بخشمش.» داشتیم به سمت قبرستان می‌رفتیم، و اون یه تابوت پشت سرش داشت و پسرش اینقدر ازش فاصله داشت.

و به همه می‌گفت: «من می‌بخشمش.» - این خبر توی دنیا پیچید. - وااای. و می‌دونین، سبحان‌الله، این نشون‌دهنده اسلامه. این اسلام واقعیه. تا حالا صدایی از جسد شنیدین که...؟ جسد گاهی صدا می‌ده. می‌دونین، مثل هوا، هوا خارج می‌شه... مثل... مثل...عههه... عضلات شل می‌شن، مخصوصاً وقتی با آب گرم شروع به شستن می‌کنی، چیزا شُل می‌شن، تکون می‌خورن، مثلا دست اینجوریه و یهو... و فکر می‌کنی «چی شد، کی به من دست زد؟» آره، اما می‌دونم که طبیعیه، اونا زنده نیستن. سبحان‌الله، می‌دونی، یه بار داشتیم دفن می‌کردیم، و یه مردی ایستاده بود، اون بالای قبرایستاده بود، فکر کنم گوشیش اینجا بود،و خم شده بود، و گوشیش رو انداخت توی قبر، اما نمی‌دونست که انداخته.

خب من اون پایین بودم، کارمون تموم شده بود، اما هنوز پایین بودم، کارمون تموم شد، قبر رو با سنگا پوشوندیم، بعد خاک ریختیم، و بعد اون گفت: «گوشیم کجاست؟ می‌تونی به گوشیم زنگ بزنی؟» خب من به گوشیش زنگ زدم، و صدای زنگش رو می‌شنیدیم، و نزدیک‌تر و نزدیک‌تر شدیم، صدا از توی قبر میومد. سبحان‌الله. توی قبر داشت زنگ می‌خورد. اون به من نگاه کرد، گفتم: «بدشانسی برادر، گوشیت رفت.» می‌تونین قدم به قدم توضیح بدین که من بعد از مردن چطور شسته و دفن می‌شم؟ در لحظه مرگ، الله سُبحانهُ و تعالا فرستاده‌هاش رو میفرسته، اونا اول میان پایین. اونا همونائین که می‌شینن، و گاهی می‌بینی مرده به یه چیزی نگاه می‌کنه.

در اون لحظه، فرشته مرگ کنار سرت می‌ایسته، و روحت خارج می‌شه همونطور که توصیف شده، مثل آبی که از یه لیوان ریخته می‌شه، خوب و آروم. به همین دلیله که آدما اینجوری میشن... می‌بینی؟ اینجوری نمی‌شن... وقتی می‌میری، نفس می‌آد داخل، خارج نمیشه. این مرگه، چشما به بالا نگاه می‌کنن. اگه بیدار باشن، چون می‌بینن که روحشون داره خارج می‌شه. ما یه جور پارچه مخصوص داریم، هزاران دونه ازش سفارش دادیم. از اینجا تا زانوها رو می‌گیره، و جنسش نَمد مشکیه. یعنی آب ازش نفوذ نمی‌کنه. خب اگه حوله رو بزاری روی آب، چی می‌شه؟ همه چی ازش معلوم میشه، مشخص می‌شه. اگه یه حوله سفید روت باشه و بشوریمت، همه چیز قابل دیدن میشه. اما با این اصلا نیازی نیست، آره.این شفاف نیست.

پس کاری که می‌کنیم اینه که، وقتی می‌ریم بشوریم، اول شکم رو فشار می‌دیم، مطمئن می‌شیم چیزی توی شکم نیست. شکم رو فشار می‌دیم تا هر چی توی شکمه بیرون بیاد. همون موقع. ناخالصی‌ها رو بیرون می‌کنیم. پس گاهی باید خیلی سخت کار کنی. همینطور فشار بدی، فشار بدی، مرتب بیرون می‌آد، بیرون می‌آد، بیرون می‌آد. گاهی همه ش داروعه که با مدفوع مخلوط شده. چون می‌دونی، اگه این کار رو نکنی، چون توی کفن سفید می‌پیچیمش. تصور کن که می‌پیچیش، و یکی دو ساعت بعد، توی قبرستونی، جسد رو بلند می‌کنیکه بزاریش توی قبر، و زیرش همه مدفوعه. این... پس کاری که می‌کنیم اینه که، با یه اسفنج، صابون یا سِدر از زیر، تمیزش می‌کنیم. و بعد نگاه می‌کنیم ببینیم.

تمیزه؟ ببین، مدام بایدنگاه کنی که مدفوعی نباشه، هیچی نباشه، تا وقتی که اون صابون سفید بشه، می‌فهمیم که تموم شده. آیا خودتون شخصاً دست نزدین، اون قسمتا رو لمس نکردین؟ نه، نه، بین تو و اون قسمت یه مانع هست. هدف ما اینه که مطمئن بشیم.به اسفنج یا صابون نگاه می‌کنیم، که تمیز باشه، بدون اثر یا لکه. میز اینجوریه، و یه دریچه تخلیه داره. پس مِیّت اون بالاس، و هر چی بیرون بیاد می‌ره توی فاضلاب. اگه خیلی ازش ببینیم و تمیز نشه، باید پنبه بذاریم داخل مَقعد. پس پنبه رو از زیر دستمون می‌ذاریم که ببندیمش، می‌دونین مثل یه درپوش، ، و یه نوار پلاستیکی، پنبه‌ای می‌ذاریم، که نفوذ نکنه. پس این کار اصلا راحت نیست. خیلی خصوصیه و خیلی، مسئولیت‌داره. مسئولیت. اگه الان اعلام بشه که مُردی، مقدمات تدفینت فراهم می‌شه.

یه پیام واتساپ به سراسر دنیا می‌ره، یا هر جایی، بستگی داره چقدر محبوب باشی. «فلانی مرد.» روی شونه‌های اونایی که می‌شناسی، یا غریبه‌ها حمل می‌شی، بستگی داره چند نفر بتونن بلندت کنن. اونا به سمت قبر می‌رن، یه سوراخ توی زمین. و من همیشه به مردم می‌گم، این سوراخ مثل سوراخیه که گربه برای دستشویی حَفر میکنه، فقط یه کم عمیق‌تره. به عبارت دیگه، اگه بمیری، فقط می‌ذارنت توی یه سوراخ و می‌رن. به این نگاه کن. ببین پایان کار یه آدم چه شکلیه. چرا مسلمونا قبل از دفن جسد رو می‌شورن؟ و با توجه به اینکه سوزوندن در سراسر جهان رایجه، آیا غیرمسلمونا این کار رو عجیب نمی‌دونن؟ دیدین که چطور جنازه ها رو می‌سوزونن؟ وقتی این رو ببینین، متوجه می‌شین که عظمت و عزت اسلام یعنی چی.

وقتی جسد رو می‌سوزونی، یادم میاد یه بار یه پیرمرد داشتیم، که تازه مسلمون شده بود، پیرمردی از یه کشور اروپایی، اما توی استرالیا بود. و برادرش نزدیک‌ترین خویشاوندش بود، پس اختیار با اون بود. وقتی مرد، به ما خبر دادن. و برادرش گفت: «نه، می‌سوزونمش.» گفتم: «آقا، برادرت مسلمونه. خواسته بود اسلامی دفن بشه.» «نه، نه. اصلا.» باشه، پس رفتیم سوزوندنش رو دیدیم. میخواستیم ببینیمش، مطمئن بشیم، فقط براش دعا کنیم و اینا، چون دیگه اون دست ما نبود. می‌دونین وقتی جسد رو انداختن داخل، تا با آتش برخورد کرد چی شد؟ پرید بالا. اونم گفت: «یا خدااا، اون زنده‌ست!» گفتم: «نه برادر، تو دوبار کشتیش.» این رو بهش گفتم که حس بدی داشته باشه.

چون چیزی که اتفاق می‌افته، حرارته، با حرارت شدید، عضلات و اعصاب جمع می‌شن، پس جسد می‌پره، اینجوری. این عذابه. این مجازاته. پس در اسلام، یه مسلمون زندگی پاکیزه‌ای داره. می‌ری دستشویی، خودتو می‌شوری، برای نماز وضو می‌گیری. پس کرامت اینه که اون بدن رو به حالت طهارت و پاکیزگی برگردونی، و بذاریش توی زمین، چون زمین پاکه. اگه تو شبکه‌های اجتماعی من بری، نظرات مردم رو می‌خونی. اونا می‌گن: «من کاتولیکم،» همون اول هویت خودشون رو می‌گن که، «مسلمون نیستم. اما کاری که می‌کنی کرامته. چیزی که نشون می‌دی انسانیت واقعیه در قبالِ مِیّت.» همه این حرفا، نشون‌دهنده اینه که ما به مُرده احترام می‌ذاریم، بهشون کرامت می‌دیم، و حقشون رو ادا می‌کنیم.

و خیلی از تهیه‌کننده‌های معروف با من مستندهای کوتاه ساختن، و به مراسم تشییع اومدن، و برگشتن و گفتن: «عجب، این شرافتمندانه ترین روشییه که تا حال برای برخورد با مِیّت دیدم.» یادم میاد اون وقتا یه مَردی بود، که مردم دویدن تا تابوتش رو ببرن سمت مسجد. و یادمه این تهیه‌کننده‌ها و اونایی که مسلمون نبودن گفتن: «اینا همه خونواده‌شن؟» گفتم: «نه، نه، نه، غریبه هستن.» «چرا تابوت رو حمل می‌کنن؟» گفتم: «چون در اسلام، همه ما برادر و خواهر همدیگه هستیم.» و اون فقط گفت: «مَرد...، این قشنگه.» چیزی که مردم بیشتر از همه ازش پشیمون می‌شن چیه؟ بیشترین پشیمونی مردم از اینه که چرا رابطه خویشاوندی رو دوباره برقرار نکردن. مثلاً، یه بار یه مردی داشت سرش رو به دیوار می‌کوبید، چون ده سال بود با برادرش حرف نزده بود.

ده سال به خاطر یه چیز مسخره، «اون چی گفت، این چی گفت، هر چی که گفت.» و حالا موقع مرگ، «چرا فقط بهش زنگ نزدم، چرا ولش نکردم، چرا نگفتم اهمیتی نداره؟» الان دیگه دیر شده. یه مادر رو می‌برنش پزشکی قانونی چون کسی نمی‌دونه کیه. بیشتر از یه هفته توی خونه مرده بود، بچه‌هاش توی همون خیابون زندگی می‌کردن، اما حدس بزن چی، با مادرشون حرف نمی‌زدن. موقع تشییعش، با خاک و شن به سرشون میزدن، نمی تونستن تحمل کنن. برای همین به عنوان یه انسان، این رو قورت بده. غرورت رو قورت بده. متواضع باش، چون چون به محض اینکه می‌ری توی قبر، پشیمونی و همه چی تموم می‌شه. پس بزار از الان تموم بشه، قبل از اینکه ببریش توی قبر. ثروت واقعی توی این دنیا رضایته سَکینه - آرامش. رضایت گنجیه که هیچ‌وقت کم یا نابود نمی‌شه.

آیا مُرده می‌تونه ما رو ببینه یا بشنوه؟ یه روایتی از پیامبر (ص) هست که موقع مرگ، صدای رفتن قدم‌ها رو می‌شنوی. صدای قدما رو می‌شنوی که یعنی الان توی قبر تنها هستی، و مردم رهات کردن. این تنها باریه که روایت شده، اما اینکه چه نوع شنیدنیه، فقط خدا می‌دونه. پیامبر (ص) همچنین فرمودن: «به مُرده آسیب نزنید و استخوان‌هایش را نشکنید.» چون مرده حس می‌کند، چون مثل زنده احساس دارد. و خدا در نهایت بهتر می‌دونه، اما ما همیشه، همیشه به همه چیز خوش‌بین هستیم انشاءالله. اگه یه نفر بمیره بدون اینکه غسل داده بشه، چی می‌شه؟ اگه یه نفر دانسته یا از روی عمد نخواد غسل کنه مثلاً نمی‌دونم، با زنش رابطه داشته، و بدون غسل برمی‌گرده سر کار و غسل نکرده، این یعنی ناپاکه.

اون در حالت ناپاکیه، خداوندم با اون همونجوری برخورد می‌کنه. اما این به این معنی نیست که دیگه مسلمون نیست. قطعاً هنوز مسلمونه، هنوز باید شسته و کفَن و پاک بشه. اما این گناهیه که روی دوش‌شه. آیا تا حالا چیزی رو در شغلتون تجربه کردین، که روتون اثر طولانی مدت داشته باشه؟ این مال ۲۵ سال پیشه، ما مراسم رو تموم کردیم ، رفتم سوار ماشین شدم، و به کندن با بیل مکانیکی ادامه دادم. یه مرد کنار بیل مکانیکی ایستاده بود، قد بلند بود اون بلند بود من بلند بودم و دو تا مرد کوتاه تر همراش بودن. و یادم میاد یه کت چرم مشکی پوشیده بود. و به من گفت: «مراسم دیگه‌ایم هست؟» گفتم: «نه، نه، نه، فقط یه قبر خالیه.» چون قبرای اضافی می‌کندم. و یادم میاد دو تا رفیقش گفتن: «علی، علی، بریم.» و اون رفت. یادم فرداش بارون اومد.

پس فرداش، بهم زنگ زدن گفتن: «برو یه قبر بکن، یه کمی بزرگترش کن.» پس گفتم: «آقا، ما دو متر می‌کَنیم، هرکی باشه بیشتر از دو متر که نمیشه.» می‌دونین، اغراق می‌کنن. روز مراسم، من توی قبر بودم، گذاشتن رد شم پریدم داخل، می‌دونین، کفن سفیده، نمی‌دونی توش کیه، اصلا. اما یادمه که میّت از قبر بلندتر بود، پس مجبور شدم پاهاش رو کمی خم کنم تا جا بشه. اومدم بیرون، همه چیز رو بستم، رفتم. صبح روز بعد، صبح زود رفتم، برای کندن، و یه خانوم رو سر قبر دیدم، همون قبری که روز قبل توش تدفین رو انجام داده بودم. و عادت داشتم سوال بپرسم، «چی گفتن، چی کار کردن قبل از مرگ، هر چیزی،» خیلی کنجکاو بودم. به من گفت: «باور نمی‌کنی.

اون چند روز پیش همینجا بود.» گفتم: «برای اون مراسم؟» گفت: «آره.» گفتم: «چطور مُرد؟» گفت: «رفت خوابید، و صبح تکونش دادم، بیدار نشد.» ۴۰ سالش بود. گفتم: «کت چرم پوشیده بود؟» گفت: «اون کت مورد علاقش بود، همیشه کت چرم می‌پوشید.» گفتم: «دو تا مرد همراش بودن، بهترین رفیقاش بودن؟» بعد به پلاک روی خاک نگاه کردم، جای اسمش نوشته بود «علی». و فهمیدم که خودش بوده. چون بلند بود، و همه چیز جور در میومد. به قبرش نگاه کردین. مشخصا این رو بهش نگفتم، اما آره. تا حالا کسی که دوستش داشتین رو، شستین و دفن کردین؟ و چه حسی داشت؟ پدرم، همین تازگیا. یادم میاد که برگه فوت پدرمو امضا کردم، یادم میاد که اون برگه تولدم رو امضا کرد.

وقتی از بیمارستان برداشتمش، که ببرمش سردخونه، داشتم رانندگی می‌کردم، و یه نگاه به عقب وَن انداختم، اون پشت بود، فوت شده. گفتم: «بابا، دارم می‌برمت. تو به من رانندگی یاد دادی.» اون لحظه هیچ یادم نمیره «آه حرکت کن! داری چیکار می‌کنی!» می‌دونی؟ حالا من دارم تو رو می‌برم. می‌دونی، اون منو می‌شست، حالا من دارم اونو می‌شورم. و می‌دونین، وقتی کفَنش کردم، یادم اومد وقتی مریض بودم، یا توی تخت، می‌اومد و پتو مینداخت روی من و حالمو می‌پرسید. حالا من داشتم پتو می‌نداختم دورش. و سبحان‌الله، وقتی دفنش کردم، آخرین باری بود که دیدمش و بوسیدمش، هیچ‌وقت هیچ کس رو توی قبر بغل نکردم یا نبوسیدم جز پدرم. و پوست سرد بدنش رو حس کردم. گفتم: «می‌دونی بابا، تو نرفتی. حالا تازه شروع شده.

ما به زودی میایم پیشت، انشاءالله.» همیشه سخت‌ترین کاری که می‌کنی، دفن پدر و مادرته. چیزیه که همه باید تجربه ش کنن. یا بچه‌ات رو دفن می‌کنی، یا اونا دفنت میکنن، یا والدینت رو دفن می‌کنی. و این موقعیه که می‌بینم واقعیت به مردم ضربه میزنه. تا حالا چیز مرموزی رو توی قبرستون تجربه کردین؟ داشتیم خارج از کشور کار می‌کردیم، و یه قبر رو یک سال بعد، باز کردن، و معمولاً توی قبر چیزی نمی‌مونه، جز چند تا استخون. استخونا رو جابجا می‌کنن و یه جسد دیگه می‌ذارن اونجا، چون زمینِ زیادی نیست. این قبر رو، به محض اینکه بازش کردن، دیدن که جسد هنوز سالمه. همچنان به همون شکل مونده. پس بستنش. ۱۲ ماه بعد، دوباره بازش کردن.

من زنگ زدم و پرسیدم چی شد، چون من اونجا رو ترک کرده بودم، و بهم گفتن: «هنوزم همونه.» پس علامت‌گذاریش کردیم که دیگه باز نشه. آیا ممکنه یه مسلمون در لحظات آخر عمرش بی ایمان، بمیره؟ مثل اینکه ایمانش رو در لحظات آخر از دست بده؟ قطعاً. قطعاً. به همین خاطر پیامبر (ص) فرمودن: «برای عاقبت به خیری دعا کنید. برای حُسنُ الخِتام.» همیشه برای عاقبت به خیری دعا کنین. از خدا بخواید که عاقبت نیکو بهمون بده، عاقبت خوب، چون امام احمد، وقتی پدرش داشت از دنیا می‌رفت، هوشیاریش ثابت نبود.

و می‌گفت: «نه، نه هنوز، نه هنوز.» وقتی بالاخره تونست چیزی بگه، پسرش بهش گفت: «بابا، توام مثل پدرت آدم صالحی هستی.از مرگ می‌ترسی؟» گفت: «نه پسرم، شیطان، کنار سرم نشسته بود، دستش رو گاز می‌گرفت و می‌گفت: «ای احمد، تو رو از دست دادم! ای احمد، از دست من در رفتی، از دست من...» یعنی به بهشت رسیدی، نتونستم بگیرمت. و اون می‌گفت: «نه، نه هنوز، نه هنوز.» یعنی هنوز نباختم. جنگ تموم نشده تا وقتی که می‌میریم. و می‌میریم، و هر دوتا پا می‌رن توی بهشت،بعد دیگه تمومه. تا اون موقع، امتحان در لحظه مرگ سخت‌ترم می‌شه، چون اون موقعیه که بزرگ‌ترین صبر لازمه. این موقعیه که شیطان سخت‌ترین آزمایشا رو می‌کنه تا تو رو با خودش بیاره، تا آخرش وادارت کنه برگردی. اون می‌خواد باور کنی که آخرتی وجود نداره.

همچین چیزی وجود نداره. برای کسانی که عزیزانشون رو از دست دادن، چیکار می‌تونن بکنن که در آخرت بهشون ثواب برسه؟ پیامبر (ص) به ما بشارت دادن که وقتی می‌میری، از این دنیا جدا می‌شی. اما بعد فرمودن، یه رحمت قشنگی اینجاست، که وقتی بمیری سه چیز برای تو ادامه داره . فرزند صالحی که برات دعا کنه، پس روی بچه‌هات سرمایه‌گذاری کن. علم مفیدی که به کسی یاد می‌دی و اون ادامه‌ش میده. پس به مردم یاد بده. معلم باش، علم بده، نصیحت کن. نصیحت خوب، نه نصیحت بد. و سومین چیز صدقه جاریه‌ست که انجام می‌دی. ساختن چاه آب، مسجد، هر چی که باشه. و قرآن می‌گه، ما خواهیم گفت: «مرا باز گردانید تا صدقه بدهم. تا اعمال صالح انجام دهم.» و برای اونا چه نصیحتی دارین، که مرگ رو به یاد داشته باشن؟ تا زنده‌ای مرگ رو یاد کن.

به عبارت دیگه، بسیار ازش یاد کن. چون همونطور که پیامبر (ص) به ما گفتن مرگ نابودکننده لذّاته . یاد مرگ، دل‌های ما رو نرم می‌کنه. و باعث می‌شه بفهمیم که مشکلات این دنیا موقتیه. بیماریا، مصیبتا، امتحانا، موقتین. و ما رو به انجام کارای نیک نزدیک‌تر می‌کنه، و به دیدار با خالق‌مون، صاحب روح‌مون، اون کسی که ما رو آفریده، و روح مون رو پس می‌گیره، اون کسی که بهش تعلق داریم، و اون خداست، و به سوی خدا بازمی‌گردیم. اما برای مردم عادی، به قبرستون برین، بچه‌هاتون رو به قبرستون ببرین. بذارین بفهمن دنیا درباره چیه. که این دنیا موقتیه. این دنیا یه سرابه.

و برای خودتون، قبرستون یه، یه، یه، یه فضیلته که برین، چون دلتون رو نرم می‌کنه، و یادتون می‌آره که سبحان‌الله، که شمام یه روز، درست مثل اونایی که قبل از شما بودن، راه میرفتن، و خونه‌های بزرگتر داشتن، و از شما مهم‌تر بودن، الان زیر زمین هستن، حالا امروز شما اینجایین، اما فردا میرین زیرِ زمین، درست مثل اونا. آیا در به‌جا آوردن منظمه نمازای پنج‌گانه دچار مشکل هستین؟ یا شاید می‌خواین خوندنِ قرآن به زبون عربی رو یاد بگیرین، و به پروردگارتون نزدیک‌تر بشین، اما نمی‌دونین از کجا شروع کنین ما خبر خیلی خوبی براتون داریم. ما دو اَپلیکیشن کاملاً رایگان و بدون تبلیغات رو ساختیم تا در این مسیر کمکتون کنیم.

با اَپلیکیشن پیگیریِ نماز، می‌تونین نمازای خودتون رو به مدت ۴۰ روز پیگیری کنین و عادت منظم‌تری در اقامه ی نماز ایجاد کنین. و با اپلیکیشن Lamelif، می‌تونین از طریق درسای کوتاه، ساده و لذت‌بخش خوندن قرآن رو از صفر یاد بگیرین. دیگه این کار رو به تعویق نندازین. اولین قدمتون رو بردارین و اپلیکیشنا رواز طریق لینکای موجود در بخش توضیحات دانلود کنین.
