# ما از 10 زن مسلمان شده پرسیدیم: چرا اسلام؟

- Language: fa
- Published: 2026-08-26
- Canonical: https://blog.towardseternity.com/fa/blog/we-asked-10-female-converts-why-islam
- Source video: https://www.youtube.com/watch?v=qc3s8FHAnq4
- Channel: Towards Eternity

This is the cleaned transcript of the source video. The speech is unaltered.

---

قبلا وقتی جمله ی الله و اکبر رو میشنیدم میترسیدم. کلی کلیشه تو ذهنم بود. . قبلا فکر میکردم زنان مسلمون سرکوب میشن. چرا اونا مجبورن که روسری بپوشن و حجاب داشته باشن؟ این درست نیست. ذهنم درگیر مسائل زیادی بود. من اون دختری بودم که وقتی میرفتم بیرون توی خیابون دلش میخواست همه بهش نگاه کنن. اما ناراحت میشدم وقتی نفر اشتباهی نگاهم میکرد. شروع کردم به خوندن قرآن به یک دلیل خیلی متکبرانه. و اون این بود که میخواستم یه تناقض پیدا کنم. اسلام زن ها رو از خیلی جهات آزاد کرده. در واقع,اون زن هارو در عرش گذاشته. با خودم فکر میکردم زن ها سرکوب میشن. ولی وقتی شروع کردم و راجع به اسلام خوندم, متوجه شدم که “نه! این جامعه هست که زن هارو سرکوب میکنه.” تنها چیزی که پیدا کردم یه روش کامل زندگی بود.

چیزهایی که پیدا کردم حقایق علمی در قرآن بود. چیزایی که در قرآن پیدا کردم معجزات ادبی قرآن بود. و هیچ تناقضی وجود نداشت. شروع کردم به لذت بردن از راه رفتن در خیابون و انگار برای بار اول من از زندگیم به معنای واقعی لذت بردم. بدون اینکه نگران باشم مردم راجع به من چی فکر میکنن و این چیزی بود که اسلام به من داد. اسم من لورن بوث هست. من یک خبرنگار, نویسنده و بازیگر هستم. من در سال ۱۹۶۷ در همپستد, شمال لندن بدنیا اومدم. در سال ۲۰۱۰ اسلام رو پذیرفتم. الحمدالله (خداروشکر) من به عنوان یک سیک (یک نوع دینو هویت مذهبی که در شمال هند امروزی توسط گورو نانک بنیان گذاری شده) بزرگ شدم. والدین من هندی هستند. من در بریتانیا بدنیا اومدم و همونجا بزرگ شدم. توی ۲۴-۲۵ سالگی مسلمون شدم.

من تو سن ۲۴-۲۵ سالگیم مسلمون شدم. در واقع من خودم رو ملحد میدونستم. من در شرق لندن به دنیا اومدم و بزرگ شدم. مادر من ایتالیایی هست. یادمه که با مادرم به کلیسا میرفتیم. من به کلیسا میرفتم و این از لحاظ روحی و احساسی برای من خیلی خیلی رضایت بخش بود. اما من سوالاتی داشتم. و من نمیتونستم منطق اینو بفهمم که چطوری میتونم یه انسان دیگه رو بپرستم. این حس با من جور در نمیومد. من از جوونیم شروع کردم به پرسیدن این سوالات. و یادمه یه روز خاص داشتم با کشیش کلیسا حرف میزدم و ازش همین سوالو پرسیدم و میدونید اون به من گفت “فقط ایمان داشته باش” بخاطر عزت و احترامی که به مادر بزرگم داشتم نمیتونستم زیاد سوال بپرسم.

" وقتی داشتم بزرگ میشدم ازش می‌پرسیدم “چرا سه تا؟” و اون فقط به من می‌گفت که تو باید باورش داشته باشی . و در نتیجه همیشه بنظر میومد که در بستس سوالاتی بود که من جوابی براشون نداشتم. و واقعا با این مفهومی که میگه عیسی پسر خداست مشکل داشتم. اگر خدا قادر مطلق توانا هست, پس چرا, چرا باید عیسی برای گناهان ما بمیره؟ و چرا ما باید برای عیسی دعا کنیم؟ این مفهوم برای من عجیب بود. من نمیتونستم درکش کنم. و یادمه همیشه سوال می‌پرسیدم و همیشه هم ساکتم میکردن و میگفتن نباید از این سوال بپرسم. عصبانی نمیشدن ولی نادیدم میگرفتن من نمیتونستم بفهمم اگه عیسی خداست پس چرا باید بمیره؟ خدا که نمیمیره.

این چیزی بود که همیشه فهمیدنش برام سخت بود چرا باید خدا این کارو با فرزند خودش بکنه؟ چرا نجاتش نمیده؟ از بچگی با خودم فکر میکردم چجور خدایی این کارو با بچه خودش میکنه و میذاره چنین اتفاق بیوفته؟ برای اولین بار چطور با اسلام آشنا شدید؟ آیا هیچ پیش داوری داشتید؟ بله داشتم. من اسلام هراسی داشتم و میدونید اون موقع ها توی عراق و جاهای دیگه اتفاقات زیادی رخ می‌داد. و من وقتی جمله ی الله اکبر (خدا بزرگترین است) رو می‌شنیدم میترسیدم. این جمله منو میترسوند. من فکرمیکردم که مردهای مسلمون خیلی سخت گیرن و خشونت طلبن و همسرهاشونو میزنن و کلی کلیشه های دیگه تو ذهنم بود. من فکر میکردم که زنان مسلمون تحت ظلم ستم هستن. چرا زنان مسلمون باید حجاب داشته باشن؟ این درست نیست. من ذهنم درگیر مسائل زیادی بود.

چی بیشتر از همه توی اسلام شمارو تحت تاثیر قرار داد؟ جالبه, بااینکه اون همه کلیشه درباره‌ی زنان مسلمون تو ذهنم بود اولین چیزی راجع بهش تحقیق کردم زن در اسلام بود من به سخنرانی های زیادی گوش کردم و تو اینترنت چیزهای زیادی راجع بهش خوندم. یه کتابی هست به نام “زنان بزرگ” نوشته داروالسلام این کتاب باورنکردنیه. به نظر من زنان سرکوب میشدن. ولی وقتی شروع کردم به خوندن راجع به اسلام متوجه شدم که نه این اجتماع هست که زنان رو سرکوب میکنه. در واقع اسلام خیلی پیشرفتست. آنقدر جلو هست که فکر میکنم ما به عنوان جامعه تلاش میکنیم بهش برسیم. و انشالله که اسلام با قدرت بیشتری باز خواهد گشت. چون الان ما با تمام مشکلاتی که درمورد نقش جنسیتی و هویتی در جامعه داریم.

فکر میکنم که اسلام برای تمام اینها پاسخ هایی داره. شاید وقتشه که ما خودمونو بهش برسونم چون که اسلام آزادی رو برای زنها به ارمغان آورده. و از هر لحاظی زن ها رو در عرش قرار داده. اگه جامعه این رو متوجه بشه اونها هم مثل من می‌فهمن که اسلام حق های بسیاری به زنها داده. سبحان الله حق هایی که تا قبل از این توی این کشور یا کشور های مسلمونی نداشتیم. حضرت محمد (ص) به ما یاد داده که چگونه به زن ها باید احترام بذاریم. یک نمونش همین دادن مهریه هست به عنوان مثال قبلا زن باید به مرد مهریه میداد ولی حالا مرده که باید به زن مهریه بده و این مسئله خیلی بزرگیه. برای اونایی که وقتی دختر به دنیا میاوردن ناراحت میشدن. تا حدی که اکثر اونهارو زنده به گور میکردن.

حضرت محمد (ص) میفرمایند اگر شما دختری را بزرگ کنید جایگاه تان در بهشت است. و در کنار من خواهید بود و میدونید حتی کوچک ترین چیزها رو هم یاد داده مثلااگر یک زن با شما دعوا یا بحث کنه یا سرت داد بزنه, ساکت بمون. و این کاریه که پیامبر خودش انجام میداد. عمر بن خطاب هم یاد گرفت همیشه قبلا با زنش بحث می‌کرد ولی بعدا اون هم یاد گرفت. که باید سکوت کنه. اشکالی نداره بذار زنها احساساتی باشن و بذار احساسات خودشون رو داشته باشن. خدای من... کدوم دین همچین چیزایی رو بهتون یاد میده؟ و خیلی مثال های دیگه ای هست که میتونم بگم. ولی فکر کنم ضبط کردنتون خیلی طولانی میشه. یادم میاد سال ۲۰۰۸ وقتی که هنوز مسلمون نبودم توی غزه گیر افتاده بودم. با مردمی که هنوزم زیر محاصره ان.

اعوذبالله (به خدا پناه میبرم) ماه رمضان بود و میدیدم که مردم با وجود فقر به هم کمک میکردن. یه روز به خودم گفتم یه مقداری گوشت بردم برای خانواده ای که توی اردوگاه پناهندگی در رفح بودن. وقتی که بردم، مادره درو باز کرد و به عربی گفت: ” سلام علیکمِ، خوش اومدید ” توی یه اتاق کوچیک بودن و چیزی برای خوردن و آشامیدن نداشتن بهش گفتم که چرا داری روزه میگیری؟ در حالی که خدا دوست نداره.

خیلی متاسفم که اینو میگم ولی چرا خدا تورو به عنوان یک غزه ای آفریده؟ چرا سی روز باید تشنه باشی در حالی که روز ۳۱ اصلا آب نداری؟ سی روز بدون غذا توی غزه ای آیا روز سی و یکم یخچال پر میشه؟ ان جواب داد نه پر نمیشه بهش گفتم دلیلت برای روزه گرفتن چیه؟ روزه میگیرم بخاطر اینکه فقرارو به یاد بیارم.» و من در اون لحظه فکر کردم که اگه این اسلام هست پس بذار منم مسلمون شم. چون دینی هست که تو می‌تونی به خدا ایمان داشته باشی و خوشحال باشی حتی اگه او در اون روز به تو هیچ چیز نداده باشه چون دینی هست که تو اگه یک کاسه غذا هم داشته باشی و میدیش به یک غریبه و این اعجاب انگیزه خدای من... خداوند کسی رو سر راهم قرار داد اون یکی از همکلاسی هام بود در دبیرستان و اون یک مسلمون پایبند بود.

و شروع کردم تحقیق راجع به اسلام و مقالاتی خوندم. و اون زمان ها من به نوار کاست هایی گوش میدادم. شروع کردم به خوندن قرآن فقط برای یه دلیل متکبرانه و اون این بود که من میخواستم یه تناقض در این دین پیدا کنم تا بتونم اون دختر رو نجات بدم. بخاطر اینکه که احساس میکردم حجاب داشتن یه کار اشتباهیه فکر میکردم که مانع پیشرفت و موفقیت کاری و زندگی اون میشه. توی منطقه ای که من بزرگ شدم میدیدم که مردها دو متر جلوتر راه میرن و زن ها از عقب دنبالشون میاد و میدونید این کلیشه هایی بود که من در ذهنم داشتم. و میدونید این خیلی جالب بود بخاطر اینکه از یه طرف میدیدم که این دین یه حس آرامش عمیق و زیبا به اون دختر داده.

و از طرف دیگه میدیدم که این باعث محدودیت ظلم بهش و عقب افتادگی اون میشه و بعد ما شروع کردیم به بحث و گفت گو و مرتبا راجع بهش حرف میزدیم و کم کم با گذشت زمان داشتم قانع میشدم که اسلام حقیقیه. و این منو ترسوند من داشتم قانع میشدم قلب و ذهن من شروع کرده بود به تغییر و نمیتونستم هیچ عیب و ایرادی پیدا کنم تنها چیزی که پیدا کردم یک روش کامل برای زندگی بود تمام چیزی که تونستم پیدا کنم حقایق علمی قرآن بود و همه چیزی که در تحقیقاتم دیدم معجزات ادبی قران بود. هیچ چیزی برای رد کردن وجود نداشت و همین منو ترسوند و با اینکه جوون بودم. من همیشه آدمی بودم که اگه چیزی رو انتخاب میکردم با تمام وجود بهش معتقد میشدم. و من فهمیده بودم که دارم تغییر میکنم و متقاعد شده بودم.

این متقاعد شدن من به این معنی بود که باید زندگیمو تغییر بدم و این منو میترسوند تمام فکرو ذکرم اسلام شده بود به چیزهایی فکر میکردم که کشفشون کرده بودم انگار این افکار از هر طرف به ذهنم هجوم آورده بودن. این افکار راجع به حقایق علمی قران, وجود خدا، اثبات پیامبری ... افکارا یکی پس از دیگری بدون توفف پشت سر هم به ذهنم میومد.. برای اینکه یه نفس راحت بکشم از خونه زدم بیرون و و اطراف محل زندگیم شروع کردم به قدم زدن. به راهی رسیدم که مرتب از اونجا رد میشدم.

اونجا وایستادم تا چراغ عابر سبز بشه وقتی چراغ سبز شد همه مردم رد شدن ولی من اونجا خشکم زده بود انگاری که پاهام به زمین میخکوب شده بودن فکری که توی ذهنم بود این بود که اگه از این خیابون رد بشم یا هر خیابون دیگه ای و اگه یه ماشین بهم بزنه و من بمیرم درحالی که این چیزارو میدونم چیزهایی که بهش رسیدم، این چه معنی میتونه برای من داشته باشه؟ و یک دفعه برام یه چیزی روشن شد، چرا به چیزی که وارد قلبم شده گواهی نمیدم؟ یکی از چیزهایی که واقعا منو قانع کردکه اسلام حقیقیه این بود قرآن هیچ وقت عوض نشده و میلیون ها نفر اون رو حفظ کردن من تا حالا چیزی راجع به این نشنیدم که میلیون ها نفر انجیل رو حفظ کرده باشن. پس برای من این خودش یه معجزه بود قرآن کتاب کوچکی نیست, اتفاقا کتاب بزرگیه.

و همین واقعا توجه منو جلب کرد. چه چیز بیشتر از همه راجع به حضرت محمد(ص) شمارو تحت تاثیر قرار داد؟ شخصیت ایشون منو خیلی جذب می کنه. همیشه شخصیتش اول از همه رفتارش با زن ها وقتی که حاضر نشد با مردی که دخترش رو نبوسیده بود حرف بزنه اینکه میذاشت همسرانش احساسات خودشون رو داشته و با آرامش و احترام با اونها برخورد میکرد اینکه به مهمونی یارش نرفت بخاطر اینکه اون شخص عایشه همسر پیامبر رو دعوت نکرده بود. همه چیزش, وقار و مهربونی اش. خیلی جذاب بود لطافتش در خانه و قدرت و صلابت در میدون جنگ میدونید اون لحظه ای که آسیب پذیر بود در طائف اون رفت برای کمک ولی بجاش چی به سرش اومد. اینکه اون میتونست گریه کنه مردای الان فکر میکنن، نه ما نباید گریه کنیم فکر میکنن گریه ضعف مرده ولی نه پیامبر گریه میکرد.

ما امروزه همش راجع به جنسیت حرف می‌زنیم که مرد چیه، زن چیه ولی فقط کافیه یه نگاه به پیامبر بندازیم. الان من دارم درباره ی زندگینامه پیامبر میخونم نوشته یاسر قاضی و از هر متن این کتاب یه چیزی یاد میگیرم. کتاب فوق العاده ای هست به همه توصیه میکنم که بخوننش همه چیز اون... میدونید اون لحظه ای در بستر مرگ بود... عایشه داشت از سر دردش شکایت میکرد و پیامبرم با شوخی گفت: “پس سر درد من چی میشه دارم میمیرم” سبحان الله اون همه سختی که برای ما کشید که ما آدمای بهتری بشیم که ما بهشتی بشیم همه اون فداکاری‌هاش چه از خانوادش چه از ثروتش همه ی اون کارایی که کرد برای چی بود ؟ برای ما بود. چطور شهادتین رو گفتید و مسلمون شدید؟ صادقانه بگم,اون بهترینو شادترین روز زندگیم بود. خیلی لحظه ی هیجان انگیزی بود.

واقعا نمیتونم براتون توصیف کنم که چه حسی داشتم احساس میکنی که همه بار ها از رو دوشت برداشته شده احساس سبکی میکنی احساس میکنی که یه آدم جدیدی شدی و واقعا اون بهترین روز زندگیم بود. من هیچ وقت شهادتین رو توی مسجد نگفتم بخاطر اینکه تا جایی فهمیده بودم این یه چیزی بین من و خداست دلم میخواست برم بالای برج “امپایر استیت” و به همه فریاد بزنم که یه قرآن بگیرید و بخونیدش شما واقعا هیچ چیز نمیدونین شما با خوندن قران همه چیز رو خواهید فهمید بهتون قول میدم.

دیدار بعدی من با مسجد زمانی بود که شهادتین روگفتم بله الحمدلله،(خداروشکر) و حدود ۶۰-۷۰ نفر انسان اونجا بود موقعی که شهادتین رو گفتم اونها نزدیکترین ادما به من بودن وهنوز هم نزدیکترین آدما به من هستن الحمدالله( خداروشکر) گفتن شهادتین واقعا یه تجربه فوق العاده بود یادمه که میلرزیدم ولی حس خوبی بود یادمه که بعد از بجا آوردن شهادتین غسل کردم و اون لحظه واقعا احساس کردم که این یک زندگی جدیده برای من یک شروع جدید. میدونی دونستن اینکه خدا تمام گذشته ات رو پاک میکنه ولی هنوز هم پاداش کار های خوبی که انجام دادی رو میده واقعا حس خوبی داره و کاملا آماده ی این بودم که هویت یک زن مسلمون رو بپذیرم.

و برای همین من فقط شروع کردم به خوندن من برگشتم خونه و طی یک هفته همه چیز عوض شد من میخواستم عبادت کنم من میخواستم به درگاه خدا گریه کنم سجده کردم همون کاری که مسلمون ها انجام میدن و من دو جمله رو بارها و بارها تکرار کردم متشکرم و متاسفم! تشکر میکردم بابت دادن این زندگی به من و بابت دادن تمام عشقی که تا الان داشتم و برای هر چیزی که تا الان قدرشو ندونستم برای داشتن دخترای زیبام برای تجربه عشق برای داشتن فرصت های خوب و داشتن یه خانواده ی خوب و مهم تر از همه اینکه خدارو شناختم و یادمه برای یک هفته فقط گریه کردم خانواده و آدم های اطرافتون واکنششون چطور بود؟ بعد از گفتن شهادتین من به هرکسی نگفتم که مسلمون شدم اگرم کسی خودش می‌فهمید اشکالی نداشت برام مهم نبود.

اما مخصوصا اون اوایل مسلمون شدنم خودم پیش قدم نمی‌شدم که بگم مسلمونم برای همین اصلا به خانوده ام نگفتم یکی از دلایلی که این کارو نکردم و فکر می‌کنم که این برای خیلی از ماها مهمه اینه که باید اول اون قدرت درونی خودمون رو پیدا کنیم مخصوصا وقتی تنهایی باید بفهمی که در این دین کی هستی قبل از اینکه وارد این گفتگو ها با مردم بشی اول باید دانسته هامون رو قوی کنیم و به شخص خودم اصلا نمیخواستم وارد بحث و جدال بشم نمیخواستم دیگران نظرات خودشون رو به من تحمیل کنن یا بگن چرا این کارو کردم یا کارم اشتباه بوده یا نه همه ی این سوالات ممکنه از روی محبت و علاقه باشه شاید چون دوسم دارن و خب . براشون مهم هستن نگرانم بودن این موضوع برای اونا خیلی جدید بود ولی من میدونستم دارم چیکار میکنم.

و همونطور که قبلا گفتم این بین منو خدا بود نمیخواستم هیچکی بین منو خدا قرار بگیره من احساس میکردم که آخرش باید برم با اعمالی که تا حالا انجام دادم و بعد از این قراره انجام بدم در مقابل خالقم بایستم و هیچکسی دیگه ای مسئول کارام نیست و فقط منم برای همین من به کسی نگفتم و میدونید شایدم کمی میترسیدم از اینکه به کسی بگم ولی نحوه ای که خانوادم فهمیدن یادمه که خب ما همه رفته بودیم بیرون برای شام توی رستورانی نشسته بودیم و میدونید من تک دخترم توی خانواده و بزرگترین دختر و من برای بابام همیشه دختر کوچولوشم و اونا داشتن راجع به عروسی من حرف میزدن پدرم میگفت وقتی آلما عروس بشه توی یه کلیسای خوشگل دستشو میگیرم و میبرمش جلو و خیلی برنامه دیگه که پدرم برای عروسی من داشت در اون لحظه من خیلی ساکت بودم و میدونید فقط از غذام لذت میبردم خیلی آروم داشتم غذامو میخوردم تا اینکه مامانم برگشت و به بابام گفت: چنین چیزی هرگز اتفاق نمیوفته بابام با تعجب گفت چرا که نه، چرا نباید اتفاق بیوفته؟ مامانم گفت بخاطر اینکه دخترت مسلمون شده و بعد من شروع کردم یکم تندتر غذا خوردن مامانم منو درحال نماز خوندن توی اتاق دیده بود و همون لحظه دیدن من باعث شد همه چیز براش روشن شه که من خیلی وقته شهادتین رو گفتم و یه مسلمون شدم اما اونا فکرمیکردن که این یه چیز گذری هست شاید هم بخاطر سن و روحیه ای که اون زمان داشتم...

من هر وقت به چیزی علاقه مند میشدم خیلی خیلی ازش مراقبت میکردم برای همین هم از دینم دفاع میکردم خیل میترسیدم که دینمو از دست بدم خیلی میترسیدم چیزی که تازه پیدا کردمو از دست بدم بنابراین اونا به انتخابی که کردم احترام گذاشتن اونا اینو درک نمیکردن ولی اونها خانواده ی من هستن. مادر بزرگم منو یه گوشه کشید و پرسید که آیا خوشحالم یا نه و من جواب دادم که آره خیلی خوشحالم اون هم گفت :باشه هر طور که میدونی درسته انجام بده و اون به خانوادم گفت که کاری به کارم نداشته باشن.

گفتش که “نه مشروب میخوره نه سیگار میکشه و شبها هم بیرون نیست و از پسرش مراقبت میکنه” طرز لباس پوشیدنم هم که ابرومندانست و بالاخره اون منو پذیرفت و به کل خانواده ام گفت که به دین جدید من احترام بذارن آیا حجاب داشتن و مسلمون شدن آزادی تون رو محدود کرد؟ با آغوش باز اسلام من آزادیم به دست آوردم. چون آزادی یعنی باز کردن زنجیزهایی که مردم بهت زدن. وقتی باخالق خودت و هدف وجود داشتنت ارتباط پیدا میکین. و برای اون زندگی میکنی نه برای دیگران این آزادی واقعی هست آره الان حجاب دارم و بله یک سری وظایف دارم که برای پروردگارم انجامشون میدم و آزادم من آزادم بخاطر اینکه من تصمیات و اختیار انجام کاری که میخوام انجام بدم یا ندم رو دارم همش برای کسیه که خالق منه.

نه برای آدمایی که فقط توی مسیر مشابهی با من هستن پس بله من آزادم من یه حس رهایی و آزادی واقعی رو تجربه کردم واقعا احساس کردم که حجاب منو کاملا آزاد کرده من حق انتخاب دارم حق این که کی منو نگاه بکنه و کی نگاه نکنه.

برخلاف اون بیلبوردهای که برای تبلیغ الکل تصویر زنی رو میذارن که نیمه برهنه هست از نظر من اون ظلم و بردگیه و از نظر من این رهایی و آزادیه این واقعا برای من سخت بود بخاطر اینکه من همون دختری بودم که وقتی میرفت بیرون همون دختری که می‌خواست همه بهش نگاه کنن ولی اگه یه آدم اشتباهی بهش نگاه می‌کرد ناراحت میشد و من مجبور شدم اون دختر قبلی رو پشت سر بذارم که کار واقعا سختی بود چون بخش بزرگی از هویتم به این وابسته بود که آیا کسی منو نگاه میکنه یا نه بخاطر اینکه وقتی توی خیابون های انگلیس راه میرم انگار اصلا وجود ندارم و نامرئی هستم و برای کسی مثل من که می‌خواست بازیگر بشه کسی که خیلی خاص لباس میپوشید این نامرئی بودن چیزی نبود که میخواست و این قطعا برای من یک تغییر خیلی خیلی بزرگ بود اما من کم کم شروع کردم از این نامرئی بودن لذت بردن و از راه رفتن توی خیابون ها واقعا لذت میبردم بدون اینکه برای کسی نمایشی نشون بدم برای اولین باز از زندگیم لذت بردم بدون اینکه نگران این باشم که مردم راجع به من چی فکر میکنن.

و این چیزی بو که اسلام به من داد. وقتی دنبال اینی که یه مسلمون بشی اول از همه باید به ایجاد یک ارتباط بین خودتون و خدا ایجاد کنید و این یک رونده که باید دنبالش کنی مرحله مرحله پیش بری تا متوجه بشی که چرا باید موهات رو بپوشونی چرا باید بدنت رو بپوشونی، چرا باید از بعضی از کارها دوری کنی توصیه ای که میتونم به کسانی بکنم که دارن فکر میکنن «میدونی من میخوام مسلمون شم من به خداوند ایمان دارم, من به سنت پیامبر ایمان دارم, ولی حجاب نمیخوام یا نمیخوام از فلان چیز بگذرم یا نمیخوام از این کار دست بکشم.

صبر کن تغییر خودش وقتی ارتباطت با خدا قوی‌تر میشه اتفاق میوفته من خودم کارهایی انجام دادم که هیچ وقت فکرشو نمیکردم بتونم انجامشون بدم داشتن حجاب یکی از اونهاست و یکی دیگشم نرفتن به پارتیه ولی وقتی ارتباطم رو باخدا قوی‌تر کردم و دین رو یادگرفتم به طور طبیعی میخواستم خدارو خوشنود کنم. تمرکز باید روی برقراری ارتباط با خدا باشه و فهمیدن مرحمت و لطف خداوند و عشق او و درک اینکه واقعا خدا کیست. باید وقت بذاری و بفهمی که کیو داری میپرستی و چرا میپرستی, بقیه چیزها خودش میاد. هرکسی مسیر خودش رو داره. و من اینو رو از طریق آشنایی با خیلی از تازه مسلمان ها دیدم. حتی در زندگینامه پیامبر هم مردم به آرامی و تدریجی اسلام رو پذیرفتن حتی کنار گذاشتن الکل هم زمان برد درسته؟ همه چیز یکباره اتفاق نمیوفته.

خیلی از مردم از من پرسیدن اسلام سخت نیست؟ دشوار نیست؟ و بدون هیچ تردیدی میتونم بگم که زندگی بدون اسلام سخت‌تر و دشوارتره خالق مهربان ما این هدیه را به ما داده اما مارو مجبور نکرده او به ما میگه چنین چیزی هست انتخاب و نتیجه با خودت هست عاقلانه انتخاب کن مردم فکر میکنن که شما وقتی یه مسلمون می‌شید یعنی یه عرب میشید شما اسمتونو عوض میکنید طرز لباس پوشیدنتونو عوض میکنید سنت هاتونو عوض میکنید پس آیا ممکنه که هم به فرهنگ خودتون وفادار بمونی هم یه مسلمون باشی بنظرم این یکی از بزرگترین تصورات اشتباهی هست که مردم دارن که فکر میکنن وقتی اسلام رو قبول میکنی یعنی عرب میشی و عضو یک فرهنگی میشی که متعلق به تو نیست صادقانه بگم موقعی که برای اولین بار مسلمون شدم ک حدودا بیشتر از ۲۰ سال میگذره شخصی که تازه مسلمون شده باشه ندیدم هیچ مسلمون لاتینی ندیدم.

و اون موقع برام خیلی سخت بود ولی الان دوره فرق کرده خیلی فرق کرده زمونه عوض شده فکر میکنم با رسانه های اجتماعی و پلتفرم ها و گروه های مختلف و آشنایی بیشتر با اسلام فهمیدیم که نیاز نیست برای مسلمون شدن عرب باشی نیاز نیست آسیایی باشی نیاز نیست روس باشی دقیقا همون که هستی باشی کافیه فرق نمیکنه از کجا میای تا یه مسلمون بشی اسلام برای کل بشریت فرستاده شده و تو هم جزوشی ولی متاسفانه تصورات اشتباه راجع به زمانی که اسلام رو قبول میکنی باید اسمتو عوض کنی هم زیاده این یه تصور اشتباهه هیچکسی اینجا نمیگه که باید اسمتو عوض کنی البته تا زمانی که اسمت معنی بدی نداشته باشه تو میتونی ماریا فیلیپ و یا پابلو باشی هیچ مشکلی نداره چیزی که مهمه هویت توعه و این هم جزوی از هویتته و قطعا تو میتونی خوبی ها و زیبایی ها از فرهنگت رو ادامه بدی من خودم به شخصه هنوز تاکو، مول و فلاتاس میپزم و بی نهایت از فرهنگم لذت میبرم حتی لازم نیست که دست از باور و دوست داشتن عیسی برداری یا اینکه نفهمی مادر عیسی مریم یک سوره در قرآن دارد اینطور نیست اصلا ما اونهارو دوست دارم و براشون احترام قائلیم و تو مجبور نیستی دست از دوست داشتنشون و احترام گذاشتن بهشون برداری برعکس اسلام از خیلی جهات به زندگی ما بهبودی میبخشه پس به خوردن تاکو و لذت بردن از فرهنگت ادامه بده و همینطور یادگیری درباره ی اسلام رو هم ادامه بده چون اسلام یک سبک زندگی هست :)
