# او در حال نوشتن یک کتاب ضد اسلامی، مسلمان شد- داستان زندگی یورام وان کلاورِن

- Language: fa
- Published: 2026-08-26
- Canonical: https://blog.towardseternity.com/fa/blog/while-writing-anti-islam-book-he-became-muslim-the-story-of-joram-van-klaveren
- Source video: https://www.youtube.com/watch?v=yXCMU72z0Ms
- Channel: Towards Eternity

This is the cleaned transcript of the source video. The speech is unaltered.

---

چرا و چگونه تصمیم به نوشتن یک کتاب ضداسلامی گرفتید؟ زندگی شما از نظر عقیدتی چگونه بود؟ به چه چیزی اعتقاد داشتید؟ سنگین ترین و پشیمان کننده ترین عبارتی که در مورد اسلام به کار بردید چه بود؟ واکنش اطرافیانتان چگونه بود؟ زمانی که مسلمان شدید با خودم فکر میکردم، اسلام یک دروغ است. اسلام یک خطر است. بیش از ۲۰۰۰ پیام تهدید به مرگ دریافت کردم. و در نهایت، تصمیم گرفتم یک کتاب ضداسلامی بنویسم. خدایا، به من نشانه ای بده تا مطمئن شوم این راه درست است. به خاطر آن دو روز نتوانستم بخوابم. نمی توانستم قبول کنم. خیلی خیلی عجیب بود. سلام علیکم، برادر جورام ون کلاورن ممنون که دعوت ما را پذیرفتید. خوشحالیم که شما را با خود داریم.

در ابتدا می خواهم از شما بپرسم، جورام چه کسی است؟ علیکم السلام از دعوتتان بسیار متشکرم. باعث افتخارم است که اینجا هستم. جورام ون کلاورن متولد ۲۳ ژانویه سال ۱۹۷۹ در شهر آمستردام هست. در یک خانواده معمولی، متشکل از پدر، مادر، خواهر کوچکتر و یک گربه. در آمستردام متولد شده و بزرگ شدم. در خانواده ای پروتستان و مذهبی. بعد از اینکه دبیرستان را تمام کردم، رشته مقایسه ادیان خواندم. چند سال معلم بودم. اتفاقات زیادی در هلند در حال رخ دادن بود، به ویژه در زندگی من. همچنین، وقتی به تصویر بزرگتر نگاه می کنم، وقتی صحبت از اسلام می شد، من به طور فعال در حزب آزادی سیاسی فعالیت کردم عضو پارلمان شدم.

ودر نهایت تصمیم گرفتم کتابی ضداسلامی بنویسم، این کتاب که در ابتدا با رویکردی ضد اسلامی شروع شد، به جستجویی برای یافتن خدا تبدیل گردید و در نهایت منجر به مسلمان شدنم شد. زندگیتان از نظر عقیدتی چگونه بود؟ به چه چیزی اعتقاد داشتید؟ پیش از مسلمان شدن، من یک مسیحی پروتستان کالوینیسمی بودم. ما کتاب مقدس را میخواندیم. همه ی ما نام های برگرفته از انجیل داشتیم. غسل تعمید می‌گرفتیم، به کلیسا میرفتیم. و به طور کلی، در آن زمان کاملاً مسیحی واقعی بودیم. البته، من به وجود خالق اعتقاد داشتم. به بهشت و جهنم، به فرشتگان و وحی ها باور داشتم. و طبیعتاً، چیزی که مسیحیان را از مسلمانان متمایز میکند، این است که من معتقد بودم عیسی مسیح پسر خداست، و به شکلی فلسفی تر، معتقد بودم که او خود خداست.

من به رستاخیز و مصلوب شدن مسیح و کفاره او نیز باور داشتم. اما به دلیل اینکه تثلیث یک مفهوم بسیار پیچیده است، چه به آن اعتقاد داشته باشید یا نه، کماکان بسیار پیچیده است، چون اگر خدایی در انجیل وجود داشته باشد، در آن آمده است که خداوند ابدی است، اما اگر شما ابدی باشید و در عین حال بمیرید، نمی توانید همزمان ابدی و فانی باشید. بنابراین وقتی کمی بزرگتر شدم، حدود ۱۶ یا ۱۷ ساله، شروع به سوال کردن درباره این مسائل کردم با بسیاری از کشیش‌ها، واعظان و حتی خاخام‌ها صحبت کردم. اما پاسخ هایی که دریافت کردم چندان قانع‌کننده نبودند. این موضوع برای من پیچیده شد. و در نهایت درباره این مسائل دچار شک و تردید شدم.

اما به خودم گفتم، خوب، باید مثل یک قاضی به آن فکر کنم و فقط باورش کنم و شاید من به اندازه کافی باهوش نیستم و درک کامل موضوع برای من دشوار است. با این حال، همچنان به خدا باور داشتم و معتقد بودم که عیسی یک فرد بسیار مهم بود و او را به عنوان پسر خدا می‌پذیرفتم. اما چگونگی دقیق آن را به همان شکل رها کردم. چگونه و چرا تصمیم به نوشتن یک کتاب ضداسلامی گرفتید؟ بعد از دبیرستان، به دانشگاه رفتم و در رشته مقایسه ادیان تحصیل کردم. نکته قابل توجه این بود که اولین روز ورود من به دانشگاه مصادف با ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ بود. همان زمان با خودم فکر کردم این مسلمان‌ها دیوانه هستند و این دین حقیقت ندارد. چند سال بعد، در هلند مردی به نام تئو ون گوخ که یک فیلمساز معروف بود, در خیابان کشته شد. و به ضرب گلوله از پا درآمد.

سعی کردند گلوی او را ببُرند و آنها چاقویی را در شکمش فرو کرده بودند, با نامه ای روی آن که نوشته شده بود: برای دختر دیگری، به نام آیان حرصی علی. در نامه نوشته شده بود که او نفر بعدی است. بنابراین این اتفاق احساسات ضد اسلامی من را به قدری تقویت کرد که فکر کردم، باید به طور سیاسی فعال شوم و کاری انجام دهم تا این شر را متوقف کنم و از آسیب به کشورمان جلوگیری کنم. آیا به خاطر اسلام وارد سیاست شدید؟ بله، این دلیل اصلی ورود من به سیاست بود. و همین موضوع باعث شد که بخواهم کتابی بنویسم تا به مردم توضیح دهم چرا اسلام برای جهان خطرناک است.

وقتی کتابم را می‌نوشتم، همانطور که قبلاً گفتم، سوالات و تردیدهایی که درباره مسیحیت داشتم دوباره مطرح شدند و البته این تردیدها درباره حقیقت بود، زیرا من یک مسیحی معتقد بودم و در نهایت سوالات مسیحی من به شیوه‌ای اسلامی پاسخ داده شدند. چون وقتی شروع به نوشتن کتاب کردم، بسیاری از مردم فکر کردند که این کتاب یک کتاب سیاسی است، اما در واقع چنین نبود. این کتاب یک کتاب دینی بود زیرا من می‌خواستم به مردم نشان دهم چرا اسلام به عنوان یک دین خطرناک است. و آن را از دیدگاه مسیحی نوشتم. در ابتدا، مقایسه ای بین مفهوم خدا در مسیحیت و مفهوم خدا در اسلام انجام دادم. اما به دلیل تردیدهایی که درباره تثلیث داشتم و دیدن مفهوم توحید در اسلام، این به نظرم منطقی تر می رسید.

سپس با خودم گفتم که باید کتاب مقدس را دوباره بخوانم تا خود را تازه کنم و ببینم چرا مفهوم توحید در اسلام، با مفهوم مسیحیت متفاوت است؟ اما وقتی به عهد عتیق نگاه کردم و دیدم که پیامبران عهد عتیق پیوسته بر یکتایی خدا تأکید می‌کنند، یک خدا، یک خدا، یک خدا. با خود گفتم که این بار فقط به سخنان عیسی مسیح در عهد جدید نگاه میکنم. در عهد جدید داستانی وجود دارد که مردی نزد عیسی (ع) می آید و از او می پرسد، "مهم ترین چیز در زندگی چیست؟ چگونه می توانم به بهشت بروم؟" و عیسی مسیح پاسخ می دهد که دو چیز وجود دارد، ای اسرائیل، خدای تو یکی است، و با همسایه ات همانطور رفتار کن که می خواهی با تو رفتار کنند. پس با خود فکر کردم که حتی عیسی مسیح نیز بر یکتایی خدا تأکید می‌کند. ای اسرائیل، خدای تو یکی است.

بنابراین این مفهوم توحید اسلامی به نظر منطقی‌تر می‌رسید و این همان مفهومی بود که در عهد عتیق نیز پیدا کردم. و همچنین در عهد جدید می دانم که مسیحیت به عنوان یک دین چیزی متفاوت می‌آموزد، اما مفهوم خدایی که من در کتاب مقدس می یابم، با آنچه که تعلیم داده میشود، همخوانی ندارد. بنابراین بعد از هفته ها مطالعه، خواندن و مرور مجدد انواع کتاب ها با خودم فکر کردم شاید این یکتایی خدا چیزی است که حقیقت دارد. اینطور بود که شروع شد. برای تحقیق‌هایتان از چه منابعی استفاده کردید؟ چون شوکه شده بودم، شروع به نوشتن پیام به چندین مقام مسئول در امور مذهبی کردم. یکی از افرادی که به او نامه نوشتم شیخ عبدالحکیم مراد بود، که استاد دانشگاه کمبریج هستند.

البته از یک سو، این موضوع کمی عجیب بود، چرا که در آن زمان من یک سیاستمدار بودم و همچنان داشتم کتابی ضد اسلامی می‌نوشتم و از این استاد مسلمان که در کشور دیگری بود درخواست کمک کردم. به او گفتم که در حال نوشتن یک کتاب هستم. و سوالات زیادی دارم. به صراحت بیان کردم که چرا فکر می‌کنم اسلام تروریسم را ترویج میدهد. و چرا ضد زن، ضد مسیحی و ضد دیگر چیزهاست. بعد از حدود شش هفته، او ایمیل بسیار مفصلی برایم ارسال کرد و شروع به توضیح دادن کرد. و مستقیماً به بسیاری از سوالات من پاسخ داد. او همچنین به من گفت که باید این مقاله را بخوانم، آن کتاب را مطالعه کنم، و از این شخص بپرسم. توضیحات او بسیار جامع و گسترده بود.

اما در نهایت، پس از خواندن تمام این کتاب ها و مقالات و مقایسه میان پیامبران عهد عتیق با پیامبر اسلام (ص)، دیگر هیچ دلیلی برایم باقی نماند که بگویم آن‌ها پیامبر هستند و او نیست. با خود فکر کردم که اگر من موسی (ع) را بر اساس این دلایل قبول کنم ولی نتوانم پیامبر (ص) را قبول کنم، پس باید دلیل دیگری وجود داشته باشد. پس به این فکر کردم که چرا فکر نمی‌کنم او پیامبر است؟ و فکر کردم شاید به دلیل اینکه او همسران زیادی داشت. اما وقتی به سلیمان (ع)، به داوود (ع)، و ابراهیم (ع) نگاه می‌کنید، در عهد عتیق مردان زیادی بودند که همسران بیشتری داشتند. و اگر به خارج از کتاب‌های دینی نگاه کنید، از نظر فرهنگی در اروپا، آفریقا، آسیا و هر جای دیگر، مردانی با چندین همسر به دلایل مختلف وجود داشتند.

بنابراین با خود گفتم، این هم نمی تواند دلیل باشد. بنابراین یکی یکی تمام این دلایل را کنار گذاشتم. در پایان با خود فکر کردم که باید بگویم، هیچ کدام از آن‌ها پیامبر نیستند، اما من این را باور نداشتم. چون فکر می کردم، کارهایی که آنها انجام دادند، سخنانی که گفتند، معجزاتی که اتفاق افتاد و غیره، به وضوح تأییدکننده حقانیت آن‌هاست. بنابراین، آن‌ها پیامبر هستند. سپس تصمیم گرفتم که باید بپذیرم محمد (ص) نیز ممکن است پیامبر باشد. بنابراین، دچار تردید شدم. ابتدا فکر می‌کردم، او بدترین فردی است که از نظر تاریخی می شناسم. بعداً گفتم، شاید آنقدر هم بد نباشد. اما او پیامبر نیست. در نهایت، به تردید رسیدم که شاید او واقعاً پیامبر باشد. این طبیعتاً مرا به مطالعه مجدد بسیاری از کتاب‌ها واداشت.

و یکی از نکات بسیار حکیمانه ای که عبدالحکیم مراد مطرح کرد، این بود که: "کتاب‌های ضداسلامی که نوشته شده‌اند، توسط غیرمسلمان‌ها تألیف شده‌اند. او گفت، اگر می خواهید درباره مسیحیت بیشتر بدانید، نباید کتاب‌های نویسندگان بی‌خدا را بخوانید، بلکه باید به مطالعه کتاب‌های مسیحیان بپردازید تا بفهمید چرا آن‌ها به این باور دارند. و چه استدلال‌هایی دارند بنابراین، باید همین رویکرد را نسبت به اسلام پیش بگیرید و کتاب‌های اسلامی را از معلمان و علمای اسلامی مطالعه کنید. سپس می‌توانید با مقایسه این کتاب‌ها با نوشته‌های غیرمسلمان‌ها در همان موضوع، نقاط ضعف و اشتباهات ترجمه را شناسایی کنید. جایی که کلمات را به شکل نادرست ترجمه کرده‌اند.

گاهی اوقات شاید حتی به عمد نبوده باشد، بلکه به این دلیل بوده که از تغییرات و اضافات یا حذف‌هایی که در متن رخ داده، اطلاع نداشتند. در نهایت، خواهید دید که چگونه این مشکلات منجر به ایجاد برداشت‌های نادرست از دین شده است. و این همان چیزی بود که انجام دادم و همین کار را با زندگی نامه یا سیره پیامبر (ص) نیز انجام دادم، چون کتابی از مارتین لینک را مطالعه کردم تحت عنوان «زندگی پیامبر» که بر اساس منابع اولیه زندگی پیامبر (ص) نوشته شده بود. شیوه استدلال و نحوه نگارش او برای من بسیار جذاب بود، زیرا از نظر فرهنگی مشابه بود با روشی که من برای بررسی موضوعات خاص به کار می برم.

این برای اولین بار بود که من پیامبر (ص) را نه به عنوان یک سردار جنگی که در ذهنم بود، بلکه به عنوان یک پدر، دوست و معلم و بیشتر از آن دیدم. به این ترتیب، من شخصیت او (ص) را به خوبی شناختم و به این نتیجه رسیدم که هرچند می‌توانم چیزهای زیادی بگویم، اما نمی‌توانم بگویم که او فرد خوبی نبوده است. بنابراین، شخصیت او مرا متقاعد کرد و به مطالعه بیشتر واداشت و بیشتر بدانم. چه چیزی در حین تحقیق شما را بیش از همه شگفت‌زده کرد؟ داستان "هِنْت" این داستان مانند یک کلید بود که باعث تغییر در نگرش من شد. زیرا فکر می‌کردم هِنْت، همسر یکی از دشمنان حضرت محمد (ص) ، یعنی ابوسفیان بود و او به نوعی پولی پرداخت کرده بود تا حمزه (رضی‌الله‌عنه)، عموی محبوب پیامبر (ص) را به قتل برسانند.

و این چیزی بود که در میدان نبرد رخ داد و او کشته شد. و حتی با گوش‌های او در میان مردم گردش کردند و بینی‌اش را بریدند و کارهای وحشتناک دیگری انجام دادند. پیامبر به طور طبیعی از آنچه که رخ داده بود بسیار ناراحت شد. سال ها بعد، زمانی که قدرت را در مکه به دست آورد، هِنْت هم در آنجا بود. وقتی این کتاب را می خواندم، فکر می کردم، که حالا باید او را به صلیب بکشند یا دست‌هایش را قطع کنند یا چیزی از این قبیل. اما پیامبر (ص) گفت که نمی‌تواند به او نگاه کند، اما همه چیز بخشیده شده است. اگر او بخواهد در میان مسلمانان بماند، ممکن است. و اگر نخواهد، می‌تواند برود. خونریزی به پایان رسیده است. و با خود فکر کردم، او بخشیده شده است!

اگر کسی بتواند فردی را که یکی از نزدیکانش را کشته، به ویژه عموی محبوبش را، و حتی با قطعات بدن او در میان مردم نمایش راه انداخته، برای نشان دادن به دیگران که او به شما و اصولی که نماینده‌اش هستید، توهین کرده و شما را تحقیر کرده است، ببخشید این نشان‌دهنده‌ی شخصیت فوق‌العاده و بزرگوار شماست. به همین دلیل، به خودم گفتم که او واقعاً فردی ویژه بود. و وقتی این را دیدم، فکر کردم: خب، من دلایل زیادی برای پیغمبر بودن او دارم. شخصیت او را مشاهده کردم، رفتار او با دیگران را دیدم و نحوه‌ی برخوردش با دشمنانش را نیز بررسی کردم. به نظرم او پیغمبر است. اما سپس به خودم گفتم، این وضعیت وحشتناک است. چرا که من قبلاً به یکتایی خداوند اعتقاد داشتم و حالا باید بپذیرم که محمد (ص) پیغمبر اوست.

اگر بگویم تنها یک خدا وجود دارد و محمد (ص) پیغمبر اوست، تقریباً به معنای شهادت است. بنابراین، به این نتیجه رسیدم که باید کتاب‌ها را کنار بگذارم و متوقف شوم. این مسیر اشتباهی است. و البته به خاطر مطالعات و تجربیاتم، دیگر آنقدر ضد اسلام نبودم. آنچه اکنون برایتان می گویم، شاید به نظر افسانه‌ای برسد، اما در نهایت واقعاً اتفاق افتاد تمام کتاب ها روی میز بودند و وقتی احساس کردم که این به نوعی شهادت است تمام کتاب ها را کنار گذاشتم و آنها را روی قفسه‌ی بالا قرار دادم. اما از آنجا که تعداد زیادی کتاب بود، بسیاری از آنها از قفسه افتادند و یکی از این کتاب‌ها قرآن بود. وقتی قرآن را برداشتم دستم روی صفحه ای قرار گرفت که مربوط به سوره ۲۲، آیه ۴۶ بود .

و در آن آمده بود: «آنها کور نیستند، بلکه دل‌هایشان کور است.» و به خودم گفتم، این واقعاً مشکل من است. زیرا مشکل من در بینایی نبود. من می‌توانستم آنچه را که خودم نوشته بودم ببینم. هیچ‌کس من را مجبور نکرد که این کتاب را بنویسم و هیچ‌کس نگفت که باید این یا آن را بنویسم. من خودم شروع به نوشتن کردم و با چشم خودم دیدم، اما هنوز نمی‌توانستم بپذیرم که او پیغمبر است و خدا یکی است. نمی‌توانستم. بنابراین، مشکل من مربوط به بینایی نبود، بلکه قلبم بود. نمی‌توانستم این حقیقت را بپذیرم. فکر می‌کنم نفس من مانع پذیرش این موضوع می‌شد. و به خدا گفتم، مهم نیست که این خدا از کتاب مقدس باشد یا قرآن، لطفاً نشانه‌ای به من بده تا به طور کامل مطمئن شوم. که این راه درست است. و به خواب رفتم.

اما وقتی بیدار شدم، احساس امنیت و اطمینان عمیقی در خودم داشتم من واقعاً احساس امنیت داشتم. هیچ‌وقت در زندگی‌ام نسبت به هیچ چیز این‌قدر مطمئن نبوده‌ام. تمام اضطراب‌ها و تردیدهایم ناپدید شده بود. مثل برفی که زیر آفتاب ذوب می‌شود، همه چیز از بین رفته بود. و به خودم گفتم، فکر می‌کنم مسلمان شده‌ام. و بعد، البته باید این را به دیگران می‌گفتم. واکنش اطرافیانتان چگونه بود؟ وقتی مسلمان شدید. سلام علیکم، برادران و خواهران ما متوجه شدیم که ۸۰٪ از مخاطبان ما، از جمله بینندگان این ویدیو، عضو کانال ما نیستند. همان طور که می دانید، ما یک سازمان غیرانتفاعی هستیم و تبلیغات در ویدیوهای ما غیرفعال است. بنابراین تنها دلیلی که این درخواست را مطرح می‌کنیم، گسترش حقیقت است.

ممکن است این کار کوچک به نظر برسد، اما ان شاء الله می‌تواند وسیله‌ای برای هدایت بسیاری از مردم باشد. لطفاً همین حالا دکمه Subscribe را کلیک کنید و بیایید با هم به سوی ابدیت حرکت کنیم. واکنش اطرافیانتان چگونه بود؟ وقتی مسلمان شدید. بیشتر آن‌ها واکنش منفی داشتند. برای بسیاری از افراد، به‌ویژه برخی از عموها و عمه‌ها، این موضوع یک شوک بزرگ بود. آن‌ها از طریق خبرها از ماجرا مطلع شدند. وقتی به مادرم گفتم، او شروع به گریه کرد. اما همسرم بسیار باز و پذیرا بود. و خیلی آرام بود. او گفت: خوب، اگر اسلام واقعاً چیزی است که به آن اعتقاد داری و در قلبت جای دارد، من چه کسی هستم که بخواهم مانع شوم؟ برخی از همکاران سابقم بسیار تند و خشن برخورد کردند.

بیش از ۲۰۰۰ تهدید به مرگ دریافت کردم از افرادی که قبلاً از من حمایت می کردند. افرادی که به من رای داده بودند. مردم چیزهای بسیار وحشتناکی گفتند. “ما همسرت را مورد تجاوز قرار خواهیم داد، به تو شلیک خواهیم کرد می دانیم فرزندانت به کدام مدرسه می روند، از این دست حرف‌ها.“ البته، بیشتر این تهدیدات بی‌معنی و توسط افرادی دیوانه در اینترنت نوشته شده بود. واقعاً دوران پر تنشی بود. و مجبور شدم به محل کارم اطلاع بدهم، که یک سازمان مسیحی بود.

وقتی این موضوع را به رئیس سازمان گفتم، او گفت: "نمی توانم باور کنم." "تغییر را زمانی که درباره موضوعاتی در رادیو صحبت می کردی، متوجه شدم." "تو نسبت به قبل ملایم‌تر شده بودی، نه آنقدر سخت گیر، اما اینکه مسلمان شدی..." بعد از اینکه گفتم بله، مسلمان شدم، او گفت: "دو شب نتوانستم بخوابم." "نمی‌توانستم بپذیرم، خیلی عجیب بود." اما سخت‌ترین قسمت برای من، گفتن به پدربزرگم بود. پدربزرگم در حال مرگ بود و ۹۳ یا ۹۴ سال داشت و در بستر مرگ در خانه‌اش بود. باید به او می‌گفتم و مادرم گفت که باید به پدربزرگت بگویی. چون او پدرش بود. گفتم خب، پس تو باید با من بیایی، چون او نقش حمایتی داشت و مثل یک سپر بود. به پدربزرگم گفتم که من مسلمان شده‌ام.

او چشمانش را بست و من فکر کردم که نفس کشیدن را متوقف کرده چون خیلی پیر بود. واقعاً برای مدتی نفس نکشید، سپس دوباره شروع به نفس کشیدن کرد. او به من نگاه کرد و گفت: "خب، حداقل کاتولیک نشدی." این خیلی خنده‌دار بود. رئیس سابقم در رادیو گفت: "چطور می‌دانیم که یک روز هندو یا چیز دیگری نمی‌شوی؟" به او گفتم: "من هرگز دینی را انتخاب نکردم، تنها یک بار آن هم وقتی که مسلمان شدم. قبل از آن دینی را انتخاب نکرده بودم. من در یک خانواده مسیحی به دنیا آمدم و به شیوه‌ای مسیحی بزرگ شدم. و برای تمام چیزهای خوبی که برایم به ارمغان آورد، بسیار سپاسگزارم. اما این تصمیم من نبود. اما تنها زمانی که تصمیم گرفتم، زمانی بود که مسلمان شدم. و همانطور که گفتم، فکر می‌کنم این مهم‌ترین و منطقی‌ترین تصمیمی بود که گرفتم.

من هیچ وقت سال‌های طولانی را برای تصمیم‌گیری صرف نکردم، فقط برای مسلمان شدن این کار را کردم.“ زمانی که اولین نمازتان را خواندید، چه احساسی داشتید؟ لحظه‌ای زیبا بود، اما بسیار عجیب هم بود. چون به عنوان یک مسیحی، عادت نداشتم اینطور نماز بخوانم. در مسیحیت، شما معمولاً با دست‌های به هم فشرده دعا می‌کنید و شاید روی زانوهای خود در مقابل تخت یا چیز دیگری. اما فکر می‌کنم بسیار زیبا است که واقعاً سجده کنید، تا در عمیق‌ترین حالت ممکن برای پروردگارتان تعظیم کنید. این یک چیز بسیار متواضعانه و زیبایی است، به نظرم. این احساس شادی زیادی به من داد. بزرگ‌ترین چالش‌هایی که پس از گرویدن به اسلام با آن‌ها مواجه شدید، چه بودند؟ خب، مسلمان شدن خودش چالش بزرگی بود.

چون باید به خانواده و دنیا این موضوع را اعلام می‌کردم. و این یک چالش بزرگ بود. یکی از چالش‌های بزرگ این بود که فکر می‌کردم مسلمان شدن بسیار سخت خواهد بود، زیرا به خصوص به عنوان یک مسیحی پروتستان، نیاز به انجام بسیاری از مناسک دینی نبود. اما به عنوان یک مسلمان، از نظر عملی، لازم است پنج بار در روز نماز بخوانید. لازم است به شیوه‌ای خاص غذا بخورید. لازم است به شیوه‌ای خاص فکر کنید. باید در هر لحظه بهترین باشید به خاطر رابطه‌تان با خالق و به خاطر این واقعیت که باید پنج بار در روز نماز بخوانید. این به نوعی یک یادآوری مداوم از خالق است. بنابراین باعث می‌شود بسیار بیشتر از یک مسیحی، از این واقعیت که یک پروردگار دارید، آگاه باشید.

این طوری بود که فکر می‌کردم، وای، پنج بار در روز نماز خواندن؟ فکر می‌کردم نمی‌توانم این کار را انجام دهم، نمی‌توانم آن کار را انجام دهم، و باید این کار را بکنم. این موضوع باعث شد که در ذهنم سخت به نظر برسد . اما بعد از مسلمان شدن، اصلاً سخت نبود. آیا بچه‌هایتان را به عنوان مسلمان تربیت می‌کنید؟ البته که سعی میکنم، اما نمیدانم چه زمانی واقعاً موفق میشوم. فکر می‌کنم کار بسیار سختی است، به خصوص در زمانه ای که در آن زندگی میکنیم، البته وقتی ازدواج کردم، مسلمان نبودم. و به نوعی قول داده بودم که بچه هایم را به عنوان مسیحی تربیت کنیم. پس بعد از مسلمان شدن، طبیعتاً بچه‌هایم را به عنوان مسیحی تربیت نمی‌کنم.

اگر بچه‌ها سوالی درباره مسیحیت داشته باشند، از همسرم می پرسند و جوابهای مسیحی می گیرند، و اگر از من بپرسند، جواب های اسلامی دریافت می کنند. اما بیشتر اوقات همسرم می گوید، از پدرت بپرس. همسرم برای همه غذای حلال می پزد. که بسیار مهربانانه است. او می گوید، "من نمی‌خواهم پنج وعده غذا درست کنم، پس همه همان غذای حلال را می‌خورند“ که فکر میکنم یک فرآیند طبیعی است. سنگین‌ترین و پشیمان‌کننده‌ترین اظهاراتی که در مورد اسلام استفاده کرده‌اید، چه بوده است؟ فکر می‌کنم این که می‌گفتم "اسلام یک دروغ است" بود. چون این چیزی بود که من می گفتم. "اسلام یک دروغ است، قرآن سم است." اما وقتی می گفتم "اسلام یک دروغ است"، این شامل کل دین و هر چیزی که با آن می‌آید، می‌شد. این مثل بالاترین سطح جاهلیت بود.

بله، این چیزی است که از آن پشیمانم چون مثل یک چتر بود و همه چیز زیر این مفهوم بود که که "اسلام یک دروغ است"، چون این هسته اصلی فکرم بود. طبیعتاً خودم را سرزنش می‌کنم و می‌دانم که بسیاری از مردم که مسلمان نیستند هم چنین می‌کنند و به نوعی آن را درک می‌کنم، زیرا در معنای سیاسی و اجتماعی-فرهنگی، هر چه گفته و انجام شده، هنوز وجود دارد. گاهی حتی استدلال‌هایی از افرادی در حزب قدیمی‌ام می‌شنوم که به نوعی به آنها توهین کرده‌ام. بله، این چیزی است که مرا ناراحت می کند، و یکی از دلایلی است که ما سازمانی به نام مرکز تجربه اسلامی (IXC) تأسیس کردیم.

ما به مدارس، دبیرستان ها، کالج ها، دانشگاه ها، و همچنین به ادارات دولتی، سایر سازمان‌های اجتماعی و کلیساها می‌رویم تا تصورات غلط درباره اسلام را از بین ببریم، و پیام اسلام را به درستی منتقل کنیم. ما این کار را با واقعیت مجازی (VR) و عینک‌های مخصوص انجام می‌دهیم. بنابراین، تجربه‌ای بسیار جذاب و سرگرم‌کننده نیز هست. هدف ما این است که به نوعی چیزهایی که در گذشته گفته و انجام داده‌ام را جبران کنیم. چگونه مردم باید درباره اسلام تحقیق کنند؟ آیا جستجو در گوگل را توصیه می‌کنید؟ نه، قطعا گوگل را توصیه نمی کنم. این آخرین چیزی است که پیشنهاد می‌دهم. می گویم کامپیوتر را خاموش کنید. به نظرم خیلی مهم است که مردم کتاب بخوانند، کتاب‌های واقعی با صفحات و محتوا.

من کتاب "محمد (ص) بر اساس منابع اولیه" را توصیه می‌کنم، اثر مارتین لینگز . کتابی که قبلاً در مورد آن صحبت کردم، یک کتاب سبز رنگ است. فکر میکنم بسیار مهم است که مردم فقط به سراغ قرآن نروند، چون کتاب بسیار پیچیده‌ای است. و اگر کسی نباشد که به شما آموزش دهد که چه می‌خوانید. به‌ویژه بیشتر کسانی که هیچ چیزی درباره اسلام نمی‌دانند، به زبان عربی کلاسیک مسلط نیستند. بنابراین شما ترجمه‌ای از قرآن را خواهید خواند و بیشتر اوقات این ترجمه‌ها نمی‌توانند. به درستی منظور اصلی را انتقال دهند. بنابراین من به مردم توصیه می‌کنم که سیره‌ی پیامبر (ص) را مطالعه کنند، شخصیت و زندگی او (ص) را بررسی کنند، زیرا این همان چیزی است که سنت اسلامی نیز به ما آموزش می‌دهد. زندگی او قرآن بود. او به نوعی قرآن زنده بود.

فقط سنت او را مطالعه کنید و فکر می‌کنم این بهترین راه برای کشف اسلام است. چه چیزی را به عنوان آخرین دیدگاه‌های خود می‌خواهید بگویید؟ بعد از اینکه مسلمان شدم، بسیار خوشحال‌تر شدم، بنابراین می‌خواهم همه را دعوت کنم که مسلمان شوند، زیرا این کار آرامش را به روح و قلب شما می‌آورد. این حقیقت است و با قلب و روح همخوانی دارد. حداقل از منظر اسلامی به آن نگاه کنید. سعی کنید زندگی پیامبر (ص) را بخوانید و مطالعه کنید. سعی کنید بفهمید مسلمانان به چه چیزی اعتقاد دارند. رفتار مسلمانان را خیلی مورد توجه قرار ندهید، زیرا بسیاری از مسلمانان به شیوه‌ای که باید زندگی نمی‌کنند، از جمله خود من. من همیشه مانند یک مسلمان زندگی نمی کنم. باید اینگونه باشم و همه ما باید اینگونه باشیم.

اما شما باید به الگوی همه ی الگوها نگاه کنید. و آن پیامبر (ص) بود اگر زندگی او را مطالعه کنید، شاید هدایت و راهنمایی پیدا کنید که شما را به سوی حقیقت هدایت کند.
