جراح آتئیست مسلمان شدبه خدا التماس کردم که دخترم را نجات بده
تاریخ انتشار
من در یک خانواده بیدین بزرگ شدم. به دانشکده پزشکی دانشگاهی رفتم، موفق بودم، پول درمیآوردم، میدونی، از زندگیم راضی بودم. دختری داشتم که با نقص مادرزادی قلب به دنیا اومد. پایین تنش داشت از بین میرفت چون... اکسیژن بهش نمی رسید منو از اتاق بیرون کردن. مستقیم رفتم به سمت اتاق نیایش بیمارستان. گفتم: "خدایا، اگه وجود داری، به کمکَت نیاز دارم. اگه دخترم رو نجات بدی منم ازت پیروی میکنم شروع کردم به بررسی همه چیز. تائوئیسم، بودیسم، هندوئیسم. برادرم برام ترجمه معانی قرآن رو فرستاد. وقتی اینها رو خوندم، همه چیز برام روشن شد. بعد از مسلمان شدنم، همسر بعد از 14 سال ازم طلاق گرفت. پدر و مادرم منو رد کردن. از خونمون برو بیرون و هیچ وقت برنگرد!
یک شب، این خواب رو دیدم که در حضور پیامبر ﷺ بودم، و به سمت کوهها اشاره کردن و گفتن: "برو به سمت کوهها." السلام علیکم، دکتر لورنس براون. خیلی ممنونیم که دعوت ما رو پذیرفتید. خیلی خوشحالیم که با ما هستید. و علیکم السلام ورحمة الله وبركاته میخوام با این سوال شروع کنم: دکتر لورنس براون کیه؟ میشه مختصر از زندگیتون برامون بگید؟ خب من... من چشمپزشکم، نویسندهام، و الان در عربستان سعودی زندگی و کار میکنم. در خانوادهای به دنیا اومدم که کوئیکر بودن، ولی غیرمذهبی. کوئیکرها یک فرقه پروتستان از مسیحیت هستند. من حدود کمی بیش از 30 سال پیش مسلمان شدم. این موضوع من رو به عربستان سعودی کشوند، و از اون موقع تا الان در عربستان سعودی زندگی و کار میکنم.
زندگی شما از نظر ایمان چطور بود؟ به چی اعتقاد داشتید؟ من در یک خانواده بیدین بزرگ شدم. میدونی، من در ایالات متحده بزرگ شدم. در سان فرانسیسکو به دنیا اومدم و بزرگ شدم. به دبیرستان آکادمیک رفتم، دانشگاه، دانشکده پزشکی، دوره کارآموزی، دوره تخصص، و در تمام این محیط های آموزشی، اکثر اساتید، همکارانم، همدانشگاهیهام بیدین بودن، و میدونی، این به عنوان اعتقاد روشنفکران در نظر گرفته میشد. چون روشنفکران وجود خدا رو با عقلگرایی انکار میکنن. پس این... این اعتقاد من بود تا... تا اینکه یک بیداری روحی رو تجربه کردم. لطفاً در مورد این تجربه برامون بگید. چه باعث شد اعتقادتون رو زیر سوال ببرید و این سفر رو شروع کنید؟ نمیتونم دقیقاً بگم چی بود.
من بعد از این دوره طولانی تحصیل و آموزش، چشمپزشک مشاور شدم. بعد از این دوره طولانی تحصیل و آموزش. خب... موفق بودم و پول درمیاوردم عملاً هر چیزی که نیاز داشتم رو میخریدم، و میدونی، از زندگیم راضی بودم، ولی شروع کردم به نگاه کردن به اطراف و احساس کردم که باید چیزی فراتر از اینا وجود داشته باشه. اما نقطه عطف برای من این بود که دختری داشتم که با نقص مادرزادی قلب به دنیا اومد. یه نقص در آئورت، رگ اصلی خارج شده از قلب. وقتی به دنیا اومد، قسمت پایین بدنش کبود و تیره بود، و او با تنگی آئورت به دنیا آمد. پس هنگام تولد، او... قسمت پایین بدنش کبود مایل به آبی بود.... بیشتر آبی تیره بود تا... از لباسهای جراحی که الان پوشیدم، متوجه میشی؟ به نظر می رسید بدنش داره می میره چون اکسیژن بهش نمی رسید.
و طبیعتا برام به عنوان یک پزشک، دیدن این صحنه برام خیلی ترسناک بود. همونطور که گفتم، تا اون لحظه بیدین بودم، هرچند شروع کرده بودم به احساس حضور یک آفریدگار. این احساس فقط میتونه از طرف خود خالق بیاد. تمام عمرم همیشه کنترل همه چیز دستم بود. هیچ وقت در زندگی با موقعیتی روبرو نشده بودم که احساس کنم کنترل رو از دست دادم. این اولین بار بود که احساس کردم هیچ کاری از دستم بر نمیاد. هیچ کاری نمیتونم اینجا انجام بدم. قبلا همیشه اگه به پول نیاز داشتم، سخت تر کار می کردم. اگه به چیزی نیاز داشتم، اقدام می کردم، می دونی همیشه کنترل زندگیم دست خودم بود. و الان با چیزی روبرو هستم که با نگاه کردن به این بچه در این شرایط، فهمیدم هیچ کاری از دستم برنمیاد.
تنها چیزی که میتونه این بچه رو نجات بده، خالق من هست. منو از اتاق بیرون کردن از بخش مراقبت های ویژه نوزادان خارج شدم و یه چیزی توی دلم بود. مستقیماً رفتم به سمت اتاق نیایش بیمارستان. وارد اتاق شدم... و یک دعای خیلی ساده خوندم. تا حالا در مورد "دعای شکگرایان" شنیدی؟ خب، دعای شک گرایان فقط اینه که ... مثلا خدایا، اگر وجود داری، نجاتم بده... روحم رو نجات بده، اگر روحی دارم، درسته؟ و، میدونید، این... این روشیه که خیلی از شک گرایان، خیلی از بی خدایان دعا میکنن. من اون موقع این دعا رو نمی شناختم، اما چیزی شبیه به این رو گفتم. در واقع، حتی نزدیک تر به آنچه من دعا کردم سوره حمد (اولین سوره قرآن) بود. به این معنی که خالقم رو شناختم.
گفتم: "خدایا، اگه وجود داری، به کمکت نیاز دارم." مستقیماً با خدا صحبت کردم و گفتم: "اگه دخترم رو نجات بدی و منو به دینی که بیشتر مورد رضایتت هست هدایت کنی، نه لزوما دینی که من دوست دارم، بلکه دینی که تو دوست داری، منم پیرو تو میشم." از اتاق نماز بیرون اومدم و به بخش مراقبتهای ویژه برگشتم. حدود 10-15 دقیقه دور بودم تا دکتر ها معاینه هارو انجام بدن. و وقتی وارد بخش مراقبت های ویژه نوزادان میشید، این یک فرآینده. باید بشورید، باید... باید گان بپوشید، دستکش، ماسک، کلاه، همه اینها. و در حالی که داشتم این کارها رو انجام میدادم، از پنجره نگاه میکردم و دکترها رو دیدم که دور دخترم جمع شده بودن، تو اون گوشه دور اتاق. و داشتن به من نگاه میکردن، و از نگاهشون میتونستم بفهمم... من... ...
می تونستم از نگاهشون بفهمم که چیزی تغییر کرده. پس وقتی وارد اتاق شدم، و... ...این، میدونید.. حدود 35، 36 سال گذشته، و من نمیتونم این داستان رو تعریف کنم بدون اینکه گلویم بگیره. پس، وقتی به دکترها نزدیک شدم، جراح قلب کودکان به من نگاه کرد و گفت، "همه چی رو به راهه." و من فهمیدم که همهشون داشتن این توضیح رو میپذیرفتن، اما چیزی که تو قلبم احساس میکردم این بود که اونا چند دقیقه پیش با من نبودن وقتی داشتم از خالقم میخواستم این بچه رو نجات بده. و اون واقعاً لحظهای بود که ایمان وارد قلبم شد. دخترم، دخترم هانا، اون الان حالش کاملاً عادی شده نیاز به دارو نداشت، نیاز به جراحی نداشت، نیاز به هیچ گونه مداخلهای نداشت. کاملاً طبیعی شد.
میشه اسمش رو معجزه بذارید یا توضیح پزشکی رو بپذیرید، اما برای من، فهمیدم که به خالقم قول داده بودم. ازش خواسته بودم، قول داده بود که بچه ام رو نجات بده، و منو به دینی که بیشتر مورد رضاش هست هدایت کنه، منم پیرو می شم. باید از این احساس گلوگیر خلاص میشدم تا ادامه بدم. پس چیزی که بعدش اتفاق افتاد، حدود چهار پنج سال آسیب روانی واقعی برای من بود چون قول داده بودم که اگر خداوند منو هدایت کنه به دینی که بیشتر مورد رضاش هست، منم پیرو میشم، و من نمیتونستم پیداش کنم. یعنی، من شروع کردم... من شروع کردم به بررسی همه چیز: تائوئیسم، بودیسم، هندوئیسم. و در نهایت، البته، من همون کاری رو کردم که اکثر مردم غرب میکنن. میدونید، یک کتاب مقدس برداشتم، شروع کردم به خوندن عهد عتیق.
وقتی شروع به خوندن عهد عتیق کردم، یه چیزی باهاش ارتباط برقرار کردم. گفتم: "باشه، من به خیلی از چیزهایی که عهد عتیق آموزش میده باور دارم." اینکه خالقمون رو باور داشته باشم اما در عین حال، عهد عتیق پیشبینی کرده سه پیامبر بعد از این میان. اما سوالی که تو ذهنم باقی موند این بود که پس اون پیامبر سوم کجاست؟ در مورد کلمه پاراکلیتوس در انجیل خیلی صحبت شده. خیلیها میگن پاراکلیتوس میتونه به احمد ترجمه بشه، که یکی از نامهای محمد ﷺ هست. پاراکلیتوس فقط پنج بار در انجیل اومده. یک بار در این قسمت، و در جای دیگه، عیسی علیه السلام به عنوان پاراکلیتوس معرفی شده. پس حالا میدونیم پاراکلیت چیه. عیسی یکی بود، و داره در مورد یکی دیگه صحبت می کنه که بعد از او میاد، در جایی که چندتا هستن.
حالا، اگه این توصیف یک پیامبر نهایی در زنجیره نبوت نیست، نمیدونم چیه! و وقتی این رو دیدم، می دونید، این اطمینان رو تو قلبم محکم کردم که یک پیامبر نهایی هست که باید به دنبالش بگردم. همیشه همون احساس رو داشتم. همیشه این احساس رو داشتم که، "باشه، یه ارتباطی اینجا وجود داره، باور به خدا به عنوان یک وجود واحد، و باور به زنجیره نبوت، باور به زنجیره وحی، فرشتگان، روز قیامت، کنترل خدا بر همه چیز." باشه، اینارو فهمیدم. اما بعد این چیز دیگه، مفهوم عیسی به عنوان پسر خدا، نه، من... اینو نمیپذیرم. تثلیث، سه در یکی، یکی در سه، هم ذات، هم ارز، هم ازلی. نه، من... من فقط... نمیتونم بپذیرمش. و من از کشیشها، روحانیون و واعظان سوال میپرسیدم.
میدونید، همیشه ازشون میپرسیدم، "شما شواهد این چیز ها را از کجا میاورید؟ کجا عیسی گفته من پسر خدام؟" و اونا به بعضی آیات اشاره می کردن و من می گفتم، "نه،نه،نه،نه." در انجیل، عیسی خودش رو 88 بار "پسر انسان" خطاب کرده. هیچ آیهای در انجیل نیست که خودش رو "پسر خدا" خطاب کرده باشه. پس چرا شما دارید چیزی رو دنبال می کنید که دیگران در موردش گفتن؟ چرا چیزی رو دنبال نمیکنید که خودش در مورد خودش گفته؟ خودش رو "پسر انسان" خطاب کرده. چرا دارید از این اصطلاح استعاری استفاده میکنید؟ انجیل همه مؤمنان رو فرزندان خدا معرفی میکنه. چرا دارید از این اصطلاح استعاری استفاده میکنید؟ چرا از چیزی استفاده نمیکنید که عیسی واقعاً گفته؟ و این منو به اینجا رسوند که به خالقم بگم، "من...
من دارم جستجو میکنم، اما پیدا نمیکنم." بعد چیزی که اتفاق افتاد این بود که برادرم... او از من 21 ماه بزرگتره و الحمدلله، او مسلمان شد. حالا، من و برادرم هیچوقت به هم نزدیک نبودیم. ما اینطوری نبودیم، ما اینطوری بودیم. ما... میدونید، از زمان مسلمان شدنم همیشه گفتیم که ما هیچوقت واقعاً برادر نبودیم تا اینکه در اسلام برادر شدیم. فقط بعد از اسلام بود که واقعاً برادر شدیم. و اون موقع حتی نمیدونستم چرا. فقط فکر میکردم خیلی عجیبه. اما حدود یک سال بعد، او برام ترجمه معانی قرآن و کتاب سیره فرستاد، کتابی در مورد تاریخ پیامبر ﷺ، به خصوص زندگینامه محمد از مارتین لینگز بر اساس قدیمیترین منابع. وقتی اینها رو خوندم، همه چیز برام روشن شد. مثل این بود که تکههای گمشده پازل رو پیدا کردم.
و اون تکهها سر جای خودشون قرار گرفتن، و حالا یک تصویر کامل داشتم. برای اولین بار توی زندگیم احساس کردم یک تصویر کامل دارم. این همون پیامبر نهایی بود، این همون وحی نهایی بود، و با زنجیره نبوت از گذشته هماهنگ بود، با پیشبینیهای عهد عتیق در مورد ویژگیهای پیامبر نهایی همخوانی داشت. اون موقع بود که مسلمان شدم. به نظرم راه رسیدن به ایمان همانقدر که دنبال کردن قلبه، همانقدر هم دنبال کردن عقل هست. یادمون باشه که این خداست که هرکس رو بخواد هدایت میکنه. و چطور هدایت میکنه؟ خب، منظورم اینه که، او از طریق قلب هدایت میکنه و همچنین از طریق وحی. و وحی، البته، یک فرآیند عقلیه، خوندن وحی و فهمیدن شواهدی که صحت وحی و دین رو تایید می کنه.
میشه این احساس رو توصیف کنی؟ فکر میکنم اصلیترین احساس آرامش بود. میدونید، من وقتی به اون زمان نگاه میکنم، متوجه میشم چقدر مردم میگفتن من خیلی آرومتر شدم. احساسات دیگهای هم بود، اما فقط یادم میاد که وضو میگرفتم و تازه فهمیدم، سبحان الله، این یک فرآیند آرامشبخشه. تو رو مجبور میکنه سرعتت رو کم کنی و از هر کاری که داری دست بکشی تا بشوری و فکر کنی که چرا این کار رو می کنی و این رو برای پاکسازی قبل از نماز انجام بدی. و کل این فرآیند واقعاً تسکیندهنده هست. مردم اطرافت چطور به مسلمان شدنت واکنش نشان دادن؟ خانوادهات چطور واکنش نشان دادن؟ بعد از مسلمان شدنم، همسر 14 سالهم ازم طلاق گرفت.
پس، در نهایت همسرم رو از دست دادم، بچههام رو از دست دادم چون دادگاه به خاطر مسلمان بودنم حضانت رو به همسرم داد. بهش حضانت دادن. دادگاه حضانتشون رو به همسرم داد. روند کار به وضوح علیه من بود، مثلاً... وقتی... همسر سابقم... برای طلاق به دادگاه رفته بود. قاضی نه تنها درخواست طلاق رو ثبت کرد، بلکه یک دستور منع صادر کرد، که من حق نداشتم به فاصله 100 فوتی از خونه همسرمو، 100 فوتی بچههام و غیره نزدیک بشم قبل از این کار، قاضی از همسرم پرسید: "آیا از این مرد احساس ترس میکنی؟" و او گفت "نه" پرسید: "آیا تا به حال به تو ضربه زده؟" گفت: "نه." و او پرسید: آیا او از نظر کلامی آزارتان میده؟ و او پاسخ داد: نه. تا امروز هم اگر از همسر سابقم بپرسید، همین رو تایید می کنه.
قاضی پرسید: "پس چرا میخوای طلاق بگیری؟" و او فقط گفت: "من فقط میخوام آزاد باشم." "ما داریم به دو جهت مختلف میریم." "او مسلمان شده، من مسیحی هستم" و اینطور چیزها. و قاضی فقط این دستور منع رو علیه من صادر کرد... به خاطر مسلمان بودنم. بر اساس مکالمه که بین همسر سابقم و قاضی اتفاق اقتاد. مربوط به من بود این برداشت منه. پس در نتیجه، من برای مدتی حتی نمیتونستم بچههام رو ببینم. فقط برای اینکه کامل بگم این روند چقدر تحقیرآمیز بود، دادگاه مقرر کرده بود که برای دیدن بچههام باید یک محافظ شخصی استخدام یشه! یک محافظ شخصی که حاضر باشه تا از بچه هام در برابر من محافظت کنه! این یعنی چقدر در این شرایط پدر رو تحقیر میکنن.
با اینکه هیچ سابقه ای از سو استفاده کلامی، سو استفاده فزیکی، یا رفتار تهدیدآمیز وجود نداشت. همسرم فقط همراهی کرد. میتونید ازش دلایلش رو بپرسید، اما این روند چقدر تحقیرآمیزی بود. پس، به هر حال، چه چیزای دیگهای هم از دست دادم؟ خب، پس... میدونید، خونه، همسر، بچهها، ماشین، داراییها... توی خونه به تنهایی حدود 250 هزار دلار تابلوهای نقاشی داشتم. فقط روی دیوار ها. همهش رو از دست دادم. با یک ماشین شاسی بلند، و 5000 دلار از طلاق بیرون اومدم. علاوه بر این، خیلی از دوستام رو از دست دادم. پدر و مادرم منو رد کردن. برام نامه فرستادند که: "دیگه بهمون سر نزن، تماس نگیر، نامه ننویس. دیگه برای تو چیزی به ارث نمیزاریم" و غیره و همین بود و تمام.
نکته زیبای داستان اینه که سالها بعد، تونستیم ارتباط برقرار کنیم وقتی پدر و مادرم مسن تر شدن، رابطه مون رو بهبود دادیم. تا جایی که هردوشون به صورت جداگانه شهادتین گفتن قبل از اینکه فوت کنن. هر دوی والدینم فوت کردن. هر کدوم به صورت جداگانه شهادتین گفتن، و امیدوارم خداوند ازشون بپذیره. شنیدیم که شما در مدینه زندگی میکنید، شهر پیامبر ما ﷺ. میخوام بپرسم چه ویژگیای از شخصیت ایشون بیشتر از همه شما رو تحت تأثیر قرار داده؟ فکر میکنم این یکی از اساسیترین شواهد قدرت شخصیت و حقانیت پیام ایشونه.
کسانی که پیامبر ﷺ رو متهم میکنن با این ادعا که ایشان فقط به دنبال ثروت یا زنان بودن یا فرماندهی و پادشاهی و امثال اینا، نمیتونن به این سوال پاسخ بدن: که اگر حاضر بود از اسلام دست برداره، قریش بهش پیشنهاد دادن ثروتمندترین فردشون بشه، پادشاهشون بشه بدون محدودیتهای اسلام. در مورد تعداد همسرانی که میتوانست اختیار کند. میتونست بزرگترین حرمسرا رو داشته باشه با زیباترین زنان دنیا. میتونست هر چیزی رو که میخواد داشته باشه، اگر فقط دست از تبلیغ برمیداشت. اما راهی که انتخاب کرد، راه رنج و سختی بود. و این راهی بود که بهش متعهد شد. این نمونه یک مردیه که کاملاً به حقانیت وحی و خدمت به خالقش متعهد بود. برای من، این فراتر از تأثیرگذاریه. چیزی که هیچ انسانی نمیتونه بهش برسه.
آیا تا به حال پیامبر رو در خواب دیدی؟ خب، الان واقعاً منو گیر انداختی. بله، الحمدلله یک بار دیدم. یک شب خواب دیدم که در حضور پیامبر ﷺ بودم. در یک شهر قدیمی بودیم، مثل شهرهایی که تو فیلمهای وسترن می بینید. پیامبر ﷺ به سمت کوهها اشاره کردن و گفتن: "برو به سمت کوهها." من به کوهها نگاه کردم، خیلی عجیب بودن. تا آن زمان هیچ وقت چنین کوههایی ندیده بودم. فرمودن: "برو نزد مردم کوهها، چون در کوهها جهاد هست." همونطور که میدونیم جهاد لزوماً به معنای جنگ نیست، میتونه به معنای مبارزه شخصی هم باشه.
به پیامبر گفتم: "اما زمان ما با زمان شما فرق داره." "اگه چیزی برام پیش بیاد،" "کسی نیست که از همسر و بچهم مراقبت کنه." پیامبر ﷺ فرمودن: "من از همسر و بچهت مراقبت میکنم." مثل یک صحنه بریده شده از فیلم بود. ناگهان خودمون رو داخل یک ساختمان چوبی دیدیم. مثل یک مغازه عمومی قدیمی بود. روی پیشخوان، ظرفهای شیشهای بزرگی پر از آبنبات بود. پیامبر ﷺ یک ظرف بزرگ برداشتند، تقریباً به این اندازه، پر از آبنباتهای گرد، و اونو در دست راستم گذاشتند. بعد یک شیشه بزرگ دیگر پر از آدامسهای گرد برداشتند، و در دست دیگرم گذاشتند، و فرمودند: "اینها را برای مردم کوهها ببر." این رویایی بود که در سال 1999 دیدم. پس تصمیم گرفتم به مدینه بیایم. پیشنهاد کاری از عربستان داشتم. با قراردادی دو ساله به عربستان آمدم.
و البته همه چیز درست شد. الآن 26 سال از اون زمان میگذره. و من هنوز در مدینه هستم، الحمدلله. اما نکته جالب در مورد این رویا... یک روز روی بالکنم ایستاده بودم، و به کوه احد نگاه میکردم. بارها اونو دیده بودم، اما این بار، به خاطر نور خورشید و شرایط خاص، همه چیز به طور کامل در جای خود بود، سبحان الله، فهمیدم این همان کوهی است که در رویا دیده بودم. یعنی این مردم مدینه همان مردم کوه ها هستند. پس این جهاد من است، مبارزه من. اما ماجرا به همینجا ختم نمیشود، چون من به این بخش از جهان متعهد هستم، دخترم که الآن 27 ساله هست، وقتی میخواست به دانشگاه بره، من آماده بودم شغلم رو رها کنم و با خانواده به غرب برگردم. تا دخترم بتونه تحصیلات غربی داشته باشه.
اما همسرم به من یادآوری کرد که در رویا جای من اینجا مشخص شده. پس او با دخترم به آمریکا رفت. همسرم فلسطینی است. او برای کمک به دخترم به آمریکا رفت، اما هر دو باید با شرایط آمریکا خو میگرفتند. راهشون رو پیدا میکردن، با جامعه آشنا میشدن، در حالی که دخترم به دانشگاه میرفت و همسرم آنجا بود تا بهش کمک کنه، میدونی، تا با شرایط جدید وفق پیدا کنه. یک روز وقتی در آمریکا بودن، یکی از چیزهایی که برای همسرم سخت بود، این بود که هر روز با اوبر به دانشگاه میرفتن. میرفتن و برمیگشتن. و سپس در پایان روز، با اوبر میرفت تا اونو برداره و با اوبر برمیگشتن. و یکی از چیزهایی که همیشه نگرانش بود، همین سفرهای اوبر بود. یک زن تنها در ماشین با مردی غریبه. و یک روز همسرم این خواب رو دید...
که سوار یک ماشین اوبر میشد، و راننده بیرون آمد و در رو برایش باز کرد. و آن راننده... ببخشید. رانندهای که در رو برایش باز کرد پیامبر اکرم ﷺ بودند! بعداً در همان روز، همسرم به من زنگ زد و گفت: "خواب تو محقق شد." گفتم: "منظورت چیه؟" گفت: "پیامبر ﷺ قول داده بودن که از همسر و فرزندت مراقبت کنند وقتی تو آنجا نیستی." این خواب به او آرامش داد و ترسش رو از بین برد. الحمدلله. وای، چه داستان زیبایی! دو خواب متفاوت و تحقق آنها در خوابی دیگر فقط میخواهم یک سؤال اضافه بپرسم. شاید بدونید، منم پزشک هستم، اما پزشک عمومی.
چه چیزی در بدن انسان، به ویژه در حوزه تخصص شما، بیشترین شگفتی رو ایجاد میکنه، که باعث میشه بگید این یک اثر خارقالعاده از سوی خداست،, مانند هر اثر دیگر او؟ چه چیزی در بدن انسان شما رو مجذوب میکنه، به ویژه در چشم انسان؟ قبل از مسلمان شدنم، چیزی که منو به جستجوی معنوی سوق داد، ملاقات با افرادی بود که تجربه نزدیک به مرگ داشتن. تجربه نزدیک به مرگ یعنی خارج شدن از بدن و نگاه کردن به بدن خود از بالا، و سپس با بالا رفتن، تمامی صحنه رو دیدن، با آگاهی کامل از آنچه اتفاق میوفته، شنیدن حرفهای مردم، و دیدن کارهاشون. حتی افرادی که دورتر هستن، مثل یکی از آن خانمها که به عنوان عابر پیاده مورد اصابت ماشین قرار گرفت، آنقدر شدید که قفسه سینهاش شکافت، ریهها و قلبش قابل مشاهده بود.
پارامدیکها در محل اونو مرده اعلام کردن، اما زنده موند. او توصیف کرد که چگونه، تا ارتفاع ابرها بالا رفته، اما در همان حال که خیلی دور بود، همه چیز رو با جزئیات میدید، همه حرفها و کارهایی که روی بدنش انجام میشد رو میشنید و میدید. حتی میتونست مردم رو چندین بلوک آنطرفتر ببینه که شاهد حادثه بودن و حرف هاشونو بشنوه. حالا، به عنوان یک پزشک، خیلی کنجکاو شده بودم. در آن زمان انجمنی در لندن بود که حدود 2000 مورد از این تجربیات نزدیک به مرگ و خروج از بدن رو جمع آوری کرده بود. پس یکی از چیزهایی که منو به جستجوی معنوی سوق داد، این آگاهی بود که چیزی فراتر از وجود مادی در بدن ماست. و اون فقط میتونه روح باشه بعضی اینو میپذیرن و بعضی هم نه. اما شاید... پس می خوام ...
می خوام بگم، در پاسخ به سوال شما، معجزهآمیزترین، شگفتانگیزترین و زیباترین چیز درون بدن ما، روح ماست. بزارید یه چیز دیگه بگم:زندگی. این نه تنها پاسخ به سوال شماست، بلکه تکذیبی بر بیخدایی هست. چون بیخدایان میتونن از طریق مهبانگ و از طریق فرآیند تکامل با انتخاب طبیعی، میتونن از این روش برای توضیح جزئی نه کامل، و بعداً میتونم به آن بپردازم— اما تا حدی توضیح دهند که چگونه به وجود آمدیم. اما یک چیز رو نمیتونن توضیح بدن: منشأ زندگی. درسته؟ خب، منظورم اینه چه چیزی اون سلول اولیه یا موجود اولیه رو زنده کرد؟ همه چیز از اون تکامل یافته، اگر شما... اگر به این مهفوم اعتقاد دارید، چه چیز اونو زنده میکنه؟ خداوند ما رو با زندگی به چالش میکشه.
میدونی، خداوند کافران رو به چالش میکشه و میگه: 'جسد مرده رو بردارید، و اونو دوباره زنده کنید. روح رو دوباره درونش قرار بدید.. روح رو دوباره درونش قرار بدید و اونو زنده کنید. و انسان ها تلاش کردن. اونا چیز های فرانکشتاین رو امتحان کردن. حیوانات مرده رو برداشته و سعی کردن و مثل فرانکشتاین، قطعات رو به هم وصل کنن، ولی نتونستن اونارو زنده کنن. شنیدم که در روسیه - نمیدونم درسته یا نه - اما شنیدم که همین کار رو با انسان ها امتحان کردن، بدون موفقیت. پس دوباره، این زندگی از کجا میاد؟
یک شب، این خواب رو دیدم که در حضور پیامبر ﷺ بودم، و به سمت کوهها اشاره کردن و گفتن: "برو به سمت کوهها." السلام علیکم، دکتر لورنس براون. خیلی ممنونیم که دعوت ما رو پذیرفتید. خیلی خوشحالیم که با ما هستید. و علیکم السلام ورحمة الله وبركاته میخوام با این سوال شروع کنم: دکتر لورنس براون کیه؟ میشه مختصر از زندگیتون برامون بگید؟ خب من... من چشمپزشکم، نویسندهام، و الان در عربستان سعودی زندگی و کار میکنم. در خانوادهای به دنیا اومدم که کوئیکر بودن، ولی غیرمذهبی. کوئیکرها یک فرقه پروتستان از مسیحیت هستند. من حدود کمی بیش از 30 سال پیش مسلمان شدم. این موضوع من رو به عربستان سعودی کشوند، و از اون موقع تا الان در عربستان سعودی زندگی و کار میکنم.
زندگی شما از نظر ایمان چطور بود؟ به چی اعتقاد داشتید؟ من در یک خانواده بیدین بزرگ شدم. میدونی، من در ایالات متحده بزرگ شدم. در سان فرانسیسکو به دنیا اومدم و بزرگ شدم. به دبیرستان آکادمیک رفتم، دانشگاه، دانشکده پزشکی، دوره کارآموزی، دوره تخصص، و در تمام این محیط های آموزشی، اکثر اساتید، همکارانم، همدانشگاهیهام بیدین بودن، و میدونی، این به عنوان اعتقاد روشنفکران در نظر گرفته میشد. چون روشنفکران وجود خدا رو با عقلگرایی انکار میکنن. پس این... این اعتقاد من بود تا... تا اینکه یک بیداری روحی رو تجربه کردم. لطفاً در مورد این تجربه برامون بگید. چه باعث شد اعتقادتون رو زیر سوال ببرید و این سفر رو شروع کنید؟ نمیتونم دقیقاً بگم چی بود.
من بعد از این دوره طولانی تحصیل و آموزش، چشمپزشک مشاور شدم. بعد از این دوره طولانی تحصیل و آموزش. خب... موفق بودم و پول درمیاوردم عملاً هر چیزی که نیاز داشتم رو میخریدم، و میدونی، از زندگیم راضی بودم، ولی شروع کردم به نگاه کردن به اطراف و احساس کردم که باید چیزی فراتر از اینا وجود داشته باشه. اما نقطه عطف برای من این بود که دختری داشتم که با نقص مادرزادی قلب به دنیا اومد. یه نقص در آئورت، رگ اصلی خارج شده از قلب. وقتی به دنیا اومد، قسمت پایین بدنش کبود و تیره بود، و او با تنگی آئورت به دنیا آمد. پس هنگام تولد، او... قسمت پایین بدنش کبود مایل به آبی بود.... بیشتر آبی تیره بود تا... از لباسهای جراحی که الان پوشیدم، متوجه میشی؟ به نظر می رسید بدنش داره می میره چون اکسیژن بهش نمی رسید.
و طبیعتا برام به عنوان یک پزشک، دیدن این صحنه برام خیلی ترسناک بود. همونطور که گفتم، تا اون لحظه بیدین بودم، هرچند شروع کرده بودم به احساس حضور یک آفریدگار. این احساس فقط میتونه از طرف خود خالق بیاد. تمام عمرم همیشه کنترل همه چیز دستم بود. هیچ وقت در زندگی با موقعیتی روبرو نشده بودم که احساس کنم کنترل رو از دست دادم. این اولین بار بود که احساس کردم هیچ کاری از دستم بر نمیاد. هیچ کاری نمیتونم اینجا انجام بدم. قبلا همیشه اگه به پول نیاز داشتم، سخت تر کار می کردم. اگه به چیزی نیاز داشتم، اقدام می کردم، می دونی همیشه کنترل زندگیم دست خودم بود. و الان با چیزی روبرو هستم که با نگاه کردن به این بچه در این شرایط، فهمیدم هیچ کاری از دستم برنمیاد.
تنها چیزی که میتونه این بچه رو نجات بده، خالق من هست. منو از اتاق بیرون کردن از بخش مراقبت های ویژه نوزادان خارج شدم و یه چیزی توی دلم بود. مستقیماً رفتم به سمت اتاق نیایش بیمارستان. وارد اتاق شدم... و یک دعای خیلی ساده خوندم. تا حالا در مورد "دعای شکگرایان" شنیدی؟ خب، دعای شک گرایان فقط اینه که ... مثلا خدایا، اگر وجود داری، نجاتم بده... روحم رو نجات بده، اگر روحی دارم، درسته؟ و، میدونید، این... این روشیه که خیلی از شک گرایان، خیلی از بی خدایان دعا میکنن. من اون موقع این دعا رو نمی شناختم، اما چیزی شبیه به این رو گفتم. در واقع، حتی نزدیک تر به آنچه من دعا کردم سوره حمد (اولین سوره قرآن) بود. به این معنی که خالقم رو شناختم.
گفتم: "خدایا، اگه وجود داری، به کمکت نیاز دارم." مستقیماً با خدا صحبت کردم و گفتم: "اگه دخترم رو نجات بدی و منو به دینی که بیشتر مورد رضایتت هست هدایت کنی، نه لزوما دینی که من دوست دارم، بلکه دینی که تو دوست داری، منم پیرو تو میشم." از اتاق نماز بیرون اومدم و به بخش مراقبتهای ویژه برگشتم. حدود 10-15 دقیقه دور بودم تا دکتر ها معاینه هارو انجام بدن. و وقتی وارد بخش مراقبت های ویژه نوزادان میشید، این یک فرآینده. باید بشورید، باید... باید گان بپوشید، دستکش، ماسک، کلاه، همه اینها. و در حالی که داشتم این کارها رو انجام میدادم، از پنجره نگاه میکردم و دکترها رو دیدم که دور دخترم جمع شده بودن، تو اون گوشه دور اتاق. و داشتن به من نگاه میکردن، و از نگاهشون میتونستم بفهمم... من... ...
می تونستم از نگاهشون بفهمم که چیزی تغییر کرده. پس وقتی وارد اتاق شدم، و... ...این، میدونید.. حدود 35، 36 سال گذشته، و من نمیتونم این داستان رو تعریف کنم بدون اینکه گلویم بگیره. پس، وقتی به دکترها نزدیک شدم، جراح قلب کودکان به من نگاه کرد و گفت، "همه چی رو به راهه." و من فهمیدم که همهشون داشتن این توضیح رو میپذیرفتن، اما چیزی که تو قلبم احساس میکردم این بود که اونا چند دقیقه پیش با من نبودن وقتی داشتم از خالقم میخواستم این بچه رو نجات بده. و اون واقعاً لحظهای بود که ایمان وارد قلبم شد. دخترم، دخترم هانا، اون الان حالش کاملاً عادی شده نیاز به دارو نداشت، نیاز به جراحی نداشت، نیاز به هیچ گونه مداخلهای نداشت. کاملاً طبیعی شد.
میشه اسمش رو معجزه بذارید یا توضیح پزشکی رو بپذیرید، اما برای من، فهمیدم که به خالقم قول داده بودم. ازش خواسته بودم، قول داده بود که بچه ام رو نجات بده، و منو به دینی که بیشتر مورد رضاش هست هدایت کنه، منم پیرو می شم. باید از این احساس گلوگیر خلاص میشدم تا ادامه بدم. پس چیزی که بعدش اتفاق افتاد، حدود چهار پنج سال آسیب روانی واقعی برای من بود چون قول داده بودم که اگر خداوند منو هدایت کنه به دینی که بیشتر مورد رضاش هست، منم پیرو میشم، و من نمیتونستم پیداش کنم. یعنی، من شروع کردم... من شروع کردم به بررسی همه چیز: تائوئیسم، بودیسم، هندوئیسم. و در نهایت، البته، من همون کاری رو کردم که اکثر مردم غرب میکنن. میدونید، یک کتاب مقدس برداشتم، شروع کردم به خوندن عهد عتیق.
وقتی شروع به خوندن عهد عتیق کردم، یه چیزی باهاش ارتباط برقرار کردم. گفتم: "باشه، من به خیلی از چیزهایی که عهد عتیق آموزش میده باور دارم." اینکه خالقمون رو باور داشته باشم اما در عین حال، عهد عتیق پیشبینی کرده سه پیامبر بعد از این میان. اما سوالی که تو ذهنم باقی موند این بود که پس اون پیامبر سوم کجاست؟ در مورد کلمه پاراکلیتوس در انجیل خیلی صحبت شده. خیلیها میگن پاراکلیتوس میتونه به احمد ترجمه بشه، که یکی از نامهای محمد ﷺ هست. پاراکلیتوس فقط پنج بار در انجیل اومده. یک بار در این قسمت، و در جای دیگه، عیسی علیه السلام به عنوان پاراکلیتوس معرفی شده. پس حالا میدونیم پاراکلیت چیه. عیسی یکی بود، و داره در مورد یکی دیگه صحبت می کنه که بعد از او میاد، در جایی که چندتا هستن.
حالا، اگه این توصیف یک پیامبر نهایی در زنجیره نبوت نیست، نمیدونم چیه! و وقتی این رو دیدم، می دونید، این اطمینان رو تو قلبم محکم کردم که یک پیامبر نهایی هست که باید به دنبالش بگردم. همیشه همون احساس رو داشتم. همیشه این احساس رو داشتم که، "باشه، یه ارتباطی اینجا وجود داره، باور به خدا به عنوان یک وجود واحد، و باور به زنجیره نبوت، باور به زنجیره وحی، فرشتگان، روز قیامت، کنترل خدا بر همه چیز." باشه، اینارو فهمیدم. اما بعد این چیز دیگه، مفهوم عیسی به عنوان پسر خدا، نه، من... اینو نمیپذیرم. تثلیث، سه در یکی، یکی در سه، هم ذات، هم ارز، هم ازلی. نه، من... من فقط... نمیتونم بپذیرمش. و من از کشیشها، روحانیون و واعظان سوال میپرسیدم.
میدونید، همیشه ازشون میپرسیدم، "شما شواهد این چیز ها را از کجا میاورید؟ کجا عیسی گفته من پسر خدام؟" و اونا به بعضی آیات اشاره می کردن و من می گفتم، "نه،نه،نه،نه." در انجیل، عیسی خودش رو 88 بار "پسر انسان" خطاب کرده. هیچ آیهای در انجیل نیست که خودش رو "پسر خدا" خطاب کرده باشه. پس چرا شما دارید چیزی رو دنبال می کنید که دیگران در موردش گفتن؟ چرا چیزی رو دنبال نمیکنید که خودش در مورد خودش گفته؟ خودش رو "پسر انسان" خطاب کرده. چرا دارید از این اصطلاح استعاری استفاده میکنید؟ انجیل همه مؤمنان رو فرزندان خدا معرفی میکنه. چرا دارید از این اصطلاح استعاری استفاده میکنید؟ چرا از چیزی استفاده نمیکنید که عیسی واقعاً گفته؟ و این منو به اینجا رسوند که به خالقم بگم، "من...
من دارم جستجو میکنم، اما پیدا نمیکنم." بعد چیزی که اتفاق افتاد این بود که برادرم... او از من 21 ماه بزرگتره و الحمدلله، او مسلمان شد. حالا، من و برادرم هیچوقت به هم نزدیک نبودیم. ما اینطوری نبودیم، ما اینطوری بودیم. ما... میدونید، از زمان مسلمان شدنم همیشه گفتیم که ما هیچوقت واقعاً برادر نبودیم تا اینکه در اسلام برادر شدیم. فقط بعد از اسلام بود که واقعاً برادر شدیم. و اون موقع حتی نمیدونستم چرا. فقط فکر میکردم خیلی عجیبه. اما حدود یک سال بعد، او برام ترجمه معانی قرآن و کتاب سیره فرستاد، کتابی در مورد تاریخ پیامبر ﷺ، به خصوص زندگینامه محمد از مارتین لینگز بر اساس قدیمیترین منابع. وقتی اینها رو خوندم، همه چیز برام روشن شد. مثل این بود که تکههای گمشده پازل رو پیدا کردم.
و اون تکهها سر جای خودشون قرار گرفتن، و حالا یک تصویر کامل داشتم. برای اولین بار توی زندگیم احساس کردم یک تصویر کامل دارم. این همون پیامبر نهایی بود، این همون وحی نهایی بود، و با زنجیره نبوت از گذشته هماهنگ بود، با پیشبینیهای عهد عتیق در مورد ویژگیهای پیامبر نهایی همخوانی داشت. اون موقع بود که مسلمان شدم. به نظرم راه رسیدن به ایمان همانقدر که دنبال کردن قلبه، همانقدر هم دنبال کردن عقل هست. یادمون باشه که این خداست که هرکس رو بخواد هدایت میکنه. و چطور هدایت میکنه؟ خب، منظورم اینه که، او از طریق قلب هدایت میکنه و همچنین از طریق وحی. و وحی، البته، یک فرآیند عقلیه، خوندن وحی و فهمیدن شواهدی که صحت وحی و دین رو تایید می کنه.
میشه این احساس رو توصیف کنی؟ فکر میکنم اصلیترین احساس آرامش بود. میدونید، من وقتی به اون زمان نگاه میکنم، متوجه میشم چقدر مردم میگفتن من خیلی آرومتر شدم. احساسات دیگهای هم بود، اما فقط یادم میاد که وضو میگرفتم و تازه فهمیدم، سبحان الله، این یک فرآیند آرامشبخشه. تو رو مجبور میکنه سرعتت رو کم کنی و از هر کاری که داری دست بکشی تا بشوری و فکر کنی که چرا این کار رو می کنی و این رو برای پاکسازی قبل از نماز انجام بدی. و کل این فرآیند واقعاً تسکیندهنده هست. مردم اطرافت چطور به مسلمان شدنت واکنش نشان دادن؟ خانوادهات چطور واکنش نشان دادن؟ بعد از مسلمان شدنم، همسر 14 سالهم ازم طلاق گرفت.
پس، در نهایت همسرم رو از دست دادم، بچههام رو از دست دادم چون دادگاه به خاطر مسلمان بودنم حضانت رو به همسرم داد. بهش حضانت دادن. دادگاه حضانتشون رو به همسرم داد. روند کار به وضوح علیه من بود، مثلاً... وقتی... همسر سابقم... برای طلاق به دادگاه رفته بود. قاضی نه تنها درخواست طلاق رو ثبت کرد، بلکه یک دستور منع صادر کرد، که من حق نداشتم به فاصله 100 فوتی از خونه همسرمو، 100 فوتی بچههام و غیره نزدیک بشم قبل از این کار، قاضی از همسرم پرسید: "آیا از این مرد احساس ترس میکنی؟" و او گفت "نه" پرسید: "آیا تا به حال به تو ضربه زده؟" گفت: "نه." و او پرسید: آیا او از نظر کلامی آزارتان میده؟ و او پاسخ داد: نه. تا امروز هم اگر از همسر سابقم بپرسید، همین رو تایید می کنه.
قاضی پرسید: "پس چرا میخوای طلاق بگیری؟" و او فقط گفت: "من فقط میخوام آزاد باشم." "ما داریم به دو جهت مختلف میریم." "او مسلمان شده، من مسیحی هستم" و اینطور چیزها. و قاضی فقط این دستور منع رو علیه من صادر کرد... به خاطر مسلمان بودنم. بر اساس مکالمه که بین همسر سابقم و قاضی اتفاق اقتاد. مربوط به من بود این برداشت منه. پس در نتیجه، من برای مدتی حتی نمیتونستم بچههام رو ببینم. فقط برای اینکه کامل بگم این روند چقدر تحقیرآمیز بود، دادگاه مقرر کرده بود که برای دیدن بچههام باید یک محافظ شخصی استخدام یشه! یک محافظ شخصی که حاضر باشه تا از بچه هام در برابر من محافظت کنه! این یعنی چقدر در این شرایط پدر رو تحقیر میکنن.
با اینکه هیچ سابقه ای از سو استفاده کلامی، سو استفاده فزیکی، یا رفتار تهدیدآمیز وجود نداشت. همسرم فقط همراهی کرد. میتونید ازش دلایلش رو بپرسید، اما این روند چقدر تحقیرآمیزی بود. پس، به هر حال، چه چیزای دیگهای هم از دست دادم؟ خب، پس... میدونید، خونه، همسر، بچهها، ماشین، داراییها... توی خونه به تنهایی حدود 250 هزار دلار تابلوهای نقاشی داشتم. فقط روی دیوار ها. همهش رو از دست دادم. با یک ماشین شاسی بلند، و 5000 دلار از طلاق بیرون اومدم. علاوه بر این، خیلی از دوستام رو از دست دادم. پدر و مادرم منو رد کردن. برام نامه فرستادند که: "دیگه بهمون سر نزن، تماس نگیر، نامه ننویس. دیگه برای تو چیزی به ارث نمیزاریم" و غیره و همین بود و تمام.
نکته زیبای داستان اینه که سالها بعد، تونستیم ارتباط برقرار کنیم وقتی پدر و مادرم مسن تر شدن، رابطه مون رو بهبود دادیم. تا جایی که هردوشون به صورت جداگانه شهادتین گفتن قبل از اینکه فوت کنن. هر دوی والدینم فوت کردن. هر کدوم به صورت جداگانه شهادتین گفتن، و امیدوارم خداوند ازشون بپذیره. شنیدیم که شما در مدینه زندگی میکنید، شهر پیامبر ما ﷺ. میخوام بپرسم چه ویژگیای از شخصیت ایشون بیشتر از همه شما رو تحت تأثیر قرار داده؟ فکر میکنم این یکی از اساسیترین شواهد قدرت شخصیت و حقانیت پیام ایشونه.
کسانی که پیامبر ﷺ رو متهم میکنن با این ادعا که ایشان فقط به دنبال ثروت یا زنان بودن یا فرماندهی و پادشاهی و امثال اینا، نمیتونن به این سوال پاسخ بدن: که اگر حاضر بود از اسلام دست برداره، قریش بهش پیشنهاد دادن ثروتمندترین فردشون بشه، پادشاهشون بشه بدون محدودیتهای اسلام. در مورد تعداد همسرانی که میتوانست اختیار کند. میتونست بزرگترین حرمسرا رو داشته باشه با زیباترین زنان دنیا. میتونست هر چیزی رو که میخواد داشته باشه، اگر فقط دست از تبلیغ برمیداشت. اما راهی که انتخاب کرد، راه رنج و سختی بود. و این راهی بود که بهش متعهد شد. این نمونه یک مردیه که کاملاً به حقانیت وحی و خدمت به خالقش متعهد بود. برای من، این فراتر از تأثیرگذاریه. چیزی که هیچ انسانی نمیتونه بهش برسه.
آیا تا به حال پیامبر رو در خواب دیدی؟ خب، الان واقعاً منو گیر انداختی. بله، الحمدلله یک بار دیدم. یک شب خواب دیدم که در حضور پیامبر ﷺ بودم. در یک شهر قدیمی بودیم، مثل شهرهایی که تو فیلمهای وسترن می بینید. پیامبر ﷺ به سمت کوهها اشاره کردن و گفتن: "برو به سمت کوهها." من به کوهها نگاه کردم، خیلی عجیب بودن. تا آن زمان هیچ وقت چنین کوههایی ندیده بودم. فرمودن: "برو نزد مردم کوهها، چون در کوهها جهاد هست." همونطور که میدونیم جهاد لزوماً به معنای جنگ نیست، میتونه به معنای مبارزه شخصی هم باشه.
به پیامبر گفتم: "اما زمان ما با زمان شما فرق داره." "اگه چیزی برام پیش بیاد،" "کسی نیست که از همسر و بچهم مراقبت کنه." پیامبر ﷺ فرمودن: "من از همسر و بچهت مراقبت میکنم." مثل یک صحنه بریده شده از فیلم بود. ناگهان خودمون رو داخل یک ساختمان چوبی دیدیم. مثل یک مغازه عمومی قدیمی بود. روی پیشخوان، ظرفهای شیشهای بزرگی پر از آبنبات بود. پیامبر ﷺ یک ظرف بزرگ برداشتند، تقریباً به این اندازه، پر از آبنباتهای گرد، و اونو در دست راستم گذاشتند. بعد یک شیشه بزرگ دیگر پر از آدامسهای گرد برداشتند، و در دست دیگرم گذاشتند، و فرمودند: "اینها را برای مردم کوهها ببر." این رویایی بود که در سال 1999 دیدم. پس تصمیم گرفتم به مدینه بیایم. پیشنهاد کاری از عربستان داشتم. با قراردادی دو ساله به عربستان آمدم.
و البته همه چیز درست شد. الآن 26 سال از اون زمان میگذره. و من هنوز در مدینه هستم، الحمدلله. اما نکته جالب در مورد این رویا... یک روز روی بالکنم ایستاده بودم، و به کوه احد نگاه میکردم. بارها اونو دیده بودم، اما این بار، به خاطر نور خورشید و شرایط خاص، همه چیز به طور کامل در جای خود بود، سبحان الله، فهمیدم این همان کوهی است که در رویا دیده بودم. یعنی این مردم مدینه همان مردم کوه ها هستند. پس این جهاد من است، مبارزه من. اما ماجرا به همینجا ختم نمیشود، چون من به این بخش از جهان متعهد هستم، دخترم که الآن 27 ساله هست، وقتی میخواست به دانشگاه بره، من آماده بودم شغلم رو رها کنم و با خانواده به غرب برگردم. تا دخترم بتونه تحصیلات غربی داشته باشه.
اما همسرم به من یادآوری کرد که در رویا جای من اینجا مشخص شده. پس او با دخترم به آمریکا رفت. همسرم فلسطینی است. او برای کمک به دخترم به آمریکا رفت، اما هر دو باید با شرایط آمریکا خو میگرفتند. راهشون رو پیدا میکردن، با جامعه آشنا میشدن، در حالی که دخترم به دانشگاه میرفت و همسرم آنجا بود تا بهش کمک کنه، میدونی، تا با شرایط جدید وفق پیدا کنه. یک روز وقتی در آمریکا بودن، یکی از چیزهایی که برای همسرم سخت بود، این بود که هر روز با اوبر به دانشگاه میرفتن. میرفتن و برمیگشتن. و سپس در پایان روز، با اوبر میرفت تا اونو برداره و با اوبر برمیگشتن. و یکی از چیزهایی که همیشه نگرانش بود، همین سفرهای اوبر بود. یک زن تنها در ماشین با مردی غریبه. و یک روز همسرم این خواب رو دید...
که سوار یک ماشین اوبر میشد، و راننده بیرون آمد و در رو برایش باز کرد. و آن راننده... ببخشید. رانندهای که در رو برایش باز کرد پیامبر اکرم ﷺ بودند! بعداً در همان روز، همسرم به من زنگ زد و گفت: "خواب تو محقق شد." گفتم: "منظورت چیه؟" گفت: "پیامبر ﷺ قول داده بودن که از همسر و فرزندت مراقبت کنند وقتی تو آنجا نیستی." این خواب به او آرامش داد و ترسش رو از بین برد. الحمدلله. وای، چه داستان زیبایی! دو خواب متفاوت و تحقق آنها در خوابی دیگر فقط میخواهم یک سؤال اضافه بپرسم. شاید بدونید، منم پزشک هستم، اما پزشک عمومی.
چه چیزی در بدن انسان، به ویژه در حوزه تخصص شما، بیشترین شگفتی رو ایجاد میکنه، که باعث میشه بگید این یک اثر خارقالعاده از سوی خداست،, مانند هر اثر دیگر او؟ چه چیزی در بدن انسان شما رو مجذوب میکنه، به ویژه در چشم انسان؟ قبل از مسلمان شدنم، چیزی که منو به جستجوی معنوی سوق داد، ملاقات با افرادی بود که تجربه نزدیک به مرگ داشتن. تجربه نزدیک به مرگ یعنی خارج شدن از بدن و نگاه کردن به بدن خود از بالا، و سپس با بالا رفتن، تمامی صحنه رو دیدن، با آگاهی کامل از آنچه اتفاق میوفته، شنیدن حرفهای مردم، و دیدن کارهاشون. حتی افرادی که دورتر هستن، مثل یکی از آن خانمها که به عنوان عابر پیاده مورد اصابت ماشین قرار گرفت، آنقدر شدید که قفسه سینهاش شکافت، ریهها و قلبش قابل مشاهده بود.
پارامدیکها در محل اونو مرده اعلام کردن، اما زنده موند. او توصیف کرد که چگونه، تا ارتفاع ابرها بالا رفته، اما در همان حال که خیلی دور بود، همه چیز رو با جزئیات میدید، همه حرفها و کارهایی که روی بدنش انجام میشد رو میشنید و میدید. حتی میتونست مردم رو چندین بلوک آنطرفتر ببینه که شاهد حادثه بودن و حرف هاشونو بشنوه. حالا، به عنوان یک پزشک، خیلی کنجکاو شده بودم. در آن زمان انجمنی در لندن بود که حدود 2000 مورد از این تجربیات نزدیک به مرگ و خروج از بدن رو جمع آوری کرده بود. پس یکی از چیزهایی که منو به جستجوی معنوی سوق داد، این آگاهی بود که چیزی فراتر از وجود مادی در بدن ماست. و اون فقط میتونه روح باشه بعضی اینو میپذیرن و بعضی هم نه. اما شاید... پس می خوام ...
می خوام بگم، در پاسخ به سوال شما، معجزهآمیزترین، شگفتانگیزترین و زیباترین چیز درون بدن ما، روح ماست. بزارید یه چیز دیگه بگم:زندگی. این نه تنها پاسخ به سوال شماست، بلکه تکذیبی بر بیخدایی هست. چون بیخدایان میتونن از طریق مهبانگ و از طریق فرآیند تکامل با انتخاب طبیعی، میتونن از این روش برای توضیح جزئی نه کامل، و بعداً میتونم به آن بپردازم— اما تا حدی توضیح دهند که چگونه به وجود آمدیم. اما یک چیز رو نمیتونن توضیح بدن: منشأ زندگی. درسته؟ خب، منظورم اینه چه چیزی اون سلول اولیه یا موجود اولیه رو زنده کرد؟ همه چیز از اون تکامل یافته، اگر شما... اگر به این مهفوم اعتقاد دارید، چه چیز اونو زنده میکنه؟ خداوند ما رو با زندگی به چالش میکشه.
میدونی، خداوند کافران رو به چالش میکشه و میگه: 'جسد مرده رو بردارید، و اونو دوباره زنده کنید. روح رو دوباره درونش قرار بدید.. روح رو دوباره درونش قرار بدید و اونو زنده کنید. و انسان ها تلاش کردن. اونا چیز های فرانکشتاین رو امتحان کردن. حیوانات مرده رو برداشته و سعی کردن و مثل فرانکشتاین، قطعات رو به هم وصل کنن، ولی نتونستن اونارو زنده کنن. شنیدم که در روسیه - نمیدونم درسته یا نه - اما شنیدم که همین کار رو با انسان ها امتحان کردن، بدون موفقیت. پس دوباره، این زندگی از کجا میاد؟