این ویدیو، روایتگر داستان حیرتانگیز مسلمان شدن عمر بن خطاب است... شرح زندگی عمر بن خطاب(رض).
تاریخ انتشار
سال ۶۱۶ است اتفاقی در خیابانهای مکه در جریانه مردم بین خودشون چیزهایی زمزمه میکنن از همدیگه میپرسن واقعاً همچین اتفاقی افتاد؟ انگار فرشته ها هم ایستادن و صحنه رو تماشا میکنن کسی که عامل همه ی این سردرگمی هاست در ابتدای خیابان پدیدار میشه با قد بلند دومتریش باعظمت قدم برمیداره اونقدر نترسه که کسی جرات نمیکنه جلوش بایسته به قول پیامبر (ص) هرگاه شیطان اون رو در مسیری میبینه جهت خودش رو عوض میکنه به کعبه نزدیک میشه و شروع به فریاد زدن میکنه اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله شهادت میدهم که خدایی جز الله نیست و محمد فرستاده ی اوست اون تمام افراد صاحب قدرت و رهبران بت پرست رو به چالش میکشه برای اولین بار صدای یک مسلمان به این بلندی شنیده میشه این شکست بزرگی برای مشرکین مکه محسوب میشه عمر هم مسلمان شده؟ اگه اینطور باشه مسلمانها دیگه ضعیف و بی یاور نیستن اما عمر که ناگهان تمام معادلات قدرت رو تغییر داده چطور این تصمیم رو گرفت؟ چطور از بزرگترین دشمن اسلام تبدیل شد به یکی از بزرگترین سربازان اسلام؟ اون که در راه کشتن پیامبر بود چطور یهو تبدیل شد به کسی که حاضره جونش رو در راه پیامبر بده؟ او بعدها به یکی از بزرگترین و نزدیکترین یاران پیامبر و دومین خلیفه ی بعد از او تبدیل شد اینجا یکی از جالبترین داستانهایی رو داریم که دنیا به خودش دیده پشت صحنه ی مسلمان شدن عُمر پدر عمر، خطاب رئیس فرزندان طایفه ی بنی عدی از قبیله ی قریش بود عمر تونسته بود تحصیل کنه اون جوان باهوش و بسیار قدرتمندی بود چون تونسته بود کشتی گیری رو که در اون منطقه شکست ناپذیر بود شکسته بده بهش لقب محافظ مکه رو داده بودن بعدها به خاطر هوش و قدرتش رییس قبیله ی خودش شد در اولین سالهای اسلام پیامبر (ص) مردم رو مخفیانه و نه آشکارا به اسلام دعوت میکرد مسلمانها پیام خدا رو در خلوت برای نزدیکان تبلیغ میکردن و اونهایی که مسلمان میشدن دینشون رو پنهان میکردن فقط به اونهایی که اعتماد داشتن و از صداقتشون مطمئن بودن از اسلام میگفتن حتی مکانی که مسلمانان دور هم جمع میشدن هم سِری بود به این دلیل که از جلب توجه دوری کنن اگه تبلیغ اسلام عمومی میشد به احتمال زیاد متحمل آزار و اذیت میشدن چون تعدادشون خیلی کم بود وقتی این شرایط تا مدتی ادامه پیدا کرد زمزمه هایی در شهر پخش شد این دین جدید به گوش رهبران مشرک مکه رسید اول چندان توجهی بهش نکردن اما به مرور زمان حتی بعضی از خویشاوندانشون هم مسلمان شدند برای بحث در مورد این اوضاع توی دارالنُدوِه دور هم جمع شدن محل گردهم اومدن اشراف مکه و سران هر خاندان توو این جلسات شرکت میکردن عُمر هم به عنوان سرکرده ی طایفه اش بنی عدی حضور داشت در زمانهای مختلف تصمیمات زیادی در این جلسات گرفته شده بود یکی از این تصمیمات این بود همه تلاش کنن تا اعضای قبیله ای رو که مسلمان شدن یا به مسلمان شدن فکر میکنن از طریق زندان، ضرب و شتم و شکنجه بترسونن پس عُمر مسلمانهای قبیله ی خودشُ به بند میکشه و شلاق میزنه تا جایی که خسته میشه اون موقع لقبش بین مسلمانها بیرحم بود چون تبلیغ اسلام مخفیانه بود عُمر هنوز حقیقت اسلام رو نمیدونست توی ذهنش فکر میکرد داره کار خوبی میکنه چون برای اون پیامبر (ص) کسی بود که به نفع خودش داشت بین مردم عرب تفرقه میانداخت و عمر سعی داشت از مردمش در برابر این تهدید مراقبت کنه به مرور زمان فشار علیه مسلمانها غیرقابل تحمل شد در نتیجه بعضی از مسلمانها بعد از کسب اجازه از رسول خدا به حبشه مهاجرت کردن یکی از این مسلمانها عامر بود اون قبلا برده ی خطاب پدر عُمر بود که آزاد شده بود او و همسرش لیلا داشتن آماده میشدن که به صف مهاجرین بپیوندن عامر تازه بیرون رفته بود تا چیزی تهیه کنه که عُمر نزدیک لیلا شد و پرسید جایی میخواین برین؟ لیلا جواب داد بله، تو ما رو خیلی شکنجه کردی تا اینکه خدا راه خروجیُ به ما نشون داد و ما به سرزمین دیگه ای میریم عُمر با لحن نرمِ غیرمنتظره ای گفت:" امیدوارم خدا به همه تون کمک کنه" و بعد رفت اون موقع قلباً از کاری که در حق مسلمانها کرده بود خسته شده بود کم کم حس میکرد یه چیزی اشتباهه اما ذهن و قلبش هنوز سردرگم بود لیلا متوجه حس همدردی و دلسوزی در عُمر شده بود وقتی همسرش عامر برگشت ماجرا رو براش تعریف کرد عامر شگفت زده شد و پرسید امید داری که عُمر هم روزی مسلمان بشه؟ و بعد اضافه کرد به خدا سوگند حتی خر خطاب ممکنه مسلمان بشه اما پسرش عمر نه این تاثیری بود که تا اون لحظه عُمر با رفتارش روی مردم گذاشته بود اما قلبش که مثل سنگ شده بود قرار بود به زودی نرم بشه شفقتی که لیلا در عُمر دیده بود در اعماق جانش بود و برای ابرازش باید حتماً اتفاقی می افتاد یکی از اون اتفاقها این بود، یک شب عُمر پیش پیامبر خدا نزدیک کعبه رفت پیامبر داشت نماز میخوند مخفیانه بهش نزدیک شد تا بشنوه چی زمزمه میکنه پیامبر مشغول خوندن سوره ی الحاقه بود وقتی عُمر به پیامبر گوش داد مجذوب کلمات قرآن شد اما نمیخواست همینطوری ایمان بیاره پیش خودش فکر کرد "به خدا که همونطور که مردم قریش میگن اون یه شاعره" و درست همون لحظه بود که پیامبر آیه ی 41 ام رو خوند که میگفت "و آن گفتار شاعرى نيست كه كمتر به آن ايمان داريد" عُمر شوکه شد پیش خودش فکر میکرد "اون میدونست دارم به چی فکر میکنم شاید فالگیر یا طالع بینه" پیامبر آیهی بعدی را قرائت کرد " و نه گفتهی غیبگوست، چه اندک پند میگیرید" عُمر مات و مبهوت شده بود انگار هر آیه دقیقاً جواب سوالات توی ذهنش بود میخواست از اتفاقی که داره میفته سر در بیاره این اتفاق عمیقاً شوکه اش کرده بود دانه های ایمان شروع به رشد در قلبش کرد با همون حالت به خونه رفت نور اسلام مخفیانه در مکه در حال انتشار و گسترش بود اما در همون حال تنش وقایع هم بیشتر و بیشتر میشد اگرچه عُمر تحت تاثیر آیاتی که شنیده بود قرار گرفته بود هنوز فکر میکرد پیامبر خدا در صدد تفرقه بین خاندانها و شوراندن مردم علیه همدیگه ست و به همین خاطر مثل قبل نسبت بهش کینه و نفرت داشت با همه ی این احوال پیامبر خدا (ص) هنوز برای هدایت عُمر دعا میکرد و میگفت "خدایا اسلام را با کمک یکی از دو مردی که بیشتر دوستشان داری تقویت کن.
ابوالحکم بن هشام ( ابوجهل) یا عمر بن خطاب" درست بعد از اینکه کلمات از دهان پیامبر خارج شد خدای متعال میخواست برای یکی اززیباترین داستان های هدایت دنیا دلایل بیافرینه صبح روز بعد از شبی که این دعا شده بود جلسه ی دیگه ای در دارالندوه بر پا شد ابوجهل از ترس وارد شدن به درگیری و انتقام قبیله ی پیامبر یعنی پسران هاشم پیشنهاد می کنه هر کس محمد رو به قتل برسونه من صد شتر بهش پاداش میدم یکی از افراد حاضر با قبول این ریسک بزرگ بلند شد و این پیشنهاد رو قبول کرد اون عُمر بود اون فکر کرد این ماجرا خیلی طولانی شده و باعجله بیرون رفت تا شمشیرشُ برداره رسول خدا شب قبل با بردن اسم هر دوی اینها براشون دعا کرده بود با اینحال یکی برای سرش جایزه تعیین کرده بود و دیگری رفته بود دنبالش بگرده تا بکشتش اگه به ماجرا فکر کنین این برای عُمر مثل خودکشی بود چون خانواده ی پیامبر قطعاً انتقام میگرفتن و عُمر رو میکشتن خودش هم میدونست اما اگرچه جوان و قدرتمند و غنی و مورد احترام بود آماده بود تا خودشُ فدا کنه آماده بود تا بمیره اما خدا نمیخواست جونشُ بگیره قرار بود در راه مرگ بهش زندگی عطا بشه عُمر شمشیرشُ برداشت و با سرعت از خونه بیرون رفت تا پیامبر رو بکشه در راه به یکی از خویشاوندان به اسم نوایم برخورد نوایم ازش پرسید "ای عُمر شمشیر به دست کجا میری؟" عُمر جواب داد: "میرم محمد رو بکشم که کار قریش رو بر هم زده و به خدایان و اجداد قریش دشنام داده" نوایم که خودش مخفیانه مسلمان شده بود وقتی این جملات رو شنید مضطرب شد فریاد زد: "ای عمر خودت رو گول نزن.
فکر کردی بعد از اینکه بکشیش خاندانش دست از سرت برمیدارن؟" عُمر جواب داد بعد از کشتنش پیش اونها میره و تسلیم میشه نوایم میخواست هر کاری که میتونه برای حفاظت از رسول خدا از دست عُمر بکنه باید حرفی میزد که منصرفش کنه پس گفت "ای عُمر چیزی بهت بگم گه شگفت زده ات کنه؟ خواهر و شوهرخواهرت هم از دین شما خارج شدن و مسلمان شدن!" عُمر برای چند ثانیه خشکش زد بعد خونش به جوش اومد و راهشو عوض کرد و به سمت خونه ی خواهرش رفت در همون زمان خباب بن اَرَت مشغول آموزش سورهی طه به خواهر عُمر فاطمه و شوهرش سعید بن زید بود وقتی خباب صدای عُمر رو از بیرون شنید داخل خونه پنهان شد عُمر با خشم وارد شد وقتی خواهرش اونُ با چهره ی برافروخته دید سریعاً صفحات قرآن رو که در دستش داشت قایم کرد عمر سر خواهرش فریاد زد و پرسید این چه صدایی بود که از خونهتون شنیده میشد؟ وقتی شوهر فاطمه جواب داد "هیچی، ما داشتیم با هم حرف میزدیم" خشم عمر بیشتر هم شد گلوشُ گرفت و اونُ محکم به زمین کوبید فریاد زد پس چیزی که شنیدم درسته شما هم به گروه محمد ملحق شدین، آره؟ وقتی فاطمه سعی کرد شوهرشُ نجات بده با سیلی سختی از بردارش خودش هم روی زمین افتاد و از دهنش خون جاری شد فاطمه دیگه طاقت نداشت و ترس رو کنار گذاشت و جواب داد: "عمر میشنوی چی میگم؟ چیزی که شنیدی حقیقته.
من خدایان تو رو نمیپرستم. لات و اوزا رو نمیپرستم شهادت میدم که خدایی جز الله نیست و محمد بنده و فرستاده اشه. "هر کاری میخوای بکن عمر یک لحظه سکوت کرد و بعد شروع کرد به پرسش که داره چیکار میکنه از شجاعت خواهرش تعجب کرده بود و از خودش میپرسید چی باعث به وجود اومدن این قدرت در اون شده دیدن خون چهره ی خواهرش رحم به دلش آورد برگشت سمت خواهرش فاطمه و گفت "اون چیزی که داری میخونی رو بده به من. قول میدم بهت پسش بدم" یعنی دعای پیامبر داشت قبول میشد؟ فاطمه به امید هدایت برادرش گفت "تو پاک نیستی. چون اعتقاد به خدای یکتا نداری و براش شریک قائلی. تنها افراد پاک میتونن لمسش کنن.
اول باید خودتُ بشوری" و عمر کاری که گفته بود رو کرد بعد فاطمه برگههایی که آیات قرآن روش نوشته بود رو به عمر داد و عمر از آغاز سوره ی طه شروع به خوندن کرد طه. قرآن را بر تو نازل نكرديم تا به رنج افتى؛ جز اينكه براى هر كه مى ترسد پندى باشد. [كتابى است] نازل شده از جانب كسى كه زمين و آسمانهاى بلند را آفريده است. خداوند بخشندهاى كه بر عرش فرمانروایی میکند.
همونطور که میخوند سختی حاکم بر قلب و خشم چهره اش کم کم از بین رفت به طرف خواهر و شوهر خواهرش برگشت و گفت "این کلام چه زیبا و شرافتمندانه و باشکوهه کلامی زیباتر و شیرینتر از این وجود نداره" هر دو در نهایت لذت و حیرت بهم نگاه کردن عمر دیگه مقاومتی برای پذیرش این کلام نداشت قلبش تسلیم شده بود با شنیدن این کلمات خباب با خوشحالی از مخفیگاهش بیرون پرید و فریاد زد "خبر خوشی برات دارم ای عمر که پیامبر خدا دعا کرده بود که اسلام به وسیله ی تو قدرت پیدا کنه" عمر به طرفش برگشت و گفت "بگو ببینم پیامبر خدا کجاست؟" وقتی خباب گفت رسول خدا نزدیک صفاست عمر راهی شد با هر قدمی که برمیداشت هیجان قلبش بیشتر و بیشتر میشد قلبش سرشار از شادی بود اما هنوز شمشیرش رو کنار نذاشته بود چون اون لحظه تنها به این فکر میکرد که با سرعت هر چه تمامتر پیش پیامبر خدا بره و ایمان بیاره بالاخره عمر رسید و در زد وقتی یاران پیامبر عمر رو با شمشیر دیدن عصبانی شدن به پیامبر خدا خبر دادن و عمر وارد شد وقتی پیامبر (ص) عمر رو دید بلافاصله بند شمشیرش رو گرفت و گفت "خدایا، این عمر بن خطاب است.
خدایا دین اسلام رو به کمک عمر تقویت کن" چرا که از هدایت عمر سرشار از شادی بود عمر شهادتین رو گفت و مسلمان شد هر کسی که شاهد این صحنه بود پر از اشتیاق و اعتماد به نفس شده بود چون عمر به منزلهی ترس برای مخالفینش بود اما اگه عمر مسلمان میشد پس یعنی دیگه چیزی برای ترسیدن وجود نداشت یاران پیامبر شروع به تکبیر گفتن کردن الله اکبر صداشون انقدر بلند بود که توی خیابونهای مکه منعکس میشد عمر به سمت رسول خدا برگشت و پرسید "ای پیامبر خدا، آیا ما چه بمیریم و چه زنده باشیم بر دین حق هستیم؟" پیامبر (ص) گفت:" بله" بعد عمر گفت: "پس چرا باز پنهان میشیم؟ به خدایی که تو رو با دین حق فرستاده سوگند که من شجاعانه و بدون ترس و ذره ای تردید پیش هر گروهی از مشرکین میرم و میگم که مسلمان شدم" بعد پیامبر به مومنین اجازه داد از مخفیگاهشون بیرون برن و اسلام رو در ملاء عام تبلیغ کنن پیامبر (ص) در جلو عمر سمت راستش و حمزه در سمت چپش و باقی مومنین به دنبالشون همگی به سمت کعبه رهسپار شدن و اینطور بود که خودشون رو به کل مردم شهر و قبیله ی قریش نشون دادن همه با تعجب زیاد دورشون جمع شده بودن در اون لحظه سران قریش فهمیدن الان باد داره در جهت مخالف میوزه یکی از مشهورترین یاران پیامبر به اسم عبدالله بن مسعود عمر رو اینطور توصیف میکنه پذیرش اسلامِ او، فتح و هجرتش پیروزی و خلافتش رحمت بود، همانا ایمان عمر برای مسلمانان پیروزی بزرگ و برای کافران شکستی بزرگ بود بین عمری که تا ساعتی پیش مشرک بود و ساعتی بعد مسلمان شده بود تفاوت بزرگی وجود داشت از آدم بی رحمی که مردم رو شکنجه میکرد تبدیل شده بود به کسی که آزارش به مورچه هم نمیرسید با نور ایمانی که از طرف پیامبر خدا رسیده بود نوری که درونش پنهان شده بود شروع به تابش کرد اون روز دانه ی ایمان در سینه ی عمر کاشته شد و از اون دانه خداوند درخت تنومندی از وجدان و عدل ایجاد کرد تا اونجا که در دوران خلافتش بهش لقب عادل داده بودن و نه تنها انسانها، بلکه حیوانات نیز از ظلم در امان بودند
ابوالحکم بن هشام ( ابوجهل) یا عمر بن خطاب" درست بعد از اینکه کلمات از دهان پیامبر خارج شد خدای متعال میخواست برای یکی اززیباترین داستان های هدایت دنیا دلایل بیافرینه صبح روز بعد از شبی که این دعا شده بود جلسه ی دیگه ای در دارالندوه بر پا شد ابوجهل از ترس وارد شدن به درگیری و انتقام قبیله ی پیامبر یعنی پسران هاشم پیشنهاد می کنه هر کس محمد رو به قتل برسونه من صد شتر بهش پاداش میدم یکی از افراد حاضر با قبول این ریسک بزرگ بلند شد و این پیشنهاد رو قبول کرد اون عُمر بود اون فکر کرد این ماجرا خیلی طولانی شده و باعجله بیرون رفت تا شمشیرشُ برداره رسول خدا شب قبل با بردن اسم هر دوی اینها براشون دعا کرده بود با اینحال یکی برای سرش جایزه تعیین کرده بود و دیگری رفته بود دنبالش بگرده تا بکشتش اگه به ماجرا فکر کنین این برای عُمر مثل خودکشی بود چون خانواده ی پیامبر قطعاً انتقام میگرفتن و عُمر رو میکشتن خودش هم میدونست اما اگرچه جوان و قدرتمند و غنی و مورد احترام بود آماده بود تا خودشُ فدا کنه آماده بود تا بمیره اما خدا نمیخواست جونشُ بگیره قرار بود در راه مرگ بهش زندگی عطا بشه عُمر شمشیرشُ برداشت و با سرعت از خونه بیرون رفت تا پیامبر رو بکشه در راه به یکی از خویشاوندان به اسم نوایم برخورد نوایم ازش پرسید "ای عُمر شمشیر به دست کجا میری؟" عُمر جواب داد: "میرم محمد رو بکشم که کار قریش رو بر هم زده و به خدایان و اجداد قریش دشنام داده" نوایم که خودش مخفیانه مسلمان شده بود وقتی این جملات رو شنید مضطرب شد فریاد زد: "ای عمر خودت رو گول نزن.
فکر کردی بعد از اینکه بکشیش خاندانش دست از سرت برمیدارن؟" عُمر جواب داد بعد از کشتنش پیش اونها میره و تسلیم میشه نوایم میخواست هر کاری که میتونه برای حفاظت از رسول خدا از دست عُمر بکنه باید حرفی میزد که منصرفش کنه پس گفت "ای عُمر چیزی بهت بگم گه شگفت زده ات کنه؟ خواهر و شوهرخواهرت هم از دین شما خارج شدن و مسلمان شدن!" عُمر برای چند ثانیه خشکش زد بعد خونش به جوش اومد و راهشو عوض کرد و به سمت خونه ی خواهرش رفت در همون زمان خباب بن اَرَت مشغول آموزش سورهی طه به خواهر عُمر فاطمه و شوهرش سعید بن زید بود وقتی خباب صدای عُمر رو از بیرون شنید داخل خونه پنهان شد عُمر با خشم وارد شد وقتی خواهرش اونُ با چهره ی برافروخته دید سریعاً صفحات قرآن رو که در دستش داشت قایم کرد عمر سر خواهرش فریاد زد و پرسید این چه صدایی بود که از خونهتون شنیده میشد؟ وقتی شوهر فاطمه جواب داد "هیچی، ما داشتیم با هم حرف میزدیم" خشم عمر بیشتر هم شد گلوشُ گرفت و اونُ محکم به زمین کوبید فریاد زد پس چیزی که شنیدم درسته شما هم به گروه محمد ملحق شدین، آره؟ وقتی فاطمه سعی کرد شوهرشُ نجات بده با سیلی سختی از بردارش خودش هم روی زمین افتاد و از دهنش خون جاری شد فاطمه دیگه طاقت نداشت و ترس رو کنار گذاشت و جواب داد: "عمر میشنوی چی میگم؟ چیزی که شنیدی حقیقته.
من خدایان تو رو نمیپرستم. لات و اوزا رو نمیپرستم شهادت میدم که خدایی جز الله نیست و محمد بنده و فرستاده اشه. "هر کاری میخوای بکن عمر یک لحظه سکوت کرد و بعد شروع کرد به پرسش که داره چیکار میکنه از شجاعت خواهرش تعجب کرده بود و از خودش میپرسید چی باعث به وجود اومدن این قدرت در اون شده دیدن خون چهره ی خواهرش رحم به دلش آورد برگشت سمت خواهرش فاطمه و گفت "اون چیزی که داری میخونی رو بده به من. قول میدم بهت پسش بدم" یعنی دعای پیامبر داشت قبول میشد؟ فاطمه به امید هدایت برادرش گفت "تو پاک نیستی. چون اعتقاد به خدای یکتا نداری و براش شریک قائلی. تنها افراد پاک میتونن لمسش کنن.
اول باید خودتُ بشوری" و عمر کاری که گفته بود رو کرد بعد فاطمه برگههایی که آیات قرآن روش نوشته بود رو به عمر داد و عمر از آغاز سوره ی طه شروع به خوندن کرد طه. قرآن را بر تو نازل نكرديم تا به رنج افتى؛ جز اينكه براى هر كه مى ترسد پندى باشد. [كتابى است] نازل شده از جانب كسى كه زمين و آسمانهاى بلند را آفريده است. خداوند بخشندهاى كه بر عرش فرمانروایی میکند.
همونطور که میخوند سختی حاکم بر قلب و خشم چهره اش کم کم از بین رفت به طرف خواهر و شوهر خواهرش برگشت و گفت "این کلام چه زیبا و شرافتمندانه و باشکوهه کلامی زیباتر و شیرینتر از این وجود نداره" هر دو در نهایت لذت و حیرت بهم نگاه کردن عمر دیگه مقاومتی برای پذیرش این کلام نداشت قلبش تسلیم شده بود با شنیدن این کلمات خباب با خوشحالی از مخفیگاهش بیرون پرید و فریاد زد "خبر خوشی برات دارم ای عمر که پیامبر خدا دعا کرده بود که اسلام به وسیله ی تو قدرت پیدا کنه" عمر به طرفش برگشت و گفت "بگو ببینم پیامبر خدا کجاست؟" وقتی خباب گفت رسول خدا نزدیک صفاست عمر راهی شد با هر قدمی که برمیداشت هیجان قلبش بیشتر و بیشتر میشد قلبش سرشار از شادی بود اما هنوز شمشیرش رو کنار نذاشته بود چون اون لحظه تنها به این فکر میکرد که با سرعت هر چه تمامتر پیش پیامبر خدا بره و ایمان بیاره بالاخره عمر رسید و در زد وقتی یاران پیامبر عمر رو با شمشیر دیدن عصبانی شدن به پیامبر خدا خبر دادن و عمر وارد شد وقتی پیامبر (ص) عمر رو دید بلافاصله بند شمشیرش رو گرفت و گفت "خدایا، این عمر بن خطاب است.
خدایا دین اسلام رو به کمک عمر تقویت کن" چرا که از هدایت عمر سرشار از شادی بود عمر شهادتین رو گفت و مسلمان شد هر کسی که شاهد این صحنه بود پر از اشتیاق و اعتماد به نفس شده بود چون عمر به منزلهی ترس برای مخالفینش بود اما اگه عمر مسلمان میشد پس یعنی دیگه چیزی برای ترسیدن وجود نداشت یاران پیامبر شروع به تکبیر گفتن کردن الله اکبر صداشون انقدر بلند بود که توی خیابونهای مکه منعکس میشد عمر به سمت رسول خدا برگشت و پرسید "ای پیامبر خدا، آیا ما چه بمیریم و چه زنده باشیم بر دین حق هستیم؟" پیامبر (ص) گفت:" بله" بعد عمر گفت: "پس چرا باز پنهان میشیم؟ به خدایی که تو رو با دین حق فرستاده سوگند که من شجاعانه و بدون ترس و ذره ای تردید پیش هر گروهی از مشرکین میرم و میگم که مسلمان شدم" بعد پیامبر به مومنین اجازه داد از مخفیگاهشون بیرون برن و اسلام رو در ملاء عام تبلیغ کنن پیامبر (ص) در جلو عمر سمت راستش و حمزه در سمت چپش و باقی مومنین به دنبالشون همگی به سمت کعبه رهسپار شدن و اینطور بود که خودشون رو به کل مردم شهر و قبیله ی قریش نشون دادن همه با تعجب زیاد دورشون جمع شده بودن در اون لحظه سران قریش فهمیدن الان باد داره در جهت مخالف میوزه یکی از مشهورترین یاران پیامبر به اسم عبدالله بن مسعود عمر رو اینطور توصیف میکنه پذیرش اسلامِ او، فتح و هجرتش پیروزی و خلافتش رحمت بود، همانا ایمان عمر برای مسلمانان پیروزی بزرگ و برای کافران شکستی بزرگ بود بین عمری که تا ساعتی پیش مشرک بود و ساعتی بعد مسلمان شده بود تفاوت بزرگی وجود داشت از آدم بی رحمی که مردم رو شکنجه میکرد تبدیل شده بود به کسی که آزارش به مورچه هم نمیرسید با نور ایمانی که از طرف پیامبر خدا رسیده بود نوری که درونش پنهان شده بود شروع به تابش کرد اون روز دانه ی ایمان در سینه ی عمر کاشته شد و از اون دانه خداوند درخت تنومندی از وجدان و عدل ایجاد کرد تا اونجا که در دوران خلافتش بهش لقب عادل داده بودن و نه تنها انسانها، بلکه حیوانات نیز از ظلم در امان بودند