چرا از بین 4300 دین، اسلام؟ تکنیک فوق العاده دکارتی – به سوی جاودانگی
تاریخ انتشار
در جهان ۲.۳ میلیارد مسیحی ۲ میلیارد مسلمان، ۱.۱ میلیارد هندو، ۵۰۰ میلیون بودایی، و ۱۵ میلیون یهودی. وجود دارد. در مجموع ۴۳۰۰ دین از این دست داریم. در چنین شرایطی، ممکن است برخی بپرسند "چرا باید از میان تمام این ادیان از اسلام پیروی کنم؟" از کجا بدانیم که اسلام، دین بر حق است؟ آیا میتوانیم آن را به صورت منطقی اثبات کنیم؟ میخواهیم به این سؤال با تکنیک بسیار جالبی که فیلسوف معروف، دکارت مطرح کرده، پاسخ دهیم. روشی که به آن «شک گرایی دکارتی» میگویند. به طور خلاصه، دکارت میگوید: تصور کنید که یک سبد پر از سیب دارید. دستتان را داخل سبد میکنید و یک سیب سالم بیرون میآورید.
اما اگر دوباره دستتان را در سبد کردید و این بار یک سیب گندیده درآمد، دیگر برای دور ریختن سیبهای گندیده سیبها را یکی یکی بیرون نیاورید. لازم نیست بررسی کنید کدام یک سالم است و کدام یک فاسد. در عوض، تمام سبد را خالی کنید و فقط سیبهای سالم را دوباره به سبد بازگردانید. حالا بیایید این تکنیک را در مورد موضوع خودمان اعمال کنیم. آیا میتوانیم ۴۳۰۰ دین را یکییکی بررسی کنیم؟ من اینگونه فکر نمیکنم. پس، بیایید با استفاده از عقل و منطق به سرنخهای موجود در جهان نگاه کنیم. بیایید شرایطی را که یک دین حقیقی باید دارا باشد، از این طریق مشخص کنیم. بگذارید این سرنخها، خود به ما بگویند که چرا اسلام؟ هنگام ساخت یک بنا، ابتدا پی آن را میگذارید، اینطور نیست؟ بعد هم مراحل دیگر باید طی شود.
پس در مورد موضوع خودمان هم باید حذفهای مرحله به مرحله را از پی و بنیان آن شروع کنیم. پس فیلترهای ما اینها خواهد بود: آیا خدایی وجود دارد؟ آیا نیازی به دین هست؟ و اگر به دین نیاز باشد، آیا کتاب مقدس و پیامبری وجود دارد؟ پیش از هر چیز، بگذارید پی ساختمان را بررسی کنیم یعنی این سؤال که آیا خدا وجود دارد یا خیر. شاید روشهای مختلفی برای اثبات این موضوع به ذهنتان برسد. اما بیایید جستجوی خود برای یافتن پاسخ این سؤال را از طریق کیهانی انجام دهیم که همهی ما شاهدش هستیم. حال با دقت گوش کنید تا مثالی را که توضیح میدهم متوجه شوید. طبق قوانین فیزیک، اگر کاری انجام شده باشد، باید نیرویی وجود داشته باشد که توان انجام آن کار را داشته باشد.
یعنی هر چه را که من، عامل یک عمل میبینم باید قدرت کافی برای انجام آن کار را داشته باشد. مثلاً، اگر ببینم کودکی، هواپیمایی را میکشد، فوراً به دنبال عامل دیگری میگردم، چرا که یک کودک هرگز نمیتواند این کار را انجام دهد. میتوانم بگویم یک سیستم مکانیکی وجود دارد که هواپیما را حرکت میدهد و غیره. حتی اگر چشمانم بگوید که این کودک است که هواپیما را میکشد، ذهنم بلافاصله وارد عمل میشود و میگوید: کودک قدرت کافی برای این کار را ندارد. و شروع میکنم به گشتن به دنبال آن عامل واقعی و توانمندی که در واقع در ورای آن کودک است. این کار منطقی است دیگر، اینطور نیست؟ درست مانند این مثال، وقتی به جهان هستی نگاه میکنیم، گاو را عامل تولید شیر میبینیم.
گاو آمینو اسیدهای موجود در شیری را که میسازد نمیشناسد، و همچنین از نیازهای بدن افرادی که آن را مینوشند، خبر ندارد. اما دقیقاً شیر مورد نیاز آنها را تولید میکند. علاوه بر این، با مصرف چیزی آن شیر را تولید میکند که بسیار بیربط به نظر میرسد، یعنی علف. وقتی به سمتی دیگر نگاه میکنیم، زنبور گزندهای را میبینیم که کار تولید عسلی بسیار شیرین را انجام میدهد. زنبور هم هنگام تولید عسل مواد معدنی موجود در آن را نمیشناسد. بدن زنبور و سلولهایش، از نیازهای بدن کسانی که این عسل را میخورند، خبر ندارد. اما عسلی تولید میکند که حتی میتواند وسیلهای برای شفای آنها باشد. نگاهمان را به سویی دیگر میگردانیم.
و درختی را میبینیم که میوههایی آبدار، شیرین و خوشرنگ از خاکی خشک، بیمزه و تیره تولید میکند. اما بذر این درخت نمیداند که من از چه طعمی لذت خواهم برد. و چه بویی به مشامم خوش میآید. نمیداند چشم من از دیدن چه چیزی لذت میبرد. نیازهای بدن مرا نمیداند. بااینکه بذری ساده ست، صدها میوه از آن به دست میآید که طعمی خوشایند برای زبانم دارند، و بویی خوش برای مشامم، و زیباییای که چشمم را به خود جلب میکند. و فواید زیادی هم برای بدنم دارند. درست در همین لحظه، به ذهنم خطور میکند که این عوامل که به نظر میرسد تمام این کارها را انجام میدهند، دانش و مهارت لازم برای این کارها را ندارند. این واقعاً جالب است.
بعضی چیزهایی در طبیعت هستند که به دیگران چیزهایی میدهند که خودشان ندارند، اما در حالت عادی این غیرممکن است. بگذارید با مثالی، قضیه را روشن کنم. فرض کنید این پارچهای که دست من است، پرده است و شما مرا نمیبینید. این پرده، خودکار را برمیدارد و اینجا شعری مینویسد، نقاشیای میکشد. همه میگویند ظاهراً این پارچه است که خودکار را حرکت میدهد. اما منطقیاش این است که فکر کنیم نیرویی پشت آن پارچه، پشت آن علت ظاهری وجود دارد. تمام این مواردی هم که توضیح دادیم، درست مانند این مثال، حکایت از خالقی دارد که از پشت صحنه، آنها را کنترل میکند. اگر بتوانیم این نمونهها را کاملاً درک کنیم، میتوانیم به چشم ببینیم که در پس پرده خالقی هست که به وجود ما آگاه است و سرنخ کارها در دست اوست.
و تمام اینها را بر اساس نیازهای ما انجام میدهد. حال با اعمال فیلتر اول، ادیانی مانند بودیسم، جَینیسم و باورهای فلسفی مانند آتئیسم، آگنوستیسم، طبیعتگرایی و شکگرایی حذف میشوند. زیرا باید خالقی وجود داشته باشد حال او را هر چه میخواهید بنامید. به سراغ فیلتر دوم خود میرویم. میخواهیم از روش مقایسه در علم منطق استفاده کنیم. میتوان آن را چنین بیان کرد. وقتی به اطراف خود نگاه میکنیم، میبینیم قانون زیر در هر زمانی و هر مکانی صدق میکند. اگر اثری، یا محصولی پیش روی ما باشد، کسی که آن را پدید آورده، بهتر از همه آن را میشناسد. اگر هم کسی قرار است در موردش صحبت کند، اولین کسی که دربارهاش حرف میزند، کسی است که آن را ساخته.
مثلاً وقت گوشیای میخریم یک دفترچهی راهنما دارد، اینطور نیست؟ شرکت سازنده با قرار دادن آن دفترچه، به نوعی میگوید: «ما این گوشی را ساختهایم. پس منطقاً، ما جزئیاتش را بهتر میدانیم. و با قرار دادن این راهنما، این واقعیت را گوشزد میکنیم.» حتی محصولات ساده هم، چنین دفترچهای دارند.
پس این سؤال به ذهن ما خطور میکند که وقتی حتی در کارهای ساده هم کتابچهی راهنمایی وجود دارد، آیا ممکن است خالق جهان که بشر را آفریده و به این دنیا فرستاده، کتاب راهنمایی نفرستاده باشد تا او را راهنمایی کند؟ در طول تاریخ، بشر همواره سؤالات زیر را مطرح کرده است: من کیستم؟ از کجا آمدهام؟ به کجا میروم؟ هدفم در این زندگی چیست؟ آیا ممکن است که خالق به من عقلی بدهد تا قادر باشم چنین سؤالاتی را بپرسم، اما پیامی به من ندهد که حاوی پاسخ آنها باشد؟ بدون شک او ما را گمراه و بیخبر رها نمیکند. با ما ارتباط برقرار میکند، خواستههایش را به ما اطلاع میدهد و کتاب راهنمایی میفرستد که راه را نشانمان دهد. پس درمییابیم که دین مورد نظرمان باید بر اساس کتابی باشد. باید دفترچهی راهنمایی داشته باشد.
و با فیلتر دوم، ادیانی مانند شینتوئیسم، یا باورهایی مانند ایدهگرایی، همهخدایی و پوچگرایی حذف میشوند. خب، حال از شما میپرسم، آیا به باور شما، کتاب به تنهایی کافی است؟ اگر در مدارس تنها به ما کتاب بدهند، کافی است؟ آیا برای تدریس آن کتاب، به معلم نیاز نداریم؟ در واقع ما به معلمی نیاز داریم که نه تنها کتاب را تدریس کند، بلکه دانش آموزان را در کلاس درس جمع کند و توجه آنها را به آن کتاب جلب کند، حتی اگر دانش آموزانی باشند که نخواهند گوش دهند. باید کم و بیش منظورم از این قیاس را متوجه شده باشید. درست مثل معلمی که با ذکر مثال و روایتهایی کتاب را توضیح میدهد و نظم را در کلاس برقرار میکند، دینی که به دنبالش هستیم نیز به یک رهبر تعلیمدهنده، یک رسول، نیاز دارد.
میتوان چنین در نظر گرفت که در هر حوزهای، هم دانش نظری وجود دارد و هم کاربردی عملی برای آن. متن نوشته شده در کتاب، دانش نظری است. بنابراین نیاز به کسی دارد که به ما نشان دهد چگونه میتوان آن را پیاده کرد و در موقعیتهای مختلف زندگی واقعی به کار گرفت. اگر شخصی پرسید: «چگونه میتوانم مطابق با هدف زندگی خود زندگی کنم؟ مطابق با دفترچه راهنمای زندگیام؟ او باید از الگویی پیروی کند که به او نشان دهد چگونه باید این کار انجام شود، تا خودش هم بتواند آن را به انجام برساند. پس اگر به همان مثال معلم برگردیم، تنها دانستن نظریههای ریاضی کافی نیست. باید نحوهی استفاده و بهکارگیری آنها را نیز مشاهده کرد و آموخت.
فکر نمیکنید داشتن یک پیامبر در مقام رهبری منطقیتر باشد؟ در واقع حتی در قلمرو حیوانات نیز نمونههایی از این دست وجود دارد. برای مثال، وقتی به کندوی زنبور عسل نگاه میکنیم، کلونیای را میبینیم که در قالب یک جامعه زندگی میکند و در راه هدفی مشترک پیش میرود. یک ملکهی زنبور عسل به عنوان رهبر آن جامعه منصوب شده است. یا اگر به کلونی مورچهها نگاه کنیم که هدفی مشترک را دنبال میکنند، یک مورچهی ملکه را به عنوان رهبر میبینیم. آیا ممکن است خداوندی که این گروهها را بدون رهبر و راهنما رها نمیکند، بشر را بدون چنین راهبری رها کند؟ داریم در مورد انسان صحبت میکنیم. با ارزشترین موجود زنده بسیار فراتر از مورچهها و زنبورها.
آیا خداوندی که برای زبان کوچک انسان صدها طعم آفریده امکان دارد او را سرگردان و بیهدف، به حال خود رها کند؟ آیا ممکن است با فرستادن رسولی، آنان را هدایت نکند؟ اگر این مثال را خوب درک کرده باشیم، با این فیلتر سوم، ادیانی مانند هندوئیسم، کائودائیسم، دین دُروزی که به هیچ پیامبری اعتقاد ندارند، حذف میشوند. این نکته را نیز ذکر کنم که دین مورد نظر ما نیازمند بیان معجزات پیامبران نیز هست. در ابتدا گفتیم که در دنیا ۴۳۰۰ دین وجود دارد. وقتی این سه معیار را اعمال میکنیم و تمام ادیان و باورهای فلسفیای را که به ریشههایشان دسترسی داریم، فیلتر میکنیم، تنها سه دین برایمان باقی میماند: مسیحیت، یهودیت و اسلام. هر سهی این ادیان، مفاهیم خالق، کتاب و نبوت را دارا هستند. حال مایلم به این نکته توجه کنید.
اینکه این سه دین از تمام فیلترها عبور کردهاند نشان میدهد که پایههای آنها بر حقیقت استوار است. وقتی به یهودیت نگاه میکنیم، میبینیم که شخصیت اصلی موسی (ع) است. و در مسیحیت شخصیت اصلی حضرت عیسی (ع) است. اگرچه تعالیم این دو پیامبر بزرگ اکنون در این دو دین تحریف شده است، اما آنچه در ابتدا آوردهاند، حقیقت بوده است. وجه مشترک این دو دین، در این است که هر دو، حضرت محمد (ص) را به عنوان رسول واقعی قبول ندارند. اما اسلام میگوید که حضرت محمد (ص) آخرین رسول خداست و حضرت عیسی و موسی (ع) نیز رسولان خدا بودهاند.
بر این اساس میتوان نتیجه گرفت که اگر بتوانیم ثابت کنیم که حضرت محمد (ص) یک رسول واقعی است، آنگاه معلوم میشود که اسلام تنها دین واقعی است و موسی (ع) و عیسی (ع) برای رساندن همان پیام مشترک خداوند آمدهاند. بله، در این مرحله شواهد زیادی در این مورد به ذهن ما میرسد. یکی از مهمترین دلایل، خود زندگی ایشان است، تصور کنید ایشان ۴۰ سال قبل از بعثت در میان قوم خود زندگی میکردند. برای ۲۳ سال در دوران نبوتشان، باز طلایهدار همان مردم بوده است. و تک تک حرکات ایشان تحت نظر بوده است. میخواهیم ببینیم که آیا چنین فردی، معاذالله، دروغگو بوده یا نه؟ منطقاً میدانیم افرادی که از نظر رتبه و مقام به هم نزدیک هستند، میتوانند از یکدیگر تقلید کنند.
اما هر چه جایگاه شخص از دیگری پایینتر باشد، تقلید کردن از او دشوارتر میشود. به عنوان مثال، ابن سینا را در نظر بگیرید که در غرب به «اَویسِنا» نیز معروف است. یک نابغهی پزشکی که قرنهاست کتابهایش در دانشگاههای سراسر جهان تدریس میشود. به نظر شما یک فرد نادان چقدر میتواند از او تقلید کند، و تظاهر کند ابن سینا است؟ اگر به شهری برود و بگوید من ابن سینا هستم چند نفر حرفش را باور میکنند؟ پس از مدتی، افرادی که با او وقت میگذرانند، از طرز برخورد و اعمالش متوجه دروغگو بودن او میشوند، چنین نیست؟ فرد متقلب و فقیر نمیتواند ادای سلطان بودن را در آورد. در مدت کوتاهی، همه چیز در موردش داد میزند که او یک شیاد است.
فرض کنید توانست از او تقلید کند، اما تا کی میتواند به فریب مردم ادامه دهد؟ پس از مدتی، دروغش به نوعی آشکار میشود. چطور است این مقایسهی منطقی را در مورد حضرت محمد (ص) اعمال کنیم؟ دینی که او آورده در موردش چنین میگوید: «او شخصی است که خداوند از میان مردمان بیشمار، به پیامبری برگزیده است و آخرین رسول خدا (عزوجل) است که برای تمامی بشریت مبعوث شده است. و برترین و با اخلاقترین فرد است.» حالا اینجا دو احتمال وجود دارد. یا واقعاً همینطور است یا معاذالله، او یک دروغگو است. اما به خاطر داشته باشید که فردی که او را دروغگو بخواند نمیتواند او را یک دروغگوی معمولی بداند باید او را بزرگترین دروغگوی تاریخ بخواند زیرا او به دروغ گفته که در چنین موقعیت بالایی قرار دارد.
باید او را کسی دانست که خدا را قبول ندارد، از مجازات او نمیترسد و به نام خدا دروغ میگوید. فرض کنیم که او چنین کاری را کرده است. آیا او میتواند برای ۲۳ سال این را پنهان نگاه دارد؟ ممکن است برخی با خود فکر کنند پیامبر (ص) با افراد کمی ارتباط داشته است. اما به هیچ وجه چنین نبوده. در دوران نبوت ایشان، اطرافیانش، یعنی هزاران نفر، تمامی خصوصیات او را یک به یک مشاهده کردهاند. ما میدانیم که ایشان با کدام دست غذا میخوردند، وقتی وارد مکانی میشدند، اول کدام پایشان را میگذاشتند، حتی به چه ترتیبی ناخنهایشان را میگرفتند. منظورم این است که ایشان را به قدری دقیق بررسی کردهاند که هیچ شخص دیگری در تاریخ نبوده که چنین عمیق بررسی شده باشد.
به نظر شما اگر ناسازگاری و نقصی در او میدیدند کنارش میایستادند و این همه سختی را تحمل میکردند؟ البته که نه. علاوه بر این، کسانی که او را مشاهده کردند، تنها مؤمنان نبودند. کسانی که نبوت او را انکار کردند، نیز شاهد کارهای او بودند. او پیش از پیامبر شدن نیز در میان آنان بود، نه فقط پس از آن. او در میان آنها به دنیا آمد و بزرگ شد. خارجی نبود. آنها همه چیز را درباره او میدانستند. آنقدر به او اعتماد داشتند که قبل از اینکه به پیامبری برسد، به او لقب «الامین» داده بودند که یعنی قابلاعتماد. همه اذعان داشتند که او هرگز دروغ نمیگوید و میپذیرفتند که بسیار اخلاق مدار است. آنان چنان به این امر یقین داشتند که حتی کسانی که پس از بعثت با او دشمنی کردند، باز هم اموال خود را به او میسپردند.
نه قبل از بعثت و نه بعد از آن نتوانستند عیبی در او بیابند. تنها چیزی که نقص او در نظر میگرفتند این بود که به او تهمت میزدند و او را جادوگر خطاب میکردند، همین. کسی که بخواهد دروغ بگوید باید از آن نفع مادی ببرد، اینطور نیست؟ اما در کاری که او انجام میداد، چیزی به نفع خودش وجود نداشت . برعکس، چیزهایی بود که کارش را سخت میکردند. او روزها روزه میگرفت. گاهی به خاطر فقر، بدون سحر و افطار روزه میگرفت. عایشه (رض) میگوید: «گاهی دو ماه میشد که در خانه او هیچ غذایی پخته نمیشد. او چیزهایی مثل خرما میخورد.» نماز میخواند، شبها ساعتها به نماز میایستاد. نماز شب چیست؟ مگر نه این است که ثلث آخر شب از خواب بیدار شویم تا نماز بخوانیم؟ برای مسلمانان این نماز، مستحب است.
اما برای پیامبر(ص) واجب بود. چرا شبهنگام که کسی او را نمیدید اینقدر به خودش فشار میآورد؟ به خاطر دروغ؟ او بهتر از هرکسی به دینی که ۲۳ سال است آورده بود، عمل میکرد. بیشتر از هرکسی عبادت میکرد. بیشتر از هرکسی مراقب گناه نکردن بود. آیا بهترین دروغگوی دنیا میتواند حتی اندکی از این ویژگیها را داشته باشد؟ تمام اینها چه نفعی برای او داشته؟ آیا او این کار را برای موقعیت، برای پول، برای زنان انجام میداد؟ اینها را که مخالفانش به او پیشنهاد میکردند و جوابی که میداد همیشه یکسان بود. «اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم قرار دهید، این امر را رها نمیکنم». پس میفرماید: «مبارزه من بر سر هیچ سود دنیوی نیست.
اگر قرار بود نه تنها آن چیزها، بلکه تمام جهان، حتی ماه و خورشید را به من بدهید، تسلیم نمیشوم.» او در تمام عمرش تهدید به مرگ شد. بارها هدف سوءقصدهای ناموفق قرار گرفت. هیچ کدام موفق نشدند. و او در بستر خود درگذشت، چرا او تمام اینها را تحمل کرد؟ به خاطر یک دروغ؟ چرا او سنگسار شدن و مورد نفرین و دشنام قرار گرفتن را تحمل کرد؟ چیزهای زیادی میتوان به عنوان دلیل نبوت او برشمرد. اما مهمتر از همه، زندگی خود او، و نحوهی عمل او، برای اثبات نبوت او کاملاً کفایت میکند. همان طور که در ابتدا گفتیم، او یا راست میگفته، یا معاذاللّه، دروغگو بوده.
اگر از ما بپرسند آیا چنین شخصی دروغگو است یا کسی که این شخص را دروغگو میخواند، خود دروغگوی واقعی است؟ آیا فکر میکنید نیازی به پاسخ به این سؤال وجود دارد؟ وقتی تمام اینها را تجزیه و تحلیل میکنیم به حقیقتی میرسیم که تمام عمر دنبالش بودهایم. یعنی آفریدگاری که ما به دنبالش هستیم، الله (سبحانه و تعالی) است. کتاب مورد نظر ما قرآن کریم است. و پیامبری که به دنبالش هستیم حضرت محمد (ص) است. آنچه در ابتدا پرسیدیم به خاطر دارید؟ از میان ۴۳۰۰ دین، چرا اسلام؟ دلیلش این است.
اما اگر دوباره دستتان را در سبد کردید و این بار یک سیب گندیده درآمد، دیگر برای دور ریختن سیبهای گندیده سیبها را یکی یکی بیرون نیاورید. لازم نیست بررسی کنید کدام یک سالم است و کدام یک فاسد. در عوض، تمام سبد را خالی کنید و فقط سیبهای سالم را دوباره به سبد بازگردانید. حالا بیایید این تکنیک را در مورد موضوع خودمان اعمال کنیم. آیا میتوانیم ۴۳۰۰ دین را یکییکی بررسی کنیم؟ من اینگونه فکر نمیکنم. پس، بیایید با استفاده از عقل و منطق به سرنخهای موجود در جهان نگاه کنیم. بیایید شرایطی را که یک دین حقیقی باید دارا باشد، از این طریق مشخص کنیم. بگذارید این سرنخها، خود به ما بگویند که چرا اسلام؟ هنگام ساخت یک بنا، ابتدا پی آن را میگذارید، اینطور نیست؟ بعد هم مراحل دیگر باید طی شود.
پس در مورد موضوع خودمان هم باید حذفهای مرحله به مرحله را از پی و بنیان آن شروع کنیم. پس فیلترهای ما اینها خواهد بود: آیا خدایی وجود دارد؟ آیا نیازی به دین هست؟ و اگر به دین نیاز باشد، آیا کتاب مقدس و پیامبری وجود دارد؟ پیش از هر چیز، بگذارید پی ساختمان را بررسی کنیم یعنی این سؤال که آیا خدا وجود دارد یا خیر. شاید روشهای مختلفی برای اثبات این موضوع به ذهنتان برسد. اما بیایید جستجوی خود برای یافتن پاسخ این سؤال را از طریق کیهانی انجام دهیم که همهی ما شاهدش هستیم. حال با دقت گوش کنید تا مثالی را که توضیح میدهم متوجه شوید. طبق قوانین فیزیک، اگر کاری انجام شده باشد، باید نیرویی وجود داشته باشد که توان انجام آن کار را داشته باشد.
یعنی هر چه را که من، عامل یک عمل میبینم باید قدرت کافی برای انجام آن کار را داشته باشد. مثلاً، اگر ببینم کودکی، هواپیمایی را میکشد، فوراً به دنبال عامل دیگری میگردم، چرا که یک کودک هرگز نمیتواند این کار را انجام دهد. میتوانم بگویم یک سیستم مکانیکی وجود دارد که هواپیما را حرکت میدهد و غیره. حتی اگر چشمانم بگوید که این کودک است که هواپیما را میکشد، ذهنم بلافاصله وارد عمل میشود و میگوید: کودک قدرت کافی برای این کار را ندارد. و شروع میکنم به گشتن به دنبال آن عامل واقعی و توانمندی که در واقع در ورای آن کودک است. این کار منطقی است دیگر، اینطور نیست؟ درست مانند این مثال، وقتی به جهان هستی نگاه میکنیم، گاو را عامل تولید شیر میبینیم.
گاو آمینو اسیدهای موجود در شیری را که میسازد نمیشناسد، و همچنین از نیازهای بدن افرادی که آن را مینوشند، خبر ندارد. اما دقیقاً شیر مورد نیاز آنها را تولید میکند. علاوه بر این، با مصرف چیزی آن شیر را تولید میکند که بسیار بیربط به نظر میرسد، یعنی علف. وقتی به سمتی دیگر نگاه میکنیم، زنبور گزندهای را میبینیم که کار تولید عسلی بسیار شیرین را انجام میدهد. زنبور هم هنگام تولید عسل مواد معدنی موجود در آن را نمیشناسد. بدن زنبور و سلولهایش، از نیازهای بدن کسانی که این عسل را میخورند، خبر ندارد. اما عسلی تولید میکند که حتی میتواند وسیلهای برای شفای آنها باشد. نگاهمان را به سویی دیگر میگردانیم.
و درختی را میبینیم که میوههایی آبدار، شیرین و خوشرنگ از خاکی خشک، بیمزه و تیره تولید میکند. اما بذر این درخت نمیداند که من از چه طعمی لذت خواهم برد. و چه بویی به مشامم خوش میآید. نمیداند چشم من از دیدن چه چیزی لذت میبرد. نیازهای بدن مرا نمیداند. بااینکه بذری ساده ست، صدها میوه از آن به دست میآید که طعمی خوشایند برای زبانم دارند، و بویی خوش برای مشامم، و زیباییای که چشمم را به خود جلب میکند. و فواید زیادی هم برای بدنم دارند. درست در همین لحظه، به ذهنم خطور میکند که این عوامل که به نظر میرسد تمام این کارها را انجام میدهند، دانش و مهارت لازم برای این کارها را ندارند. این واقعاً جالب است.
بعضی چیزهایی در طبیعت هستند که به دیگران چیزهایی میدهند که خودشان ندارند، اما در حالت عادی این غیرممکن است. بگذارید با مثالی، قضیه را روشن کنم. فرض کنید این پارچهای که دست من است، پرده است و شما مرا نمیبینید. این پرده، خودکار را برمیدارد و اینجا شعری مینویسد، نقاشیای میکشد. همه میگویند ظاهراً این پارچه است که خودکار را حرکت میدهد. اما منطقیاش این است که فکر کنیم نیرویی پشت آن پارچه، پشت آن علت ظاهری وجود دارد. تمام این مواردی هم که توضیح دادیم، درست مانند این مثال، حکایت از خالقی دارد که از پشت صحنه، آنها را کنترل میکند. اگر بتوانیم این نمونهها را کاملاً درک کنیم، میتوانیم به چشم ببینیم که در پس پرده خالقی هست که به وجود ما آگاه است و سرنخ کارها در دست اوست.
و تمام اینها را بر اساس نیازهای ما انجام میدهد. حال با اعمال فیلتر اول، ادیانی مانند بودیسم، جَینیسم و باورهای فلسفی مانند آتئیسم، آگنوستیسم، طبیعتگرایی و شکگرایی حذف میشوند. زیرا باید خالقی وجود داشته باشد حال او را هر چه میخواهید بنامید. به سراغ فیلتر دوم خود میرویم. میخواهیم از روش مقایسه در علم منطق استفاده کنیم. میتوان آن را چنین بیان کرد. وقتی به اطراف خود نگاه میکنیم، میبینیم قانون زیر در هر زمانی و هر مکانی صدق میکند. اگر اثری، یا محصولی پیش روی ما باشد، کسی که آن را پدید آورده، بهتر از همه آن را میشناسد. اگر هم کسی قرار است در موردش صحبت کند، اولین کسی که دربارهاش حرف میزند، کسی است که آن را ساخته.
مثلاً وقت گوشیای میخریم یک دفترچهی راهنما دارد، اینطور نیست؟ شرکت سازنده با قرار دادن آن دفترچه، به نوعی میگوید: «ما این گوشی را ساختهایم. پس منطقاً، ما جزئیاتش را بهتر میدانیم. و با قرار دادن این راهنما، این واقعیت را گوشزد میکنیم.» حتی محصولات ساده هم، چنین دفترچهای دارند.
پس این سؤال به ذهن ما خطور میکند که وقتی حتی در کارهای ساده هم کتابچهی راهنمایی وجود دارد، آیا ممکن است خالق جهان که بشر را آفریده و به این دنیا فرستاده، کتاب راهنمایی نفرستاده باشد تا او را راهنمایی کند؟ در طول تاریخ، بشر همواره سؤالات زیر را مطرح کرده است: من کیستم؟ از کجا آمدهام؟ به کجا میروم؟ هدفم در این زندگی چیست؟ آیا ممکن است که خالق به من عقلی بدهد تا قادر باشم چنین سؤالاتی را بپرسم، اما پیامی به من ندهد که حاوی پاسخ آنها باشد؟ بدون شک او ما را گمراه و بیخبر رها نمیکند. با ما ارتباط برقرار میکند، خواستههایش را به ما اطلاع میدهد و کتاب راهنمایی میفرستد که راه را نشانمان دهد. پس درمییابیم که دین مورد نظرمان باید بر اساس کتابی باشد. باید دفترچهی راهنمایی داشته باشد.
و با فیلتر دوم، ادیانی مانند شینتوئیسم، یا باورهایی مانند ایدهگرایی، همهخدایی و پوچگرایی حذف میشوند. خب، حال از شما میپرسم، آیا به باور شما، کتاب به تنهایی کافی است؟ اگر در مدارس تنها به ما کتاب بدهند، کافی است؟ آیا برای تدریس آن کتاب، به معلم نیاز نداریم؟ در واقع ما به معلمی نیاز داریم که نه تنها کتاب را تدریس کند، بلکه دانش آموزان را در کلاس درس جمع کند و توجه آنها را به آن کتاب جلب کند، حتی اگر دانش آموزانی باشند که نخواهند گوش دهند. باید کم و بیش منظورم از این قیاس را متوجه شده باشید. درست مثل معلمی که با ذکر مثال و روایتهایی کتاب را توضیح میدهد و نظم را در کلاس برقرار میکند، دینی که به دنبالش هستیم نیز به یک رهبر تعلیمدهنده، یک رسول، نیاز دارد.
میتوان چنین در نظر گرفت که در هر حوزهای، هم دانش نظری وجود دارد و هم کاربردی عملی برای آن. متن نوشته شده در کتاب، دانش نظری است. بنابراین نیاز به کسی دارد که به ما نشان دهد چگونه میتوان آن را پیاده کرد و در موقعیتهای مختلف زندگی واقعی به کار گرفت. اگر شخصی پرسید: «چگونه میتوانم مطابق با هدف زندگی خود زندگی کنم؟ مطابق با دفترچه راهنمای زندگیام؟ او باید از الگویی پیروی کند که به او نشان دهد چگونه باید این کار انجام شود، تا خودش هم بتواند آن را به انجام برساند. پس اگر به همان مثال معلم برگردیم، تنها دانستن نظریههای ریاضی کافی نیست. باید نحوهی استفاده و بهکارگیری آنها را نیز مشاهده کرد و آموخت.
فکر نمیکنید داشتن یک پیامبر در مقام رهبری منطقیتر باشد؟ در واقع حتی در قلمرو حیوانات نیز نمونههایی از این دست وجود دارد. برای مثال، وقتی به کندوی زنبور عسل نگاه میکنیم، کلونیای را میبینیم که در قالب یک جامعه زندگی میکند و در راه هدفی مشترک پیش میرود. یک ملکهی زنبور عسل به عنوان رهبر آن جامعه منصوب شده است. یا اگر به کلونی مورچهها نگاه کنیم که هدفی مشترک را دنبال میکنند، یک مورچهی ملکه را به عنوان رهبر میبینیم. آیا ممکن است خداوندی که این گروهها را بدون رهبر و راهنما رها نمیکند، بشر را بدون چنین راهبری رها کند؟ داریم در مورد انسان صحبت میکنیم. با ارزشترین موجود زنده بسیار فراتر از مورچهها و زنبورها.
آیا خداوندی که برای زبان کوچک انسان صدها طعم آفریده امکان دارد او را سرگردان و بیهدف، به حال خود رها کند؟ آیا ممکن است با فرستادن رسولی، آنان را هدایت نکند؟ اگر این مثال را خوب درک کرده باشیم، با این فیلتر سوم، ادیانی مانند هندوئیسم، کائودائیسم، دین دُروزی که به هیچ پیامبری اعتقاد ندارند، حذف میشوند. این نکته را نیز ذکر کنم که دین مورد نظر ما نیازمند بیان معجزات پیامبران نیز هست. در ابتدا گفتیم که در دنیا ۴۳۰۰ دین وجود دارد. وقتی این سه معیار را اعمال میکنیم و تمام ادیان و باورهای فلسفیای را که به ریشههایشان دسترسی داریم، فیلتر میکنیم، تنها سه دین برایمان باقی میماند: مسیحیت، یهودیت و اسلام. هر سهی این ادیان، مفاهیم خالق، کتاب و نبوت را دارا هستند. حال مایلم به این نکته توجه کنید.
اینکه این سه دین از تمام فیلترها عبور کردهاند نشان میدهد که پایههای آنها بر حقیقت استوار است. وقتی به یهودیت نگاه میکنیم، میبینیم که شخصیت اصلی موسی (ع) است. و در مسیحیت شخصیت اصلی حضرت عیسی (ع) است. اگرچه تعالیم این دو پیامبر بزرگ اکنون در این دو دین تحریف شده است، اما آنچه در ابتدا آوردهاند، حقیقت بوده است. وجه مشترک این دو دین، در این است که هر دو، حضرت محمد (ص) را به عنوان رسول واقعی قبول ندارند. اما اسلام میگوید که حضرت محمد (ص) آخرین رسول خداست و حضرت عیسی و موسی (ع) نیز رسولان خدا بودهاند.
بر این اساس میتوان نتیجه گرفت که اگر بتوانیم ثابت کنیم که حضرت محمد (ص) یک رسول واقعی است، آنگاه معلوم میشود که اسلام تنها دین واقعی است و موسی (ع) و عیسی (ع) برای رساندن همان پیام مشترک خداوند آمدهاند. بله، در این مرحله شواهد زیادی در این مورد به ذهن ما میرسد. یکی از مهمترین دلایل، خود زندگی ایشان است، تصور کنید ایشان ۴۰ سال قبل از بعثت در میان قوم خود زندگی میکردند. برای ۲۳ سال در دوران نبوتشان، باز طلایهدار همان مردم بوده است. و تک تک حرکات ایشان تحت نظر بوده است. میخواهیم ببینیم که آیا چنین فردی، معاذالله، دروغگو بوده یا نه؟ منطقاً میدانیم افرادی که از نظر رتبه و مقام به هم نزدیک هستند، میتوانند از یکدیگر تقلید کنند.
اما هر چه جایگاه شخص از دیگری پایینتر باشد، تقلید کردن از او دشوارتر میشود. به عنوان مثال، ابن سینا را در نظر بگیرید که در غرب به «اَویسِنا» نیز معروف است. یک نابغهی پزشکی که قرنهاست کتابهایش در دانشگاههای سراسر جهان تدریس میشود. به نظر شما یک فرد نادان چقدر میتواند از او تقلید کند، و تظاهر کند ابن سینا است؟ اگر به شهری برود و بگوید من ابن سینا هستم چند نفر حرفش را باور میکنند؟ پس از مدتی، افرادی که با او وقت میگذرانند، از طرز برخورد و اعمالش متوجه دروغگو بودن او میشوند، چنین نیست؟ فرد متقلب و فقیر نمیتواند ادای سلطان بودن را در آورد. در مدت کوتاهی، همه چیز در موردش داد میزند که او یک شیاد است.
فرض کنید توانست از او تقلید کند، اما تا کی میتواند به فریب مردم ادامه دهد؟ پس از مدتی، دروغش به نوعی آشکار میشود. چطور است این مقایسهی منطقی را در مورد حضرت محمد (ص) اعمال کنیم؟ دینی که او آورده در موردش چنین میگوید: «او شخصی است که خداوند از میان مردمان بیشمار، به پیامبری برگزیده است و آخرین رسول خدا (عزوجل) است که برای تمامی بشریت مبعوث شده است. و برترین و با اخلاقترین فرد است.» حالا اینجا دو احتمال وجود دارد. یا واقعاً همینطور است یا معاذالله، او یک دروغگو است. اما به خاطر داشته باشید که فردی که او را دروغگو بخواند نمیتواند او را یک دروغگوی معمولی بداند باید او را بزرگترین دروغگوی تاریخ بخواند زیرا او به دروغ گفته که در چنین موقعیت بالایی قرار دارد.
باید او را کسی دانست که خدا را قبول ندارد، از مجازات او نمیترسد و به نام خدا دروغ میگوید. فرض کنیم که او چنین کاری را کرده است. آیا او میتواند برای ۲۳ سال این را پنهان نگاه دارد؟ ممکن است برخی با خود فکر کنند پیامبر (ص) با افراد کمی ارتباط داشته است. اما به هیچ وجه چنین نبوده. در دوران نبوت ایشان، اطرافیانش، یعنی هزاران نفر، تمامی خصوصیات او را یک به یک مشاهده کردهاند. ما میدانیم که ایشان با کدام دست غذا میخوردند، وقتی وارد مکانی میشدند، اول کدام پایشان را میگذاشتند، حتی به چه ترتیبی ناخنهایشان را میگرفتند. منظورم این است که ایشان را به قدری دقیق بررسی کردهاند که هیچ شخص دیگری در تاریخ نبوده که چنین عمیق بررسی شده باشد.
به نظر شما اگر ناسازگاری و نقصی در او میدیدند کنارش میایستادند و این همه سختی را تحمل میکردند؟ البته که نه. علاوه بر این، کسانی که او را مشاهده کردند، تنها مؤمنان نبودند. کسانی که نبوت او را انکار کردند، نیز شاهد کارهای او بودند. او پیش از پیامبر شدن نیز در میان آنان بود، نه فقط پس از آن. او در میان آنها به دنیا آمد و بزرگ شد. خارجی نبود. آنها همه چیز را درباره او میدانستند. آنقدر به او اعتماد داشتند که قبل از اینکه به پیامبری برسد، به او لقب «الامین» داده بودند که یعنی قابلاعتماد. همه اذعان داشتند که او هرگز دروغ نمیگوید و میپذیرفتند که بسیار اخلاق مدار است. آنان چنان به این امر یقین داشتند که حتی کسانی که پس از بعثت با او دشمنی کردند، باز هم اموال خود را به او میسپردند.
نه قبل از بعثت و نه بعد از آن نتوانستند عیبی در او بیابند. تنها چیزی که نقص او در نظر میگرفتند این بود که به او تهمت میزدند و او را جادوگر خطاب میکردند، همین. کسی که بخواهد دروغ بگوید باید از آن نفع مادی ببرد، اینطور نیست؟ اما در کاری که او انجام میداد، چیزی به نفع خودش وجود نداشت . برعکس، چیزهایی بود که کارش را سخت میکردند. او روزها روزه میگرفت. گاهی به خاطر فقر، بدون سحر و افطار روزه میگرفت. عایشه (رض) میگوید: «گاهی دو ماه میشد که در خانه او هیچ غذایی پخته نمیشد. او چیزهایی مثل خرما میخورد.» نماز میخواند، شبها ساعتها به نماز میایستاد. نماز شب چیست؟ مگر نه این است که ثلث آخر شب از خواب بیدار شویم تا نماز بخوانیم؟ برای مسلمانان این نماز، مستحب است.
اما برای پیامبر(ص) واجب بود. چرا شبهنگام که کسی او را نمیدید اینقدر به خودش فشار میآورد؟ به خاطر دروغ؟ او بهتر از هرکسی به دینی که ۲۳ سال است آورده بود، عمل میکرد. بیشتر از هرکسی عبادت میکرد. بیشتر از هرکسی مراقب گناه نکردن بود. آیا بهترین دروغگوی دنیا میتواند حتی اندکی از این ویژگیها را داشته باشد؟ تمام اینها چه نفعی برای او داشته؟ آیا او این کار را برای موقعیت، برای پول، برای زنان انجام میداد؟ اینها را که مخالفانش به او پیشنهاد میکردند و جوابی که میداد همیشه یکسان بود. «اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم قرار دهید، این امر را رها نمیکنم». پس میفرماید: «مبارزه من بر سر هیچ سود دنیوی نیست.
اگر قرار بود نه تنها آن چیزها، بلکه تمام جهان، حتی ماه و خورشید را به من بدهید، تسلیم نمیشوم.» او در تمام عمرش تهدید به مرگ شد. بارها هدف سوءقصدهای ناموفق قرار گرفت. هیچ کدام موفق نشدند. و او در بستر خود درگذشت، چرا او تمام اینها را تحمل کرد؟ به خاطر یک دروغ؟ چرا او سنگسار شدن و مورد نفرین و دشنام قرار گرفتن را تحمل کرد؟ چیزهای زیادی میتوان به عنوان دلیل نبوت او برشمرد. اما مهمتر از همه، زندگی خود او، و نحوهی عمل او، برای اثبات نبوت او کاملاً کفایت میکند. همان طور که در ابتدا گفتیم، او یا راست میگفته، یا معاذاللّه، دروغگو بوده.
اگر از ما بپرسند آیا چنین شخصی دروغگو است یا کسی که این شخص را دروغگو میخواند، خود دروغگوی واقعی است؟ آیا فکر میکنید نیازی به پاسخ به این سؤال وجود دارد؟ وقتی تمام اینها را تجزیه و تحلیل میکنیم به حقیقتی میرسیم که تمام عمر دنبالش بودهایم. یعنی آفریدگاری که ما به دنبالش هستیم، الله (سبحانه و تعالی) است. کتاب مورد نظر ما قرآن کریم است. و پیامبری که به دنبالش هستیم حضرت محمد (ص) است. آنچه در ابتدا پرسیدیم به خاطر دارید؟ از میان ۴۳۰۰ دین، چرا اسلام؟ دلیلش این است.