"من به خاطر اسلام از پزشکی دست کشیدم" - داستان کانال یوتیوب Towards Eternity
تاریخ انتشار
بدترین روز زندگیم. بیست و یکم ژوئن ۲۰۱۷. اون روز صبح، دردناک ترین خبرِ زندگیم رو شنیدم. توی یه لحظه، همه ی دنیام وارونه شد. ساعت شیش صبح، گوشیم زنگ خورد. خواهرم بود. با صدایی وحشتزده گفت: "مامان نمیتونه نفس بکشه، زود بیا بیمارستان،" و گوشی رو قطع کرد. کاملاً شوکه شده بودم. چون که اون فقط برای افزایش قند خونش بستری شده بود، و قرار بود فرداش مرخص بشه. شب قبلش که به دیدنش رفتم، به نظر میرسید همه چیز تحت کنترله. با عجله زدم بیرون و سوار ماشین شدم. وقتی رسیدم بیمارستان، دیدم یه نگهبان جلوی اتاق مامانم وایستاده. همون موقع فهمیدم اوضاع چقدر جدیه. دکترا میدونن چی میگم. وقتی دارن احیای قلبی انجام میدن، بیرون در نگهبان میذارن. همون لحظه فهمیدم اینکه زانوهات شل بشن، یعنی چی.
معمولاً به عنوان یه پزشک، من اونی بودم که این اقدامات اورژانسی رو انجام میدادم. ولی این بار، جز دعا هیچ کاری از دستم برنمیاومد. چند دقیقه بعد، دکتر اومد بیرون. حالت صورتش همه چیز رو میگفت. آروم گفت: «هر کاری از دستمون برمیومد کردیم، ولی متاسفم.» مامانم رو از دست داده بودم. همه ی دنیام از هم پاشید. چند هفته، کاملاً از درون تهی بودم. اما اون صبری که خدا بهم داده بود رو هم، حس میکردم. درست همینجا، خیلی واقعی. خدا قلبم رو از داغون شدن حفظ کرد. الحمدلله... سی و پنج سالم بود. اون موقع، روزی شاید دو سه بار نماز میخوندم، از شغلم به عنوان یه دکتر لذت نمیبردم، و بیشتر وقت آزادم رو با پلیاستیشن، اَساسینز کرید بازی می کردم فوتبال میدیدم و بعدش ساعتا درباره بازی نظر میدادم.
خلاصه، مسیر مشخصی نداشتم، هیچ هدفی توی زندگی نداشتم. مثل یه کشتی بودم که وسط اقیانوس بدون قطبنما رها شده. خوابم اونقدر سنگین بود که حتی مشکلاتیم که گاهی برام پیش میومد، نمیتونست بیدارم کنه. اما بعد، درست زمانی که کمترین انتظار رو داشتم، خدا کسی که برام از همه ارزشمندتر بود رو، ازم گرفت. این مادرمه. خدا با اون فقدان دردناک، من رو به خودم برگردوند. اون فقط بیدارم نکرد، بلکه برای شبهای زیادیم که در راه بودن، بیدار نگهم داشت. شما میدونین یه دونه، چطور باید بره زیر خاک و بپوسه تا تبدیل به یه درخت بشه؟ اون روز، وقتی من و برادر دوقلوم با دستای خودمون مادرمون که توی کفن سفید پیچیده شده بود رو، توی قبر گذاشتیم احساس کردم خودمم باهاش رفتم توی زمین. و شروع کردم به پوسیدن.
چیزی که نمیدونستم این بود که، این وداعِ ناگهانی با عزیزترین کسم باعث بشه یه درخت از نسل اون به بار بشینه، و من جزوی از جنبشی بشم که قلب میلیونها آدم رو لمس کنه. مادرم عشق عمیقی به قرآن داشت. همیشه میخوندش و معانیش رو برای اطرافیان بازگو می کرد. اون روز، وقتی دفنش کردیم، با خودم گفتم: "مامان، انشاءالله که رستگار شدی. با همه اون مقدماتی که چیدی، انشاءالله که توی بهشتی." و همون لحظه من یه قولی دادم. "نمیذارم این پرچم قرآنی که تو اینقدر بهش عشق میدادی، روی زمین بیفته. انشاءالله، من ادامهش میدم." اون برای تربیت دینی ما خیلی زحمت کشیده بود. پس با خودم گفتم: "من باید این میراث رو ادامه بدم." برای همین بعد از ۲۰ سال دوباره برگشتم سمت قرآن. شروع کردم به خوندنش، بارها و بارها.
و این بار، سعی کردم واقعاً بفهممش. به عنوان یه دکتر، یه سری مسائل وجود داشتن که همیشه اذیتم میکردن. در طول شش سال توی دانشکده پزشکی، یه آموزش کاملاً ماتریالیستی دیده بودم. وقتی دنبال جواب سوالات اعتقادیم میگشتم، به یه مصاحبه خیابونی از برادر بِستامی تویه کانال ترکیِ "به سوی جاودانگی" برخوردم. باورم نمیشد چی میشنوم. گفتم: "چطور یه آدم به این جوونی میتونه اینقدر بااعتماد بنفس، اینقدر دانا، و اینقدر توی اعتقاداتش ریشهدار باشه؟" گفتم: "باید حتماً برم پیش اینا و همه سوالاتمو ازشون بپرسم." و یه روز رفتم مرکزِشون و در زدم. با یه گرمی و صمیمیت واقعی ازم استقبال شد. همونطور که هفتهای یه بار توی حلقه دینی شرکت میکردم و تفاسیر رساله نور رو میخوندم، جواب همه سوالاتم رو پیدا کردم. الحمدلله.
نور ایمان داشت آروم آروم توی وجودم رشد میکرد. شیرینیش رو حس میکردم. الحمدلله. و بعد از مدتی، خواستم برای اسلام هم کاری بکنم. اما فقط خواستن کافی نبود. ببینین، من پدر دو تا بچه بودم. باید خرج خونواده رو میدادم. ملتمسانه دعا کردم که خدا این افتخار رو بهم بده که به قرآن خدمت کنم. و خیلی نگذشت که خدا دعای بندهش رو اجابت کرد. اون درِ درآمد غیرفعال رو برام باز کرد که آزادی مالیم رو برام آورد. دیگه مجبور نبودم برای پول درآوردن کار کنم. میتونستم تموم وقتم رو وقف خدمت به قرآن کنم. کمی بعدش، از شغلم به عنوان پزشک استعفا دادم. برای همین تصمیم گرفتم برم با برادر فاتح صحبت کنم، که بنیانگذار کانال "به سوی جاودانگیه". از وضعیتم و اینکه چقدر مشتاقم به دین خدمت کنم واسش گفتم.
و الحمدلله، جزوی از این تیمه فوقالعاده مخلص شدم. پتانسیل فوقالعادهای توی تیم بود. اما یه مشکلی وجود داشت. به جز برادر فاتح، هیچکس توی تیم انگلیسی روان بلد نبود. یه دلیلی داشت که چرا قبلا اونقدر روی یادگیری انگلیسی بخودم فشار آورده بودم، در حالیکه واقعاً بهش نیاز نداشتم و با اینکه توی ترکیه خیلی نادر بود. الحمدلله امروز، یکی از مهمترین نقشها رو توی بخش انگلیسی دارم. و یکی از مجریهای اصلی کانالم هستم. انگار هر دو طرف نه با زبون، بلکه با عملشون دعا میکردن. و اون موقع بود که خدا راهمون رو به هم رسوند. و همون موقع بود که یه چیزی رو فهمیدم. بدیعالزمان سعید نورسی عالِمی بود که همراه با شاگرداش توی شرایط خیلی سختِ ترکیه برای اسلام مبارزه کرد.
" یه روز اون یه تفکر عمیقی رو با اونا درمیون گذاشت و گفت، وقتی با دقت به زندگیت نگاه میکنی می بینی که تقدیر داشته آماده ت میکرده تا اینکه قدم به قدم، تبدیل به اونی بشی که امروز هستی، بدون اینکه حتی خودت بفهمیش.
که در طول زندگیت، داشته تو رو به این نسخه از خودت شکل میداده، تا یه روزی به قرآن خدمت کنی.، هر سختی، هر نقطه عطف و ، هر آزمایش، بخشی از یه تربیت الهی بوده، که تو رو آماده میکرده تا خادم حقیقت بشی." بنابراین برگشتن من به سمت دین بعده از دست دادن مامانم، رفتن به همون جایی که جواب سوالاتم رو پیدا میکردم، حتی اون نظام آموزشی ماتریالیستی دانشکده پزشکی، که اون شکها رو توی ذهنم کاشته بود، اینکه مجبور نبودم برای امرار معاش کار کنم، اینا همون چهارراههایی بودن که من رو به جایی که باید میرسیدم، رسوندن. دلیلی داشت که هیچوقت توی شغلم حسِ رضایت واقعی نداشتم. دلیلی داشت که درنهایت با همسری ازدواج کردم که توی کل این سفر معنوی همراهیم کرد.
وقتی ۱۵ سال پیش باهم ازدواج کردیم، هیچکدوممون واقعاً نمیدونستیم چرا همدیگه رو انتخاب کردیم. اما توی تموم این مدت، ایمان داشت آروم آروم تکههای پازل رو کنار هم میذاشت. ۴۰ سال پیش، وقتی خدا داشت این روزها رو از طریق نقشه کاملش تدارک میدید، پدرم نمیدونست چرا به جای اینکه یه زندگی لاکچریتر داشته باشه داره اون سرمایهگذاریها رو انجام میده. سبحان الله. چه قدر تقدیر شگفتانگیزه. معلوم شد که خدا داشته من رو برای چیزی خیلی بزرگتر از اونچه که میتونستم تصور کنم، آماده میکرده.
اون داشته من رو شکل میداده که بخشی از تیم اصلیه یه پلتفرمی بشم که الان به ۱۳ زبان تولیدِ محتوا میکنه، با ۲ میلیون و ۸۰۰ هزار عضو توی کانال انگلیسیش، ۱ میلیون و ۱۷۰ هزار توی عربی، ۷۰۰ هزار توی اُردو، و ۴۰۰ هزار عضو توی کانال روسی. و فقط من نیستم. هر کدوم از اون ۴۰ نفر توی تیم اصلیمون یه داستان مشابه دارن. زندگی هرکدوممون به اَشکال خیلی مختلفی شکل گرفته تا بتونیم دقیقاً همون کاری رو بکنیم، که الان داریم انجامش می دیم. و درنهایت، همه ی راههامون به همون چهارراه رسید. و از اونجا، از طریق کابلهای اینترنتی که زیر زمین رفتن، توی کل دنیا پخش شدیم. یه کابل رفت به روسیه، یه کابل رفت توی خونههای ژاپن. از طریق گوشی تلفن به یه زن جوان مسلمون توی کانادا رسیدیم.
اون در شُرُف بیدین شدن بود، و بعد یه قدم عقب کشید. یه سر اون کابل الان تو خونه یه جوون توی الجزیره ست که تازه تصمیم گرفته رابطه ی حرومش رو تموم کنه. میدونین چرا اینا رو باهاتون درمیون میذارم؟ چون اون مردِ توی این تصویر، که داره به سمت تقدیرش قدم برمیداره، صرفا من نیستم. اون نمایندۀ همه کسانیه که میخوان هر کاری که از دستشون برمیاد برای اسلام بکنن. اگه شمام به نقاط عطف زندگیتون خوب نگاه کنین، توی خیلی از چیزایی که براتون پیش اومده ردپای یه نقشه ی الهی رو می بینین. و با حیرت و شکرگزاری میفهمین که خدا داشته شما رو قدم به قدم آماده میکرده برای اون آدمی که یه روزی باید بشین.
خواهران و برادرانی که قلبتون برای اسلام میتپه، تا حالا این سوالا رو از خودتون پرسیدین؟ چرا ویدئوهای اسلامی رو میبینین؟ از منظر تقدیر، یه دلیلی وجود داره. چرا اینقدر عمیقا نگران آینده اسلامید؟ آیا کافی نیست روزانه فقط پنج بار نماز بخونین، کمی قرآن بخونین، و یه مسلمون معمولی باشین؟ الان داره واضحتر میشه، اینطور نیست؟ چرا خونوادهتون اونقدر به تربیت دینی تون اهمیت میدادن؟ اون سختی دردناکی که از سر گذروندین، اونی که قلبتون رو خرد کرد. معلوم میشه که خالقتون داشته ازش استفاده میکرده تا روحتون رو شکل بده. اون ویدئویی که به دلتون نشست و زندگیتون رو عوض کرد، یا اون تجربه معنوی که توش حس کردین فوق العاده به خدا نزدیکین.
توی قصه شما، بدون اینکه حتی بفهمین، همه داشتن شما رو برای یه چیزی آماده میکردند. پس در حقیقت، هیچکس توی این قصه نمیدونست چه خبره. اما تقدیر داشت راه رو هموار میکرد، از ۷۰ سال پیش، شاید حتی ۱۰۰ سال پیش. به خاطر همینه که وقتی به زندگیت نگاه میکنی، به گذشتهات، یه لحظه به همه اینا فکر کن و بگو: "سبحان الله، یا رب، تو داشتی آماده م میکردی که به این دین خدمت کنم." همه چی با یه قصه شروع میشه. و قصه ی کانال ما برمیگرده به حدود ۲۰ سال پیش. اینجا جایی بود که همه چی شروع شد. یه مشت دانشجوی سردرگُم که دنبال جواب میگشتن دور هم جمع شدن و یه آپارتمان ۱۵۰ متری اجاره کردن. فقط یه جای کوچیک و ساده بود که توش شروع کردن به گفتگوهای عمیق.
تجهیزات فانتزیی نداشتن، به جز یه دوربین ارزون قیمت و یه سهپایه لق که به زور وایمیستاد. اما اونا یه چیز خیلی باارزشتر داشتن، نیتهای خالص و پاک. خب، موضوع اصلی «به سوی جاودانگی» چیه؟ تمرکز اصلیش چیه؟ در وهله اول، اثبات اصول ایمان و ارائه جوابای قانعکننده و مبتنی بر شواهد به سوالات سخت و گیجکنندهای که امروز مردم دارن. همزمان با تقویت ایمان مسلمونا، هدفمون اینه که آتیشهای معنوی که امروزه به اعتقادات حمله میکنن رو خاموش کنیم. و همزمان، اسلام رو از طریق استدلالهای منطقی و شواهد محکم به مخاطب غیرمسلمون معرفی کنیم. چون مردم امروزه علاقه زیادی به "چی" ندارن. اونها میپرسن "چرا". "چرا اسلام؟" و توی ارائه این جوابا، یکی از بزرگترین منابع الهام ما تفسیر قرآنی مجموعه "رساله نور" ه.
و دوم، رو استفاده از تکنیکایی که به وایرال شدن این پیام کمک می کنه تمرکز میکنیم. به عبارت دیگه، سعی میکنیم به حقیقت یه لباس فراگیر بپوشونیم. از طریق فیلمنامهنویسی، قصهگویی، سبک تدوین، نحوه ارائه، هر ابزاری که داریم، ازشون استفاده میکنیم تا محتوا وایرال بشه. چون وقتی فقط بگی "هی، من یه سری دانش اسلامی بلدم، بیا و گوش کن"، الگوریتم نمیگه "بفرما، برو جلو". و دقیقاً به خاطر همینه که الان میخوایم به حقیقت یه لباس وایرال بپوشونیم. تا حالا ویدئوهای بادکنکی مون رو دیدین؟ شاید ساده به نظر برسن، اما اونا بازی رو برای کانال ما کامل عوض کردن. به لطف اون ویدئوها، تونستیم توجه هزاران جوان رو جلب کنیم. تا امروز، ویدئوهای بادکنکی مجموعاً بیش از ۱۰۰ میلیون بار دیده شدن.
اینا زبانهایی هستند که ما در حال حاضـر توشون تولید محتوا میکنیم و کانال داریم. طبق دادههای Looker Studio، ما حتی در گرینلند هم بیننده داریم. در واقع، توی زبان انگلیسی، ویدئوهای ما در تموم کشورای جهان دیده شدن، به جز یکی. و اونم کره شمالیه. و اینا بازدیدهای ما به زبان روسی هستن. پس توی این کشورا، افراد روسزبانی هستن که محتوای ما رو به اون زبان میبینن. معنی کلمه دیاسپورا رو میدونین؟ به جوامعی گفته میشه که خارج از سرزمین مادریشون زندگی میکنن و اغلب زبون مادریشون رو حفظ میکنن و به نسل بعد منتقل میکنن. بنابراین وقتی وارد یه کشور میشیم، فقط با خودمون یه زبان رو نمیاریم، ۱۳ زبان میاریم. به این ترتیب میتونیم به آدمایی با زبانها و پیشینههای مختلف برسیم.
در واقع، یکی از انگیزههای اصلی ما از چیزی بود که توی ویدئوی مِستر بیست شنیدیم. اون گفت: «اگه توی ۱۵ زبان برترِ گفتاریه جهان تولید محتوا کنی، میتونی به ۹۰ درصد جمعیت جهان برسی.» این ایده واقعاً ما رو به وجد آورد. راستش رو بخواین، جهان خیلی بزرگه. و وقتی صحبت از رسوندن پیام اسلام به تموم بشریت میشه، ما هنوز خیلی عقبیم. حقیقت اینه که میلیونها نفر توی جهان هستن، آدمایی با دلهای پاک و ذهنهای باز، که منتظرن این پیام رو بشنون. بعد از جام جهانی قطر، این فرصت رو داشتیم که با برادر عَدنان رشید ملاقات کنیم، که در تموم اون رویداد فعالانه دعوت به اسلام رو انجام می داد.
و وقتی صحبت میکرد از واکنش آمریکاییای لاتین تبار، وقتی برای اولین بار درباره اسلام میشنون، از یه عبارت خیلی قوی استفاده کرد که واقعاً ما رو تکون داد. گفت: «ما به طرز مجرمانه ای مردم آمریکای لاتین رو نادیده گرفتیم.» این خیلی برامون سنگین بود. بیش از ۴۰۰ میلیون اسپانیاییزبان توی جهان هستن، و با این حال حجم محتوای اسلامی به این زبان به طرز وحشتناکی کمه. وقتی کار روی دوبله اسپانیایی رو شروع کردیم، اتفاق خیلی جالبی افتاد. بذار براتون بگم. اوایل، نتونستیم یه گوینده مسلمون برای کانال اسپانیاییمون پیدا کنیم. برای همین یه گوینده مسیحی به اسم پِدرو رو استخدام کردیم. اون چند ویدئوی اول رو ضبط کرد، و ما از کارش راضی بودیم. بعد ۱۰ تا، ۱۵، ۲۰ تا ویدئو ضبط کرد، و کمکم تحت تأثیر محتوا قرار گرفت.
چون در معرض متنهایی قرار گرفته بود که درباره تناقضات مسیحیت صحبت میکرد و دلایل حقانیت اسلام رو میگفت. بعد یه روز برامون پیام فرستاد. گفت: «حس میکنم دارم به اسلام نزدیک میشم. ممکنه یه وقتِ تماس تعیین کنین؟ یه چند تا سوال برام پیش اومده.» وببینیم بعدش چی شد. - «اَشهدُ...» - «اَشهدُ...» - «أَن لا...» - «أَن لا...» - «إلهَ...» - «إلهَ...» - «إلّا...» - «إلّا...» - «الله...» - «الله...» - «و أَشهدُ...» - «و أَشهدُ...» - «أنَّ...» - «أنَّ...» - «محمداً...» - «محمداً...» - «َعَبدُهُ...» - «عَبدُه...» - «و رسولُه.» - «و رسولُه.» «بازم تبریک میگم برادر. تو دو میلیارد خواهر و برادر توی تموم دنیا داری. همه گناهانت بخشیده شدن، و اگه انشاءالله با همین ایمان از دنیا بری، وارد بهشتِ جاودان میشی.
حالا چه حسی داری؟» «احساس فوقالعادهای دارم، خیلی خیلی هیجانزده م، الان هیجانزده م و نمیدونم... خیلی ممنون.» «باعث خوشحالیمونه برادر. فقط گامهای کوچیک بردار، عجله نکن. اگه سوالی، کمکی، انگیزهای، هر چی نیاز داشتی، ما در دسترستیم برادر. میدونی، خدا این هدایت رو نصیبت کرد. لطفاً تا میتونی با احتیاط ازش محافظت کن.» «باشه برادر، خیلی ممنون. دیروز من صدات رو برای مصاحبه جورام ضبط کردم.» « اوه عالیه! فوقالعاده س.» «خیلی خوشحالم از شنیدن این خبر خیلی خوشحالم، الحمدلله. برای ما خیلی انگیزهبخشه. انشاءالله به زودی حضوری همدیگه رو میبینیم انشاءالله. کجا زندگی میکنی؟ اسپانیا؟ آرژانتین؟» - «آرژانتین! تو آرژانتین زندگی میکنم.» - « خیلی دوره.» این فقط یه مثال بود.
خیلی از ملت ها و زبانهای به شدت نادیده گرفته شده، اینجا هستن. و حقیقت اینه که به تنهایی نمیتونیم این کار رو بکنیم. و دقیقاً به خاطر همینه که خواستیم این ویدئو رو بسازیم. امیدوار بودیم شاید بتونیم الهام بخش کسی بشیم. الحمدلله، اخیراً یه تحولی داشتیم که امید زیادی به آینده بهمون داد. یوتیوب چیزی بهمون داد که فقط چندتا کانال توی دنیا دارنش. قابلیت چند مسیره صوتی. ممکنه توی ویدئوهای مِستر بیست دیده باشینش. وقتی از یه کشور خاص ویدئو رو میبینین، ویدئو خودکار به زبان اون کشور پخش میشه. این قابلیت هنوز آزمایشیه، و ما کنجکاو بودیم ببینیم باهاش چه کاری میتونیم بکنیم. برای همین این روش رو روی یکی از ویدئوهامون امتحان کردیم.
همراه با خود ویدئو، ۱۳ فایل صوتیه جداگانه آپلود کردیم، هرکدوم به یه زبان متفاوت. و این نتیجه شد. کار ما اینه که تلاشمون رو بکنیم. نتیجه دست خداست. از یه نظر، خودمون رو موفق میدونیم. الحمدلله. اما در عین حال، حس میکنیم هنوز خیلی چیزاست که نتونستیم انجام بدیم. انشاءالله همه ما با ایمان از این دنیا بریم. اما روی این زمین هشت میلیارد آدم زندگی میکنه. اگه فقط برای دو میلیارد مسلمون محتوا تولید کنیم، اگه فقط به فکر حفظ خودمون باشیم، اون وقت در قبال اون شش میلیاردِ باقیمونده، مسئول خواهیم بود. فقط بهش فکر کنین. هر دفعه که میشمرین ۱، ۲، ۳... شش نفر از این دنیا میرن. بعضی با ایمان می میرن، بعضی بیایمان. اونا وارد راهی میشن که بازگشتی نداره.
در برابر چنین واقعیتی، وظیفه ما چیه؟ اینکه فقط بگیم «به من ربطی نداره»؟ چرا به سمت اون آدما دست یاری دراز نمی کنیم؟ چرا فقط به فکر خودمونیم؟ اونا چیز کوچیکی رو از دست نمیدن. دارن زندگی جاودانه شون رو از دست میدن. میلیونها آدم منتطرن یکی دستشونو بگیره. شَهرت آتیش گرفته، اما شاید تو فقط پرده رو کشیدی، با این فکر که اگه نبینی، اون اتفاق نمیافته. اگه آدما درست جلوی چشممون داشتن غرق میشدن، و ما نجات دهنده توی دستمون بود، اما پرتش نمیکردیم، آیا ما رو قاتل نمیخوندن؟ ما توی دستمون درمانهای معنوی مثل قرآن، سنّت، تقوا، و ایمان رو داریم. اگه رسوندن اینا حتی به یه نفر، دغدغه مون نباشه، اگه حتی براش دعا نکنیم، آیا ما مسئول نیستیم؟ و تو هم این بار رو به دوش میکشی. تو هم نگرانش هستی.
به خاطر همینه که این ویدئو جلوی روته، و هنوز داری نگاش میکنی. و به خاطر همینه که وقتی تموم شد، یه هدفی برای خودت تعیین میکنی. چه کوچیک، چه بزرگ، یه قدم برمیداری تا دینت رو بهتر یاد بگیری، و براش دعا میکنی. آیا من درباره چیزی حرف میزنم که هیچوقت اتفاق نمیافته؟ خواهران و برادران، اوضاع جهان این رو رد نمیکنه. برعکس، تأییدش میکنه. اگه اوایل قرن نوزدهم، وقتی حتی رادیو هم نبود، یکی میومد بهتون میگفت: "اسلام یه روزی تموم دنیا رو فرا میگیره." چطور واکنش نشون میدادین؟ احتمالاً بحث نمیکردین، اما ته دلتون تعجب میکردین که، "این چطور ممکنه؟" اگه میگفتن "تلویزیون اومده." میگفتین "باشه. اما پیام هنوز دست پخشکنندههاست." یادتون باشه که رسانههای سنتی چطور ما رو مسموم کردن. بعدش اینترنت اومد.
میگفتین "خب، این قانعکنندهتره. میتونه به هر خونهای برسه. ولی بازم در کنترل اوناست." بعد رسانههای اجتماعی اومدن. حالا امیدوارتر میشی. جهان توی فیسبوکه. شاید بالاخره بتونیم یه حرکتی بزنیم. اما الگوریتم، خیلی عالی نیست. بعد ریلز، شورتز، و الگوریتم تیکتاک اومدن. این همه چیز رو عوض کرد. الان تعداد فالوئر اصلاً مهم نیست. اگه محتوای تو خوب باشه، اگه واقعاً ویرال بشه، اون وقت حتی با فقط ۱۰ تا فالوئر، ویدئوت میتونه به ۲۰ میلیون نفر برسه. و اون موقع بود که گفتم "این خودشه. موانع دارن برداشته میشن. اسلام الان میتونه به تموم دنیا برسه." اما صبر کن، چطور به این همه زبان محتوا تولید کنیم؟ این هنوز یه مانع بزرگ بود. و بعدش هوش مصنوعی اومد. حالا همه چی جور شد. حالا پازل کامل شده.
دیگه هیچ چیزی سر راهمون نیست. این پیام الان میتونه به هر خونهای، هر شهر کوچیکی، هر روستایی، هر قلبی برسه. مهم نیست تو این راه چه بلایی سرمون بیاد، یا چه چیزی روبرومون باشه، حتی اگه سنگسارمون کنن، ما، همه شما، این مبارزه رو تا آخرین نفس ادامه میدیم. چرا؟ چون تموم این مدت، ایمان داشت بی سروصدا پازل رو، برای تو کنار همدیگه می چید. به عبارت دیگه، خدا داشت تو رو برای اونی که میخواد بشی آماده میکرد.
معمولاً به عنوان یه پزشک، من اونی بودم که این اقدامات اورژانسی رو انجام میدادم. ولی این بار، جز دعا هیچ کاری از دستم برنمیاومد. چند دقیقه بعد، دکتر اومد بیرون. حالت صورتش همه چیز رو میگفت. آروم گفت: «هر کاری از دستمون برمیومد کردیم، ولی متاسفم.» مامانم رو از دست داده بودم. همه ی دنیام از هم پاشید. چند هفته، کاملاً از درون تهی بودم. اما اون صبری که خدا بهم داده بود رو هم، حس میکردم. درست همینجا، خیلی واقعی. خدا قلبم رو از داغون شدن حفظ کرد. الحمدلله... سی و پنج سالم بود. اون موقع، روزی شاید دو سه بار نماز میخوندم، از شغلم به عنوان یه دکتر لذت نمیبردم، و بیشتر وقت آزادم رو با پلیاستیشن، اَساسینز کرید بازی می کردم فوتبال میدیدم و بعدش ساعتا درباره بازی نظر میدادم.
خلاصه، مسیر مشخصی نداشتم، هیچ هدفی توی زندگی نداشتم. مثل یه کشتی بودم که وسط اقیانوس بدون قطبنما رها شده. خوابم اونقدر سنگین بود که حتی مشکلاتیم که گاهی برام پیش میومد، نمیتونست بیدارم کنه. اما بعد، درست زمانی که کمترین انتظار رو داشتم، خدا کسی که برام از همه ارزشمندتر بود رو، ازم گرفت. این مادرمه. خدا با اون فقدان دردناک، من رو به خودم برگردوند. اون فقط بیدارم نکرد، بلکه برای شبهای زیادیم که در راه بودن، بیدار نگهم داشت. شما میدونین یه دونه، چطور باید بره زیر خاک و بپوسه تا تبدیل به یه درخت بشه؟ اون روز، وقتی من و برادر دوقلوم با دستای خودمون مادرمون که توی کفن سفید پیچیده شده بود رو، توی قبر گذاشتیم احساس کردم خودمم باهاش رفتم توی زمین. و شروع کردم به پوسیدن.
چیزی که نمیدونستم این بود که، این وداعِ ناگهانی با عزیزترین کسم باعث بشه یه درخت از نسل اون به بار بشینه، و من جزوی از جنبشی بشم که قلب میلیونها آدم رو لمس کنه. مادرم عشق عمیقی به قرآن داشت. همیشه میخوندش و معانیش رو برای اطرافیان بازگو می کرد. اون روز، وقتی دفنش کردیم، با خودم گفتم: "مامان، انشاءالله که رستگار شدی. با همه اون مقدماتی که چیدی، انشاءالله که توی بهشتی." و همون لحظه من یه قولی دادم. "نمیذارم این پرچم قرآنی که تو اینقدر بهش عشق میدادی، روی زمین بیفته. انشاءالله، من ادامهش میدم." اون برای تربیت دینی ما خیلی زحمت کشیده بود. پس با خودم گفتم: "من باید این میراث رو ادامه بدم." برای همین بعد از ۲۰ سال دوباره برگشتم سمت قرآن. شروع کردم به خوندنش، بارها و بارها.
و این بار، سعی کردم واقعاً بفهممش. به عنوان یه دکتر، یه سری مسائل وجود داشتن که همیشه اذیتم میکردن. در طول شش سال توی دانشکده پزشکی، یه آموزش کاملاً ماتریالیستی دیده بودم. وقتی دنبال جواب سوالات اعتقادیم میگشتم، به یه مصاحبه خیابونی از برادر بِستامی تویه کانال ترکیِ "به سوی جاودانگی" برخوردم. باورم نمیشد چی میشنوم. گفتم: "چطور یه آدم به این جوونی میتونه اینقدر بااعتماد بنفس، اینقدر دانا، و اینقدر توی اعتقاداتش ریشهدار باشه؟" گفتم: "باید حتماً برم پیش اینا و همه سوالاتمو ازشون بپرسم." و یه روز رفتم مرکزِشون و در زدم. با یه گرمی و صمیمیت واقعی ازم استقبال شد. همونطور که هفتهای یه بار توی حلقه دینی شرکت میکردم و تفاسیر رساله نور رو میخوندم، جواب همه سوالاتم رو پیدا کردم. الحمدلله.
نور ایمان داشت آروم آروم توی وجودم رشد میکرد. شیرینیش رو حس میکردم. الحمدلله. و بعد از مدتی، خواستم برای اسلام هم کاری بکنم. اما فقط خواستن کافی نبود. ببینین، من پدر دو تا بچه بودم. باید خرج خونواده رو میدادم. ملتمسانه دعا کردم که خدا این افتخار رو بهم بده که به قرآن خدمت کنم. و خیلی نگذشت که خدا دعای بندهش رو اجابت کرد. اون درِ درآمد غیرفعال رو برام باز کرد که آزادی مالیم رو برام آورد. دیگه مجبور نبودم برای پول درآوردن کار کنم. میتونستم تموم وقتم رو وقف خدمت به قرآن کنم. کمی بعدش، از شغلم به عنوان پزشک استعفا دادم. برای همین تصمیم گرفتم برم با برادر فاتح صحبت کنم، که بنیانگذار کانال "به سوی جاودانگیه". از وضعیتم و اینکه چقدر مشتاقم به دین خدمت کنم واسش گفتم.
و الحمدلله، جزوی از این تیمه فوقالعاده مخلص شدم. پتانسیل فوقالعادهای توی تیم بود. اما یه مشکلی وجود داشت. به جز برادر فاتح، هیچکس توی تیم انگلیسی روان بلد نبود. یه دلیلی داشت که چرا قبلا اونقدر روی یادگیری انگلیسی بخودم فشار آورده بودم، در حالیکه واقعاً بهش نیاز نداشتم و با اینکه توی ترکیه خیلی نادر بود. الحمدلله امروز، یکی از مهمترین نقشها رو توی بخش انگلیسی دارم. و یکی از مجریهای اصلی کانالم هستم. انگار هر دو طرف نه با زبون، بلکه با عملشون دعا میکردن. و اون موقع بود که خدا راهمون رو به هم رسوند. و همون موقع بود که یه چیزی رو فهمیدم. بدیعالزمان سعید نورسی عالِمی بود که همراه با شاگرداش توی شرایط خیلی سختِ ترکیه برای اسلام مبارزه کرد.
" یه روز اون یه تفکر عمیقی رو با اونا درمیون گذاشت و گفت، وقتی با دقت به زندگیت نگاه میکنی می بینی که تقدیر داشته آماده ت میکرده تا اینکه قدم به قدم، تبدیل به اونی بشی که امروز هستی، بدون اینکه حتی خودت بفهمیش.
که در طول زندگیت، داشته تو رو به این نسخه از خودت شکل میداده، تا یه روزی به قرآن خدمت کنی.، هر سختی، هر نقطه عطف و ، هر آزمایش، بخشی از یه تربیت الهی بوده، که تو رو آماده میکرده تا خادم حقیقت بشی." بنابراین برگشتن من به سمت دین بعده از دست دادن مامانم، رفتن به همون جایی که جواب سوالاتم رو پیدا میکردم، حتی اون نظام آموزشی ماتریالیستی دانشکده پزشکی، که اون شکها رو توی ذهنم کاشته بود، اینکه مجبور نبودم برای امرار معاش کار کنم، اینا همون چهارراههایی بودن که من رو به جایی که باید میرسیدم، رسوندن. دلیلی داشت که هیچوقت توی شغلم حسِ رضایت واقعی نداشتم. دلیلی داشت که درنهایت با همسری ازدواج کردم که توی کل این سفر معنوی همراهیم کرد.
وقتی ۱۵ سال پیش باهم ازدواج کردیم، هیچکدوممون واقعاً نمیدونستیم چرا همدیگه رو انتخاب کردیم. اما توی تموم این مدت، ایمان داشت آروم آروم تکههای پازل رو کنار هم میذاشت. ۴۰ سال پیش، وقتی خدا داشت این روزها رو از طریق نقشه کاملش تدارک میدید، پدرم نمیدونست چرا به جای اینکه یه زندگی لاکچریتر داشته باشه داره اون سرمایهگذاریها رو انجام میده. سبحان الله. چه قدر تقدیر شگفتانگیزه. معلوم شد که خدا داشته من رو برای چیزی خیلی بزرگتر از اونچه که میتونستم تصور کنم، آماده میکرده.
اون داشته من رو شکل میداده که بخشی از تیم اصلیه یه پلتفرمی بشم که الان به ۱۳ زبان تولیدِ محتوا میکنه، با ۲ میلیون و ۸۰۰ هزار عضو توی کانال انگلیسیش، ۱ میلیون و ۱۷۰ هزار توی عربی، ۷۰۰ هزار توی اُردو، و ۴۰۰ هزار عضو توی کانال روسی. و فقط من نیستم. هر کدوم از اون ۴۰ نفر توی تیم اصلیمون یه داستان مشابه دارن. زندگی هرکدوممون به اَشکال خیلی مختلفی شکل گرفته تا بتونیم دقیقاً همون کاری رو بکنیم، که الان داریم انجامش می دیم. و درنهایت، همه ی راههامون به همون چهارراه رسید. و از اونجا، از طریق کابلهای اینترنتی که زیر زمین رفتن، توی کل دنیا پخش شدیم. یه کابل رفت به روسیه، یه کابل رفت توی خونههای ژاپن. از طریق گوشی تلفن به یه زن جوان مسلمون توی کانادا رسیدیم.
اون در شُرُف بیدین شدن بود، و بعد یه قدم عقب کشید. یه سر اون کابل الان تو خونه یه جوون توی الجزیره ست که تازه تصمیم گرفته رابطه ی حرومش رو تموم کنه. میدونین چرا اینا رو باهاتون درمیون میذارم؟ چون اون مردِ توی این تصویر، که داره به سمت تقدیرش قدم برمیداره، صرفا من نیستم. اون نمایندۀ همه کسانیه که میخوان هر کاری که از دستشون برمیاد برای اسلام بکنن. اگه شمام به نقاط عطف زندگیتون خوب نگاه کنین، توی خیلی از چیزایی که براتون پیش اومده ردپای یه نقشه ی الهی رو می بینین. و با حیرت و شکرگزاری میفهمین که خدا داشته شما رو قدم به قدم آماده میکرده برای اون آدمی که یه روزی باید بشین.
خواهران و برادرانی که قلبتون برای اسلام میتپه، تا حالا این سوالا رو از خودتون پرسیدین؟ چرا ویدئوهای اسلامی رو میبینین؟ از منظر تقدیر، یه دلیلی وجود داره. چرا اینقدر عمیقا نگران آینده اسلامید؟ آیا کافی نیست روزانه فقط پنج بار نماز بخونین، کمی قرآن بخونین، و یه مسلمون معمولی باشین؟ الان داره واضحتر میشه، اینطور نیست؟ چرا خونوادهتون اونقدر به تربیت دینی تون اهمیت میدادن؟ اون سختی دردناکی که از سر گذروندین، اونی که قلبتون رو خرد کرد. معلوم میشه که خالقتون داشته ازش استفاده میکرده تا روحتون رو شکل بده. اون ویدئویی که به دلتون نشست و زندگیتون رو عوض کرد، یا اون تجربه معنوی که توش حس کردین فوق العاده به خدا نزدیکین.
توی قصه شما، بدون اینکه حتی بفهمین، همه داشتن شما رو برای یه چیزی آماده میکردند. پس در حقیقت، هیچکس توی این قصه نمیدونست چه خبره. اما تقدیر داشت راه رو هموار میکرد، از ۷۰ سال پیش، شاید حتی ۱۰۰ سال پیش. به خاطر همینه که وقتی به زندگیت نگاه میکنی، به گذشتهات، یه لحظه به همه اینا فکر کن و بگو: "سبحان الله، یا رب، تو داشتی آماده م میکردی که به این دین خدمت کنم." همه چی با یه قصه شروع میشه. و قصه ی کانال ما برمیگرده به حدود ۲۰ سال پیش. اینجا جایی بود که همه چی شروع شد. یه مشت دانشجوی سردرگُم که دنبال جواب میگشتن دور هم جمع شدن و یه آپارتمان ۱۵۰ متری اجاره کردن. فقط یه جای کوچیک و ساده بود که توش شروع کردن به گفتگوهای عمیق.
تجهیزات فانتزیی نداشتن، به جز یه دوربین ارزون قیمت و یه سهپایه لق که به زور وایمیستاد. اما اونا یه چیز خیلی باارزشتر داشتن، نیتهای خالص و پاک. خب، موضوع اصلی «به سوی جاودانگی» چیه؟ تمرکز اصلیش چیه؟ در وهله اول، اثبات اصول ایمان و ارائه جوابای قانعکننده و مبتنی بر شواهد به سوالات سخت و گیجکنندهای که امروز مردم دارن. همزمان با تقویت ایمان مسلمونا، هدفمون اینه که آتیشهای معنوی که امروزه به اعتقادات حمله میکنن رو خاموش کنیم. و همزمان، اسلام رو از طریق استدلالهای منطقی و شواهد محکم به مخاطب غیرمسلمون معرفی کنیم. چون مردم امروزه علاقه زیادی به "چی" ندارن. اونها میپرسن "چرا". "چرا اسلام؟" و توی ارائه این جوابا، یکی از بزرگترین منابع الهام ما تفسیر قرآنی مجموعه "رساله نور" ه.
و دوم، رو استفاده از تکنیکایی که به وایرال شدن این پیام کمک می کنه تمرکز میکنیم. به عبارت دیگه، سعی میکنیم به حقیقت یه لباس فراگیر بپوشونیم. از طریق فیلمنامهنویسی، قصهگویی، سبک تدوین، نحوه ارائه، هر ابزاری که داریم، ازشون استفاده میکنیم تا محتوا وایرال بشه. چون وقتی فقط بگی "هی، من یه سری دانش اسلامی بلدم، بیا و گوش کن"، الگوریتم نمیگه "بفرما، برو جلو". و دقیقاً به خاطر همینه که الان میخوایم به حقیقت یه لباس وایرال بپوشونیم. تا حالا ویدئوهای بادکنکی مون رو دیدین؟ شاید ساده به نظر برسن، اما اونا بازی رو برای کانال ما کامل عوض کردن. به لطف اون ویدئوها، تونستیم توجه هزاران جوان رو جلب کنیم. تا امروز، ویدئوهای بادکنکی مجموعاً بیش از ۱۰۰ میلیون بار دیده شدن.
اینا زبانهایی هستند که ما در حال حاضـر توشون تولید محتوا میکنیم و کانال داریم. طبق دادههای Looker Studio، ما حتی در گرینلند هم بیننده داریم. در واقع، توی زبان انگلیسی، ویدئوهای ما در تموم کشورای جهان دیده شدن، به جز یکی. و اونم کره شمالیه. و اینا بازدیدهای ما به زبان روسی هستن. پس توی این کشورا، افراد روسزبانی هستن که محتوای ما رو به اون زبان میبینن. معنی کلمه دیاسپورا رو میدونین؟ به جوامعی گفته میشه که خارج از سرزمین مادریشون زندگی میکنن و اغلب زبون مادریشون رو حفظ میکنن و به نسل بعد منتقل میکنن. بنابراین وقتی وارد یه کشور میشیم، فقط با خودمون یه زبان رو نمیاریم، ۱۳ زبان میاریم. به این ترتیب میتونیم به آدمایی با زبانها و پیشینههای مختلف برسیم.
در واقع، یکی از انگیزههای اصلی ما از چیزی بود که توی ویدئوی مِستر بیست شنیدیم. اون گفت: «اگه توی ۱۵ زبان برترِ گفتاریه جهان تولید محتوا کنی، میتونی به ۹۰ درصد جمعیت جهان برسی.» این ایده واقعاً ما رو به وجد آورد. راستش رو بخواین، جهان خیلی بزرگه. و وقتی صحبت از رسوندن پیام اسلام به تموم بشریت میشه، ما هنوز خیلی عقبیم. حقیقت اینه که میلیونها نفر توی جهان هستن، آدمایی با دلهای پاک و ذهنهای باز، که منتظرن این پیام رو بشنون. بعد از جام جهانی قطر، این فرصت رو داشتیم که با برادر عَدنان رشید ملاقات کنیم، که در تموم اون رویداد فعالانه دعوت به اسلام رو انجام می داد.
و وقتی صحبت میکرد از واکنش آمریکاییای لاتین تبار، وقتی برای اولین بار درباره اسلام میشنون، از یه عبارت خیلی قوی استفاده کرد که واقعاً ما رو تکون داد. گفت: «ما به طرز مجرمانه ای مردم آمریکای لاتین رو نادیده گرفتیم.» این خیلی برامون سنگین بود. بیش از ۴۰۰ میلیون اسپانیاییزبان توی جهان هستن، و با این حال حجم محتوای اسلامی به این زبان به طرز وحشتناکی کمه. وقتی کار روی دوبله اسپانیایی رو شروع کردیم، اتفاق خیلی جالبی افتاد. بذار براتون بگم. اوایل، نتونستیم یه گوینده مسلمون برای کانال اسپانیاییمون پیدا کنیم. برای همین یه گوینده مسیحی به اسم پِدرو رو استخدام کردیم. اون چند ویدئوی اول رو ضبط کرد، و ما از کارش راضی بودیم. بعد ۱۰ تا، ۱۵، ۲۰ تا ویدئو ضبط کرد، و کمکم تحت تأثیر محتوا قرار گرفت.
چون در معرض متنهایی قرار گرفته بود که درباره تناقضات مسیحیت صحبت میکرد و دلایل حقانیت اسلام رو میگفت. بعد یه روز برامون پیام فرستاد. گفت: «حس میکنم دارم به اسلام نزدیک میشم. ممکنه یه وقتِ تماس تعیین کنین؟ یه چند تا سوال برام پیش اومده.» وببینیم بعدش چی شد. - «اَشهدُ...» - «اَشهدُ...» - «أَن لا...» - «أَن لا...» - «إلهَ...» - «إلهَ...» - «إلّا...» - «إلّا...» - «الله...» - «الله...» - «و أَشهدُ...» - «و أَشهدُ...» - «أنَّ...» - «أنَّ...» - «محمداً...» - «محمداً...» - «َعَبدُهُ...» - «عَبدُه...» - «و رسولُه.» - «و رسولُه.» «بازم تبریک میگم برادر. تو دو میلیارد خواهر و برادر توی تموم دنیا داری. همه گناهانت بخشیده شدن، و اگه انشاءالله با همین ایمان از دنیا بری، وارد بهشتِ جاودان میشی.
حالا چه حسی داری؟» «احساس فوقالعادهای دارم، خیلی خیلی هیجانزده م، الان هیجانزده م و نمیدونم... خیلی ممنون.» «باعث خوشحالیمونه برادر. فقط گامهای کوچیک بردار، عجله نکن. اگه سوالی، کمکی، انگیزهای، هر چی نیاز داشتی، ما در دسترستیم برادر. میدونی، خدا این هدایت رو نصیبت کرد. لطفاً تا میتونی با احتیاط ازش محافظت کن.» «باشه برادر، خیلی ممنون. دیروز من صدات رو برای مصاحبه جورام ضبط کردم.» « اوه عالیه! فوقالعاده س.» «خیلی خوشحالم از شنیدن این خبر خیلی خوشحالم، الحمدلله. برای ما خیلی انگیزهبخشه. انشاءالله به زودی حضوری همدیگه رو میبینیم انشاءالله. کجا زندگی میکنی؟ اسپانیا؟ آرژانتین؟» - «آرژانتین! تو آرژانتین زندگی میکنم.» - « خیلی دوره.» این فقط یه مثال بود.
خیلی از ملت ها و زبانهای به شدت نادیده گرفته شده، اینجا هستن. و حقیقت اینه که به تنهایی نمیتونیم این کار رو بکنیم. و دقیقاً به خاطر همینه که خواستیم این ویدئو رو بسازیم. امیدوار بودیم شاید بتونیم الهام بخش کسی بشیم. الحمدلله، اخیراً یه تحولی داشتیم که امید زیادی به آینده بهمون داد. یوتیوب چیزی بهمون داد که فقط چندتا کانال توی دنیا دارنش. قابلیت چند مسیره صوتی. ممکنه توی ویدئوهای مِستر بیست دیده باشینش. وقتی از یه کشور خاص ویدئو رو میبینین، ویدئو خودکار به زبان اون کشور پخش میشه. این قابلیت هنوز آزمایشیه، و ما کنجکاو بودیم ببینیم باهاش چه کاری میتونیم بکنیم. برای همین این روش رو روی یکی از ویدئوهامون امتحان کردیم.
همراه با خود ویدئو، ۱۳ فایل صوتیه جداگانه آپلود کردیم، هرکدوم به یه زبان متفاوت. و این نتیجه شد. کار ما اینه که تلاشمون رو بکنیم. نتیجه دست خداست. از یه نظر، خودمون رو موفق میدونیم. الحمدلله. اما در عین حال، حس میکنیم هنوز خیلی چیزاست که نتونستیم انجام بدیم. انشاءالله همه ما با ایمان از این دنیا بریم. اما روی این زمین هشت میلیارد آدم زندگی میکنه. اگه فقط برای دو میلیارد مسلمون محتوا تولید کنیم، اگه فقط به فکر حفظ خودمون باشیم، اون وقت در قبال اون شش میلیاردِ باقیمونده، مسئول خواهیم بود. فقط بهش فکر کنین. هر دفعه که میشمرین ۱، ۲، ۳... شش نفر از این دنیا میرن. بعضی با ایمان می میرن، بعضی بیایمان. اونا وارد راهی میشن که بازگشتی نداره.
در برابر چنین واقعیتی، وظیفه ما چیه؟ اینکه فقط بگیم «به من ربطی نداره»؟ چرا به سمت اون آدما دست یاری دراز نمی کنیم؟ چرا فقط به فکر خودمونیم؟ اونا چیز کوچیکی رو از دست نمیدن. دارن زندگی جاودانه شون رو از دست میدن. میلیونها آدم منتطرن یکی دستشونو بگیره. شَهرت آتیش گرفته، اما شاید تو فقط پرده رو کشیدی، با این فکر که اگه نبینی، اون اتفاق نمیافته. اگه آدما درست جلوی چشممون داشتن غرق میشدن، و ما نجات دهنده توی دستمون بود، اما پرتش نمیکردیم، آیا ما رو قاتل نمیخوندن؟ ما توی دستمون درمانهای معنوی مثل قرآن، سنّت، تقوا، و ایمان رو داریم. اگه رسوندن اینا حتی به یه نفر، دغدغه مون نباشه، اگه حتی براش دعا نکنیم، آیا ما مسئول نیستیم؟ و تو هم این بار رو به دوش میکشی. تو هم نگرانش هستی.
به خاطر همینه که این ویدئو جلوی روته، و هنوز داری نگاش میکنی. و به خاطر همینه که وقتی تموم شد، یه هدفی برای خودت تعیین میکنی. چه کوچیک، چه بزرگ، یه قدم برمیداری تا دینت رو بهتر یاد بگیری، و براش دعا میکنی. آیا من درباره چیزی حرف میزنم که هیچوقت اتفاق نمیافته؟ خواهران و برادران، اوضاع جهان این رو رد نمیکنه. برعکس، تأییدش میکنه. اگه اوایل قرن نوزدهم، وقتی حتی رادیو هم نبود، یکی میومد بهتون میگفت: "اسلام یه روزی تموم دنیا رو فرا میگیره." چطور واکنش نشون میدادین؟ احتمالاً بحث نمیکردین، اما ته دلتون تعجب میکردین که، "این چطور ممکنه؟" اگه میگفتن "تلویزیون اومده." میگفتین "باشه. اما پیام هنوز دست پخشکنندههاست." یادتون باشه که رسانههای سنتی چطور ما رو مسموم کردن. بعدش اینترنت اومد.
میگفتین "خب، این قانعکنندهتره. میتونه به هر خونهای برسه. ولی بازم در کنترل اوناست." بعد رسانههای اجتماعی اومدن. حالا امیدوارتر میشی. جهان توی فیسبوکه. شاید بالاخره بتونیم یه حرکتی بزنیم. اما الگوریتم، خیلی عالی نیست. بعد ریلز، شورتز، و الگوریتم تیکتاک اومدن. این همه چیز رو عوض کرد. الان تعداد فالوئر اصلاً مهم نیست. اگه محتوای تو خوب باشه، اگه واقعاً ویرال بشه، اون وقت حتی با فقط ۱۰ تا فالوئر، ویدئوت میتونه به ۲۰ میلیون نفر برسه. و اون موقع بود که گفتم "این خودشه. موانع دارن برداشته میشن. اسلام الان میتونه به تموم دنیا برسه." اما صبر کن، چطور به این همه زبان محتوا تولید کنیم؟ این هنوز یه مانع بزرگ بود. و بعدش هوش مصنوعی اومد. حالا همه چی جور شد. حالا پازل کامل شده.
دیگه هیچ چیزی سر راهمون نیست. این پیام الان میتونه به هر خونهای، هر شهر کوچیکی، هر روستایی، هر قلبی برسه. مهم نیست تو این راه چه بلایی سرمون بیاد، یا چه چیزی روبرومون باشه، حتی اگه سنگسارمون کنن، ما، همه شما، این مبارزه رو تا آخرین نفس ادامه میدیم. چرا؟ چون تموم این مدت، ایمان داشت بی سروصدا پازل رو، برای تو کنار همدیگه می چید. به عبارت دیگه، خدا داشت تو رو برای اونی که میخواد بشی آماده میکرد.