از خدا میخواستم که اسلام درست نباشه - داستان یک آلمانی مسلمان شده - مارسل کراس
تاریخ انتشار
وقتی درباره اسلام صحبت کرد گفتم واو، این دقیقاً همون چیزیه که من بهش اعتقاد دارم اما بعد یه مشکلی وجود داشت این که اون اسلام بود، یک دین خشن و خطرناک گفتم این نمیتونه حقیقت باشه و بعد اون یه کتاب به من داد و وقتی شروع به خوندنش کردم خدای من، قلبم اینجوری شد به خودم گفتم، خدایا لطفاً لطفاً نذار این حقیقت داشته باشه هر چیزی به جز اسلام لطفاً یه چیز دیگه، اما اسلام نه چرا این باید حقیقت باشه؟ انگار یه جنگ ده ماهه درونم بود و یه شب بود که با خودم گفتم مارسل هیچ راهی برای فرار نیست اولین نمازم رو به یاد میارم و این زیباترین تجربهی کل زندگیم بود سلام علیکم برادر مارسل کراس ممنون که دعوت ما رو قبول کردی خیلی خوشحالیم که شما رو مهمان Towards Eternity هستید میخوام با این شروع کنم که مارسل کراس کیه؟ میتونید کمی درباره زندگیتون به ما بگید؟ و علیکم السلام و رحمة الله و برکاته اولا ممنون از دعوتتون خوشحالم که اینجا هستم من اهل آلمان هستم ۴۸ سالمه من مسیحی به دنیا اومدم و بزرگ شدم در سن ۱۸ سالگی مسلمان شدم بعد از اون خیلی زود ازدواج کردم الان سه تا پسر دارم مهندسی برق خوندم و الان برای مدت نسبتاً طولانی میشه گفت از سال ۲۰۰۷ در زمینه تبلیغ اسلام در آلمان فعال هستم زندگی شما از نظر اعتقادی چطور بود؟ قبل از اسلام به چی اعتقاد داشتید؟ من به عنوان یک مسیحی بزرگ شدم و تا سن هشت سالگی هر یکشنبه به کلیسا میرفتم پدرم در واقع به هیچ چیزی اعتقاد نداره مادرم کاتولیک بود و آدم معتقدی بود و مثل اینهایی نبود که فقط وقتی پیر میشن برن کلیسا من به یک خدا اعتقاد داشتم و به داستانهای پیامبران باور داشتم این داستانها برای من فقط افسانه نبودن اما نمیتونستم مفهوم تثلیث رو درک کنم یک خدا هست و پسر خدا و روحالقدس بنابراین من هیچوقت به این اعتقاد نداشتم من خیلی دعا میکردم همونطور که در اسلام میگیم من دعا میکردم توی مشکلات به درگاهش دعا میکردم مثل مشکلاتی که در مدرسه یا زندگی شخصیم داشتم حتی بعدها وقتی نوجوان بودم و میخواستم دوستدختر پیدا کنم به درگاهش دعا میکردم الان به نظر عجیب میاد اما آره چه چیزی باعث شد که باورهاتون زیر سؤال برن؟ اول از همه، مسئله تثلیث بود که نمیتونستم باهاش کنار بیام فکر میکردم این قطعاً اشتباهه اولا چون خیلی پیچیده بود یه خدا هست و دیگه تمام هیچ چیز دیگهای نیست و من از بچگی به این باور رسیده بودم از اون گذشته، مفهوم روشنی از زندگی پس از مرگ وجود نداشت این موضوع برام جالب بود سعی کردم از مردم جواب بگیرم میگفتم: بعد مرگ چی میشه؟ کنجکاو بودم بدونم اما مسیحیت جواب واضحی نداشت مسیحی بودی و باور داشتی عیسی برای گناهانت مرده و بعدش همه چی درست میشه خب باشه، ولی بعد مرگ چی؟ فرض کن الان میمیرم و میذارنم توی قبرم بعدش چی میشه؟ جوابم رو بده با خودم میگفتم: یه دین باید جواب این سوال رو داشته باشه اصلاً این مهمترین سواله هدف زندگی چیه؟ کجا داریم میریم؟ چرا اینجاییم؟ از مسیحیت جواب قانعکنندهای نگرفتم پس فهمیدم یه چیزی کمه اولین بار چطور با اسلام آشنا شدید؟ پیشداوریای داشتید؟ کلی پیشداوری درباره اسلام داشتم دوست مسلمونی داشتید؟ نه،تا ۱۶-۱۷ سالگی تقریباً هیچ مسلمونی نمیشناختم تو مدرسه یه دوست پاکستانی داشتم همون باعث آشناییم با اسلام شد تنها چیزی که از اسلام میدونستم این بود: اولاً مسلمونا گوشت خوک نمیخورن اینم یه اصل مهم اسلامه دوماً اگه با یکی از اونا دربیافتی همین یدونه، چهل تا پسرعمو داره که میافتن دنبالت!
کل چیزی از اسلام میدونستم همین بود بقیه چیزا رو هم از رسانهها شنیده بودم و متاسفانه تو رسانهها همیشه یه داستان درباره اسلام میگن اصلاً درباره خود اسلام حرفی نمیزنن فقط کشورهای اسلامی رو نشون میدن و اونم همیشه درباره جنگه حمله تروریستی یا همچین چیزایی فکر میکردم اسلام دین خشنیه عقبافتاده و حتی خطرناکه این تصور من از اسلام قبل از مسلمان شدنه سفرتون به سمت اسلام چطور شروع شد؟ بیشتر از همه چه چیزی براتون جذاب بود؟ همون دوست پاکستانی مدرسه شروع کرد به حرف زدن درباره اسلام اولش اصلاً اسم اسلام رو نبرد درباره یه خدا صحبت کرد و اینکه به یه خدا اعتقاد داری مطمئنی فقط یه خداست نه سه تا یا چیزای دیگه منم گفتم: آره منم همین باور رو دارم بعد بهم گفت: نظرت درباره اسلام چیه؟ اینو پرسید منم گفتم: چرا اسلام؟ وقتی دربارهی اسلام حرف زد سریعاً فهمیدم این دقیقاً همون چیزیه که باور دارم دربارهی خدای یگانه صحبت کرد و این خدا رو جوری توصیف کرد که اون قادر متعاله وقتی درباره اسلام حرف زد گفتم وای این دقیقاً همونه که من فکر میکنم اما بعد یه مشکل وجود داشت این که اون اسلام بود، یک دین خشن و خطرناک گفتم این نمیتونه حقیقت باشه حتی به خودم گفتم خدایا لطفاً نذار این حقیقت باشه هرچیزی به جز اسلام لطفاً یه چیز دیگه ولی اسلام نه چرا این باید حقیقت باشه؟ آره، چون مخالف بودم چطور میتونم این دین رو دنبال کنم؟ تصویر اسلام تو غرب رو میشناختم به خودم میگفتم چطور به والدینم یا دوستام بگم چطور به کسی بگم مسلمانم غیرممکنه برای همینه که به سادگی به اسلام ایمان آوردم اما بخاطر تصویر بد اسلام مردد بودم یه بخشش بخاطر رسانهها بود یه بخششم باید بگم رفتار خود مسلمونا بود پس جواب سوالاتتون درباره آخرت رو هم گرفتید؟ از دوستم درباره زندگی پس از مرگ پرسیدم چون گفتم یه دین باید جواب واضح بده گفت: آره ما جوابش رو داریم میتونم کامل برات توضیح بدم از لحظهای که میمیری تا رسیدن به بهشت یا جهنم، چی میشه گفتم: وای!
باید بخونمش بعد یه کتاب بهم داد که سفر آخرت رو توصیف میکرد وقتی شروع به خوندن کردم خدای من قلبم اینجوری شد نتونستم قطعش کنم مدام میخوندم و هرچی میخوندم تو تصورم نمیگنجید این فیلمای هالیوودی رو دیدی؟ وقتی یه شهاب سنگ به زمین میخوره یا همچین چیزایی؟ هیچ ربطی به اونا نداشت این نابودی کامل کائنات بود و زنده شدن دوباره همه انسانها حاضر شدن در پیشگاه خدا و حساب و کتاب توصیف جهنم و توصیف بهشت و من گفتم: خدای من! خدای من! بعد فهمیدم،اوکی، این شوخی نیست باید تصمیم جدی میگرفتم به خودم گفتم: مارسل، باید مطمعن بشی، از دنیا نری، مگر این که اسلام رو قبول کرده باشی پس فهمیدی اسلام دین درسته و خود حقیقته تو دلت قبولش کردی؟ آره تو دلم قبولش کرده بودم و اصرار داشتی که بدون ایمان از دنیا نری.
آره همون موقع تصمیم گرفتم مسلمان بشم ولی هنوز مردد بودم و بخاطر تصویر بد اسلام برام سخت بود از عواقبش میترسیدید، درسته؟ بیشتر از عواقب مسلمان نشدن میترسیدم و به خودم گفتم: هرچی بخواد بشه همون میشه اما همزمان باور داشتم اگه این قدم رو بردارم و اگه حقیقت داشته باشه و بخوام این خدا رو همونطور که میخواد پرستش کنم اون منو تنها نمیذاره منو ناامید نمیکنه یعنی اینطوری نیست که دیگه مشکلی پیش نیاد ولی منو ناامید نمیکنه و باید بگم واقعاً ناامیدم نکرد بازهی زمانی آشنایی با اسلام تا قبول کردنش، چقدر برای شما طول کشید؟ کل مسیر حدود ده ماه طول کشید چه چیزی باعث شد نهایتاً مسلمان بشید؟ یک شب تو ماشین رانندگی میکردم، یه مسیر تقریباً نیم ساعته بود، تاریک بود و من داشتم به همه چیزو همه کس فکر میکردم ناگهان ذهنم متمرکز شد روی اسلام و جدی بودن این موضوع همون شب یادمه یه تغییر تو دلم اتفاق افتاد انگار کنار خودم نشسته بودم بودم و با خودم حرف میزدم صدا نبود، بیشتر تصویر ذهنی بود پرسیدم: داری چیکار میکنی؟ چرا اینو جدی نمیگیری؟ همون شب گفتم: مارسل دیگه نباید فرار کنی این حقیقته چیزی نیست که باهاش بازی کنی ممکنه تو کار یا ازدواج یا چیزای دیگه زندگی اشتباه کنی اما اینجا حرف از ابدیته نمیتونستم ابدیت رو درک کنم همون شب واقعاً عمیقاً بهش فکر کردم بلافاصله رفتم پیش دوست پاکستانیم و گفتم: دیگه تمومه نمیخوام مقاومت کنم دست از مقاومت کشیدم بعدش چی شد؟ چطوری شهادتین رو گفتید؟ چه حسی داشت؟ چند روز بعد با هم رفتیم مسجد برای نماز جمعه اون به امام مسجد گفت: یه نفر اینجاست که میخواد شهادتین بده بعد از نماز جمعه جلوی ۲۰۰ نفر شهادتین دادم تجربه عجیبی بود ولی خیلی قشنگ بود شهادتین رو گفتم و چیزی که انتظارش رو نداشتم این بود که هر کدومشون اومدن بغلم کردن و گفتن: خوش اومدی به اسلام برادر واقعاً تجربه قشنگی بود ما در به سوی ابدیت به حمایتتون نیاز داریم یه سازمان خیریه هستیم که میخوایم پیام اسلام رو به ۱۰ زبان مختلف به کل جهان برسونیم با حمایتتون میتونین به مردم کمک کنین مسلمان بشن کارای حرامو ترک کنن نماز بخونن، حجاب بپوشن قرآن یاد بگیرن و چیزای دیگه و از تمام این کارای خوب بهره ببرین انشاالله به به سوی ابدیت کمک کنین و این فرصت طلایی رو از دست ندین چه احساسی داشتید وقتی شهادتین رو گفتید؟ تو دلتون چی میگذشت؟ به چی فکر میکردید؟ اون لحظه یه جور گرمی تو قلبم احساس میکردم گرمای واقعی، حس برادری مخصوصاً اینکه اینهمه آدم اومدن سمت من همون لحظهای بود که شهادتین دادم و بعد اولین نمازم رو یادم میاد این زیباترین تجربه تو کل زندگیم بود اولین باری که پیشونیم رو برای خدا زمین گذاشتم سجده کردم و به خدا قسم دلم نمیخواست بلند بشم به خودم گفتم: این لحظه رو تا زندهام فراموش نمیکنم این اون نوع خوشحالیه که با ۵۰ دلار تو خیابون میخری همون پودر سفیدی که میکشی تو بینیت یه واکنش شیمیاییه اما از وقتی شهادتین رو گفتم و مسلمان شدم دیگه دنبال خوشحالی نگشتم این بزرگترین فرق مارسل قبل و بعد از اسلامه یعنی اینطوری نیست که دیگه مشکلی پیش نیاد اما یعنی تو دلت یه چیزی احساس میکنی میگی: خب، میتونم از پسش بربیام بعضی مسیحیا میگن: من موقع نماز با خدا ارتباط روحی پیدا میکنم به چیز جدیدی نیاز ندارم به این شخص یا اشخاص چی میگید؟ من منکر چنین احساساتی در سایر ادیان، نیستم اما دو تا مسئله هست اول اینکه احساسات رو از هرچی میشه گرفت مثلاً موقع تماشای فوتبال مثلاً مسابقات جام جهانی اسپانیاییها رو تصور کن وقتی تیمشون برنده میشه احساسات دارن، اما این ربطی به خدا نداره پس احساسات به خودی خود ارزشی نداره، ارزش زیادی نداره دوم اینکه مسئله اصلی تو دین اینه که حقیقت داشته باشه صرف نظر از حسی که بهت میده حتی اگه تو یه دین دیگه خوشحالتر باشی نمیخوام قضاوت کنم ولی آیا حقیقته یا نه؟ حقیقت بر اساس خواستههای تو تغییر نمیکنه خدا بهمون عقل داده تا فکر کنیم و اگه چیزی رو باور کنی که با عقلت جور درنمیاد هیچ بهونهای پذیرفته نیست معلومه که کسی قبول نمیکنه ولی باز میگی: خب من اینو باور دارم چون اینجوری بزرگ شدم یا چون والدینم اینو باور داشتن نمیشه انتظار داشت خدا این بهونه رو بپذیره خیلیا گفتن شهادتین رو این طوری توصیف میکنن که یه بار سنگین از دوشم برداشته شد، قلبم سبک شد برای شما هم اینطوری بود؟ دقیقاً همینه، الانم به دیگران همینو میگم وقتی کسیو میبینم که مردده همیشه میگم: ببین، میدونم چه حس داری الان شهادتین دادن مثل کوهی بالای سرت به نظر میاد اما بهت قول میدم، واقعاً قول میدم وقتی شهادتین بدی دیگه خبری از اون کوه نیست حس میکنی یه بار از دوشت برداشته شده شاید این یه دلیل مردد بودن مردم باشه فقط یه کوهی رو میبینی که وجود نداره اما باید این قدم رو برداری انگار خدا داره میگه: فقط انجامش بده شاید اول سخت باشه ولی باید قدم اول رو برداری تو یه قدم به سمتم بیا من ده قدم به سمتت میام اما قدم اول رو تو باید برداری مجبورت نمیکنم انتخاب خودته اما انجامش بده بعد ببین چی میشه من بعد ده ماه مقاومت، شهادتین رو گفتم یه جنگ داخلی بود یه مبارزه درونی میدونستم حقیقته اما بعضی وقتا بهونه میاوردم که قبولش نکنم ده ماه مثل یه جنگ ده ماهه تو وجودم بود و ناگهان جنگ تموم شد مثل هر جنگ دیگهای خوشحالی که تموم شده نه اینکه شکست خورده باشی بلکه با پیروزی بیرون اومدی اینو تو قلبم حس میکردم تصمیم درستی بود فقط از خودم میپرسیدم چرا اینقد دیر اقدام کردم؟ چرا؟ واکنش خانواده و دوستات چطور بود؟ اه نپرس باید بپرسم نپرس اول باید بگم که در مورد خانوادهام اشتباه بزرگی کردم همونطور که گفتم ده ماه تو دلم قبول داشتم اما جرات اقدام نداشتم تو این ده ماه حتی یه بار هم با والدینم درباره اسلام حرف نزدم حتی یه ثانیه نمیدونستن دارم در موردش کتاب میخونم یا با دوستم صحبت میکنم، هیچی بعد مسلمان شدم و اولش نمیخواستم به والدینم بگم چون می دونستم داستان میشه مخصوصاً اونا که هیچی ازش نمیدونستن اما میدونی مشکل وقتی بود که مسلمان شدم ژانویه 1995 فکر کنم اولین جمعه اون سال اگه تقویم رو چک کنی رمضان اواخر ژانویه 1995 شروع شد فکر کنم 26 ژانویه یعنی حدود سه هفته بعد طبیعتا میخواستم روزه بگیرم اما هنوز پیش والدینم زندگی میکردم چطور به مادرم بگم 30 روز با تو ناهار نمیخورم - آب هم نمیخورم - آره پس میدونستم تو سه هفته آینده باید بهشون بگم وگرنه حداقل شش ماه دیگه عقب میافتاد وقتی برای آماده کردنشون نداشتم فرصتی نبود، راه فراری وجود نداشت چهار روز قبل رمضان تو اتاقم نماز خوندم و رفتم پایین ساعت حدود 8 شب بود والدینم تو اتاق نشیمن تلویزیون نگاه میکردن جلوی در ایستاده بودم گفتم: یاالله خدایا آسونش کن در رو باز کردم و به والدینم گفتم: مامان، بابا، یه خبر دارم با اون نگاهشون انگار میپرسیدن: چی؟ چه خبره؟ مستقیم رفتم سر اصل مطلبو گفتم: من مسلمان شدم و واکنش بابام رو یادم نمیره اولین جملهاش این بود: مسلمونا همشون تروریستن اولین واکنشش این بود، سال 1995 بود حتی قبل از 11 سپتامبر 1995، مسلمونا همشون تروریستن این اولین جمله بود مادرم دچار حمله عصبی شد انگار واقعاً اون شب عقلش رو از دست داده بود، خیلی ترسیده بود، داییم، یعنی برادرش سالها بعد تعریف کرد اون شب مادرم بهش زنگ زده میخواسته با برادرش حرف بزنه داییم گفت شب دیروقت بود، شاید 10-11 شب گوشی رو برداشته و فقط صدای مادرم رو شنیده مارسلِ ما رو گرفتن مارسل ما رو گرفتن، این اولین چیزی بود تنها چیزی که شنیده، صدای مادرم بود مارسلِ ما رو گرفتن، مارسلِ ما رو گرفتن پرسید: کی گرفته؟ چی شده؟ مطمئنم اون شب خودش نمیدونست چی میگه اما همونطور که گفتم اشتباه بزرگ من این بود که تو این ده ماه اصلاً با والدینم درباره اسلام حرف نزدم از جنبه مثبت چی؟ آیا آلمانیها پیشت اومدن و گفتن: نمیدونستم اسلام این شکلیه یا نظرم هنوز عوض نشده؟ همچین چیزی بود؟ البته که سوالای معمولی رو میپرسیدن خیلیا تو مدرسه میپرسیدن: حالا میتونی اسلام آوردی چون میتونی چهارتا زن بگیری؟ حالا میفهمم، میتونی چهار همسر داشته باشی این اولین مورد بود، دومیش هم همیشه درباره جهاد میپرسیدن جنگ مقدس، بعضیا میپرسیدن: میخوای همه کافرا رو بکشی؟ میخوای زبانامون رو ببری یا همچین چیزی این تصورات رو میبینی؟ مسلمانا رو فقط یه آدم شمشیر به دست میبینن آره، اینا سوالای معمولیشون بود وقتی زندگی پیامبر (ص) رو مطالعه کردید چه چیزی بیشتر از همه براتون جالب بود؟ بیشتر از همه مهربونیش رو تحسین میکنم وقتی داستانایی رو میخوندم که چطور باهاش رفتار میکردن باهاش جنگیدن، چندین نبرد بعد پیامبر (ص) پیروزمندانه به مکه برگشت این رو با نمونههای تاریخی دیگه مقایسه کردم وقتی کسی اینجوری باهاش رفتار بشه بعد برگرده و پیروز بشه چطور با اون مردم رفتار میکنه؟ پیامبر (ص) وارد مکه شد و مردم دورش جمع شدن پرسید: فکر میکنید الان با شما چیکار میکنم؟ گفتن: ما تو رو میشناسیم و ازت انتظار بهترینها رو داریم پیامبر (ص) میگه مشکلی نیست میتونید برید، آزادید، برای یه انسان معمولی آسون نیست تو زندگی واقعی اگه کسی تو خیابون بهت توهین کنه یا حتی بخواد بزندت، کاملا طبیعیه که بخوای از خودت دفاع کنی اما پیامبر (ص) بخاطر رسالتش همهی اینها رو تحمل میکرد چون الگوی بشریت بود نمیتونست به خودخواهیاش عمل کنه ما میتونیم من نمونه کامل اسلام نیستم یه مسلمان معمولیام اما اون نماینده و پیامآور این دینه باید به هر لحظه زندگیش فکر میکرد و میتونست اینکار رو بکنه خودخواهیهاش رو کنترل میکرد حتی موقع جنگیدن بخاطر نفسش نبود نه بخاطر انتقام گرفتن یا چیزای دیگه بلکه بخاطر رسالتش بود من واقعا این رو تحسین میکنم اگه میتونستید یه روز از زندگیش رو ببینید، کدوم روز میبود؟ آخرین روز زندگیش یه روایت از سیره خوندم روز آخرش وقتی اصحاب تو مسجد نماز میخوندن پیامبر (ص) تو اتاقش بود چون برای نماز خوندن خیلی ضعیف شده بود پرده اتاقش رو کنار زد به اصحابی که نماز میخوندن نگاه کرد و لبخند زد لبخند زد چون حالا میتونست با آرامش از دنیا بره این مأموریت غیرممکن که 23 سال قبل شروع شده بود رو انجام داد، واقعاً انجامش داد فکر کن خدا ازش چی خواسته بود اولین وحی میدونست باید بره پیش قومش، اون زمان و به تک تک آدما ثابت کنه ببینید من پیامبر خدام، فرشتهها میان سراغم و اگه ازم پیروی نکنین ممکنه به جهنم برین داستان عجیبیه تصور کن بخوای اینو به همسایهات بگی فکر میکنه دیوونهای این داستان رسما دیوونگیه و اگه از یه زاویهی خاص نگاه کنی واقعاً عجیبه اینقد مشکل تو زندگیاش بود، روزایی بود که فکر میکرد حالا باید چیکار کنم؟ روزی که به طائف رفت و مردم چطور باهاش رفتار کردن یادمه وقتی دعاش رو بعد از اون رفتارهای ناشایست میخونی فردی رو در حال انجام رسالتش میبینی که همه درها به روش بسته شدن به خدا میگه: حالا چیکار کنم؟ کجا برم؟ نمیتونم برگردم مکه، نمیتونم برم طائف اینجا نشستم کجا برم؟ چیکار کنم؟ تو زندگیاش بیشتر از یه بار این حالت رو داشت میایم به روز آخرش، میبینه اصحابش دارن نماز میخونن مأموریت تموم شده مأموریت تموم شده و اون لبخند میزنه آیا کسی اطرافتون به خاطر شما مسلمان شد؟ فقط همسرم من مسلمان شدم و اون چند ماه بعد انجامش داد بعد ازدواج کردیم، برای همین خیلی زود ازدواج کردم وقتی فهمیدیدید میخواد مسلمان بشه چه حسی داشتید؟ چطور بود؟ تمام عمر آرزوش رو داشتم اون تنها کسی بود که گفتم اگه بخوایم خانواده تشکیل بدیم حتماً باید با یه زن مسلمان ازدواج کنم پس قطعاً آرزوی مسلمان شدنش رو داشتم، کلی دعا کردم راستش فکر نمیکردم مسلمان بشه اما در نهایت، گفتم این مسئله خیلی جدیه به این بستگی داره که آیا حاضری جدی بگیریش حرف از جاودانگیه بعضی وقتا برای مردم این مثال رو میزنم نگرانی برای کدوم منطقیتره؟ آینده 80 ساله یا آینده 80 میلیارد ساله؟ این باعث میشه مردم فکر کنن آره، شاید 80 یا 90 سال عمر کنیم 50 سال، نمیدونیم، ولی هر چی که هست محدوده بعدش ابدیت شروع میشه این جدیترین مسئله زندگیه من اینو فهمیدم و اون هم همینطور میتونید بهمون بگید، چطور بهتون گفت میخواد مسلمان بشه؟ رفته بودیم پیش دوست پاکستانیم اون موقع دانشجو بود یکهو دیدمش میدونی وقتی کسی میخواد خبر مهمی بده حالتش معلومه دستپاچه بود و وایساده بود، جایی نمینشست من و رفیقم نشسته بودیم اون دم در وایساده بود گفتم: خب حالا چی کار کنیم؟ بعد لبخند زد و گفت: امروز اومدم بگم میخوام مسلمان بشم من و رفیقم فقط به هم خیره شدیم گفتم: وای خدا!
همون لحظه شهادت داد همونجا، جلو چشم ما دو تا واقعاً یکی از بهترین لحظات عمرم بود بزرگترین چالشتون بعد از اسلام آوردن چی بود؟ بزرگترین چالشی که بعد از مسلمون شدن باهاش مواجه شدم در اصل عادت کردن به یه فرهنگ کاملاً متفاوت بود من تو یه مسجدی نماز میخوندم مسجد تو شهری با ۲۸۰ هزار نفر جمعیت بود فکر کنم سه چهار تا آلمانی دیگه هم مسلمان شده بودن واقعاً حس میکردم غریبهام آره بعضی وقتا واقعاً سخت بود چطوری سعی میکردید این حس رو مدیریت کنی؟ یه چیزی کمک میکرد یه چیزی از فرهنگ اسلامی که خوشم اومد برخورد گرم همه برادرها بود موقع ورود به مسجد به محض اینکه میفهمیدن مسلمانم همه کمک حالم میشدن میگفتن هر سوالی داری بپرس، بیا بشین کنارم اگه بخوای میتونی شب خونهی من بخوابی برای ما آلمانیا این رفتار عجیبه ما از این حرفا نمیزنیم اما اونا واقعاً بخشنده بودن همین برخورد گرم شرایط رو آسون میکرد خیلیا فکر میکنن مسلمان شدن یعنی عرب شدن اسمتو باید عوض کنی، کل فرهنگت رو تغییر بدی این در مورد شما هم صادق بود؟ چطوری حلش کردید؟ منم همین فکر رو میکردم احساس میکردم مسلمان شدن یعنی عرب شدن شاید به زبون نیاریش ولی تو دلت این حس رو داری فکر میکنی باید لباس عربی بپوشی اسمت رو عوض کنی خیلیا هنوزم همینطور فکر میکنن حتی همین الانش هم بیشترین سوالی که میپرسن همینه میپرسن اسم اسلامیت چیه؟ میگم همون مارسل میگن نه نه منظورم اسم عربیته!
همون مارسل نه، مگه اسمت رو عوض نکردی؟ واقعاً عجیبه این تصور غلطی از اسلام به مردم میده درحالیکه اسلام وقتی گسترش پیدا کرد فرهنگهای مختلف رو قبول کرد فقط قسمتایی که با دین مخالف بودن رو نگرفت مثلاً وقتی اسلام گسترش پیدا کرد توی یه فرهنگی شرابخواری عادی بود البته شرابخواری قبول نیست ولی غیر از اون طرز غذا خوردن یا لباس پوشیدنشون تا جایی که با قوانین اسلام همخوانی داشته باشه پذیرفته ست وگرنه اسلام تا این حد پیشرفت نمیکرد فکر کن بخوای فرهنگ بیابون نشینی عرب رو به کل جهان تحمیل کنی به نظرم این گاهی در غرب یه مانعه اگه به مردم بگی برای مسلمان شدن مجبورن فرهنگشون رو عوض کنن نه!
اصلاً لازم نیست به پدر خودم فکر میکنم که الان 74 سالشه هیچوقت فرهنگ عرب رو قبول نمیکنه اما شاید اعتقاد به خدای یکتا و فقط پرستش اون رو بپذیره همین کافیه، ما نمیخوایم مردم عرب بشن یا ترک، یا هر چیز دیگه فقط میخوایم مسلمان بشن تا حالا در موقعیت خاصی قرار داشتید که با خدا احساس نزدیکی کنید؟ یکی از این لحظات اولین حج عمرهم در اواخر سال ۱۹۹۷ بود عمره همون زیارت کعبه ست - در مکه - آره، مکه میری مکه، زیارت خونهی خدا بعضی وقتا تو زندگی این حس رو داري که خدا کل زندگیت رو بطور کامل میبینه اما بعضی وقتا پیش میاد که حس میکنی دستت رو گرفته و داره به سمت یه تجربهی خاص هدایتت میکنه همون اتفاقی که اولین بار توی مکه برام افتاد هیچوقت فراموش نمیکنم اون موقع گریه کردید؟ چه حسی داشتید؟ اولین سفر به مکه رو اصلاً نمیتونم توصیف کنم تمام مدت گریه میکردم، اصلاً بعضی وقتا سعی میکردم گریه نکنم میخواستم نماز بخونم یا کاری بکنم ولی نتونستم خودمو در اون لحظه کنترل کنم اولین سفری که به مکه داشتم پنج بار عمره انجام دادم مدام میرفتم و برمیگشتم از اونجا رفتن سیر نمیشدم فقط یه تاکسی میگرفتم و به تنهایی انجامش میدادم اولین سفرم به مکه بود یه کتاب کوچیک هم همراهم بود که ببینم چه کارایی باید انجام بدم ولی بیشتر از لحظاتی که اونجا بودم لذت میبردم هیچوقت فراموش نمیکنم مخصوصاً نحوهی رسیدنم به مکه کل سفر واقعاً زیبا بود الانم که یادش میافتم بعضی لحظات در زندگی حس میکنی داری پرواز میکنی اون موقع بود که یه چیزی رو فهمیدم فهمیدم چرا نمازهای پنجگانه در اسلام واجب شدن گاهی میپرسیم: مگه خدا به نماز ما نیازی داره؟ نخیر نیاز نداره اما اگه نماز نخونی روحت رو از گرسنگی به کشتن میدی روحت هم مثل بدن تو نیاز به غذا داره برای اینکه بتونه زنده بمونه ولی نه به آب یا آب پرتقال یا گوشت و این چیزا یه چیز دیگه لازم داره و اون ارتباط با خداونده این نمازهای پنجگانه در اصل غذای روحن اگه نخونیش، روحت از بین میره و این موضوع رو به خصوص تو مکه حس میکردم انگار حضور فرشتهها رو حس میکردی این حس رو تو مکه داشتم قدم گذاشتن روی خاکی که پیامبر (ص) روش راه رفته چه حسی داشت؟ خب بعضی وقتا انگار پیامبر (ص) رو دورت میبینی کوههای صفا و مروه رو میبینی همونی که تو مکه روشون راه میریم یادت میاد وقتی پیامبر (ص) اونجا بود و اسلام رو معرفی میکرد و مردم چطور برخورد میکردن انگار داری تاریخ اسلام رو زندگی میکنی بزرگترین تغییری که اسلام تو زندگیتون ایجاد کرد چیه؟ تفاوت مارسل قبل و بعد از اسلام چیه؟ خیلی سادس آرامش و لذت قلبی وقتی میدونی چرا اینجایی این بزرگترین تغییرمه و در آخر، اگه بتونید در یک جملهی کوتاه به تمام غیر مسلمانان دنیا بگید، اون جمله چیه؟ چیزی که به همه غیرمسلمونای دنیا میگم یک آیه از قرآنه که میگه: "آيا چنان پنداشتيد كه ما شما را باطل و بیهوده آفريديم و بهسوى ما بازگردانده نخواهيد شد؟" اگه تو خودت رو نگاه کنی میفهمی خدای یگانه وجود داره و اون این جهان رو بی دلیل خلق نکرده حتماً دلیلی پشتشه، برو دلیلش رو پیدا کن هدف از این خلقت چیه؟ برادر مارسل کراس ممنون از پاسخهای صادقانهاتون خدا شما رو تا آخر عمرت برای اسلام نگه داره آمین آمین هممون رو منم از شما بابت این مصاحبه خوب ممنونم امیدوارم باز هم بتونیم ببینمتون انشاالله - السَّلامُ عَلَيْكُم ورَحْمَةُ اللهِ - و عَلَيْكُم ورَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ
کل چیزی از اسلام میدونستم همین بود بقیه چیزا رو هم از رسانهها شنیده بودم و متاسفانه تو رسانهها همیشه یه داستان درباره اسلام میگن اصلاً درباره خود اسلام حرفی نمیزنن فقط کشورهای اسلامی رو نشون میدن و اونم همیشه درباره جنگه حمله تروریستی یا همچین چیزایی فکر میکردم اسلام دین خشنیه عقبافتاده و حتی خطرناکه این تصور من از اسلام قبل از مسلمان شدنه سفرتون به سمت اسلام چطور شروع شد؟ بیشتر از همه چه چیزی براتون جذاب بود؟ همون دوست پاکستانی مدرسه شروع کرد به حرف زدن درباره اسلام اولش اصلاً اسم اسلام رو نبرد درباره یه خدا صحبت کرد و اینکه به یه خدا اعتقاد داری مطمئنی فقط یه خداست نه سه تا یا چیزای دیگه منم گفتم: آره منم همین باور رو دارم بعد بهم گفت: نظرت درباره اسلام چیه؟ اینو پرسید منم گفتم: چرا اسلام؟ وقتی دربارهی اسلام حرف زد سریعاً فهمیدم این دقیقاً همون چیزیه که باور دارم دربارهی خدای یگانه صحبت کرد و این خدا رو جوری توصیف کرد که اون قادر متعاله وقتی درباره اسلام حرف زد گفتم وای این دقیقاً همونه که من فکر میکنم اما بعد یه مشکل وجود داشت این که اون اسلام بود، یک دین خشن و خطرناک گفتم این نمیتونه حقیقت باشه حتی به خودم گفتم خدایا لطفاً نذار این حقیقت باشه هرچیزی به جز اسلام لطفاً یه چیز دیگه ولی اسلام نه چرا این باید حقیقت باشه؟ آره، چون مخالف بودم چطور میتونم این دین رو دنبال کنم؟ تصویر اسلام تو غرب رو میشناختم به خودم میگفتم چطور به والدینم یا دوستام بگم چطور به کسی بگم مسلمانم غیرممکنه برای همینه که به سادگی به اسلام ایمان آوردم اما بخاطر تصویر بد اسلام مردد بودم یه بخشش بخاطر رسانهها بود یه بخششم باید بگم رفتار خود مسلمونا بود پس جواب سوالاتتون درباره آخرت رو هم گرفتید؟ از دوستم درباره زندگی پس از مرگ پرسیدم چون گفتم یه دین باید جواب واضح بده گفت: آره ما جوابش رو داریم میتونم کامل برات توضیح بدم از لحظهای که میمیری تا رسیدن به بهشت یا جهنم، چی میشه گفتم: وای!
باید بخونمش بعد یه کتاب بهم داد که سفر آخرت رو توصیف میکرد وقتی شروع به خوندن کردم خدای من قلبم اینجوری شد نتونستم قطعش کنم مدام میخوندم و هرچی میخوندم تو تصورم نمیگنجید این فیلمای هالیوودی رو دیدی؟ وقتی یه شهاب سنگ به زمین میخوره یا همچین چیزایی؟ هیچ ربطی به اونا نداشت این نابودی کامل کائنات بود و زنده شدن دوباره همه انسانها حاضر شدن در پیشگاه خدا و حساب و کتاب توصیف جهنم و توصیف بهشت و من گفتم: خدای من! خدای من! بعد فهمیدم،اوکی، این شوخی نیست باید تصمیم جدی میگرفتم به خودم گفتم: مارسل، باید مطمعن بشی، از دنیا نری، مگر این که اسلام رو قبول کرده باشی پس فهمیدی اسلام دین درسته و خود حقیقته تو دلت قبولش کردی؟ آره تو دلم قبولش کرده بودم و اصرار داشتی که بدون ایمان از دنیا نری.
آره همون موقع تصمیم گرفتم مسلمان بشم ولی هنوز مردد بودم و بخاطر تصویر بد اسلام برام سخت بود از عواقبش میترسیدید، درسته؟ بیشتر از عواقب مسلمان نشدن میترسیدم و به خودم گفتم: هرچی بخواد بشه همون میشه اما همزمان باور داشتم اگه این قدم رو بردارم و اگه حقیقت داشته باشه و بخوام این خدا رو همونطور که میخواد پرستش کنم اون منو تنها نمیذاره منو ناامید نمیکنه یعنی اینطوری نیست که دیگه مشکلی پیش نیاد ولی منو ناامید نمیکنه و باید بگم واقعاً ناامیدم نکرد بازهی زمانی آشنایی با اسلام تا قبول کردنش، چقدر برای شما طول کشید؟ کل مسیر حدود ده ماه طول کشید چه چیزی باعث شد نهایتاً مسلمان بشید؟ یک شب تو ماشین رانندگی میکردم، یه مسیر تقریباً نیم ساعته بود، تاریک بود و من داشتم به همه چیزو همه کس فکر میکردم ناگهان ذهنم متمرکز شد روی اسلام و جدی بودن این موضوع همون شب یادمه یه تغییر تو دلم اتفاق افتاد انگار کنار خودم نشسته بودم بودم و با خودم حرف میزدم صدا نبود، بیشتر تصویر ذهنی بود پرسیدم: داری چیکار میکنی؟ چرا اینو جدی نمیگیری؟ همون شب گفتم: مارسل دیگه نباید فرار کنی این حقیقته چیزی نیست که باهاش بازی کنی ممکنه تو کار یا ازدواج یا چیزای دیگه زندگی اشتباه کنی اما اینجا حرف از ابدیته نمیتونستم ابدیت رو درک کنم همون شب واقعاً عمیقاً بهش فکر کردم بلافاصله رفتم پیش دوست پاکستانیم و گفتم: دیگه تمومه نمیخوام مقاومت کنم دست از مقاومت کشیدم بعدش چی شد؟ چطوری شهادتین رو گفتید؟ چه حسی داشت؟ چند روز بعد با هم رفتیم مسجد برای نماز جمعه اون به امام مسجد گفت: یه نفر اینجاست که میخواد شهادتین بده بعد از نماز جمعه جلوی ۲۰۰ نفر شهادتین دادم تجربه عجیبی بود ولی خیلی قشنگ بود شهادتین رو گفتم و چیزی که انتظارش رو نداشتم این بود که هر کدومشون اومدن بغلم کردن و گفتن: خوش اومدی به اسلام برادر واقعاً تجربه قشنگی بود ما در به سوی ابدیت به حمایتتون نیاز داریم یه سازمان خیریه هستیم که میخوایم پیام اسلام رو به ۱۰ زبان مختلف به کل جهان برسونیم با حمایتتون میتونین به مردم کمک کنین مسلمان بشن کارای حرامو ترک کنن نماز بخونن، حجاب بپوشن قرآن یاد بگیرن و چیزای دیگه و از تمام این کارای خوب بهره ببرین انشاالله به به سوی ابدیت کمک کنین و این فرصت طلایی رو از دست ندین چه احساسی داشتید وقتی شهادتین رو گفتید؟ تو دلتون چی میگذشت؟ به چی فکر میکردید؟ اون لحظه یه جور گرمی تو قلبم احساس میکردم گرمای واقعی، حس برادری مخصوصاً اینکه اینهمه آدم اومدن سمت من همون لحظهای بود که شهادتین دادم و بعد اولین نمازم رو یادم میاد این زیباترین تجربه تو کل زندگیم بود اولین باری که پیشونیم رو برای خدا زمین گذاشتم سجده کردم و به خدا قسم دلم نمیخواست بلند بشم به خودم گفتم: این لحظه رو تا زندهام فراموش نمیکنم این اون نوع خوشحالیه که با ۵۰ دلار تو خیابون میخری همون پودر سفیدی که میکشی تو بینیت یه واکنش شیمیاییه اما از وقتی شهادتین رو گفتم و مسلمان شدم دیگه دنبال خوشحالی نگشتم این بزرگترین فرق مارسل قبل و بعد از اسلامه یعنی اینطوری نیست که دیگه مشکلی پیش نیاد اما یعنی تو دلت یه چیزی احساس میکنی میگی: خب، میتونم از پسش بربیام بعضی مسیحیا میگن: من موقع نماز با خدا ارتباط روحی پیدا میکنم به چیز جدیدی نیاز ندارم به این شخص یا اشخاص چی میگید؟ من منکر چنین احساساتی در سایر ادیان، نیستم اما دو تا مسئله هست اول اینکه احساسات رو از هرچی میشه گرفت مثلاً موقع تماشای فوتبال مثلاً مسابقات جام جهانی اسپانیاییها رو تصور کن وقتی تیمشون برنده میشه احساسات دارن، اما این ربطی به خدا نداره پس احساسات به خودی خود ارزشی نداره، ارزش زیادی نداره دوم اینکه مسئله اصلی تو دین اینه که حقیقت داشته باشه صرف نظر از حسی که بهت میده حتی اگه تو یه دین دیگه خوشحالتر باشی نمیخوام قضاوت کنم ولی آیا حقیقته یا نه؟ حقیقت بر اساس خواستههای تو تغییر نمیکنه خدا بهمون عقل داده تا فکر کنیم و اگه چیزی رو باور کنی که با عقلت جور درنمیاد هیچ بهونهای پذیرفته نیست معلومه که کسی قبول نمیکنه ولی باز میگی: خب من اینو باور دارم چون اینجوری بزرگ شدم یا چون والدینم اینو باور داشتن نمیشه انتظار داشت خدا این بهونه رو بپذیره خیلیا گفتن شهادتین رو این طوری توصیف میکنن که یه بار سنگین از دوشم برداشته شد، قلبم سبک شد برای شما هم اینطوری بود؟ دقیقاً همینه، الانم به دیگران همینو میگم وقتی کسیو میبینم که مردده همیشه میگم: ببین، میدونم چه حس داری الان شهادتین دادن مثل کوهی بالای سرت به نظر میاد اما بهت قول میدم، واقعاً قول میدم وقتی شهادتین بدی دیگه خبری از اون کوه نیست حس میکنی یه بار از دوشت برداشته شده شاید این یه دلیل مردد بودن مردم باشه فقط یه کوهی رو میبینی که وجود نداره اما باید این قدم رو برداری انگار خدا داره میگه: فقط انجامش بده شاید اول سخت باشه ولی باید قدم اول رو برداری تو یه قدم به سمتم بیا من ده قدم به سمتت میام اما قدم اول رو تو باید برداری مجبورت نمیکنم انتخاب خودته اما انجامش بده بعد ببین چی میشه من بعد ده ماه مقاومت، شهادتین رو گفتم یه جنگ داخلی بود یه مبارزه درونی میدونستم حقیقته اما بعضی وقتا بهونه میاوردم که قبولش نکنم ده ماه مثل یه جنگ ده ماهه تو وجودم بود و ناگهان جنگ تموم شد مثل هر جنگ دیگهای خوشحالی که تموم شده نه اینکه شکست خورده باشی بلکه با پیروزی بیرون اومدی اینو تو قلبم حس میکردم تصمیم درستی بود فقط از خودم میپرسیدم چرا اینقد دیر اقدام کردم؟ چرا؟ واکنش خانواده و دوستات چطور بود؟ اه نپرس باید بپرسم نپرس اول باید بگم که در مورد خانوادهام اشتباه بزرگی کردم همونطور که گفتم ده ماه تو دلم قبول داشتم اما جرات اقدام نداشتم تو این ده ماه حتی یه بار هم با والدینم درباره اسلام حرف نزدم حتی یه ثانیه نمیدونستن دارم در موردش کتاب میخونم یا با دوستم صحبت میکنم، هیچی بعد مسلمان شدم و اولش نمیخواستم به والدینم بگم چون می دونستم داستان میشه مخصوصاً اونا که هیچی ازش نمیدونستن اما میدونی مشکل وقتی بود که مسلمان شدم ژانویه 1995 فکر کنم اولین جمعه اون سال اگه تقویم رو چک کنی رمضان اواخر ژانویه 1995 شروع شد فکر کنم 26 ژانویه یعنی حدود سه هفته بعد طبیعتا میخواستم روزه بگیرم اما هنوز پیش والدینم زندگی میکردم چطور به مادرم بگم 30 روز با تو ناهار نمیخورم - آب هم نمیخورم - آره پس میدونستم تو سه هفته آینده باید بهشون بگم وگرنه حداقل شش ماه دیگه عقب میافتاد وقتی برای آماده کردنشون نداشتم فرصتی نبود، راه فراری وجود نداشت چهار روز قبل رمضان تو اتاقم نماز خوندم و رفتم پایین ساعت حدود 8 شب بود والدینم تو اتاق نشیمن تلویزیون نگاه میکردن جلوی در ایستاده بودم گفتم: یاالله خدایا آسونش کن در رو باز کردم و به والدینم گفتم: مامان، بابا، یه خبر دارم با اون نگاهشون انگار میپرسیدن: چی؟ چه خبره؟ مستقیم رفتم سر اصل مطلبو گفتم: من مسلمان شدم و واکنش بابام رو یادم نمیره اولین جملهاش این بود: مسلمونا همشون تروریستن اولین واکنشش این بود، سال 1995 بود حتی قبل از 11 سپتامبر 1995، مسلمونا همشون تروریستن این اولین جمله بود مادرم دچار حمله عصبی شد انگار واقعاً اون شب عقلش رو از دست داده بود، خیلی ترسیده بود، داییم، یعنی برادرش سالها بعد تعریف کرد اون شب مادرم بهش زنگ زده میخواسته با برادرش حرف بزنه داییم گفت شب دیروقت بود، شاید 10-11 شب گوشی رو برداشته و فقط صدای مادرم رو شنیده مارسلِ ما رو گرفتن مارسل ما رو گرفتن، این اولین چیزی بود تنها چیزی که شنیده، صدای مادرم بود مارسلِ ما رو گرفتن، مارسلِ ما رو گرفتن پرسید: کی گرفته؟ چی شده؟ مطمئنم اون شب خودش نمیدونست چی میگه اما همونطور که گفتم اشتباه بزرگ من این بود که تو این ده ماه اصلاً با والدینم درباره اسلام حرف نزدم از جنبه مثبت چی؟ آیا آلمانیها پیشت اومدن و گفتن: نمیدونستم اسلام این شکلیه یا نظرم هنوز عوض نشده؟ همچین چیزی بود؟ البته که سوالای معمولی رو میپرسیدن خیلیا تو مدرسه میپرسیدن: حالا میتونی اسلام آوردی چون میتونی چهارتا زن بگیری؟ حالا میفهمم، میتونی چهار همسر داشته باشی این اولین مورد بود، دومیش هم همیشه درباره جهاد میپرسیدن جنگ مقدس، بعضیا میپرسیدن: میخوای همه کافرا رو بکشی؟ میخوای زبانامون رو ببری یا همچین چیزی این تصورات رو میبینی؟ مسلمانا رو فقط یه آدم شمشیر به دست میبینن آره، اینا سوالای معمولیشون بود وقتی زندگی پیامبر (ص) رو مطالعه کردید چه چیزی بیشتر از همه براتون جالب بود؟ بیشتر از همه مهربونیش رو تحسین میکنم وقتی داستانایی رو میخوندم که چطور باهاش رفتار میکردن باهاش جنگیدن، چندین نبرد بعد پیامبر (ص) پیروزمندانه به مکه برگشت این رو با نمونههای تاریخی دیگه مقایسه کردم وقتی کسی اینجوری باهاش رفتار بشه بعد برگرده و پیروز بشه چطور با اون مردم رفتار میکنه؟ پیامبر (ص) وارد مکه شد و مردم دورش جمع شدن پرسید: فکر میکنید الان با شما چیکار میکنم؟ گفتن: ما تو رو میشناسیم و ازت انتظار بهترینها رو داریم پیامبر (ص) میگه مشکلی نیست میتونید برید، آزادید، برای یه انسان معمولی آسون نیست تو زندگی واقعی اگه کسی تو خیابون بهت توهین کنه یا حتی بخواد بزندت، کاملا طبیعیه که بخوای از خودت دفاع کنی اما پیامبر (ص) بخاطر رسالتش همهی اینها رو تحمل میکرد چون الگوی بشریت بود نمیتونست به خودخواهیاش عمل کنه ما میتونیم من نمونه کامل اسلام نیستم یه مسلمان معمولیام اما اون نماینده و پیامآور این دینه باید به هر لحظه زندگیش فکر میکرد و میتونست اینکار رو بکنه خودخواهیهاش رو کنترل میکرد حتی موقع جنگیدن بخاطر نفسش نبود نه بخاطر انتقام گرفتن یا چیزای دیگه بلکه بخاطر رسالتش بود من واقعا این رو تحسین میکنم اگه میتونستید یه روز از زندگیش رو ببینید، کدوم روز میبود؟ آخرین روز زندگیش یه روایت از سیره خوندم روز آخرش وقتی اصحاب تو مسجد نماز میخوندن پیامبر (ص) تو اتاقش بود چون برای نماز خوندن خیلی ضعیف شده بود پرده اتاقش رو کنار زد به اصحابی که نماز میخوندن نگاه کرد و لبخند زد لبخند زد چون حالا میتونست با آرامش از دنیا بره این مأموریت غیرممکن که 23 سال قبل شروع شده بود رو انجام داد، واقعاً انجامش داد فکر کن خدا ازش چی خواسته بود اولین وحی میدونست باید بره پیش قومش، اون زمان و به تک تک آدما ثابت کنه ببینید من پیامبر خدام، فرشتهها میان سراغم و اگه ازم پیروی نکنین ممکنه به جهنم برین داستان عجیبیه تصور کن بخوای اینو به همسایهات بگی فکر میکنه دیوونهای این داستان رسما دیوونگیه و اگه از یه زاویهی خاص نگاه کنی واقعاً عجیبه اینقد مشکل تو زندگیاش بود، روزایی بود که فکر میکرد حالا باید چیکار کنم؟ روزی که به طائف رفت و مردم چطور باهاش رفتار کردن یادمه وقتی دعاش رو بعد از اون رفتارهای ناشایست میخونی فردی رو در حال انجام رسالتش میبینی که همه درها به روش بسته شدن به خدا میگه: حالا چیکار کنم؟ کجا برم؟ نمیتونم برگردم مکه، نمیتونم برم طائف اینجا نشستم کجا برم؟ چیکار کنم؟ تو زندگیاش بیشتر از یه بار این حالت رو داشت میایم به روز آخرش، میبینه اصحابش دارن نماز میخونن مأموریت تموم شده مأموریت تموم شده و اون لبخند میزنه آیا کسی اطرافتون به خاطر شما مسلمان شد؟ فقط همسرم من مسلمان شدم و اون چند ماه بعد انجامش داد بعد ازدواج کردیم، برای همین خیلی زود ازدواج کردم وقتی فهمیدیدید میخواد مسلمان بشه چه حسی داشتید؟ چطور بود؟ تمام عمر آرزوش رو داشتم اون تنها کسی بود که گفتم اگه بخوایم خانواده تشکیل بدیم حتماً باید با یه زن مسلمان ازدواج کنم پس قطعاً آرزوی مسلمان شدنش رو داشتم، کلی دعا کردم راستش فکر نمیکردم مسلمان بشه اما در نهایت، گفتم این مسئله خیلی جدیه به این بستگی داره که آیا حاضری جدی بگیریش حرف از جاودانگیه بعضی وقتا برای مردم این مثال رو میزنم نگرانی برای کدوم منطقیتره؟ آینده 80 ساله یا آینده 80 میلیارد ساله؟ این باعث میشه مردم فکر کنن آره، شاید 80 یا 90 سال عمر کنیم 50 سال، نمیدونیم، ولی هر چی که هست محدوده بعدش ابدیت شروع میشه این جدیترین مسئله زندگیه من اینو فهمیدم و اون هم همینطور میتونید بهمون بگید، چطور بهتون گفت میخواد مسلمان بشه؟ رفته بودیم پیش دوست پاکستانیم اون موقع دانشجو بود یکهو دیدمش میدونی وقتی کسی میخواد خبر مهمی بده حالتش معلومه دستپاچه بود و وایساده بود، جایی نمینشست من و رفیقم نشسته بودیم اون دم در وایساده بود گفتم: خب حالا چی کار کنیم؟ بعد لبخند زد و گفت: امروز اومدم بگم میخوام مسلمان بشم من و رفیقم فقط به هم خیره شدیم گفتم: وای خدا!
همون لحظه شهادت داد همونجا، جلو چشم ما دو تا واقعاً یکی از بهترین لحظات عمرم بود بزرگترین چالشتون بعد از اسلام آوردن چی بود؟ بزرگترین چالشی که بعد از مسلمون شدن باهاش مواجه شدم در اصل عادت کردن به یه فرهنگ کاملاً متفاوت بود من تو یه مسجدی نماز میخوندم مسجد تو شهری با ۲۸۰ هزار نفر جمعیت بود فکر کنم سه چهار تا آلمانی دیگه هم مسلمان شده بودن واقعاً حس میکردم غریبهام آره بعضی وقتا واقعاً سخت بود چطوری سعی میکردید این حس رو مدیریت کنی؟ یه چیزی کمک میکرد یه چیزی از فرهنگ اسلامی که خوشم اومد برخورد گرم همه برادرها بود موقع ورود به مسجد به محض اینکه میفهمیدن مسلمانم همه کمک حالم میشدن میگفتن هر سوالی داری بپرس، بیا بشین کنارم اگه بخوای میتونی شب خونهی من بخوابی برای ما آلمانیا این رفتار عجیبه ما از این حرفا نمیزنیم اما اونا واقعاً بخشنده بودن همین برخورد گرم شرایط رو آسون میکرد خیلیا فکر میکنن مسلمان شدن یعنی عرب شدن اسمتو باید عوض کنی، کل فرهنگت رو تغییر بدی این در مورد شما هم صادق بود؟ چطوری حلش کردید؟ منم همین فکر رو میکردم احساس میکردم مسلمان شدن یعنی عرب شدن شاید به زبون نیاریش ولی تو دلت این حس رو داری فکر میکنی باید لباس عربی بپوشی اسمت رو عوض کنی خیلیا هنوزم همینطور فکر میکنن حتی همین الانش هم بیشترین سوالی که میپرسن همینه میپرسن اسم اسلامیت چیه؟ میگم همون مارسل میگن نه نه منظورم اسم عربیته!
همون مارسل نه، مگه اسمت رو عوض نکردی؟ واقعاً عجیبه این تصور غلطی از اسلام به مردم میده درحالیکه اسلام وقتی گسترش پیدا کرد فرهنگهای مختلف رو قبول کرد فقط قسمتایی که با دین مخالف بودن رو نگرفت مثلاً وقتی اسلام گسترش پیدا کرد توی یه فرهنگی شرابخواری عادی بود البته شرابخواری قبول نیست ولی غیر از اون طرز غذا خوردن یا لباس پوشیدنشون تا جایی که با قوانین اسلام همخوانی داشته باشه پذیرفته ست وگرنه اسلام تا این حد پیشرفت نمیکرد فکر کن بخوای فرهنگ بیابون نشینی عرب رو به کل جهان تحمیل کنی به نظرم این گاهی در غرب یه مانعه اگه به مردم بگی برای مسلمان شدن مجبورن فرهنگشون رو عوض کنن نه!
اصلاً لازم نیست به پدر خودم فکر میکنم که الان 74 سالشه هیچوقت فرهنگ عرب رو قبول نمیکنه اما شاید اعتقاد به خدای یکتا و فقط پرستش اون رو بپذیره همین کافیه، ما نمیخوایم مردم عرب بشن یا ترک، یا هر چیز دیگه فقط میخوایم مسلمان بشن تا حالا در موقعیت خاصی قرار داشتید که با خدا احساس نزدیکی کنید؟ یکی از این لحظات اولین حج عمرهم در اواخر سال ۱۹۹۷ بود عمره همون زیارت کعبه ست - در مکه - آره، مکه میری مکه، زیارت خونهی خدا بعضی وقتا تو زندگی این حس رو داري که خدا کل زندگیت رو بطور کامل میبینه اما بعضی وقتا پیش میاد که حس میکنی دستت رو گرفته و داره به سمت یه تجربهی خاص هدایتت میکنه همون اتفاقی که اولین بار توی مکه برام افتاد هیچوقت فراموش نمیکنم اون موقع گریه کردید؟ چه حسی داشتید؟ اولین سفر به مکه رو اصلاً نمیتونم توصیف کنم تمام مدت گریه میکردم، اصلاً بعضی وقتا سعی میکردم گریه نکنم میخواستم نماز بخونم یا کاری بکنم ولی نتونستم خودمو در اون لحظه کنترل کنم اولین سفری که به مکه داشتم پنج بار عمره انجام دادم مدام میرفتم و برمیگشتم از اونجا رفتن سیر نمیشدم فقط یه تاکسی میگرفتم و به تنهایی انجامش میدادم اولین سفرم به مکه بود یه کتاب کوچیک هم همراهم بود که ببینم چه کارایی باید انجام بدم ولی بیشتر از لحظاتی که اونجا بودم لذت میبردم هیچوقت فراموش نمیکنم مخصوصاً نحوهی رسیدنم به مکه کل سفر واقعاً زیبا بود الانم که یادش میافتم بعضی لحظات در زندگی حس میکنی داری پرواز میکنی اون موقع بود که یه چیزی رو فهمیدم فهمیدم چرا نمازهای پنجگانه در اسلام واجب شدن گاهی میپرسیم: مگه خدا به نماز ما نیازی داره؟ نخیر نیاز نداره اما اگه نماز نخونی روحت رو از گرسنگی به کشتن میدی روحت هم مثل بدن تو نیاز به غذا داره برای اینکه بتونه زنده بمونه ولی نه به آب یا آب پرتقال یا گوشت و این چیزا یه چیز دیگه لازم داره و اون ارتباط با خداونده این نمازهای پنجگانه در اصل غذای روحن اگه نخونیش، روحت از بین میره و این موضوع رو به خصوص تو مکه حس میکردم انگار حضور فرشتهها رو حس میکردی این حس رو تو مکه داشتم قدم گذاشتن روی خاکی که پیامبر (ص) روش راه رفته چه حسی داشت؟ خب بعضی وقتا انگار پیامبر (ص) رو دورت میبینی کوههای صفا و مروه رو میبینی همونی که تو مکه روشون راه میریم یادت میاد وقتی پیامبر (ص) اونجا بود و اسلام رو معرفی میکرد و مردم چطور برخورد میکردن انگار داری تاریخ اسلام رو زندگی میکنی بزرگترین تغییری که اسلام تو زندگیتون ایجاد کرد چیه؟ تفاوت مارسل قبل و بعد از اسلام چیه؟ خیلی سادس آرامش و لذت قلبی وقتی میدونی چرا اینجایی این بزرگترین تغییرمه و در آخر، اگه بتونید در یک جملهی کوتاه به تمام غیر مسلمانان دنیا بگید، اون جمله چیه؟ چیزی که به همه غیرمسلمونای دنیا میگم یک آیه از قرآنه که میگه: "آيا چنان پنداشتيد كه ما شما را باطل و بیهوده آفريديم و بهسوى ما بازگردانده نخواهيد شد؟" اگه تو خودت رو نگاه کنی میفهمی خدای یگانه وجود داره و اون این جهان رو بی دلیل خلق نکرده حتماً دلیلی پشتشه، برو دلیلش رو پیدا کن هدف از این خلقت چیه؟ برادر مارسل کراس ممنون از پاسخهای صادقانهاتون خدا شما رو تا آخر عمرت برای اسلام نگه داره آمین آمین هممون رو منم از شما بابت این مصاحبه خوب ممنونم امیدوارم باز هم بتونیم ببینمتون انشاالله - السَّلامُ عَلَيْكُم ورَحْمَةُ اللهِ - و عَلَيْكُم ورَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ