Towards Eternity
بازگشت به وبلاگ

همسرم که ضد اسلام بود سعی کرد من اسلام را رها کنم" | داستان زوج ژاپنی که مسلمان شدند

تاریخ انتشار

تماشا در یوتیوب

من واقعاً به بودیسم اعتقاد داشتم. من عضو گروه جوانان معبد بودم. خیلی توی فعالیتای معبد درگیر بودم. پدرم یه فیلسوف خداناباورِ سرسخت بود، که سالیانِ سال‌ سعی کرد بمن یاد بده چطور با خدا باوران بحث کنم. میدونی، راستش من از مدرسه اخراج شدم. دوران سختی داشتم. و اونموقع تازه فهمیدم که دینم هیچ راهنمایی ای بمن ارائه نمیده. جهان‌بینی اسلام خیلی واضحه. همه مشکلات رو حل می‌کنه. و ساده ست. وقتی همسرم کم‌کم فهمید که من مسلمونم، حسابی ضداسلام شد. اون شروع به مطالعه درباره اسلام کرد؛ تا چیزایی پیدا کنه که منو از مسلمونی دربیاره. اون کرونا گرفت. حالش بهتر نمیشد. میدونی، سطح اکسیژنش هنوز مثلاً قابل قبول بود، پس خیلی نگران نبودم، اما یکم دلواپسی رو داشتم. شروع به فکر کردن در مورد همه ی چیزای بد کردم.

با خودم فکر می‌کردم قراره منم همینجوری بمیرم؟ بعد یه روز، کاملاً تصادفی؛ یهویی گفت: "آره، اگه من بمیرم، نمیخوام جایی برم که با جایِ تو و بچه‌ها فرق داشته باشه." السلام علیکم، برادر شیگه و خواهر لیسا. خیلی ممنون که برای مصاحبه ما تویِ "بسوی ابدیت" اومدین. خیلی خوشحالیم که کنارمون هستین. و علیکم السلام و رحمه الله و برکاته. ممنون. خب برادر شیگه، میشه لطفاً خلاصه‌ای از زندگیتون رو برامون بگید؟ من یه آمریکایی-ژاپنی نسل چهارم هستم. پدرم یه فیلسوف خداناباورِ دو آتیشه بود که به بودیسم رو آورده بود. مادرم یه بودایی مادرزاد بود که خونواده‌ش برای 4 نسل بخشی از یه هیئت بوداییِ ژاپنی در آمریکا بودن.

من کارمو بعنوان یه بودایی شروع کردم و برای دوباره وصل شدن به ریشه هام، یه هنر سنتی رو توی ژاپن دنبال کردم، اما در عوض، به اسلام متصل شدم. من توی ژاپن به دنیا اومدم. پدر و مادرم، البته، ژاپنی هستن. در واقع، من به حضرت عیسی ایمان داشتم. پس "آمین" می‌گفتم. فکر می کردم دارم با حضرت عیسی (عیسی) صحبت می‌کنم. و هیچی راجع به اسلام نمی دونستم. خب، زندگی شما از نظر ایمان چطور بود؟ فکر میکنم مخصوصاً بودیسم تویِ خونواده ما خیلی محوری بود. میدونستم که پدربزرگم توی جامعه خیلی محترم بود. بوضوح میدونستم که مادرم توی معبد کار میکرد، پس بیشتر وقتم رو، یعنی، ما تموم آخر هفته ها، ما اونجا بودیم. من عضو گروه جوانان معبد بودم. من خیلی توی فعالیتای معبد درگیر بودم.

خب، من تعجب کردم چون اونجا یکشنبه‌ها مراسم بود، درست مثل کلیسای مسیحی، اما توی ژاپن چنین چیزی وجود نداره. پس، من تعجب کردم که اونا یه آهنگ در مورد بودا دارن و آواز می‌خونن. من هر یکشنبه نمیرفتم. فقط چند ماه، شاید فقط پدرم، میخواست ما رو به کلیسای مسیحی ببره. پس ما هم اونو همراهی می کردیم. چی باعث شد تا اعتقاداتتون رو زیر سؤال ببرید؟ من واقعا همیشه اعتقاداتم و زیر سؤال میبردم. من مثلاً... راستش من واقعاً به بودیسم اعتقاد داشتم، اما به "جودو شینشو" اعتقادی نداشتم. این یه نوع از بودیسم ژاپنیه. در واقع شاید اصلی‌ترین بودیسم ژاپنیه. توی ژاپن، در یه مقطع زمانی دین بودیسم خیلی سیاسی بود. خیلی سیاسی بود.

و در واقع یه قانونی در ژاپن تصویب شد که میگفت هر خونواده ژاپنی باید اسمشون رو توی یکی از معابد بودایی ثبت کنن. یعنی شما مجبور بودی متعلق به یه معبد باشی وقتی مطالعه تاریخ و شروع کردم، فکر کردم که هیچ دین واقعی‌ای نمیتونه تصمیمات دینیش رو بر اساس سیاستای یه دوره خاص تاریخی بگیره. خیلی چیزام بود که برام معنی نداشت. و سفر شما بسمت اسلام چطور شروع شد؟ من توی دبیرستان خیلی به دردسر افتادم. پس، من، من بخاطر تلاش برای تثبیت خودم یا اثبات خودم به دردسر افتادم، شاید خیلی سخت، خیلی زیاد. میدونی، راستش من از مدرسه اخراج شدم، دوران سختی داشتم، و اونموقع تازه فهمیدم که دینم هیچ راهنمایی ای بمن نمیکنه. دینم بهم کمک نمیکرد تا تصمیمات خوبی برای زندگیم بگیرم.

و اونموقع بود که واقعاً تصمیم گرفتم همه چیزمو بذارم روی یادگیری فرهنگ ژاپنی، چون فکر کردم، خب، باشه، یه مدت از دین دست می‌کشم، اما اگه فقط روی یه چیز مثبت تمرکز کنم و همه انرژیمو بذارم اونجا، دیگه انرژیی ندارم که کارای دیگه‌ای بکنم،، میدونی، کارای دیگه ای که شاید نباید بکنم. پس ماجرا اینطوری شروع شد. پس آره، من سال ۲۰۰۶ بعنوان دانش‌آموز مهمان اومدم ژاپن. همونوقت بود که همسرمو ملاقات کردم فکر کنم برای من خیلی مهم بود که احساس اصالت کنم. و فکر می‌کنم برای همینه که اینقدر سعی کردم خودمو واقعاً غرقِ فرهنگ خیلی سنتیِ ژاپن کنم. و برای مدتی این شد دین من. می‌ریم جلوتر، سال ۲۰۱۲، و الآن، اون یکی از دوستان خوب منه، یه پسر از سوریه، که زمانِ جنگ داخلی سوریه اومد ژاپن.

اون مجبور شد به عنوان پناهنده سیاسی بیاد. و ما فقط شروع به صحبت کردیم. ازش پرسیدم چطوری خدا رو تو ذهنش تصور میکنه؟ یعنی، خدا چیه؟ آیا خدا همون کائناته؟ آیا خدا یه آقایِ ریشداره که روی یه ابر نشسته؟ یعنی از نظر تو، خدا چیه؟ و جوابش به من این بود که، خب، راستش، اون فقط گفت، "بذار یه چیزیو بهت نشون بدم." و بهم سوره اخلاص و نشون داد. گفت: این چیزیه که ما بهش اعتقاد داریم. گفتم: "باشه. پس یه آدم نیست." گفت: "نه، معلومه که آدم نیست." "پس همون کائناته؟" "نه، اصلاً چیزی نیست که بتونی تصور کنی." "هیچی... میدونی، هیچی مث اون نیست." "و اصلاً... ربطی به اعتقادات مسیحیا نداره." "یعنی نه، اون بدنیا نیومده، میدونی، بچه‌دار هم نشده." "هیچیِ دیگه‌ایم اونو بدنیا نیاورده." بازم خیلی واسم واضح بود.

گفتم: "اوه، باشه. آره، این حرف معنی داره." "یعنی، آره، باشه، من میتونم... باهاش ارتباط برقرار کنم." گفتم: "باشه." وقتی اون پسر سوری رو ملاقات کردم، این دقیقاً همون موقعی بود که توی زندگیم داشتم دوباره به نحوه زندگیم فکر می‌کردم. و راستش میدونی، تازه فهمیدم که من قبلاً هم به خدا اعتقاد داشتم. و وقتی به گذشته زندگیم نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم فهمیدم که همیشه به خدا ایمان داشتم. اما یه جوری بود که به دلایلی ازش فرار می‌کردم.

شاید ازش فرار می‌کردم چون پدرم یه فیلسوف خداناباورِ دو آتیشه بود که سالیانِ سال سعی کرد بهم یاد بده چطور با خدا باورا بحث کنم و چطور باید بهشون جواب بدم و چطور می‌تونم، میدونی، اعتقادشون به خدا رو کوچیک بشمرم، چطور با مسیحیایی که سعی می‌کنن منو هدایت کنن مقابله کنم، میدونی، در مورد پیام و کلام حضرت عیسی بهم میگفتن. پس فکر می‌کنم از همون بچگی، واقعاً از، میدونی، همون حدود ۱۰ سالگی، احساس می‌کردم که نباید...، که اعتقاد به خدا چیز خوبی نیست. نباید به چنین چیزی اعتقاد داشته باشی و هرچی بزرگتر شدم و بیشتر به معبد متعهد شدم، بیشتر و بیشتر احساس می‌کردم که نمیتونم بخدا اعتقاد داشته باشم چون باید به این معبد متعهد میموندم، یا باید به جامعه ژاپنیِ اینجا متعهد می‌موندم، و اونا بخدا اعتقاد ندارن.

پس در واقع سفر معنوی من خیلی کوتاه بود. خودِ سفر معنوی. این دوستو ملاقات کردم، درباره اسلام بهم گفت یجورایی همه ی این تیکه‌های کوچیک زندگیم یادم اومد، و گفتم: "آره، راستش، یعنی اگه با خودم روراست باشم، این چیزیه که بهش اعتقاد دارم." اونقدرا هم سخت نبود. راستش خیلی سریع بود. خیلی زود فهمیدم که مسلمونم. جهان‌بینی اسلام خیلی واضحه. فکر می‌کنم اگه یه نفر بهت بگه، اگه راستش و بخوای، اینقدر واضحه که ندیدنش سخته. همه مشکلات و حل می‌کنه، و ساده ست. اما دلیل اینکه وقت زیادی ازم گرفت و مجبور بودم مطالعه و تحقیق کنم و اینور و اونور و نگاه کنم، این بود که داشتم به همه آدمایی فکر میکردم که بعداً باید براشون توضیحش میدادم.

چطور قراره با پدر فیلسوفم حرف بزنم؟ چطور میخوام با مادرم که بوداییه و تویِ معبد کار می‌کنه حرف بزنم؟ چطور میخوام با فامیل و جامعه حرف بزنم، میدونی همونایی که، توی این معبد باهاشون بزرگ شدم؟ اونا پدربزرگم، مادرم و بعد منو... میشناسن. واکنش خونواده و همسرتون به مسلمون شدنتون چطور بود، همون چیزی که بیشتر از همه ازش می‌ترسیدین؟ متوجه چیزی شدین؟ توی این ویدیو هیچ تبلیغی نمی‌بینین. از اونجایی که "بسوی ابدیت" یه سازمان غیرانتفاعیه، ما فقط با حمایت شما می‌تونیم این ویدیوها رو تولید کنیم. اگه می‌خواید بخشی از این کار خیر باشید، به "بسوی ابدیت" کمک مالی کنین و این فرصت طلایی رو از دست ندین.

واکنش خونواده و همسرتون به مسلمون شدنتون چطور بود، همون چیزی که بیشتر از همه ازش می‌ترسیدین؟ خب این دلیل واقعی مطالعۀ من بود، چون میدونستم چی در انتظارمه. میدونستم که، اول از همه، همسرم قبولش نداره. خونواده ش قطعاً قبولش ندارن. خونواده خودمم قبولش ندارن. میدونی، پدر و مادرم قبولش نمیکردن. فقط میدونستم هیچکی قرار نیست خوشحال بشه. پس فقط بهعنوان یه تکنیکِ بقا، فکر کنم، یعنی، سعی می‌کردم تا جایی که می‌تونم قایمش کنم. جلوی مردم نماز نمی‌خوندم. اگه روزه می‌گرفتم، به کسی نمیگفتم که روزه‌ام. بهونه میاوردم، مثلاً "بعد از اینجا، با دکتر قرار دارم" یا "باید معده م خالی باشه"، یا فقط تظاهر می‌کردم یه چیزی میخورم درحالی که واقعاً نمیخوردم. برای یه مدت طولانی، فکر میکنم خیلی پنهانی بود.

فکر می‌کردم با همسرم، تغییرات کوچیکی میدم، و در نهایت اگه فقط آدم بهتری بشم، یا اگه اون میدید زندگی خونوادگیمون داره بهتر میشه، میدونی، شاید بپرسه: "اوه، هی، چرا الان اینقدر همسر عالیی شدی؟" "یعنی چی شده؟" اما این اتفاق نیفتاد. پس هر تغییر کوچیکی رو باید خیلی خیلی با احتیاط معرفی میکردم. مثلاً نماز خوندن، بیدار شدن برای نماز صبح. چقدر میتونستم بی‌ سروصدا باشم؟ حتی الآنم یه جورایی خنده‌ داره، مردم می‌خندن، مثِ وقتی زنگ هشدارم خاموش میشه، اونقدر تمرین کردم که میتونم خیلی سریع بپرم بالا، که زنگ و قبل از تموم شدنِ آلارم اولش خاموش کنم. پس مثلاً، اگه صدا بده... میتونم اینطوری... خاموشش کنم.

وقتی همسرم کم کم فهمید که من مسلمونم و بخاطر اسلام روزه میگیرم و بخاطر اسلام مشروب نمیخورم و ازش خواستم که بخاطر اسلام دیگه با گوشت خوک غذا درست نکنه، خیلی ضداسلام شد. شروع به مطالعه درباره اسلام کرد تا چیزایی پیدا کنه که منو از مسلمونی دربیاره. و بعد اوضاع یکم داشت خوب می‌شد، اما بعد من شروع کردم به ریش گذاشتن. اوه، آره. پس تقریباً تموم زنای زندگیم، هر بار صورتمو میدیدن، بهم می‌گفتن: "شبیه اسامه بن لادن شدی. اگه میخوای به داعش ملحق بشی، پس توی ژاپن چیکار می‌کنی؟ ریشتو بتراش، ظاهرت کثیفه، باید بری ریشتو بتراشی. میخوای واست ریش تراش بخرم؟" و اینجوری، هر باری که منو میدیدن... – ببخشید. – اشکالی نداره، اشکالی نداره، اشکالی نداره. همیشه اینطوری بود.

و بعد همسرتون چطور مسلمون شد؟ خب، دوباره، اوضاع داشت خیلی بد میشد. داشت بجایی میرسید که در واقع داشتیم در مورد جدایی صحبت میکردیم. معلومه که من اینو نمیخواستم. و اون گفت: "خب، لازم نیست جدا بشیم، اما میتونی بری یه جای دیگه زندگی کنی." مثلاً میتونی تو یه اتاق دیگه زندگی کنی، یه آپارتمان دیگه بگیری، و اونجا مسلمون باشی. برام مهم نیست، از نظر رسمی، قانونی، میتونیم متأهل بمونیم. میتونی آخر هفته‌ها بیای بچه‌ها رو ببینی و این چیزا، اما تو فقط، برو یه جای دیگه مسلمون باش. ما رو توی این قضیه دخالت نده. داری زندگی رو برامون سخت می‌کنی. داشت بد می‌شد. مدام باهم دعوا می‌کردیم. یادمه یه شب اومدم خونه و ما طبقه دوم زندگی میکردیم.

و رسیدم پایین پله‌ها، بیرون آپارتمانمون ، و حتی انرژیش و نداشتم که قدم روی پله اول بذارم. و جلوی راه پله وایسادم و واقعاً خسته بودم. از دعوا کردن خسته بودم. از دفاع از اعتقاداتم خسته بودم. از اینکه مردم بهم میگفتن ریشتو بتراش خسته بودم. از خیلی چیزا خسته بودم. و فقط اونجا وایسادم و برای اولین بار رو به الله کردم. و گفتم: "من... دیگه نمی‌تونم ادامه بدم. پس لطفاً، هر چی که برام بهتره، نمی‌دونم، اگه با همسرم هست، لطفاً این و درست کن. اگه نیست، پس فقط لطفاً، میخوام یه چیز بهتر و درخواست کنم. اما دیگه نمی‌تونم ادامه بدم. یعنی واقعاً خیلی خسته‌م. همون موقع، تو اوایل همه‌گیری کرونا بودیم.

مثلاً روز پنجم یا یه همچین چیزی بود، مردمی که خوب میشن، خوب میشن، و اونایی که بدتر میشن، شروع میکنن به بدتر شدن. و اینو تو اخبار میدیدی، میدونی، کلی آدم از این بیماری میمردن، و بیمارستانا، میدونی، پُر بودن یا هرچی. مثِ اوج ترس بود. همه از کرونا خیلی واهمه داشتن. و من خیلی زود، کرونا گرفتم. خب این موقعی بود که اگه کرونا میگرفتی، بیمارستانا تو رو قبول نمیکردن، و آمبولانس نمیومد تو رو برداره ببره. یعنی نمیخواستی به کسی بگی کرونا داری چون هنوز یه جور، میدونی، یه بدنامیِ اجتماعی پشتش بود، مثلاً انگار طاعون سیاه گرفته باشی. میدونی، من توی یه اتاق حبس شده بودم. مجبور بودم خودمو یه مدتی توی یه اتاق قفل کنم. و، میدونی، ما نمیدونستیم چه اتفاقی داره میفته.

اما من شروع به بهتر شدن کردم اما همونطور که من بهتر میشدم، همسرم مریض شد. و حالش اصلاً بهتر نمیشد. خب، تقریباً دو هفته داشت میگذشت و حالش بدتر میشد، و سرفه‌هاش بدتر میشدن، و سه هفته داشت میشد، و دیگه، خب، آره، این خوب نبود. و من از دیدِ خودم ، نگران بودم. میدونی، سطح اکسیژنش هنوز مثلاً قابل قبول بود، پس من خیلی نگران نبودم، اما دلواپس بودم. بعد یه روز کاملاً تصادفی، یهوئی، بهم گفت: "هی، پس برای شهادت دو نفر لازمه، دو شاهد، درسته؟" من فقط مونده بودم، یعنی چی؟ گفتم: "این سوالو برای یه دوست میپرسی؟" گفت: "نه، برای خودم." گفتم: "یعنی چی؟" "شهادت؟ دو نفر؟ آره. یعنی چی؟" "تو... تو میخوای مسلمون بشی؟" و بهم نگاه کرد و گفت: "آره، یعنی اگه من...

اگه من بمیرم، نمیخوام جایی برم که با جایِ تو و بچه‌ها فرق داشته باشه. اگه بمیرم، میخوام همون جایی برم که شماها میرید." پس زنگ زدم به پسرم و گفتم: "یوکی، بیا اینجا پسر. لازمت دارم. بهت نیاز دارم. بهت نیاز دارم." یعنی، میدونی، اون هنوز بچه بود، شاید بحساب نمیومد، اما کرونا بود، ما قرنطینه بودیم. بهترین کاری بود که ‌میتونستیم بکنیم. و پس اونجا وایسادیم و او شهادتینش رو از اتاق قرنطینه گفت و تموم. و او شهادتینش رو از اتاق قرنطینه گفت و مسلمون شد چند هفته طول کشید تا بتونم درک کنم که، یعنی چی، من تسلیم شده بودم و فقط دو هفته طول کشید. یعنی من باید هشت سال پیش تسلیم میشدم. یعنی، میدونی، تموم این مدت داشتم چیکار ‌میکردم؟ چند ساعت از وقتم و هدر دادم؟ شما داشتین... کلی ثواب ذخیره می‌کردین.

تموم این مدت. نه، تموم این مدت. یعنی اگه، اگه کسی بخواد از این ماجرا درسی بگیره، و برای همینه که وقتی مردم داستان مسلمون شدنم رو میپرسن، همیشه میگم مال من اونقدرا مهم نیست. مهم‌ترین داستان مسلمون شدن، مال همسرمه چون من در طول اون هشت سال با وجودِ تموم اون مشکلاتِ توی رابطه، نتونسته بودم کاری کنم که همسرم مسلمون بشه و تنها کاری که باید میکردم این بود که تسلیم بشم و بگم: "الله، یا الله، لطفاً این رو از دوشم بردار. من دیگه نمیتونم." و میدونی، دو هفته بعد. از دید من، اینقدر ناگهانی بود و خیلی طول کشید تا بتونم هضمش کنم که اون مسلمون شده. و میدونی، من مثلاً برای نماز صبح بیدار میشدم، و مطمئن نبودم که باید اون رو بیدار کنم یا نه.

‌میگفتم: "یعنی، باید بذارم بخوابه؟ اگه بیدارش کنم عصبانی میشه؟ آیا واقعاً مسلمونه؟ یعنی، میدونی؟" اما من، میدونی، من، اینطوری میشدم، و بعد اون چشاش و باز میکرد و میگفت: "نماز صبحه؟" من میگفتم: "آره." بعد با هم نماز میخوندیم. شما سالها بخشی از یه فرهنگ خاص بودین، فامیل و عزیزانتونم همینطور. شما برای جامعه مسلمین غریبه بودین. ترک کردنِ چیزی که سالها بهش عادت داشتین سخت نبود؟ آره، خیلی سخت بود. من همه چیز و فدا کرده بودم، چه پولم، چه وقتم، چه انرژیم، حتی رابطه‌هامو با دیگران. اما وقتی اون دنیا رو ترک کردم، دیگه هیچ کاری بلد نبودم. یعنی بلد نبودم چطور یه کار دیگه بکنم. بلد نبودم چطور یه شغل دیگه داشته باشم. هیچ مدرک دانشگاهی مفید دیگه‌ای نداشتم یا واقعاً اطلاعاتی در مورد چیزی نداشتم.

آره، خیلی سخت بود. و فقط بخودم میگفتم، تنها چیزی که با خودم نگه داشتم این وعده خدا بود که میگه اگه چیزی و بخاطر اون رها کنی، او اونو با چیزی بهتر جایگزین میکنه. پس تو دست راستم این وعده رو داشتم، و توی دست چپم همه چیزای دیگه زندگیم و. و فقط باید رهاش میکردم و ایمان میاوردم که یجوری همه چی درست میشه. الحمدلله، من راستش واقعاً باور و دارم که الله این...، این ایمان و تو قلبم گذاشت، و همه ش همینه. بعد از اینکه اون مسلمون شد، اولین رمضونش رو با من گذروند. رمضون من همیشه خیلی غریبانه و غمگین... یه مناسبتِ خیلی غمگین و غریبانه بود. فقط، سخت و دشوار بود و، اِاا...، کاملاً تنها بودی. تنها افطار میکردی، و تنها روزه میگرفتی، و اصلاً، حال نمیداد.

از طرف دیگه، اون تو اینستاگرام بود، و همه این پُستا رو میدید از آدمایی که این سُفره‌های افطاریِ فوق‌العاده رو دارن برای مهمونیای افطار و، میدونی، آدمایی که واقعاً از رمضون لذت میبرن انگار که یه جشن هست. و اون از دست من خیلی عصبانی بود. میگفت: "نه، من یه رمضون اینطوری میخوام." یعنی، این رمضون افتضاحه. و برای همینه که از همون موقع، در اصل، اون داره با «جِی‌دی‌سی» کار میکنه. ما باهاش همکاری کردیم، الانم همینجاییم. ما توی انجمن مسلمانان ژاپن، JMA هستیم. ما بخشی از... هستیم، میدونی، ما، اِ...، ما توی مناسبتای اطراف منطقه توکیو با اینجا، با JDC، کمک می‌کنیم با مسجد محلی‌مون توی یوکوهاما. و بیشتر چیو در مورد همدیگه تحسین می‌کنید؟ چیزی که من در مورد اون تحسین میکنم، راستش خیلی چیزان.

یعنی من، از همون موقعی که همدیگرو دیدیم، خیلی چیزا بود که اون بطور طبیعی انجام میداد که به عنوان یه مسلمون باید انجام بشه. میدونی، من از یه پیشینه یِ انقلابی آمریکایی میام که اگه کسی بهم بگه چیکار کنم، اولین واکنشم اینه که بگم، آره، برو گمشو، میدونی، آره، از جلوی چشمم دور شو. اینجوریاس، و فرق نمیکنه که پدر و مادرم باشن یا هرکی. أستغفرالله. اما، اِ...، در مورد اون، میدونی، اون همیشه، نمی‌دونم احساس میکرد که، اِ...، میدونی، بهشت زیر پای مادره، اما همیشه همونجوری رفتار کرده. و من خیلی بابت این بهش احترام میذارم. اون همیشه خونواده محور بوده. همیشه به بچه‌هامون اهمیت داده، اِ...، خیلی توی زندگیشون دخیل بوده. .بابتش براش احترام قائلم پس... در اصل هیچی. گفت من آدم خوبی هستم.

درسته درسته فقط همین و گفت؟ در اصل، آره. چه چیزی در مورد پیامبر (صل الله علیه وسلم) بیشتر شما رو تحت تأثیر قرار داد؟ وقتی در مورد اینکه دعاشو برای روز قیامت، واسه ما ذخیره کرده، حرف میزنه وقتی که ما در پیشگاه الله ایستادیم، اون دعاش و ذخیره کرده، همون یه دعایی که حتماً مستجاب میشه. اون رو برای ما ذخیره کرده. حالا وقتی، وقتی...، وقتی من چنین چیزایی و ‌میشنوم، در واقع احساس میکنم که این واقعاً ما هستیم که...، میدونی، اون واقعاً، وقتی در طول زمان نگاه میکرده، شاید داشته بمن نگاه می‌کرده. شاید داشته بتو نگاه میکرده. داشته به این نسل نگاه میکرده. پس آره، برای من، فکر کنم این تواناییِ اون برای دیدن در طول زمان و محبتش برای آدمایی که هرگز ملاقاتشون نکرده، تاثیرگذارترین چیز هست.

برادر شیگه، خواهر لیسا، ازتون خیلی ممنونم که صادقانه داستانتونو با ما در میون گذاشتین. و انشاالله خدا اجرتون بده. شما رو توی این راه ثابت قدم، توی راه راست نگه داره تا آخرین نفس‌تون، انشاالله. و دوباره شما رو در آخرت، انشاالله، در بهشت به هم برسونه. جزاکم الله خیراً (خداوند به شما پاداش نیک بده). خیلی ممنون.