"فکر میکردم خدا برای آدمهای ضعیفه" - یک آتئیست کانادایی به اسلام گروید
تاریخ انتشار
من در غرب کانادا، توی کوهستان بزرگ شدم. خونواده مون هیچ دین و مذهبی نداشتن. از نظرشون خدا مال آدمای ضعیفی بود که یه عصا نیاز داشتن تا زندگیشونو بگذرونن. میدونین، شوهرخواهرم خودکشی کرد. خواهرمم به خاطر اُوردوز با فِنتانیل از دست دادم. یه شب خاص رو یادمه، دوستم اومد پیشم، سر تا پا غرق خون بود. همهجاش چاقو خورده و زخمی بود. اون موقع بود که با خودم گفتم: «قراره آخر و عاقبتم چی بشه؟» بعدش اذان گفتن، جدی میگم اشکام همینجوری سرازیر شدن. اصلاً نمیفهمیدم معنیش چیه، ولی مستقیما به دلم نشست. یه گروه از برادرا بودن که از تموم دنیا جمع شده بودن، و همه با هم، به نماز ایستادن. وقتی این اتحاد رو دیدم، که مبتنی بر رنگ پوست نبود، واقعاً شیفته ش شدم.
بار اولی که قدم توی اون ساختمون گذاشتم، دیدمش. اون اولین مسلمونی بود که توی عمرم می دیدمش. دیدار با اون، همهی ذهنیتم رو زیر و رو کرد. میدونی، ما میگیم خدا از راههای اسرار آمیزی وارد عمل میشه؛ این یکی از همون موارد بود یه روزی اون خانم برام نامه نوشت و گفت: «باعث افتخارمه اگه با دخترم ازدواج کنی.» سلام علیکم برادر «ویل صالح»، خیلی ممنون که دعوت ما رو قبول کردین. خیلی خوشحالیم که در «بسوی جاودانگی» همرامون هستین. اول میخوام ازتون بپرسم که: «ویل صالح کیه؟» میتونین یه خلاصه ای از زندگیتون برامون بگین؟ وعلیکمالسلام، الحمدلله، ممنونم که دعوتم کردین. خیلی منتظر این گفتگو بودم. خب خلاصه میگم من توی غرب کانادا، توی کوهستان بزرگ شدم و ما توی خونواده مون هیچ دین و مذهبی نداشتیم.
در واقع خونوادهمون یجورائی بیشتر «آتئیست» بودن؛ به خدا اعتقادی نداشتیم و اونا خدا رو برای آدمای ضعیفی میدونستن که یه عصا میخوان تا زندگیشون رو بگذرونن. وقتی بزرگ میشدم، نگاه منم به دین همینجوری بود. وقتی کوچیک بودم، تنها کاری که بعضی وقتا میشد انجامش داد این بود که توی محلهمون یه تالار «پادشاهی» متعلق به «شاهدان یَهُوَه» بود که یکی از فرقههای مسیحیته و همه یهجورایی میرفتن اونجا میدونین بابام، از اون موتورسوارای قدیمیه ریش بلند و خالکوبی داره. خب میدونین، وقتی مردم رو ملاقات میکنی اونا رو میشناسی بالاخره هرازگاهی میرفتیم اونجا و برای من بعنوان یه بچه، این بیشتر یه فرصت بود که کتشلوار بپوشم و کراوات بزنم ولی همین و بس.
تنها اوقاتی بود که کلیسا میرفتیم، اونم نه چون به عنوان یه خونواده در جستجوی خدا بودیم بلکه به این خاطر که کار دیگهای نداشتیم که بکنیم من هیچوقت اسم اسلام به گوشم نخورده بود. اصلاً تا دبیرستان نمیدونستم مسلمون یعنی چی. اولین باری که کلمه «مسلمون» رو شنیدم، توی حادثهی ۱۱ سپتامبر بود. کل سالای دبیرستانمون همزمان بود با «جنگ علیه ترور» توی خاورمیانه، و راستش این شد یه نوع شستوشوی فکری درباره ذهنیتم نسبت به اسلام. وقتی توی اون فضا بزرگ بشی، با کلی تعصب و نژادپرستی و این قبیل چیزا سر و کله بزنی یه کم سخته دیدگاهت رو تغییر بدی. میدونین بعد از اون، مسیر طولانیِ ای برای کشف و سفر به دور دنیا داشتم تا به درک ایمان برسم. در واقع اوایل دههی بیست زندگیم اسلام رو کشف کردم.
اوایل سالهای دبیرستانم، حدودای ۲۰۰۳، بود که مواد مخدر سنگین به شهرمون رسید و شهر رو نابود کرد. توی زندگیم آدمای زیادی رو دیدم که بهخاطر مواد مردن، چاقو خوردن و کشته شدن، زندان رفتن و اینجور داستانا این چیزا واقعاً مخرّبن. ۱۷ سالم که بود رفتم وَنکووِر کار کنم. یه جمعهشب رفتم سمت شرق ونکوور و شوکه شدم؛ فکر کنم اونجا پایتخت هروئین دنیاست یه تیکهی خیلی کوچیک اطراف «هِیستینگز» و «مِین» توی ونکوور بود. میدونین، خیلی از دوستام با اُوردوز مُردن یا زندگیشون از هم پاشیده شد. یکی از دوستای بچگیم، می دونین... دو سال بعد از اینکه اثاثکشی کردم خبرش بهم رسید که رفته بوده حموم، ولی نشئه بوده و توی وان غرق شده. اون تازه بچهدار شده بود، جوون بود؛ فکر کنم دو سال از من بزرگتر بود.
همونطور که قبلاً گفتم، یکی از صمیمیترین دوستام، هی میرفت زندان و برمیگشت، آخرشم یکی رو کُشت و متأسفانه این جور چیزا نادر نیستن دیگه. شوهرخواهرم خودکشی کرد. چند سال پیش خواهرم رو به خاطر اُوردوز فنتانیل از دست دادم. خواهرتون؟ — آره خواهرم. — یکی از بزرگترین مشکلات اینه که تو شاید وجود خدا رو زیر سؤال نبری، ولی وقتی دور و برت رو نگاه میکنی، قطعاً این سؤالا برات پیش میان. یه مورد رو خوب یادمه: هر سال یه تورنُومنت بیسبال بود و کنار کمپ، یه «مواد پارتی» برگزار میکردن همهجا پارتی بود، همه مست میکردن. و یه شب خاص بود، که از یه جمع اومدم بیرون رفتم سراغ یه جمع دیگه، یهو دوستم اومد دیدم سرتاپاش غرق خونه. همهجاش چاقو خورده و زخمی بود؛ توی خون غوطه ور بود.
گفتم «چه اتفاقی افتاده؟» رفتم سمت اون یکی دوستم، دیدم اونم تیکه تیکه شده. سخته این چیزا رو ببینی و به خودت نگی، خب میدونی «این کارا آخر و عاقبت ندارن.» اونجا بود که شروع کردم به فکر کردن، که قراره آخر و عاقبت من چی بشه؟ داستان من چطوری تموم میشه؟ پس تصمیمم رو گرفتم و به خودم گفتم میدونی چیه؟ من باید ازدواج کنم. نمیدونم چطور، نمیدونم با کی، نمیدونم کجا ولی باید خودمو تغییر بدم. وقتی این تصمیم رو گرفتم،همه کارای بدی که انجام میدادم رو کنار گذاشتم؛ و یه باره قید اون زندگی رو زدم و رفتم.
چطوری مسیرتون به سمت اسلام شروع شد؟ خب از وقتی تصمیم گرفتم ازدواج کنم و رفتارمو عوض کنم، رفتم یه شهر جدید رزومه میدادم اینور اونور، از جلوی یه فروشگاه لوازم الکترونیکی به اسم «فیوچر شاپ» رد شدم با خودم گفتم «بیخیال، بزار امتحانش کنم.» و بالاخره بعد از سه ماه، به عنوان کارمند فصلی استخدام شدم. و همونجام با زنی آشنا شدم که بعداً شد همسرم اون اولین مسلمونی بود که تو عمرم دیده بودم. دیدار با اون، کل فهم منو نسبت به دنیا زیر و رو کرد. چون شروع کردیم به حرف زدن و اون گفت «من مسلمونم.» منم گفتم که «خب، این یعنی چی؟» اونم گفت فلانه و بهمانه.
من گفتم «ولی من دربارهی مسلمونا فلان باور رو دارم.» اون گفت: «نه نه، کاملاً اشتباه میکنی.» و این اولین باری بود که فهمم از اسلام به چالش کشیده شد اونم جلوی آدمی که خودش مسلمونه پدرش رئیس انجمن مسلمونای همون شهری بود که بهش نقل مکان کرده بودم. همین باعث شد جرقه زده بشه؛ چون من دوست ندارم جاهل باشم یا وقتی کسی واقعیت رو برام روو میکنه، باهاش کلکل کنم تا حقایق رو رد کنم—اونم وقتی که حَقه. این جرقه ای بود که باعث شد سفرم شروع بشه تا بتونم بفهمم این ماشین تبلیغات رسانهای غرب که از ۲۰۰۱ مغزم رو باهاش شستوشو دادن، دقیقاً داره چیکار میکنه سالها بمباران خبری دربارهی اتفاقاتی که داره توی فلسطین میافته، تو عراق میافته و همچنین تو افغانستان و... کُلِ اینا منظورمه.
من یه سری باورایی داشتم—یا بهتر بگم به من آموزش داده بودن، القا کرده بودن اما یه آدمی که خودش تجربهی مستقیمی ازش داشت میگفت «کاملاً در اشتباهی.» از همونجا یجورایی سفرم واقعا شروع شد. توی همون گفتوگوی اول، حدود سه ساعت حرف زدیم. برام جالب بود که اون هیچوقت پارتی نرفته بود، سیگار نکشیده بود، مشروب نخورده بود، دوستپسر نداشت این چیزا برای من خیلی عجیب بودن. گفتم «چطور ممکنه؟» و اون گفت «این ایمان منه؛ من اینجوری بزرگ شدم، فرهنگ و ایمانم همینه که می بینی. من اونجا با فرهنگ مسلمونا و ایمان مسلمونی آشنا شدم... و محو اون شده بودم. چون من داشتم اینو مستقیم میدیدم و همونجا بود که با خودم گفتم که «همینه؛ خودشه. همینه، آره. همین دختره». همینه. من اینو میخوام.
بعد از اون مکالمه بود که شروع کردم تحقیق کردن، همهچی یهکم گلآلود بود و فهمیدنش سخت بود یه DVD گرفتم، نمیدونم باهاش آشنایی دارین یا نه، ولی سخنرانی «هدف زندگی» از شیخ خالد یاسین که آمریکاییه رو گرفتم. اون سخنرانی زندگیمو عوض کرد. هی گوش میدادم و شگفتزده بودم که واقعاً می دونی واقعاً داشت نقشهی راه و همینطور راهحل برای همهی مشکلاتی میداد، که اینجا تو غرب هی ازشون می نالیم و ظاهراً راهحلی ندارنو ارائه می داد. اون داشت نقشه راه رو میداد اولِ سخنرانیش یه چیزی گفت که توی ذهنم حک شد: اون گفت که: دل مثل یه لیوانه آبه. قلبتون یه مخزن به شکل یه لیوان آبه اگه لیوان رو برعکس کنی، هر چقدرم توش آب بریزی، پر نمیشه. ولی وقتی خودت لیوان رو برمیگردونی، اون موقع میشه پُرش کرد.
چی باعث شد با خودتون بگین: «خب، من میخوام مسلمون بشم. این خودشه. و الان دیگه این قدم رو برمیدارم»؟ چی باعث شد اون خیزِ نهایی رو بردارین؟ فکر می کنم وقتی بود که فهمیدم این کتاب (قرآن) بکر و دستنخوردهست و همهی جوابا رو هم داره.
قبلاً م گفته بودم من باور داشتم که اگه خدا واقعاً هست، ما رو بدون دستورالعمل رها نمیکنه و وقتی فهمیدم که قرآن یه کتابیه که تغییر نکرده بعدش انگار یهو یه چیزی تکونم داد، چون این موضوع تو کتابای ادیان دیگه— چون تو ادیان دیگه هم یهکم مطالعه داشتم دارم میگم اتفاق نیافتاده— اما دربارهی قرآن، می دونین فهمیدم که این کتابای ادیان دیگه چون تو ادیان دیگه هم یکم مطالعه داشتم با قرآن متفاوتن، حتی اگه کتابو اصلا برداری و بندازیش دور اصلا مهم نیست چونکه میشه در عرض یه روز کلمه به کلمه عین همون گویشی که ۱۴۰۰ سال پیش بوده، از راه نقل قولِ شفاهی دوباره بازتولیدش کرد. لحظه شهادتین گفتن تون چطور؟ چه حسی داشتین؟ فضاش ترسناک بود.
بعد از اینکه برادرا نماز رو خوندن و رفتیم داخل؛ حدود ۳۰ نفر بودن نشسته بودم—یه جوون ۲۲، ۲۳ ساله— بودم سی نفر فقط نشسته بودن و نگام میکردن. اینطوری. گفتم: «عجب وضعیت عجیبیه.» امام ازم پرسید «سؤالی داری که بتونیم بهت جواب بدیم؟» منم بعد از دیدن اون اوضاع گفتم «اینقدر سؤال دارم که نگو.» ولی میدونستم که ،این همون چیزیه که باید باشم و باید انجامش بدم. همونجا جلوی پدرزن آیندهم، و همینطور برادرزنای آیندهم و جماعتی که بعداً جلوشون میایستادم و نماز میخوندم، شهادتین رو گفتم. خیلی احساسی بود؛ هزار تا فکر تو ذهنم میچرخید، که الان خونوادهم چه فکری میکنن؟ با اون رویکردِ آتئیستی ضد دینی و شستوشوی ذهنیه بدتر از خودم… ولی راستش مهم نبود.
واقعیتش وقتی شروع میکنی به دیدن، وقتی درباره سختیای زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوسلم و زندگیشون و چیزائی که از سر گذروندن یاد میگیری میبینی همهمون دشواری و سختی و ناملایمات داریم. دو سالِ بعدش رو، بهعنوان یه نو مسلمون، واقعاً درگیر بودم—فضای درستوحسابی نداشتم تا اینکه یکی از برادرا همون برادری که اذان گفت و منو به گریه انداخت، دعوتم کرد سهروز باهاشون اینور و اونور برم. از اونجا تونستم کنار مسلمونا تمرین کنم، سؤال بپرسم، درست نماز خوندن رو یاد بگیرم و یاد بگیرم چطور چیزای دیگه رو انجام بدم. سفر از همونجا شروع شد. بعدش شروع به کار کردن روی خودم و یاد گرفتن دین کردم.
از یه سفر چهارماهه که برگشتم، برای سهچهار سال امام مسجد شدم؛ سخنرانی میکردم—کلیساییا میاومدن، هیئتمدیره مدرسه میاومدن، خطبههای نماز جمعه و… از این قبیل کارا انجام می دادم. کمکم همهچی جا افتاد. عالی بود. خب برگردیم به داستان همسر آینده تون؛ چی شد؟ چطور ازدواج کردین؟ میتونین درباره ش بهمون بگین؟ بله، بله، سبحانالله. یه چیزی رو متوجه شدین؟ وقتی این ویدیو رو تماشا میکنین، هیچ تبلیغی نمیبینین. چون "بسوی جاودانگی" یه سازمان غیرانتفاعیه، و ما فقط با حمایتای شما میتونیم این ویدیوها رو تولید کنیم. اگه میخواین در این کار خیر شریک بشین، به "بسوی جاودنگی" کمک مالی کنین و این فرصت طلایی رو از دست ندین.
خب برگردیم به داستان همسر آینده تون؛ چی شد؟ چطور ازدواج کردین؟ میتونین درباره ش بهمون بگین؟ بله، بله، سبحانالله. راستش اولین بار که وارد اون ساختمون شدم —برای دورهی آموزشی، سه ماهه بود که قبل از اینکه باهاش آشنا بشم—دیدمش. گفتم: «وااای، چهقدر زیباست.» و سه ماه باهاش حرف نزدم. بعد که صحبت کردیم، کاملا معلوم بود که یه اتصالِ واضح بینمون هست بعداً همکار شدیم و بیشتر حرف زدیم همون شب اول بهش گفتم—این رو قبلاً هم تعریف کردم — آره گفته بودی. اون گفت: «ما مسلمونا معتقدیم که هر چیزی یه دلیلی داره؛ این برنامهی خدا برای ماست. اون گفت با خودم فکر میکنم که دلیلِ این ملاقاتمون چیه؟ هدف چیه؟ من گفتم: «خب دلیلش اینه که قراره ازدواج کنیم و کلی بچه داشته باشیم.» یکم جسور بودم، یکم رُک.
توی اولین دیدار؟ - آره، آره. اولین بار که باهاش حرف زدم یه جورایی خندید و گفت: «خب، این دیگه خیلی عجیبه.» اون برادری که اذانش منو به گریه انداخت، دوست خونوادگیشون بود و شد مثل مربی من. به نمایندگی از من رفت خواستگاری— و جواب این بود: «به هیچوجه. . نه. دیگه اسمشو نیار» گفتن به هیچ وجه نه. پنج سال از وقتی آشنا شدیم طول کشید تا وقتی من از پاکستان برگشتم، شدش. پس برگشتیم سر خونه اول و دوباره مثل دفعه قبل به نمایندگی از من رفت خواستگاری و اینبار حتی محکمتر گفتن نه دیگه حتی جلوی من مطرح شم نکن. مطلقاً نه.» -کی اینو گفت؟ -مادرزنم. - آها. پدر زنم منو دوست داشت، چون پشت سرم تو مسجد نماز خونده بود، خطبهها و صحبتام رو شنیده بود؛ و خب می دونی منو خوب میشناخت و مشکلی نداشت.
ولی وقتی مامان بگه نه، یعنی نه. چی شد که نظر مادرزنتون عوض شد؟ اینجاست زیباییِ اون چیزی که به انگلیسی میگیم «خدا به اشکال اسرارآمیز عمل میکنه»— مشخص میشه. دههی آخر رمضان بود؛ من توی اعتکاف بودم؛ توی مسجد. اونا خونوادگی میاومدن برای تراویح. من اذان میگفتم، چون امام و حافظ قرآن برای تراویح آورده بودیم. اذان گفتم و اون خیلی خوشش اومد نمیدونست صاحب این صدا کیه، ولی معلوم شد که من بودم.
رفتن خونه، مادرزنم از پدرزنم پرسید: «اون کیه که سخنرانی میکنه و اذان گفتنش اینقدر قشنگه؟» اونم بهش گفت: «همونیه که بهش جواب منفی دادی.» گفت: «چی؟ واقعاً؟» داشت یه آیهی قرآن رو میخوند —اگه درست یادم باشه— دقیقِ آیه رو یادم نیست، ولی مضمونش دربارهی قضاوت نکردنِ آدما و فرصت دادن بهشون بود. خودش گفت وقتی که اون آیه رو خوند، همهچی عوض شد انگار خدا قلبش رو دگرگون کرد. و میدونی، این واقعا، این واقعاً خداست که دلها رو در اختیار داره. یه روز همینطوری، بیخبر، برام یه نامه نوشت و توش گفت: «اگه با دخترم ازدواج کنی، باعث افتخارمه.» گفتم: «چییی؟!» اصن باورم نمیشد. و عید قربان ازدواج کردیم.
واکنش خونواده و آدمای دور و برتون به مسلمون شدنتون چی بود؟ وقتی مسلمون شدم—خب من یه برادر با نیازای ویژه دارم و دو تا خواهر بزرگتر؛ که یکیشون فوت کرد— واکنش خواهرام این بود: «تو دیگه از ما نیستی؛ چی هستی اصلاً؟» و خب واقعا... اصلا نزدیک هم زندگی نمیکردیم و رابطهمون یجورایی سرد شد تا دو سال، هر وقت میاومدن خونمون، مُهر نماز رو میذاشتم یه گوشه، یا قرآن رو جایی میذاشتم که ببینن. بعد یه مدت، توی یه تماس بودیم، میدونی دقیق یادم نیست چرا ولی یادمه سر یه چیزی بحثمون شد شاید درباره...، یادم نیست، شاید مامانم بدونه فکر کنم سرِ اینکه؛ من برای کریسمس نمیام بحث بود.
گفتم: «من مسلمونم؛ اصن نمیخوام بیام این چیزا مال من نیست.» جوابش به حرفم خیلی کلاسیک بود گفت: «فکر کردی ما احمقیم؟» به خودم گفتم: «ماموریت انجام شد!» مامان، اگه داری میبینی، بگو که: ما این صحبتا رو قبلا داشتیم؛ الان نوبت توئه. با بابامم یکیدو بار بحث کردیم اتفاق خاصی نیفتاد. اما بزرگترین واکنششون وقتی بود که اسممو عوض کردم. گفتن: «چهطور جرئت میکنی؟» چون من آخرین پسر اون نسل بودم و؛ شجرهی خونوادگی با من تموم میشد. اگه من پسر نداشته باشم، دیگه اسم خونوادگی ادامه پیدا نمیکنه. خب بعدش اسمم شد «محمد ویلیام صالح». چی درباره اسلام، بیشتر از همه شما رو تحت تأثیر قرار داد؟ چیزی که توی اسلام بیشتر از همه منو تحت تأثیر قرار داد، اول از همه، بنظرم، اتحاد مسلمونا بود.
وقتی شهادتین رو گفتم، یه گروه برادرا بودن که از همهجای دنیا اومده بودن به شهر ما—فضای عالیی بود. من سؤالاتی داشتم؛ پدرِ همسرم که رئیس انجمن مسجد بود باهاش هماهنگ کردن و اونم ازم دعوت کرد که بیام. خب منم رفتم و برادرا گفتن: «بیاین نماز بخونیم.» اذان که گفته شد، شوخی نمیکنم، ولی اشکام خودبخود جاری شدن. معنیش رو نمیفهمیدم اما مستقیما به دلم نشست . بعد دیدم همه کنار هم نماز میخونن. پاکستانی، آفریقایی، و خوب منه سفیدپوستم نشسته بودم اون وسط. و این همه مردم با رنگ پوستای متفاوت، و زبان و فرهنگ و همه چیزه مختلف همه شون کنار هم جمع شده بودن که نماز بخونن.
اون اتحاد، بدون اینکه رنگونژاد اهمیتی داشته باشه، برای من نقطهی شروع بود واقعاً هیچکس به این فکر نبود که تو پوستت چه رنگیه یا از کجا اومدی؛ فقط اتحادیه که وجود داره، مهم نیست تو اهل کجا باشی اگه مسلمون نمیشدین، الان چیکار میکردین؟ الان کجا و توی چه وضعیتی بودین؟ اوه. یا مرده بودم یا توی زندان آررره واقعا تاسف باره ولی وقتی به محیط و دوستام و فرهنگ اطرافم نگاه میکنم، با اون وضعیتی که مردم شهرم داشتن، خب میدونی فکر نمیکنم عاقبت خوبی در انتظارم میبود. چه چیزی درباره پیامبر (ص)، بیشتر از همه شما رو تحت تأثیر قرار داد؟ صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم این سؤال سنگینیه.
بیشتر از همه اینه که، وقتی به ایشون نگاه میکنم، برام الگویی هستن برای اینکه بدونم چطور با سختیا و مصایب زندگی کنار بیام. ما چند سال پیش یه بارداری ناموفق داشتیم؛ شاید سختترین کار برای من به عنوان یه پدر اینه که برگرده خونه و به بچههاش بگه که خواهر یا برادرشون فوت کرده. هنوزم که هنوزه اشکم در میاد؛ فکرش دل آدم رو میشکنه. نه فقط برای خودم، برای واکنشی که بچهها داشتن. بعد نگاه میکنم به مردی که همهی بچههاش —بجز یکی—رو در طول زندگیش از دست داد. به مردی که خونوادهی خودش برعلیهش شدن، قصد جونش رو کردن، تحریمش کردن، بهش گرسنگی دادن. و اون با همهی این سختیای توی زندگیش باز هم استوار موند؛ نماز خوند، رمضان رو روزه گرفت؛ هیچ چیز براش اونقدر سخت نبود که نتونه تحملش کنه.
برای ما—بهعنوان والدین، مسلمونا، انسانها— وقتی به ایشون بعنوان یه مثال نگاه میکنیم، میبینیم چه اندازه تابآوری و ایمان به پیام اسلام داشتن. بعد از همه اونا، بعد از فتح مکه; ایشون برگشتن به شهر و گفتن: «امروز روز رحمته؛ ما برای جنگ و کشتار اینجا نیستیم. هدف ما این نیست.» پس وقتی بهشون نگاه میکنم برای من، ایشون الگویین که باید دنبالشون کنیم و توی سختیا به ایشون پناه ببریم. میدونین، منظورم وقتیه که به ایشون و همه سختیاشون نگاه میکنیم اگه در حد چند دقیقه فرصت داشتین که با تموم غیرمسلمونای دنیا حرف بزنین، دوست داشتین چی بهشون بگین؟ میگفتم که: برای اون مشکلات و سختیایی که همهمون داریم، باهاشون دست و پنجه نرم میکنیم، راهحل وجود داره.
متأسفانه این راهحل عمداً از شما پنهان میشه اونم توسط آدمایی که نمیخوان شما حقیقت رو پیدا کنین اونا نمیخوان شما حقیقت رو پیدا کنین. چون اگه پیداش کنین، دیگه به سیستمی که اونا ساختنش، وابسته نمیمونین؛ خودتون رو از «ماتریکس» رها میکنین، خودتون رو هم در فهم تون از زندگی هم در یافتنِ هدف زندگیتون آزاد میکنین. چونکه ما یه هدفی داریم و هدفمون این نیست که توی دامها و تله ها بیفتیم؛ و تبدیل بشیم به چرخدندههای یه ماشین روغنخورده که همهچی رو سر راهش رو له میکنه. هدفتون خیلی بزرگتر از ایناست. و وقتی واقعاً این حقیقت رو بپذیرین که باید متواضع باشین و مغرور نباشین، میرید سراغ اسلام. کمکم میفهمین که: « وایستا ببینم، این جوابِ همهی مشکلات منه.
دقیقاً خودشه و این همونه» نه فقط راه حل برای مشکلات شخصی— بلکه حتی راهحل اقتصادی، راهحل برای موارد سیاسی؛ و این جوابِ همهی اون مشکلاته، به شرطی که واسش وقت بذارین و درست بفهمینش.
بار اولی که قدم توی اون ساختمون گذاشتم، دیدمش. اون اولین مسلمونی بود که توی عمرم می دیدمش. دیدار با اون، همهی ذهنیتم رو زیر و رو کرد. میدونی، ما میگیم خدا از راههای اسرار آمیزی وارد عمل میشه؛ این یکی از همون موارد بود یه روزی اون خانم برام نامه نوشت و گفت: «باعث افتخارمه اگه با دخترم ازدواج کنی.» سلام علیکم برادر «ویل صالح»، خیلی ممنون که دعوت ما رو قبول کردین. خیلی خوشحالیم که در «بسوی جاودانگی» همرامون هستین. اول میخوام ازتون بپرسم که: «ویل صالح کیه؟» میتونین یه خلاصه ای از زندگیتون برامون بگین؟ وعلیکمالسلام، الحمدلله، ممنونم که دعوتم کردین. خیلی منتظر این گفتگو بودم. خب خلاصه میگم من توی غرب کانادا، توی کوهستان بزرگ شدم و ما توی خونواده مون هیچ دین و مذهبی نداشتیم.
در واقع خونوادهمون یجورائی بیشتر «آتئیست» بودن؛ به خدا اعتقادی نداشتیم و اونا خدا رو برای آدمای ضعیفی میدونستن که یه عصا میخوان تا زندگیشون رو بگذرونن. وقتی بزرگ میشدم، نگاه منم به دین همینجوری بود. وقتی کوچیک بودم، تنها کاری که بعضی وقتا میشد انجامش داد این بود که توی محلهمون یه تالار «پادشاهی» متعلق به «شاهدان یَهُوَه» بود که یکی از فرقههای مسیحیته و همه یهجورایی میرفتن اونجا میدونین بابام، از اون موتورسوارای قدیمیه ریش بلند و خالکوبی داره. خب میدونین، وقتی مردم رو ملاقات میکنی اونا رو میشناسی بالاخره هرازگاهی میرفتیم اونجا و برای من بعنوان یه بچه، این بیشتر یه فرصت بود که کتشلوار بپوشم و کراوات بزنم ولی همین و بس.
تنها اوقاتی بود که کلیسا میرفتیم، اونم نه چون به عنوان یه خونواده در جستجوی خدا بودیم بلکه به این خاطر که کار دیگهای نداشتیم که بکنیم من هیچوقت اسم اسلام به گوشم نخورده بود. اصلاً تا دبیرستان نمیدونستم مسلمون یعنی چی. اولین باری که کلمه «مسلمون» رو شنیدم، توی حادثهی ۱۱ سپتامبر بود. کل سالای دبیرستانمون همزمان بود با «جنگ علیه ترور» توی خاورمیانه، و راستش این شد یه نوع شستوشوی فکری درباره ذهنیتم نسبت به اسلام. وقتی توی اون فضا بزرگ بشی، با کلی تعصب و نژادپرستی و این قبیل چیزا سر و کله بزنی یه کم سخته دیدگاهت رو تغییر بدی. میدونین بعد از اون، مسیر طولانیِ ای برای کشف و سفر به دور دنیا داشتم تا به درک ایمان برسم. در واقع اوایل دههی بیست زندگیم اسلام رو کشف کردم.
اوایل سالهای دبیرستانم، حدودای ۲۰۰۳، بود که مواد مخدر سنگین به شهرمون رسید و شهر رو نابود کرد. توی زندگیم آدمای زیادی رو دیدم که بهخاطر مواد مردن، چاقو خوردن و کشته شدن، زندان رفتن و اینجور داستانا این چیزا واقعاً مخرّبن. ۱۷ سالم که بود رفتم وَنکووِر کار کنم. یه جمعهشب رفتم سمت شرق ونکوور و شوکه شدم؛ فکر کنم اونجا پایتخت هروئین دنیاست یه تیکهی خیلی کوچیک اطراف «هِیستینگز» و «مِین» توی ونکوور بود. میدونین، خیلی از دوستام با اُوردوز مُردن یا زندگیشون از هم پاشیده شد. یکی از دوستای بچگیم، می دونین... دو سال بعد از اینکه اثاثکشی کردم خبرش بهم رسید که رفته بوده حموم، ولی نشئه بوده و توی وان غرق شده. اون تازه بچهدار شده بود، جوون بود؛ فکر کنم دو سال از من بزرگتر بود.
همونطور که قبلاً گفتم، یکی از صمیمیترین دوستام، هی میرفت زندان و برمیگشت، آخرشم یکی رو کُشت و متأسفانه این جور چیزا نادر نیستن دیگه. شوهرخواهرم خودکشی کرد. چند سال پیش خواهرم رو به خاطر اُوردوز فنتانیل از دست دادم. خواهرتون؟ — آره خواهرم. — یکی از بزرگترین مشکلات اینه که تو شاید وجود خدا رو زیر سؤال نبری، ولی وقتی دور و برت رو نگاه میکنی، قطعاً این سؤالا برات پیش میان. یه مورد رو خوب یادمه: هر سال یه تورنُومنت بیسبال بود و کنار کمپ، یه «مواد پارتی» برگزار میکردن همهجا پارتی بود، همه مست میکردن. و یه شب خاص بود، که از یه جمع اومدم بیرون رفتم سراغ یه جمع دیگه، یهو دوستم اومد دیدم سرتاپاش غرق خونه. همهجاش چاقو خورده و زخمی بود؛ توی خون غوطه ور بود.
گفتم «چه اتفاقی افتاده؟» رفتم سمت اون یکی دوستم، دیدم اونم تیکه تیکه شده. سخته این چیزا رو ببینی و به خودت نگی، خب میدونی «این کارا آخر و عاقبت ندارن.» اونجا بود که شروع کردم به فکر کردن، که قراره آخر و عاقبت من چی بشه؟ داستان من چطوری تموم میشه؟ پس تصمیمم رو گرفتم و به خودم گفتم میدونی چیه؟ من باید ازدواج کنم. نمیدونم چطور، نمیدونم با کی، نمیدونم کجا ولی باید خودمو تغییر بدم. وقتی این تصمیم رو گرفتم،همه کارای بدی که انجام میدادم رو کنار گذاشتم؛ و یه باره قید اون زندگی رو زدم و رفتم.
چطوری مسیرتون به سمت اسلام شروع شد؟ خب از وقتی تصمیم گرفتم ازدواج کنم و رفتارمو عوض کنم، رفتم یه شهر جدید رزومه میدادم اینور اونور، از جلوی یه فروشگاه لوازم الکترونیکی به اسم «فیوچر شاپ» رد شدم با خودم گفتم «بیخیال، بزار امتحانش کنم.» و بالاخره بعد از سه ماه، به عنوان کارمند فصلی استخدام شدم. و همونجام با زنی آشنا شدم که بعداً شد همسرم اون اولین مسلمونی بود که تو عمرم دیده بودم. دیدار با اون، کل فهم منو نسبت به دنیا زیر و رو کرد. چون شروع کردیم به حرف زدن و اون گفت «من مسلمونم.» منم گفتم که «خب، این یعنی چی؟» اونم گفت فلانه و بهمانه.
من گفتم «ولی من دربارهی مسلمونا فلان باور رو دارم.» اون گفت: «نه نه، کاملاً اشتباه میکنی.» و این اولین باری بود که فهمم از اسلام به چالش کشیده شد اونم جلوی آدمی که خودش مسلمونه پدرش رئیس انجمن مسلمونای همون شهری بود که بهش نقل مکان کرده بودم. همین باعث شد جرقه زده بشه؛ چون من دوست ندارم جاهل باشم یا وقتی کسی واقعیت رو برام روو میکنه، باهاش کلکل کنم تا حقایق رو رد کنم—اونم وقتی که حَقه. این جرقه ای بود که باعث شد سفرم شروع بشه تا بتونم بفهمم این ماشین تبلیغات رسانهای غرب که از ۲۰۰۱ مغزم رو باهاش شستوشو دادن، دقیقاً داره چیکار میکنه سالها بمباران خبری دربارهی اتفاقاتی که داره توی فلسطین میافته، تو عراق میافته و همچنین تو افغانستان و... کُلِ اینا منظورمه.
من یه سری باورایی داشتم—یا بهتر بگم به من آموزش داده بودن، القا کرده بودن اما یه آدمی که خودش تجربهی مستقیمی ازش داشت میگفت «کاملاً در اشتباهی.» از همونجا یجورایی سفرم واقعا شروع شد. توی همون گفتوگوی اول، حدود سه ساعت حرف زدیم. برام جالب بود که اون هیچوقت پارتی نرفته بود، سیگار نکشیده بود، مشروب نخورده بود، دوستپسر نداشت این چیزا برای من خیلی عجیب بودن. گفتم «چطور ممکنه؟» و اون گفت «این ایمان منه؛ من اینجوری بزرگ شدم، فرهنگ و ایمانم همینه که می بینی. من اونجا با فرهنگ مسلمونا و ایمان مسلمونی آشنا شدم... و محو اون شده بودم. چون من داشتم اینو مستقیم میدیدم و همونجا بود که با خودم گفتم که «همینه؛ خودشه. همینه، آره. همین دختره». همینه. من اینو میخوام.
بعد از اون مکالمه بود که شروع کردم تحقیق کردن، همهچی یهکم گلآلود بود و فهمیدنش سخت بود یه DVD گرفتم، نمیدونم باهاش آشنایی دارین یا نه، ولی سخنرانی «هدف زندگی» از شیخ خالد یاسین که آمریکاییه رو گرفتم. اون سخنرانی زندگیمو عوض کرد. هی گوش میدادم و شگفتزده بودم که واقعاً می دونی واقعاً داشت نقشهی راه و همینطور راهحل برای همهی مشکلاتی میداد، که اینجا تو غرب هی ازشون می نالیم و ظاهراً راهحلی ندارنو ارائه می داد. اون داشت نقشه راه رو میداد اولِ سخنرانیش یه چیزی گفت که توی ذهنم حک شد: اون گفت که: دل مثل یه لیوانه آبه. قلبتون یه مخزن به شکل یه لیوان آبه اگه لیوان رو برعکس کنی، هر چقدرم توش آب بریزی، پر نمیشه. ولی وقتی خودت لیوان رو برمیگردونی، اون موقع میشه پُرش کرد.
چی باعث شد با خودتون بگین: «خب، من میخوام مسلمون بشم. این خودشه. و الان دیگه این قدم رو برمیدارم»؟ چی باعث شد اون خیزِ نهایی رو بردارین؟ فکر می کنم وقتی بود که فهمیدم این کتاب (قرآن) بکر و دستنخوردهست و همهی جوابا رو هم داره.
قبلاً م گفته بودم من باور داشتم که اگه خدا واقعاً هست، ما رو بدون دستورالعمل رها نمیکنه و وقتی فهمیدم که قرآن یه کتابیه که تغییر نکرده بعدش انگار یهو یه چیزی تکونم داد، چون این موضوع تو کتابای ادیان دیگه— چون تو ادیان دیگه هم یهکم مطالعه داشتم دارم میگم اتفاق نیافتاده— اما دربارهی قرآن، می دونین فهمیدم که این کتابای ادیان دیگه چون تو ادیان دیگه هم یکم مطالعه داشتم با قرآن متفاوتن، حتی اگه کتابو اصلا برداری و بندازیش دور اصلا مهم نیست چونکه میشه در عرض یه روز کلمه به کلمه عین همون گویشی که ۱۴۰۰ سال پیش بوده، از راه نقل قولِ شفاهی دوباره بازتولیدش کرد. لحظه شهادتین گفتن تون چطور؟ چه حسی داشتین؟ فضاش ترسناک بود.
بعد از اینکه برادرا نماز رو خوندن و رفتیم داخل؛ حدود ۳۰ نفر بودن نشسته بودم—یه جوون ۲۲، ۲۳ ساله— بودم سی نفر فقط نشسته بودن و نگام میکردن. اینطوری. گفتم: «عجب وضعیت عجیبیه.» امام ازم پرسید «سؤالی داری که بتونیم بهت جواب بدیم؟» منم بعد از دیدن اون اوضاع گفتم «اینقدر سؤال دارم که نگو.» ولی میدونستم که ،این همون چیزیه که باید باشم و باید انجامش بدم. همونجا جلوی پدرزن آیندهم، و همینطور برادرزنای آیندهم و جماعتی که بعداً جلوشون میایستادم و نماز میخوندم، شهادتین رو گفتم. خیلی احساسی بود؛ هزار تا فکر تو ذهنم میچرخید، که الان خونوادهم چه فکری میکنن؟ با اون رویکردِ آتئیستی ضد دینی و شستوشوی ذهنیه بدتر از خودم… ولی راستش مهم نبود.
واقعیتش وقتی شروع میکنی به دیدن، وقتی درباره سختیای زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوسلم و زندگیشون و چیزائی که از سر گذروندن یاد میگیری میبینی همهمون دشواری و سختی و ناملایمات داریم. دو سالِ بعدش رو، بهعنوان یه نو مسلمون، واقعاً درگیر بودم—فضای درستوحسابی نداشتم تا اینکه یکی از برادرا همون برادری که اذان گفت و منو به گریه انداخت، دعوتم کرد سهروز باهاشون اینور و اونور برم. از اونجا تونستم کنار مسلمونا تمرین کنم، سؤال بپرسم، درست نماز خوندن رو یاد بگیرم و یاد بگیرم چطور چیزای دیگه رو انجام بدم. سفر از همونجا شروع شد. بعدش شروع به کار کردن روی خودم و یاد گرفتن دین کردم.
از یه سفر چهارماهه که برگشتم، برای سهچهار سال امام مسجد شدم؛ سخنرانی میکردم—کلیساییا میاومدن، هیئتمدیره مدرسه میاومدن، خطبههای نماز جمعه و… از این قبیل کارا انجام می دادم. کمکم همهچی جا افتاد. عالی بود. خب برگردیم به داستان همسر آینده تون؛ چی شد؟ چطور ازدواج کردین؟ میتونین درباره ش بهمون بگین؟ بله، بله، سبحانالله. یه چیزی رو متوجه شدین؟ وقتی این ویدیو رو تماشا میکنین، هیچ تبلیغی نمیبینین. چون "بسوی جاودانگی" یه سازمان غیرانتفاعیه، و ما فقط با حمایتای شما میتونیم این ویدیوها رو تولید کنیم. اگه میخواین در این کار خیر شریک بشین، به "بسوی جاودنگی" کمک مالی کنین و این فرصت طلایی رو از دست ندین.
خب برگردیم به داستان همسر آینده تون؛ چی شد؟ چطور ازدواج کردین؟ میتونین درباره ش بهمون بگین؟ بله، بله، سبحانالله. راستش اولین بار که وارد اون ساختمون شدم —برای دورهی آموزشی، سه ماهه بود که قبل از اینکه باهاش آشنا بشم—دیدمش. گفتم: «وااای، چهقدر زیباست.» و سه ماه باهاش حرف نزدم. بعد که صحبت کردیم، کاملا معلوم بود که یه اتصالِ واضح بینمون هست بعداً همکار شدیم و بیشتر حرف زدیم همون شب اول بهش گفتم—این رو قبلاً هم تعریف کردم — آره گفته بودی. اون گفت: «ما مسلمونا معتقدیم که هر چیزی یه دلیلی داره؛ این برنامهی خدا برای ماست. اون گفت با خودم فکر میکنم که دلیلِ این ملاقاتمون چیه؟ هدف چیه؟ من گفتم: «خب دلیلش اینه که قراره ازدواج کنیم و کلی بچه داشته باشیم.» یکم جسور بودم، یکم رُک.
توی اولین دیدار؟ - آره، آره. اولین بار که باهاش حرف زدم یه جورایی خندید و گفت: «خب، این دیگه خیلی عجیبه.» اون برادری که اذانش منو به گریه انداخت، دوست خونوادگیشون بود و شد مثل مربی من. به نمایندگی از من رفت خواستگاری— و جواب این بود: «به هیچوجه. . نه. دیگه اسمشو نیار» گفتن به هیچ وجه نه. پنج سال از وقتی آشنا شدیم طول کشید تا وقتی من از پاکستان برگشتم، شدش. پس برگشتیم سر خونه اول و دوباره مثل دفعه قبل به نمایندگی از من رفت خواستگاری و اینبار حتی محکمتر گفتن نه دیگه حتی جلوی من مطرح شم نکن. مطلقاً نه.» -کی اینو گفت؟ -مادرزنم. - آها. پدر زنم منو دوست داشت، چون پشت سرم تو مسجد نماز خونده بود، خطبهها و صحبتام رو شنیده بود؛ و خب می دونی منو خوب میشناخت و مشکلی نداشت.
ولی وقتی مامان بگه نه، یعنی نه. چی شد که نظر مادرزنتون عوض شد؟ اینجاست زیباییِ اون چیزی که به انگلیسی میگیم «خدا به اشکال اسرارآمیز عمل میکنه»— مشخص میشه. دههی آخر رمضان بود؛ من توی اعتکاف بودم؛ توی مسجد. اونا خونوادگی میاومدن برای تراویح. من اذان میگفتم، چون امام و حافظ قرآن برای تراویح آورده بودیم. اذان گفتم و اون خیلی خوشش اومد نمیدونست صاحب این صدا کیه، ولی معلوم شد که من بودم.
رفتن خونه، مادرزنم از پدرزنم پرسید: «اون کیه که سخنرانی میکنه و اذان گفتنش اینقدر قشنگه؟» اونم بهش گفت: «همونیه که بهش جواب منفی دادی.» گفت: «چی؟ واقعاً؟» داشت یه آیهی قرآن رو میخوند —اگه درست یادم باشه— دقیقِ آیه رو یادم نیست، ولی مضمونش دربارهی قضاوت نکردنِ آدما و فرصت دادن بهشون بود. خودش گفت وقتی که اون آیه رو خوند، همهچی عوض شد انگار خدا قلبش رو دگرگون کرد. و میدونی، این واقعا، این واقعاً خداست که دلها رو در اختیار داره. یه روز همینطوری، بیخبر، برام یه نامه نوشت و توش گفت: «اگه با دخترم ازدواج کنی، باعث افتخارمه.» گفتم: «چییی؟!» اصن باورم نمیشد. و عید قربان ازدواج کردیم.
واکنش خونواده و آدمای دور و برتون به مسلمون شدنتون چی بود؟ وقتی مسلمون شدم—خب من یه برادر با نیازای ویژه دارم و دو تا خواهر بزرگتر؛ که یکیشون فوت کرد— واکنش خواهرام این بود: «تو دیگه از ما نیستی؛ چی هستی اصلاً؟» و خب واقعا... اصلا نزدیک هم زندگی نمیکردیم و رابطهمون یجورایی سرد شد تا دو سال، هر وقت میاومدن خونمون، مُهر نماز رو میذاشتم یه گوشه، یا قرآن رو جایی میذاشتم که ببینن. بعد یه مدت، توی یه تماس بودیم، میدونی دقیق یادم نیست چرا ولی یادمه سر یه چیزی بحثمون شد شاید درباره...، یادم نیست، شاید مامانم بدونه فکر کنم سرِ اینکه؛ من برای کریسمس نمیام بحث بود.
گفتم: «من مسلمونم؛ اصن نمیخوام بیام این چیزا مال من نیست.» جوابش به حرفم خیلی کلاسیک بود گفت: «فکر کردی ما احمقیم؟» به خودم گفتم: «ماموریت انجام شد!» مامان، اگه داری میبینی، بگو که: ما این صحبتا رو قبلا داشتیم؛ الان نوبت توئه. با بابامم یکیدو بار بحث کردیم اتفاق خاصی نیفتاد. اما بزرگترین واکنششون وقتی بود که اسممو عوض کردم. گفتن: «چهطور جرئت میکنی؟» چون من آخرین پسر اون نسل بودم و؛ شجرهی خونوادگی با من تموم میشد. اگه من پسر نداشته باشم، دیگه اسم خونوادگی ادامه پیدا نمیکنه. خب بعدش اسمم شد «محمد ویلیام صالح». چی درباره اسلام، بیشتر از همه شما رو تحت تأثیر قرار داد؟ چیزی که توی اسلام بیشتر از همه منو تحت تأثیر قرار داد، اول از همه، بنظرم، اتحاد مسلمونا بود.
وقتی شهادتین رو گفتم، یه گروه برادرا بودن که از همهجای دنیا اومده بودن به شهر ما—فضای عالیی بود. من سؤالاتی داشتم؛ پدرِ همسرم که رئیس انجمن مسجد بود باهاش هماهنگ کردن و اونم ازم دعوت کرد که بیام. خب منم رفتم و برادرا گفتن: «بیاین نماز بخونیم.» اذان که گفته شد، شوخی نمیکنم، ولی اشکام خودبخود جاری شدن. معنیش رو نمیفهمیدم اما مستقیما به دلم نشست . بعد دیدم همه کنار هم نماز میخونن. پاکستانی، آفریقایی، و خوب منه سفیدپوستم نشسته بودم اون وسط. و این همه مردم با رنگ پوستای متفاوت، و زبان و فرهنگ و همه چیزه مختلف همه شون کنار هم جمع شده بودن که نماز بخونن.
اون اتحاد، بدون اینکه رنگونژاد اهمیتی داشته باشه، برای من نقطهی شروع بود واقعاً هیچکس به این فکر نبود که تو پوستت چه رنگیه یا از کجا اومدی؛ فقط اتحادیه که وجود داره، مهم نیست تو اهل کجا باشی اگه مسلمون نمیشدین، الان چیکار میکردین؟ الان کجا و توی چه وضعیتی بودین؟ اوه. یا مرده بودم یا توی زندان آررره واقعا تاسف باره ولی وقتی به محیط و دوستام و فرهنگ اطرافم نگاه میکنم، با اون وضعیتی که مردم شهرم داشتن، خب میدونی فکر نمیکنم عاقبت خوبی در انتظارم میبود. چه چیزی درباره پیامبر (ص)، بیشتر از همه شما رو تحت تأثیر قرار داد؟ صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم این سؤال سنگینیه.
بیشتر از همه اینه که، وقتی به ایشون نگاه میکنم، برام الگویی هستن برای اینکه بدونم چطور با سختیا و مصایب زندگی کنار بیام. ما چند سال پیش یه بارداری ناموفق داشتیم؛ شاید سختترین کار برای من به عنوان یه پدر اینه که برگرده خونه و به بچههاش بگه که خواهر یا برادرشون فوت کرده. هنوزم که هنوزه اشکم در میاد؛ فکرش دل آدم رو میشکنه. نه فقط برای خودم، برای واکنشی که بچهها داشتن. بعد نگاه میکنم به مردی که همهی بچههاش —بجز یکی—رو در طول زندگیش از دست داد. به مردی که خونوادهی خودش برعلیهش شدن، قصد جونش رو کردن، تحریمش کردن، بهش گرسنگی دادن. و اون با همهی این سختیای توی زندگیش باز هم استوار موند؛ نماز خوند، رمضان رو روزه گرفت؛ هیچ چیز براش اونقدر سخت نبود که نتونه تحملش کنه.
برای ما—بهعنوان والدین، مسلمونا، انسانها— وقتی به ایشون بعنوان یه مثال نگاه میکنیم، میبینیم چه اندازه تابآوری و ایمان به پیام اسلام داشتن. بعد از همه اونا، بعد از فتح مکه; ایشون برگشتن به شهر و گفتن: «امروز روز رحمته؛ ما برای جنگ و کشتار اینجا نیستیم. هدف ما این نیست.» پس وقتی بهشون نگاه میکنم برای من، ایشون الگویین که باید دنبالشون کنیم و توی سختیا به ایشون پناه ببریم. میدونین، منظورم وقتیه که به ایشون و همه سختیاشون نگاه میکنیم اگه در حد چند دقیقه فرصت داشتین که با تموم غیرمسلمونای دنیا حرف بزنین، دوست داشتین چی بهشون بگین؟ میگفتم که: برای اون مشکلات و سختیایی که همهمون داریم، باهاشون دست و پنجه نرم میکنیم، راهحل وجود داره.
متأسفانه این راهحل عمداً از شما پنهان میشه اونم توسط آدمایی که نمیخوان شما حقیقت رو پیدا کنین اونا نمیخوان شما حقیقت رو پیدا کنین. چون اگه پیداش کنین، دیگه به سیستمی که اونا ساختنش، وابسته نمیمونین؛ خودتون رو از «ماتریکس» رها میکنین، خودتون رو هم در فهم تون از زندگی هم در یافتنِ هدف زندگیتون آزاد میکنین. چونکه ما یه هدفی داریم و هدفمون این نیست که توی دامها و تله ها بیفتیم؛ و تبدیل بشیم به چرخدندههای یه ماشین روغنخورده که همهچی رو سر راهش رو له میکنه. هدفتون خیلی بزرگتر از ایناست. و وقتی واقعاً این حقیقت رو بپذیرین که باید متواضع باشین و مغرور نباشین، میرید سراغ اسلام. کمکم میفهمین که: « وایستا ببینم، این جوابِ همهی مشکلات منه.
دقیقاً خودشه و این همونه» نه فقط راه حل برای مشکلات شخصی— بلکه حتی راهحل اقتصادی، راهحل برای موارد سیاسی؛ و این جوابِ همهی اون مشکلاته، به شرطی که واسش وقت بذارین و درست بفهمینش.