بعد از این دیدن این ویدیو دیگه ندانم گرایی وجود نخواهد داشت
تاریخ انتشار
شاید، هیچکس این ویدیو رو توی یوتیوب آپلود نکرده باشه. هیچوقت نمیتونیم مطمئن باشیم. حرف بیمعنیایه، مگه نه؟ این حقیقت که، داری این ویدیو رو میبینی؛ خودش ثابت میکنه که حتماً یه نفر آپلودش کرده. پس جای هیچ شکی باقی نمیمونه. فقط چون آپلودکننده رو نمیبینی، یعنی اون وجود نداره؟ یا به این معنیه که ما نمیتونیم بفهمیم اون وجود داره یا نه؟ قطعاً نه. داستان جهانم همینه. حالا که مثل یه ویدیو میمونه که ساخته شده، چطور ممکنه کسی بگه: "ما نمیتونیم بدونیم خالقی هست یا نه!" اینم اصلاً منطقی نیست. وجود یه آفریننده فقط به ایمان مربوط نیست. چیزیه که باید با شهود، دلیل و منطق بپذیریمش. ندانم گرایان میگن: "اصلاً نمیشه فهمید خدا هست یا نه." اما قسمت عجیبش اینجاست.
اونا فقط تماشاگر ویدیو نیستن؛ خودشون توی اونن! یه چیز یا وجود داره یا نداره. و همه میدونیم که حالتِ بینابینی نداریم. پس وقتی کسی میگه: "من یه جایی بینابین وایستادم"، در واقع شاید بدون اینکه بفهمه، داره به سمت انکار متمایل میشه، به سمت خدا ناباوری. توی منطق، به این میگن "قانون طرد شَقّ ثالث". یعنی یا یه چیزی "آ" هست یا "آ" نیست. یه چیزی یا سیاهه یا سیاه نیست. گزینه سومی نیست. به همین شکل، یه چیز یا وجود داره یا وجود نداره. پس فلسفه ندانم گرائی توی منطقِ پایه ایراد داره. ضمناً، فهمیدنِ وجود خدا مثل حلِ مسائل پیچیده ریاضی نیست. یه حقیقتیه که توی ذاتمون، توی طبیعت مون و سرشتِ آفرینشمون نهادینه شده. در این مورد، یه تحقیقِ چشمگیر از پروفسور جاستین اِل. بارِت توی دانشگاه آکسفورد وجود داره.
بارِت و ۵۷ محققِ دیگه، توی ۲۰ کشورِ مختلف تحقیق کردن. اونا فهمیدن بچههای حدود سه ساله بهطور غریزی به یه قدرتِ ماورایی باور دارن، به یه آفریننده. خب من میتونم بگم بچههای سهساله در واقع همه عواملِ ماوراییِ موجود در فرهنگشون رو به یک صورت میبینن، حتی اگه بزرگترا فکر نکنن که همه شون خیلی باهوشن! اما بچههای کوچیک همهشون رو فوقالعاده باهوش میدونن؛ جوریکه انگار همه چیز رو میدونن. این درحالیه که شواهدِ رو به رشدی برای وجودِ این خدای آفریننده وجود داره که فوقالعاده قدرتمند و، همهچیزدان و جاودانهست. باور به یه آفریننده، چیزی نیست که بعدها ما توی زندگی یاد بگیریم. یه تمایلِ ذاتیه که توی فطرتِ ما وجود داره (آفرینش ذاتیمون) . تحقیقاتِ بیشتریم توی این زمینه وجود داره.
از یه زاویه ی دیگه ببینین: اگه توی ساحل قدم میزدی و یه شکلِ قلب روی ماسهها میدیدی که دو حرف روش نوشته و زیرش نوشته "دوستت دارم"، احتمالاً میگفتی: "حتماً کسی داره ابرازِ عشق میکنه." اگه یکی بیاد بگه: "آیا کسی اینو کشیده؟ یا شایدم اصلاً هیچکی اینو ننوشته"؟ تو چه عکس العملی نشون میدی؟ جدیش میگیری؟ یا مثلاً اگه توی حفاری باستانشناسی یه چنگال از هزاران سال پیش پیدا کردیم، فوراً فرض کنیم که توسط یه موجود هوشیار و دانا ساخته شده. میدونین ما حتی ساختن یه چنگال ساده رو به طبیعت، قوانین فیزیک یا شانس نسبت نمیدیم. میگیم یه قصد و نیتی پشتش بوده. و این قصد به خودی خود، به یه ذهن هوشیار اشاره میکنه.
اما مگه دنیای ما، با همه آدما، سیستماش و موجودات زنده ش، به مراتب پیچیدهتر از یه چنگال نیست؟ پس چرا تردید داریم که اونو به یه آفریننده دانا نسبت بدیم؟ یا فرض کن نتیجه یه بازی فوتبال رو میشنوی. بازی ۱-۰ تموم شده. بعد یکی میپرسه: "گل رو کی زد؟" "ما نمیدونیم کسی گل رو زده یا نه، چون ندیدیم کی گُل و زده." تو چی بهش میگی؟ اگه نتیجه ۱-۰ هست، اصلاً معنی نداره که شک کنیم کسی گل زده یا نه. گل واقعیه؛ نتیجه همونجاست. حتماً یکی گل به ثمر رسونده، درسته؟ خب، در مورد جهانم دقیقاً همینه. جهان همینجاست، به وضوح وجود داره. یه جورایی، مثل اینه که از ۰ به ۱ برسی. گُل زده شده. جهان به وجود اومده.
پس چطور کسی ممکنه بگه: "ما نمیدونیم یکی باعث بوجود اومدنش شده یا نه"؟ ندانم گرایی به دستههایی مثل ایمان قوی، ایمان ضعیف و غیره تقسیم میشه. ولی بیاین الان وارد این جزئیات نشیم. بیاین فقط روی مسئله اصلی تمرکز کنیم. توی مجموعه رساله نور یه استدلال منطقیِ خیلی قوی وجود داره. چون وجود واقعیه، پس باید یه توضیحی براش باشه. تو این دنیا هر روز، صدها و هزاران موجود زنده درست جلوی چشمامون به وجود میان. این رو فقط میشه با یکی از این چهار روش توضیح داد: اتمها جهان رو آفریدن و یه جورایی هنوزم دارن میآفرینن. همه چیزی که ما می بینیم خودبهخود به وجود اومده و همینجوریم ادامه داره. قوانین طبیعت همه اینا رو آفریده و همینطور به آفریدن ادامه میده.
یا یه آفریننده همه چیز رو از هیچ به وجود آورده و هنوزم داره خلق میکنه. اگه ثابت کنیم سه تای اول از نظر منطقی غیرممکنه، گزینه چهارم تبدیل به یه ضرورت عقلانی میشه. پس بیاین بررسیش کنیم: اتمها نمیتونن عامل این نظم باشن چون خودِ اتمها بعداً به وجود اومدن. چطور ماده میتونه خودش رو به وجود بیاره در حالی که حتی هنوز وجود نداشته؟ و اصلاً اتمها بیجان، بیعقل، ناآگاه و بدون ارادهان. اونا دانش و قدرتی برای ساختن همچین سیستمای کامل و بینقصی ندارن. اونا نمیتونن زندگی خلق کنن چون خودشون زندگی ای ندارن، و هماهنگیای که ما توی جهان میبینیم رو نمیتونن کنترل کنن. پس اتمها نمیتونن جواب باشن. دوم، اینم غیرممکنه همه چیزی که ما می بینیم خودبهخود اتفاق افتاده باشه چون یه چیز نمیتونه خودش رو خلق کنه.
تصور کن، یه مادر میتونه خودش رو به دنیا بیاره؟ البته که نه. همونطور که گفتیم، برای اینکه وجود داشته باشه، در وهله اول باید خودش وجود داشته باشه. اما ماده که جاودانه نیست؛ داره تغییر میکنه. چیزی که تغییر میکنه، لایتناهی نیست. از اون گذشته، وقتی به یه اتم نگاه میکنی، میبینی ضعیفه، کوره، هیچ آگاهی ای نداره، و هیچ زندگی ایم نداره. پس باید یه وجود جاودانه باشه، سرشار از اراده و قدرت، تغییرناپذیر، بیزمان، و سرشار از دانش، که اون رو از هیچ به وجود آورده و بهش احاطه داره. قوانین طبیعتم به تنهایی نمیتونن این کار رو انجام بدن، چونکه قانون طبیعت، خودش یه چیزِ فیزیکی نیست. فقط یه اسمیه که ما روی رفتار منظمِ ماده گذاشتیم.
درسته؟ بعنوان مثال توقف پشت چراغ قرمز یه قانونه، اما خودِ این قانون قدرتی نداره که ماشینا رو متوقف کنه. خودِ قانون نمیتونه کسی رو جریمه کنه یا نظم رو خودش برقرار کنه. قوانین به خودی خود عمل نمیکنن؛ یه نیرویی اونا رو اجرا میکنه. به همین شکل، قوانین طبیعت نمیتونن کاری کنن مگه اینکه یه اراده هوشیار پشتشون باشه. در نهایت، مشخصه که سه گزینه اول کاملا غیرممکنه. و وجود خدا حقیقتیه که عقل نمیتونه انکارش کنه. جالبه، ندانم گرایان معمولاً میگن: "ما فقط نمیتونیم بفهمیم." اما نکته ی عجیب اینجاس که اونا معمولاً با قبول کردنِ یکی از همون سه گزینه اول که گفتیم، مشکلی ندارن: اتمها، شانس، یا قوانین طبیعت.
حالا برای اونایی که میخوان این مسئله رو عمیقتر بفهمن، بیاین یه نگاه دقیقتر به ادعاهای اصلیِ ندانم گرائی بندازیم. سه ادعای اصلی در تفکر ندانم گرائی وجود داره. اولین ادعای فلسفی شون اینه که: ذهن انسان به اندازه کافی توانا نیست که یه آفریننده رو بشناسه، پس وجود اون رو نمیشه فهمید. اما چرا؟ کی این رو تعیین کرده؟ یه تفاوتی هست بین "دونستن اینکه خدا وجود داره" و "کاملاً فهمیدنِ همه صفات اون، مثل لایتنهاهی بودنش". البته که یه ذهن محدود نمیتونه کاملاً بینهایت رو درک کنه، اما این معنیم نمیده که، ما نمیتونیم بدونیم اون وجود داره. مثلاً، ما شاید ماهیت برق رو کاملاً درک نکنیم، اما هیچ وقت شک نمیکنیم که وجود داره چون اثراتش، نورش و قدرتش رو میبینیم، و میگیم حتماً یه منبعی پشت این قضیه وجود داره.
ما سه سطحِ موجودیت داریم: واجب الوجود یا (وجود لازم)، ممکن الوجود (یعنی وجود ممکن)، و مُمتنع الوجود یعنی (وجودِ غیرممکن). وجود خدا از نظر منطقی کاملا لازمه، و این همونیه که ما بهش میگیم واجب الوجود. بهش فکر کن. اگه برق نباشه، آیا میتونیم تصویری رو از روی صفحه تلویزیون ببینیم؟ اگه منبع اصلی از بین بره، همه چیزای دیگه هم با اون ناپدید میشن. فقط از بین نمیرن؛ اصلاً از اول به وجود نمیان. خدا منبع اصلی همه چیزه، و بدون اون، اصلاً نمیتونیم در مورد چیزی حرف بزنیم. اگه دود هست، حتماً باید آتیشی باشه. اگه سایه هست، حتماً نوری م هست. اگه نامهای هست، حتماً نویسندهایم هست. اگه اثر هنری هست، حتماً هنرمندیم هست. و عمل به وجود آوردن این جهانم یه فاعلی داره، و اون خداست.
یه جمله قابل تأملی در رساله نور وجود داره: "یه صفت نمیتونه بدونِ صاحبِ صفت وجود داشته باشه." به عبارت دیگه، اگه صفتی هست، باید متعلق به یکی باشه. بعنوان مثال اگه نور درخشانی روی سطح دریا ببینی، مجبور میشی براش یه توضیحی پیدا کنی. یا باید بگی یه خورشید هست که نورش رو منعکس میکنه، یا باید قبول کنی که هر قطره آب، خورشید مخصوص به خودش رو داره! برای همینم کسی با گفتنِ "ما نمیتونیم بدونیم خدا وجود داره یا نه" شروع میکنه، در نهایتم همه اتم ها رو به عنوان خدا میپذیره. اما صفاتی که در جهان انعکاس پیدا کردن، مثل زندگی، رحمت، حکمت، بخشندگی و غیره، باید متعلق به یه خدا باشه، که فراتر از اتمهاست.
دومین ادعای اساسی فلسفه ندانم گرائی اینه که: هیچ چیزی رو نمیشه با قطعیت دونست، مگه اینکه بطور فیزیکی قابل مشاهده باشه یا به طور علمی آزمایش بشه. اما چرا؟ چه کسی این قانون رو گذاشته؟ چرا دانش قطعی فقط باید از مشاهده علمی به دست بیاد؟ ما نمیتونیم بگیم چیزی وجود نداره، اونم فقط چون اون رو نمیبینیم. این فقط انکار حقیقت، با محدود کردن خودمونه یه چارچوبیه که خودمون تعیین کردیم. مردم اروپا یه زمانی فکر میکردن همه قوها سفیدن تا زمانی که قوهای سیاه توی استرالیا کشف شدن. اینکه خودمون رو محدود به چیزی کنیم که با چشمامون میبینیم و بعدش یه ادعای جهانی کنیم؛ که چیزی وجود نداره یه اشتباه جدی در تفکره.
عدم وجود رو نمیشه ثابت کرد، و برای همینه که انکار وجود آفریننده ما، از همون اول، یه فلسفه بدون اثباته، فقط یه ادعای پوچ. از اون گذشته، خدا یه وجود مادی نیست، پس چرا باید انتظار داشته باشیم که اون رو توی یه محیط آزمایشگاهی مشاهده کنیم؟ تازه شم ، ما به چیزای زیادی باور داریم که نمیبینیم شون. مثلاً هیچکس جاذبه رو مستقیماً نمیبینه، اما اثراتش رو همه میبینیم، نتیجهش رو تجربه میکنیم، و وجودش رو بدون شک میپذیریم. یا روحمون، احساساتمون، شخصیتمون، افکارمون، عدالت، قانون، اخلاق، برادری، عشق، مهربانی، شفقت، سخاوت، حسادت، اینا مادی نیستن. اما توسط همه پذیرفته شدن و دارن باهاشون زندگی میکنن.
در حالی که اینهمه حقایق نامرئی رو تجربه میکنیم، واقعاً منطقیه که فقط چیزای مرئی رو قبول کنیم؟ مخصوصاً وقتی که خودِ منطقم نامرئیه. دو نوع دانش پایه وجود داره: دانش بدیهی و دانش استدلالی. مثلاً، آیا برای اینکه بدونى وجود دارى، یا گشنهای، تشنهای، ناراحتى یا خوشحالى، به شواهد خارجى نیاز دارى؟ نه. اینها چیزایی هستن که بدون نیاز به هیچ مدرکی، در درون خودمون میدونیم، . اینها دانش قطعین. به عبارت دیگه، ما برای همه چی به شواهد علمى نیاز نداریم. دانش درونى یه راهنمای فطریه که ما با اون به دنیا میایم، و انسانها ناخودآگاه یه حقایقی رو میدونن. مثلاً اصول اخلاقی: آزار دادن یه نفر بدون دلیل کار اشتباهیه. ما این رو بصورت درونی میدونیم.
یا خوردن گوشت انسان کار اشتباه و چندشآوریه، این بصیرت از زمان تولد در ما نهادینه شده. یا دانش منطقی: یه چیز نمیتونه همزمان هم درست باشه هم غلط. یا کُل همیشه از جُزءش بزرگتره. درسته؟ ما اینا رو مستقیماً از طریق دریافت درونی میدونیم یا دانش ریاضی: مثلاً، ۵ بزرگتر از یکه. یا دانش تاریخی: ما میدونیم که گذشته وجود داشته و تجربه شده، درسته؟ پس به هیچ شاهد علمى نیاز نداریم، ما میتونیم مثالای خیلی بیشتری از این دست بیاریم. انسانها نه تنها از دنیای بیرون، بلکه از دنیای درونِ خودشونم یاد میگیرن. به همین شکل، ما میتونیم وجود داشتنِ یه خالقم "بدونیم". چرا این باید غیرممکن باشه؟ علاوه بر این، علم تغییرپذیره. میتونه اشتباه کنه و همیشه ایدههای جدیدی ارائه کنه.
مثلاً، علم یه زمانی میگفت اتمها شکافته نمیشن، اما شکافته شدن. میگفت جهان ایستا ست، اما فهمیدیم که جهان یه شروع داشته و در حال گسترشه. انکار وجود خدا، اونم بر اساس سیستمی که همیشه در حال تغییره یعنی به خطر انداختن زندگی ابدیِ پس از مرگ، که به هیچ وجه منطقی نیست. در واقع، علم فقط یه تلاش برای فهمیدنِ نحوه اداره جهان توسط خداست. پیدا کردن یه دستور غذا به معنی انکار وجود آشپز نیست، درست نمیگم؟ و فهمیدن نحوه کار جهانم همین طوره. سومین ادعای فلسفه ندانم گرائی اینه: ما نمیتونیم بدونیم خدا وجود داره یا نه، پس نیازی نیست نگران دین باشیم. اما بیاین با یه حقیقت روبرو شیم: مرگ واقعی و اجتناب ناپذیره. و این مساله یه واقعیتیه که دیر یا زود درِ خونه ی همه ما رو میزنه.
چطور کسی که حتی نگران یه استرس کوچولو توی کارشه، میتونه خطر عذاب ابدیه بعد از مرگ رو نادیده بگیره؟ این طبیعتِ انسانه که آرزوی جاودانگی داشته باشه و نخواد از عزیزانش جدا بشه. چطور فکر از دست دادن مادر، پدر یا عزیزان میتونه بیاهمیت باشه؟ که ما بگیم: "نیازی نیست دنبال جواب این سوالا باشیم، یا اسلام رو مطالعه کنیم بیاین فقط از زندگی لذت ببریم"، ما فقط داریم خودمون رو گول میزنیم. علاوه بر این، در واقعیت مردم نمیتونن زندگی روزمره شون رو توی بلاتکلیفی سپری کنن، و در مورد همه چی مطمئن نباشن.
فکر کن: داره از خونه ت یه دود بلند میشه، و یکی بهت میگه، "شاید آتیش گرفته باشه"، و تو جواب بدی: "نمیدونم، شاید آره، شایدم نه." یا بارون شدیدی میاد، و یکی میگه: "احتمالا خونه ت رو داره آب برمیداره"، و تو جواب میدی: "نمیدونم، شاید آره، شایدم نه. بی خیالش، بیا صحبت کنیم." آیا این جوابا به نظرت معنی دارن؟ البته که نه، چون توی همچین اوضاعی، مردم واضح واکنش نشون میدن؛ دست بکار میشن. حالا به این فکر کن که: جهانى هست که از هیچ چی خلق شده. حتماً یه آفرینندهای وجود داره، و یه پیامبر که حقانیّتش در گذر زمان ثابت شده و در مورد امکان یه جهنم ابدی اخطار داده اما بعد میشنوى که: " نمیدونم؛ شاید آره، شایدم نه. من فقط به زندگیم ادامه میدم." در این ویدیو، ما شواهد منطقی زیادی رو ارائه کردیم.
که حتی یکی از اونام کافی بود، اما بیشتر توضیحش دادیم تا مسئله روشنتر بشه. در واقع، فقط یه جواب منطقیم برای پذیرش اسلام کافیه. چرا؟ مثلاً، فرض کن یه کاخ با صدتا در باشه که میتونی توش از خطر در امون باشی. بیرون موندن فایدهای برات نداره. بیرون از این کاخ درد و رنج هست. اگه فقط یه در از کاخ باز شه، تو چیکار میکنی؟ از همون یه در وارد میشی، درسته؟ چون بهت امنیت و محافظت ارائه میده. در اسلام، هزاران درِ باز وجود داره. پس چرا یه نفر نخواد که واردش بشه؟ بعلاوه، کل جهان با صدای بلند وجود خدا رو فریاد میزنه. فقط کافیه با دقت و خلوص نگاه کنی.
موجودیتِ روح مون از کجا اومده؟ از اتمهایی که خودشون روح ندارن؟ یا از قوانینی که همه چی رو توی جهان رو کنترل میکنن؟ این قوانین دقیقاً چی هستن؟ یا شواهد تنظیم دقیق جهان، آیا خیلی واضح به وجود خدا اشاره نمیکنن؟ به علاوه، از طریق دلیل نیاز، دلیل امکان و محدودیت، دلیل همکاری، دلیل هدفمندی، معجزات علمی و ادبی ای که توی قرآن وجود داره، معجزات تاریخیش، و معجزات اجتماعیش با اینکه پیامبر (ص) بی سواد بودن، راهحلایی آوردن که برای قرنها ارزشمند باقی موندن. این موضوع وجود خدا رو بیشتر اثبات میکنه. از نظر عقلی غیرممکنه بتونی توی بلاتکلیفی بمونین. پس عاقلانهتر اینه که خودت رو با شَکیّات تخیلی مشغول کنی؟ یا اینه که به سمت حقیقت قدم بردارى، دقیقا جاییکه عقل و قلب به هم میرسن.
زندگی یه سفره که توی یه چشم به هم زدن میگذره. یه روزی، یهوئی تموم میشه. و زمانی که اون روز سر برسه، تو دیگه لذتِ گفتنِ این کلمه رو نداری: "نمیدونم" حالا، تا هنوز نفس میکشی، وقتِ فکر کردن داری. یه قدم بردار. اگه زندگی ابدی در میون باشه، چقدر منطقیه که در برابرِ این بزرگترین امکان، کور باشی؟ اگه واقعی باشه چی؟ چی میشه اگه کسی که تو رو آفریده، منتظرت باشه؟ چی میشه اگه خدایی باشه که دوستت داره، و میشناستت و حاضره تو رو ببخشه؟ پس بزرگترین لطف رو در حق خودت بکن: از روبرو شدن با حقیقت نترس. ندانم گرائی میخواد تو رو تو ورودیه همون در نگه داره. اما اگه اون قدم رو برداری، شاید برای اولین بار واقعاً معنای موجودیتت رو احساس کنی. انتخاب با خودته.
اونا فقط تماشاگر ویدیو نیستن؛ خودشون توی اونن! یه چیز یا وجود داره یا نداره. و همه میدونیم که حالتِ بینابینی نداریم. پس وقتی کسی میگه: "من یه جایی بینابین وایستادم"، در واقع شاید بدون اینکه بفهمه، داره به سمت انکار متمایل میشه، به سمت خدا ناباوری. توی منطق، به این میگن "قانون طرد شَقّ ثالث". یعنی یا یه چیزی "آ" هست یا "آ" نیست. یه چیزی یا سیاهه یا سیاه نیست. گزینه سومی نیست. به همین شکل، یه چیز یا وجود داره یا وجود نداره. پس فلسفه ندانم گرائی توی منطقِ پایه ایراد داره. ضمناً، فهمیدنِ وجود خدا مثل حلِ مسائل پیچیده ریاضی نیست. یه حقیقتیه که توی ذاتمون، توی طبیعت مون و سرشتِ آفرینشمون نهادینه شده. در این مورد، یه تحقیقِ چشمگیر از پروفسور جاستین اِل. بارِت توی دانشگاه آکسفورد وجود داره.
بارِت و ۵۷ محققِ دیگه، توی ۲۰ کشورِ مختلف تحقیق کردن. اونا فهمیدن بچههای حدود سه ساله بهطور غریزی به یه قدرتِ ماورایی باور دارن، به یه آفریننده. خب من میتونم بگم بچههای سهساله در واقع همه عواملِ ماوراییِ موجود در فرهنگشون رو به یک صورت میبینن، حتی اگه بزرگترا فکر نکنن که همه شون خیلی باهوشن! اما بچههای کوچیک همهشون رو فوقالعاده باهوش میدونن؛ جوریکه انگار همه چیز رو میدونن. این درحالیه که شواهدِ رو به رشدی برای وجودِ این خدای آفریننده وجود داره که فوقالعاده قدرتمند و، همهچیزدان و جاودانهست. باور به یه آفریننده، چیزی نیست که بعدها ما توی زندگی یاد بگیریم. یه تمایلِ ذاتیه که توی فطرتِ ما وجود داره (آفرینش ذاتیمون) . تحقیقاتِ بیشتریم توی این زمینه وجود داره.
از یه زاویه ی دیگه ببینین: اگه توی ساحل قدم میزدی و یه شکلِ قلب روی ماسهها میدیدی که دو حرف روش نوشته و زیرش نوشته "دوستت دارم"، احتمالاً میگفتی: "حتماً کسی داره ابرازِ عشق میکنه." اگه یکی بیاد بگه: "آیا کسی اینو کشیده؟ یا شایدم اصلاً هیچکی اینو ننوشته"؟ تو چه عکس العملی نشون میدی؟ جدیش میگیری؟ یا مثلاً اگه توی حفاری باستانشناسی یه چنگال از هزاران سال پیش پیدا کردیم، فوراً فرض کنیم که توسط یه موجود هوشیار و دانا ساخته شده. میدونین ما حتی ساختن یه چنگال ساده رو به طبیعت، قوانین فیزیک یا شانس نسبت نمیدیم. میگیم یه قصد و نیتی پشتش بوده. و این قصد به خودی خود، به یه ذهن هوشیار اشاره میکنه.
اما مگه دنیای ما، با همه آدما، سیستماش و موجودات زنده ش، به مراتب پیچیدهتر از یه چنگال نیست؟ پس چرا تردید داریم که اونو به یه آفریننده دانا نسبت بدیم؟ یا فرض کن نتیجه یه بازی فوتبال رو میشنوی. بازی ۱-۰ تموم شده. بعد یکی میپرسه: "گل رو کی زد؟" "ما نمیدونیم کسی گل رو زده یا نه، چون ندیدیم کی گُل و زده." تو چی بهش میگی؟ اگه نتیجه ۱-۰ هست، اصلاً معنی نداره که شک کنیم کسی گل زده یا نه. گل واقعیه؛ نتیجه همونجاست. حتماً یکی گل به ثمر رسونده، درسته؟ خب، در مورد جهانم دقیقاً همینه. جهان همینجاست، به وضوح وجود داره. یه جورایی، مثل اینه که از ۰ به ۱ برسی. گُل زده شده. جهان به وجود اومده.
پس چطور کسی ممکنه بگه: "ما نمیدونیم یکی باعث بوجود اومدنش شده یا نه"؟ ندانم گرایی به دستههایی مثل ایمان قوی، ایمان ضعیف و غیره تقسیم میشه. ولی بیاین الان وارد این جزئیات نشیم. بیاین فقط روی مسئله اصلی تمرکز کنیم. توی مجموعه رساله نور یه استدلال منطقیِ خیلی قوی وجود داره. چون وجود واقعیه، پس باید یه توضیحی براش باشه. تو این دنیا هر روز، صدها و هزاران موجود زنده درست جلوی چشمامون به وجود میان. این رو فقط میشه با یکی از این چهار روش توضیح داد: اتمها جهان رو آفریدن و یه جورایی هنوزم دارن میآفرینن. همه چیزی که ما می بینیم خودبهخود به وجود اومده و همینجوریم ادامه داره. قوانین طبیعت همه اینا رو آفریده و همینطور به آفریدن ادامه میده.
یا یه آفریننده همه چیز رو از هیچ به وجود آورده و هنوزم داره خلق میکنه. اگه ثابت کنیم سه تای اول از نظر منطقی غیرممکنه، گزینه چهارم تبدیل به یه ضرورت عقلانی میشه. پس بیاین بررسیش کنیم: اتمها نمیتونن عامل این نظم باشن چون خودِ اتمها بعداً به وجود اومدن. چطور ماده میتونه خودش رو به وجود بیاره در حالی که حتی هنوز وجود نداشته؟ و اصلاً اتمها بیجان، بیعقل، ناآگاه و بدون ارادهان. اونا دانش و قدرتی برای ساختن همچین سیستمای کامل و بینقصی ندارن. اونا نمیتونن زندگی خلق کنن چون خودشون زندگی ای ندارن، و هماهنگیای که ما توی جهان میبینیم رو نمیتونن کنترل کنن. پس اتمها نمیتونن جواب باشن. دوم، اینم غیرممکنه همه چیزی که ما می بینیم خودبهخود اتفاق افتاده باشه چون یه چیز نمیتونه خودش رو خلق کنه.
تصور کن، یه مادر میتونه خودش رو به دنیا بیاره؟ البته که نه. همونطور که گفتیم، برای اینکه وجود داشته باشه، در وهله اول باید خودش وجود داشته باشه. اما ماده که جاودانه نیست؛ داره تغییر میکنه. چیزی که تغییر میکنه، لایتناهی نیست. از اون گذشته، وقتی به یه اتم نگاه میکنی، میبینی ضعیفه، کوره، هیچ آگاهی ای نداره، و هیچ زندگی ایم نداره. پس باید یه وجود جاودانه باشه، سرشار از اراده و قدرت، تغییرناپذیر، بیزمان، و سرشار از دانش، که اون رو از هیچ به وجود آورده و بهش احاطه داره. قوانین طبیعتم به تنهایی نمیتونن این کار رو انجام بدن، چونکه قانون طبیعت، خودش یه چیزِ فیزیکی نیست. فقط یه اسمیه که ما روی رفتار منظمِ ماده گذاشتیم.
درسته؟ بعنوان مثال توقف پشت چراغ قرمز یه قانونه، اما خودِ این قانون قدرتی نداره که ماشینا رو متوقف کنه. خودِ قانون نمیتونه کسی رو جریمه کنه یا نظم رو خودش برقرار کنه. قوانین به خودی خود عمل نمیکنن؛ یه نیرویی اونا رو اجرا میکنه. به همین شکل، قوانین طبیعت نمیتونن کاری کنن مگه اینکه یه اراده هوشیار پشتشون باشه. در نهایت، مشخصه که سه گزینه اول کاملا غیرممکنه. و وجود خدا حقیقتیه که عقل نمیتونه انکارش کنه. جالبه، ندانم گرایان معمولاً میگن: "ما فقط نمیتونیم بفهمیم." اما نکته ی عجیب اینجاس که اونا معمولاً با قبول کردنِ یکی از همون سه گزینه اول که گفتیم، مشکلی ندارن: اتمها، شانس، یا قوانین طبیعت.
حالا برای اونایی که میخوان این مسئله رو عمیقتر بفهمن، بیاین یه نگاه دقیقتر به ادعاهای اصلیِ ندانم گرائی بندازیم. سه ادعای اصلی در تفکر ندانم گرائی وجود داره. اولین ادعای فلسفی شون اینه که: ذهن انسان به اندازه کافی توانا نیست که یه آفریننده رو بشناسه، پس وجود اون رو نمیشه فهمید. اما چرا؟ کی این رو تعیین کرده؟ یه تفاوتی هست بین "دونستن اینکه خدا وجود داره" و "کاملاً فهمیدنِ همه صفات اون، مثل لایتنهاهی بودنش". البته که یه ذهن محدود نمیتونه کاملاً بینهایت رو درک کنه، اما این معنیم نمیده که، ما نمیتونیم بدونیم اون وجود داره. مثلاً، ما شاید ماهیت برق رو کاملاً درک نکنیم، اما هیچ وقت شک نمیکنیم که وجود داره چون اثراتش، نورش و قدرتش رو میبینیم، و میگیم حتماً یه منبعی پشت این قضیه وجود داره.
ما سه سطحِ موجودیت داریم: واجب الوجود یا (وجود لازم)، ممکن الوجود (یعنی وجود ممکن)، و مُمتنع الوجود یعنی (وجودِ غیرممکن). وجود خدا از نظر منطقی کاملا لازمه، و این همونیه که ما بهش میگیم واجب الوجود. بهش فکر کن. اگه برق نباشه، آیا میتونیم تصویری رو از روی صفحه تلویزیون ببینیم؟ اگه منبع اصلی از بین بره، همه چیزای دیگه هم با اون ناپدید میشن. فقط از بین نمیرن؛ اصلاً از اول به وجود نمیان. خدا منبع اصلی همه چیزه، و بدون اون، اصلاً نمیتونیم در مورد چیزی حرف بزنیم. اگه دود هست، حتماً باید آتیشی باشه. اگه سایه هست، حتماً نوری م هست. اگه نامهای هست، حتماً نویسندهایم هست. اگه اثر هنری هست، حتماً هنرمندیم هست. و عمل به وجود آوردن این جهانم یه فاعلی داره، و اون خداست.
یه جمله قابل تأملی در رساله نور وجود داره: "یه صفت نمیتونه بدونِ صاحبِ صفت وجود داشته باشه." به عبارت دیگه، اگه صفتی هست، باید متعلق به یکی باشه. بعنوان مثال اگه نور درخشانی روی سطح دریا ببینی، مجبور میشی براش یه توضیحی پیدا کنی. یا باید بگی یه خورشید هست که نورش رو منعکس میکنه، یا باید قبول کنی که هر قطره آب، خورشید مخصوص به خودش رو داره! برای همینم کسی با گفتنِ "ما نمیتونیم بدونیم خدا وجود داره یا نه" شروع میکنه، در نهایتم همه اتم ها رو به عنوان خدا میپذیره. اما صفاتی که در جهان انعکاس پیدا کردن، مثل زندگی، رحمت، حکمت، بخشندگی و غیره، باید متعلق به یه خدا باشه، که فراتر از اتمهاست.
دومین ادعای اساسی فلسفه ندانم گرائی اینه که: هیچ چیزی رو نمیشه با قطعیت دونست، مگه اینکه بطور فیزیکی قابل مشاهده باشه یا به طور علمی آزمایش بشه. اما چرا؟ چه کسی این قانون رو گذاشته؟ چرا دانش قطعی فقط باید از مشاهده علمی به دست بیاد؟ ما نمیتونیم بگیم چیزی وجود نداره، اونم فقط چون اون رو نمیبینیم. این فقط انکار حقیقت، با محدود کردن خودمونه یه چارچوبیه که خودمون تعیین کردیم. مردم اروپا یه زمانی فکر میکردن همه قوها سفیدن تا زمانی که قوهای سیاه توی استرالیا کشف شدن. اینکه خودمون رو محدود به چیزی کنیم که با چشمامون میبینیم و بعدش یه ادعای جهانی کنیم؛ که چیزی وجود نداره یه اشتباه جدی در تفکره.
عدم وجود رو نمیشه ثابت کرد، و برای همینه که انکار وجود آفریننده ما، از همون اول، یه فلسفه بدون اثباته، فقط یه ادعای پوچ. از اون گذشته، خدا یه وجود مادی نیست، پس چرا باید انتظار داشته باشیم که اون رو توی یه محیط آزمایشگاهی مشاهده کنیم؟ تازه شم ، ما به چیزای زیادی باور داریم که نمیبینیم شون. مثلاً هیچکس جاذبه رو مستقیماً نمیبینه، اما اثراتش رو همه میبینیم، نتیجهش رو تجربه میکنیم، و وجودش رو بدون شک میپذیریم. یا روحمون، احساساتمون، شخصیتمون، افکارمون، عدالت، قانون، اخلاق، برادری، عشق، مهربانی، شفقت، سخاوت، حسادت، اینا مادی نیستن. اما توسط همه پذیرفته شدن و دارن باهاشون زندگی میکنن.
در حالی که اینهمه حقایق نامرئی رو تجربه میکنیم، واقعاً منطقیه که فقط چیزای مرئی رو قبول کنیم؟ مخصوصاً وقتی که خودِ منطقم نامرئیه. دو نوع دانش پایه وجود داره: دانش بدیهی و دانش استدلالی. مثلاً، آیا برای اینکه بدونى وجود دارى، یا گشنهای، تشنهای، ناراحتى یا خوشحالى، به شواهد خارجى نیاز دارى؟ نه. اینها چیزایی هستن که بدون نیاز به هیچ مدرکی، در درون خودمون میدونیم، . اینها دانش قطعین. به عبارت دیگه، ما برای همه چی به شواهد علمى نیاز نداریم. دانش درونى یه راهنمای فطریه که ما با اون به دنیا میایم، و انسانها ناخودآگاه یه حقایقی رو میدونن. مثلاً اصول اخلاقی: آزار دادن یه نفر بدون دلیل کار اشتباهیه. ما این رو بصورت درونی میدونیم.
یا خوردن گوشت انسان کار اشتباه و چندشآوریه، این بصیرت از زمان تولد در ما نهادینه شده. یا دانش منطقی: یه چیز نمیتونه همزمان هم درست باشه هم غلط. یا کُل همیشه از جُزءش بزرگتره. درسته؟ ما اینا رو مستقیماً از طریق دریافت درونی میدونیم یا دانش ریاضی: مثلاً، ۵ بزرگتر از یکه. یا دانش تاریخی: ما میدونیم که گذشته وجود داشته و تجربه شده، درسته؟ پس به هیچ شاهد علمى نیاز نداریم، ما میتونیم مثالای خیلی بیشتری از این دست بیاریم. انسانها نه تنها از دنیای بیرون، بلکه از دنیای درونِ خودشونم یاد میگیرن. به همین شکل، ما میتونیم وجود داشتنِ یه خالقم "بدونیم". چرا این باید غیرممکن باشه؟ علاوه بر این، علم تغییرپذیره. میتونه اشتباه کنه و همیشه ایدههای جدیدی ارائه کنه.
مثلاً، علم یه زمانی میگفت اتمها شکافته نمیشن، اما شکافته شدن. میگفت جهان ایستا ست، اما فهمیدیم که جهان یه شروع داشته و در حال گسترشه. انکار وجود خدا، اونم بر اساس سیستمی که همیشه در حال تغییره یعنی به خطر انداختن زندگی ابدیِ پس از مرگ، که به هیچ وجه منطقی نیست. در واقع، علم فقط یه تلاش برای فهمیدنِ نحوه اداره جهان توسط خداست. پیدا کردن یه دستور غذا به معنی انکار وجود آشپز نیست، درست نمیگم؟ و فهمیدن نحوه کار جهانم همین طوره. سومین ادعای فلسفه ندانم گرائی اینه: ما نمیتونیم بدونیم خدا وجود داره یا نه، پس نیازی نیست نگران دین باشیم. اما بیاین با یه حقیقت روبرو شیم: مرگ واقعی و اجتناب ناپذیره. و این مساله یه واقعیتیه که دیر یا زود درِ خونه ی همه ما رو میزنه.
چطور کسی که حتی نگران یه استرس کوچولو توی کارشه، میتونه خطر عذاب ابدیه بعد از مرگ رو نادیده بگیره؟ این طبیعتِ انسانه که آرزوی جاودانگی داشته باشه و نخواد از عزیزانش جدا بشه. چطور فکر از دست دادن مادر، پدر یا عزیزان میتونه بیاهمیت باشه؟ که ما بگیم: "نیازی نیست دنبال جواب این سوالا باشیم، یا اسلام رو مطالعه کنیم بیاین فقط از زندگی لذت ببریم"، ما فقط داریم خودمون رو گول میزنیم. علاوه بر این، در واقعیت مردم نمیتونن زندگی روزمره شون رو توی بلاتکلیفی سپری کنن، و در مورد همه چی مطمئن نباشن.
فکر کن: داره از خونه ت یه دود بلند میشه، و یکی بهت میگه، "شاید آتیش گرفته باشه"، و تو جواب بدی: "نمیدونم، شاید آره، شایدم نه." یا بارون شدیدی میاد، و یکی میگه: "احتمالا خونه ت رو داره آب برمیداره"، و تو جواب میدی: "نمیدونم، شاید آره، شایدم نه. بی خیالش، بیا صحبت کنیم." آیا این جوابا به نظرت معنی دارن؟ البته که نه، چون توی همچین اوضاعی، مردم واضح واکنش نشون میدن؛ دست بکار میشن. حالا به این فکر کن که: جهانى هست که از هیچ چی خلق شده. حتماً یه آفرینندهای وجود داره، و یه پیامبر که حقانیّتش در گذر زمان ثابت شده و در مورد امکان یه جهنم ابدی اخطار داده اما بعد میشنوى که: " نمیدونم؛ شاید آره، شایدم نه. من فقط به زندگیم ادامه میدم." در این ویدیو، ما شواهد منطقی زیادی رو ارائه کردیم.
که حتی یکی از اونام کافی بود، اما بیشتر توضیحش دادیم تا مسئله روشنتر بشه. در واقع، فقط یه جواب منطقیم برای پذیرش اسلام کافیه. چرا؟ مثلاً، فرض کن یه کاخ با صدتا در باشه که میتونی توش از خطر در امون باشی. بیرون موندن فایدهای برات نداره. بیرون از این کاخ درد و رنج هست. اگه فقط یه در از کاخ باز شه، تو چیکار میکنی؟ از همون یه در وارد میشی، درسته؟ چون بهت امنیت و محافظت ارائه میده. در اسلام، هزاران درِ باز وجود داره. پس چرا یه نفر نخواد که واردش بشه؟ بعلاوه، کل جهان با صدای بلند وجود خدا رو فریاد میزنه. فقط کافیه با دقت و خلوص نگاه کنی.
موجودیتِ روح مون از کجا اومده؟ از اتمهایی که خودشون روح ندارن؟ یا از قوانینی که همه چی رو توی جهان رو کنترل میکنن؟ این قوانین دقیقاً چی هستن؟ یا شواهد تنظیم دقیق جهان، آیا خیلی واضح به وجود خدا اشاره نمیکنن؟ به علاوه، از طریق دلیل نیاز، دلیل امکان و محدودیت، دلیل همکاری، دلیل هدفمندی، معجزات علمی و ادبی ای که توی قرآن وجود داره، معجزات تاریخیش، و معجزات اجتماعیش با اینکه پیامبر (ص) بی سواد بودن، راهحلایی آوردن که برای قرنها ارزشمند باقی موندن. این موضوع وجود خدا رو بیشتر اثبات میکنه. از نظر عقلی غیرممکنه بتونی توی بلاتکلیفی بمونین. پس عاقلانهتر اینه که خودت رو با شَکیّات تخیلی مشغول کنی؟ یا اینه که به سمت حقیقت قدم بردارى، دقیقا جاییکه عقل و قلب به هم میرسن.
زندگی یه سفره که توی یه چشم به هم زدن میگذره. یه روزی، یهوئی تموم میشه. و زمانی که اون روز سر برسه، تو دیگه لذتِ گفتنِ این کلمه رو نداری: "نمیدونم" حالا، تا هنوز نفس میکشی، وقتِ فکر کردن داری. یه قدم بردار. اگه زندگی ابدی در میون باشه، چقدر منطقیه که در برابرِ این بزرگترین امکان، کور باشی؟ اگه واقعی باشه چی؟ چی میشه اگه کسی که تو رو آفریده، منتظرت باشه؟ چی میشه اگه خدایی باشه که دوستت داره، و میشناستت و حاضره تو رو ببخشه؟ پس بزرگترین لطف رو در حق خودت بکن: از روبرو شدن با حقیقت نترس. ندانم گرائی میخواد تو رو تو ورودیه همون در نگه داره. اما اگه اون قدم رو برداری، شاید برای اولین بار واقعاً معنای موجودیتت رو احساس کنی. انتخاب با خودته.