چرا اسلام؟ - 10 آسیایی تازه مسلمان به این سوال پاسخ میدهند
تاریخ انتشار
کاملا پوچ و گمشده دنبال شهرت و پول بودم. درباره شعبدهبازی هم همینطور بود. همیشه با این حس از خودم میپرسیدم که، من واقعا کی هستم؟ الیزا کیه؟ دیگه واقعا نمیدونستم! مدرسه همه نوع دانش علمی و ریاضی رو به من یاد میده، اما بهم یاد نمیدن من از کجا اومدم، من کی هستم و دارم به کجا میرم؟ و بعد از اینکه مردم، قراره کجا برم؟ پس نشستم و دعا کردم و گفتم: "خدایا الان دیگه نمیدونم خدای واقعی کیه." من دارم دنبال تو میگردم. پس خودت راهنماییم کن. من به تمرینای بودایی ادامه دادم، اما تهِ دلم یه سؤال داشتم. پس از دوستم که مسلمون بود پرسیدم. «گفتم خدات کجاست؟ من نمیتونم ببینمش.» و بعد او گفت: «نه. خدا وجود داره، اما تو هرگز نمیتونی اونو ببینی.» اینقدر واضحه که ندیدنش سخته. همه مشکلات و حل میکنه، و ساده ست.
و این آزادی بود. پس اسلام آزادی هست، آزادی ذهن، آزادی صدا، آزادی برای انتخاب پوشش و هرچی که میخوای ماشاءالله (هرچه الله بخواهد). من به عنوان یه بودایی بزرگ شدم و الحمدلله، وقتی ۲۲ سالم شد، مسلمون شدم. و قبل از مسلمون شدنم، بیدین بودم. هیچ دینی نداشتم. مثل یه ژاپنی معمولی. اصلا هیچی. نه بودایی. نه شینتو. من توی کره به دنیا اومدم و بزرگ شدم، کره جنوبی. فکر میکنم آدم خاصی نیستم چون فقط... فقط مثل بقیه مردم توی کره زندگی عادی داشتم. توی دانشگاه هم موسیقی خوندم. مسلمان شدم و فکر میکنم هنوز توی مسیرش هستم. پدرم کشیش پرزبیتری هست.
خب، پدربزرگم کشیشه، عمویم کشیشه، و اونا به هرحال توی تایلند مقام نسبتا بالایی داشتن پدرم یه فیلسوف خداناباورِ دو آتیشه بود که سالیانِ سال سعی کرد بهم یاد بده چطور با خدا باورا بحث کنم و چطور باید بهشون جواب بدم و چطور میتونم، میدونی، اعتقادشون به خدا رو کوچیک بشمرم، چطور با مسیحیایی که سعی میکنن منو هدایت کنن مقابله کنم، میدونی، در مورد پیام و کلام حضرت عیسی بهم میگفتن. پس فکر میکنم از همون بچگی، واقعاً از، میدونی، همون حدود ۱۰ سالگی، احساس میکردم که نباید...، که اعتقاد به خدا چیز خوبی نیست. اون چیزی که واقعاً باعث شد باورم رو زیر سوال ببرم، زمانی بود که ۱۱ سالم بود. قبل از اون من آدم خیلی لجبازی بودم و زیادم سؤال میپرسیدم. اتفاقی که افتاد این بود که پدربزرگم فوت کرده بود.
وقتی فوت کرد، ما به عنوان یه خونواده چینی سنتی یه مراسمی برگزار کردیم. که توش یه کشیش یا روحانی می اومد و دعا میخوند، اما به زبونی که من نمیفهمیدمش. شروع کردم از عمو و عمهام سؤال پرسیدن. «چرا این کارا رو میکنن؟» گفتن «این کارا برای اینه که پدربزرگت بره به بهشت.» من گفتم «خوبه.» ولی همزمان، چیز دیگه ایم بود. اونم اینکه ما کاغذ دعا تا میکردیم ولی «اسکناسای جهنم» مم داشتیم؛ مثل اینکه اگه بخوای بری ترکیه یا آمریکا باید پولت رو از رینگیت مالزی تبدیل کنی به دلار آمریکایی. اینجام یه پولی دارن که برای استفاده در جهنم چاپ شده. پس من کنجکاو شدم «اگه این مراسم برای رفتن پدربزرگ به بهشته، و توی بهشت هرچی بخوای رو رایگان داری، پس این اسکناسای جهنم برای کیه؟» گفتن «اینم برای پدربزرگه.
اگه نتونست بره به بهشت، میتونه تو جهنم ازشون استفاده کنه.» این جواب فقط برام سوالات بیشتری ایجاد کرد. اونا شاید گیج نشدن ولی من گیج شده بودم گیج شدم چون به عنوان یه چینی ما از بچگی با این فلسفه بزرگ شدیم که "باید تو این دنیا آدم خوبی باشی که بتونی بری بهشت و لذت ببری. ولی اگر تو این دنیا آدم بدی باشی، میری جهنم و عذاب میکشی." پس این فکرِ پاداش گرفتن توی بهشت و مجازات شدن توی جهنم توی ذهنم گیر کرده بود. ولی الان انگار اینطوری بود که اگه بری جهنم، میتونی پول خرج کنی و حتی لذتم ببری. خب فایدهش چیه که من توی این دنیا کار خوب انجام بدم و از بد بودن دوری کنم؟ هی سؤال پرسیدم تا جایی که صداشون رو بلند کردن و گفتن: «بسه دیگه! کافیه.
سوال نکن!» منم دیگه چیزی نگفتم، نه چون قانع شده بودم، بلکه چون نمیخواستم نفر بعدی توی تابوت باشم! چون وقتی صداشون رو بلند کردن، فهمیدم خب، هنوز آمادهٔ جواب دادن نیستن. عیبی نداره. من به تمرینای بودایی ادامه دادم، اما تهِ دلم یه سؤال داشتم. ولی خب، هرچی بیشتر سؤال میپرسیدم، بیشتر جوابام رو نمیگرفتم. دلیلشم این بود که من چینیام و ما چینیا خدایان چینی ای رو میپرستیم که شبیه چینیا هستن. شبیه خودمونن حتی رنگ ریش و چشما و اندازه چشماشون شبیه ماهاست. و یه گفتوگویی م بود که قبل از مسلمون شدنم با دوستم داشتم؛ ازش پرسیدم: «این کیه؟» اون یه خداست؟ کِی خدا شده؟ به مجسمهای که میپرستیدن اشاره کردم با احترام پرسیدم و کاملاً مودبانه مطرحش کردم. بعد اون گفت: «این وقتی زنده بود خدا نبود.
بعد از اینکه مُرد، تازه خدا شد.» بعد گفتم: «خب، یعنی وقتی زنده بود نمیدونسته که خداست. پس بعد از اینکه مُرده، خدا شد. گفتم خب کی بهش ترفیع داد که خدا بشه؟» اما بعدش یه سؤال دیگه داشتم، و پرسیدم، گفتم خب، در این صورت، چرا شماها اونایی رو که به خدا بودن ارتقاش دادن رو نمیپرستین؟ چون به نظر میرسه اونا این قدرت رو دارن کسی رو به خدائی برسونن گفتم، برای مثال اگه من بتونم تو رو بهعنوان مدیرعامل شرکتم استخدام کنم و بعدم اخراجت کنم، خب کی قدرت بیشتری داره؟ معلومه که من. خب، پس چرا شماها اونا رو نمیپرستین؟ اونا گفتن: «ما هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودیم.» اما مهم نیست، اشکالی نداره. توی مدرسه روزهای خیلی سختی داشتم. خیلی اذیتم میکردن و دوست چندانی نداشتم.
خیلی خجالتی بودم و اعتمادبهنفس پایینی داشتم. بعد رفتم سراغ ورزش، و موسیقی واقعاً کمکم کرد تا بقیه بیشتر بهت احترام بذارن و جدیم بگیرن. بعد رفتم سراغ شعبدهبازی. آره، شعبدهبازی میکردم و تردستی میزدم. میخواستم یه شعبدهباز یا اجراکننده حرفهای بشم. توی هتلها، رستورانها، کافهها و کلوبها اجرا داشتم. اما تنها چیزی که نظرم رو عوض کرد، بازم مثل همون موقعی که رپ میخوندم یا فوتبال بازی میکردم، این بود که فقط دنبال دیده شدن توسط مردم و تأیید اونا بودم، فهمیدم زندگی باید چیزی بیشتر از این باشه، بیشتر از این چیزهای سطحی و ظاهری. اونجا بود که شروع کردم به تحقیق درباره دین.
سردرگم بودم، چون همهاش به این فکر میکردم که اصلاً من از کجا اومدم؟ مثلاً مدرسه همه نوع دانش علمی و ریاضی رو به من یاد میده، اما بهم یاد نمیدن من از کجا اومدم، من کی هستم و دارم به کجا میرم؟ و بعد از اینکه مردم، قراره کجا برم؟ هیچ راهی جلوم نمیذارن که باید ازش برم. کاملا پوچ و گمشده همیشه با این حس از خودم میپرسیدم که، من واقعا کی هستم؟ یک دختر آمریکایی بسیار بااعتمادبهنفس بودم، افسردگی داشت درونش رو میخورد و درحال زیاد شدن بود همش یه تاریکی درونم احساس میکردم با خودم گفتم الان به معنویت نیاز دارم. پس نشستم و دعا کردم و گفتم: "خدایا الان دیگه نمیدونم خدای واقعی کیه." من دارم دنبال تو میگردم. پس خودت راهنماییم کن خدایا.
تنها چیزی که میگفتم این بود که باید با خدایی راز و نیاز کنم که میدونه دارم دنبالش میگردم. میگفتم: «خدایا، خودت میدونی که من دارم دنبالت میگردم.» بعد یهو حس و تمایل شدیدی پیدا کردم که قرآن بخونم. پس قرآن بزبان ژاپنی پیدا کردم. این منبع اصلی اطلاعات در مورد اسلام بود. اونو گرفتمو شروع بخوندن ترجمه ژاپنی کردم. بعد با مفاهیم خیلی خاصی مثل آخرت آشنا شدم، همون زندگی پس از مرگ، و توحید، یعنی یگانگی خداوند، همون خالق خب این مفاهیم برای من خیلی تازگی داشت. تا اون موقع هیچوقت بهشون فکر نکرده بودم. چون مثلاً مردم ژاپن خیلی سرشون شلوغه. چطور مردم میتونن وقت کنن بزندگی بعد از مرگ فکر کنن؟ میدونی، حتی ثانیه ای در زندگی روزمره شون بهش فکر نمیکنن و در مورد مفهوم خدا هم همینطوره.
ژاپن به داشتن جامعه چند خدا پرستی معروفه، چندخداپی اونجا هست. و هیچ تعریفی از خدا در ژاپن وجود نداره. هیچکس بهت یاد نمیده خدا کیه. برا همین من فهمیدم خب، یه تعریف از خدا در قرآن هست. به وضوح اشاره شده. مثلاً سوره اخلاص، أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ - بگو که خدا یکی ست. درسته؟ خیلی سادست. اما این یجورایی غافلگیرم کرد. اوه، یه تعریف از خدا وجود داره. ازش پرسیدم چطوری خدا رو تو ذهنش تصور میکنه؟ یعنی، خدا چیه؟ آیا خدا همون کائناته؟ آیا خدا یه آقایِ ریشداره که روی یه ابر نشسته؟ یعنی از نظر تو، خدا چیه؟ و جوابش به من این بود که، خب، راستش، اون فقط گفت، "بذار یه چیزیو بهت نشون بدم." و بهم سوره اخلاص و نشون داد. گفت: این چیزیه که ما بهش اعتقاد داریم.
گفتم: باشه. "پس همون کائناته؟" "نه، اصلاً چیزی نیست که بتونی تصور کنی." "هیچی... میدونی، هیچی مث اون نیست." "و اصلاً... ربطی به اعتقادات مسیحیا نداره." "یعنی نه، اون بدنیا نیومده، میدونی، بچهدار هم نشده." "هیچیِ دیگهایم اونو بدنیا نیاورده." بازم خیلی واسم واضح بود. گفتم: اوه، باشه. و راستش میدونی، تازه فهمیدم که من قبلاً هم به خدا اعتقاد داشتم. و وقتی به گذشته زندگیم نگاه میکنم، فکر میکنم فهمیدم که همیشه به خدا ایمان داشتم. اما یه جوری بود که به دلایلی ازش فرار میکردم. پس از دوستم که مسلمون بود پرسیدم.
ازش پرسیدم: «داداش میدونی، من بهعنوان یه چینی قبلاً جلوی خونهمون یه مجسمهٔ خدا داشتیم، که اون رو می پرستیدیم.» خب تو بهعنوان یه مسلمون، چی رو پرستش میکنی؟ و اون جواب داد: «خب، ما خدا رو می پرستیم.» من به چپ و راست نگاه میکردم. «گفتم خدات کجاست؟ من نمیتونم ببینمش.» و بعد او گفت: «نه. خدا وجود داره، اما تو هرگز نمیتونی اونو ببینی.» من گفتم: «منظورت چیه؟ دیدن یعنی باور کردن.» «اگه نتونم چیزی رو ببینم، چرا باید بهش باور داشته باشم؟» بعدش اون یه مثالی زد. و گفت: «اینجوری در نظر بگیرش. «باد رو حس میکنی؟» من گفتم: «آره، حسش میکنم.» «میتونی باد رو ببینی؟» من گفتم: «بابا جان، نگاه کن به درخت، نگاه کن به شاخه، نگاه کن به برگ، میبینی که داره حرکت میکنه.» باد اونه!
دیگه چه مدرکی لازم داری؟» اون گفت: «نه، اون چیزایی که میبینی دارن حرکت میکنن، خودِ باد نیستن. اون اثرِ باد روی اوناست. خودِ باد نیست.» و بعد خودمو کنترل کردم و شروع کردم به فکر کردن. خب. خبب. حرفاش منطقی به نظر میرسیدن، ولی هنوز جواب سوالم رو نداده بود که «خدا کیه؟» و بعدش اون ادامه داد. و گفت: «حالا تصور کن. این همون بادیه که خدا آفریده تش. با اینکه خودِ باد رو نمیبینی، ولی میتونی اثرش رو ببینی و وزیدنش رو حس کنی. پس چی باعث میشه فکر کنی میتونی خدایی رو ببینی، که خودش باد رو آفریده؟ تو وجودش رو حس میکنی. وجودش رو حس میکنی و میتونی اثرش رو در پرتوِ آفریدههای این جهان ببینی. و من تهِ دلم با خودم گفتم: «هومم…
این خدا عقلانی به نظر میرسه.» فکر میکنم پروردگارمون، الله (سبحانه وتعالی) همه چیز رو آفریده و اون همه چی رو میدونه. این مثل یه پازل میمونه. من از صفر تا صدش رو میفهمم. حتی اگه من ندونم، اون همه چیز رو میدونه. و این خیلی درسته. و خب تصمیم گرفتم ، مسلمونم بشم. حتی اگر نتونم الله (سبحانه وتعالی) رو ببینم، اما میتونم اون رو از ساختار بدنمون و حتی جهان؛ آسمون و بارون و همه ی چهار فصلِ ژاپن درک کنم. چون خیلی از کرهایها فکر میکنن اسلام یه کم خطرناکه، اما من کلی چیزهای خوب توی اسلام حس کرده بودم. برای همین دربارهاش حرف زدم. احساساتم رو توی یوتیوب به اشتراک گذاشتم و یهو کلی از مردم به این موضوع علاقهمند شدن. خیلی از آدما، خیلیها اومدن و بهم درباره اسلام راهنمایی دادن.
مثلاً میگفتن: «اگه میخوای اسلام رو یاد بگیری، میتونی از فلان کس بپرسی، و با امام جماعت صحبت کنی. میتونی توی کره مسجد پیدا کنی و مثلاً تمرین کنی چطوری نماز بخونی، یا توی روزهداری ماه رمضان شرکت کنی.» منم کمکم شروع کردم به تمرین کردن، نمیدونم چرا، ولی انگار همهچی خود به خود و طبیعی پیش میرفت. میرفتم به... میرفتم مسجد سر میزدم، توی مسجد نماز میخوندم و ماه رمضان روزه میگرفتم و توی این مسیر، ایمانی که داشتم کمکم رشد کرد، وقتی وارد مسجد شدم، احساس کردم اونجا یه دنیای کوچیکه. چون ملیتای زیادی میآن توی یه مکان واحد، و اونجام فقط یه دین وجود داره، و من احساس کردم، این واقعا عالیه. توی یه معبد، هیچ وقت همچین اتفاقی نمیافته.
یا توی زیارتگاهها، یا حتی تو هیچ کلیسایی تو ژاپن، هرگز همچین اتفاقی نیفتاده. کشورای زیادی، بیشتر از ۲۰ ملیت دور هم جمع میشن و در یه صف با همدیگه نماز میخونن. احساس کردم این حقیقتِ واقعیه. و این یه دین صلحآمیزه. بعد متوجه شدم که اسلام انگار خیلی کاربردیه، خیلی متعادله. خب معلومه، بایدها و نبایدها داره، اما نبایدهاش خیلی کمه. نماز میخونی، اما در کنارش باید سخت هم کار کنی. میدونی، میتونی خانواده داشته باشی، میتونی کسب و کار داشته باشی ، ازدواج کنی همه چی خیلی حسابشده و متعادله. و قشنگیش اینجاست که هرچی بیشتر یاد میگرفتم، میدیدم اسلام چقدر کامله. همهچی رو از سیر تا پیاز برات توضیح داده، دستورالعملها و همهچی آمادهست. دیگه لازم نیست بری خودت راه جدیدی دربیاری.
میدونی، فقط کافیه همون رو دنبال کنی. از چطوری غذا خوردن و چطوری نوشیدن و لباس پوشیدن گرفته، تا چطوری حرف زدن و کار کردن، همهچی با تمام جزئیات اومده. الله اکبر و لله الحمد. چیزی که توی هیچ دین دیگه ای تجربهاش نکرده بودم. و موضوع سوم اینه که توی قرآن به معجزات علمی زیادی اشاره شده، که واقعاً فوقالعاده و شگفتانگیز بود؛ چون اون زمان، مثلاً ۱۴۰۰ سال پیش، چطور یه نفر توی بیابون که بیسواد هم بوده، میتونسته این همه حقایق علمی رو بدونه؟ حقایقی که آدما به تازگی و توی همین ۱۰۰ یا ۱۵۰ سال اخیر کشفشون کردن، خب اینم چیزی بود که واقعاً من رو مجذوب خودش کرد. اینقدر واضحه که ندیدنش سخته. همه مشکلات و حل میکنه، و ساده ست.
بعد اون ازم پرسید، «خب، چی مانعت شده؟» بهش گفتم، احساس میکنم باید عربی یاد بگیرم، باید قرآن بخونم، باید یاد بگیرم چطور نماز بخونم. احساس میکنم حداقل باید چند تا حدیث (سخنان پیامبر) بلد باشم. و اون بهم نگاه میکرد، و پرسید، سوالو یادمه، و فکر میکنم اون بالاخره، یا شاید از قبل میدونست. من کمالگرایی دارم اون یه جورایی تشخیصش داد، و گفت، «خب به نظرت چقدر طول میکشه تا این کار رو بکنی؟ ۲۰ سال؟ ۳۰ سال؟ ۵۰ سال؟» و بعد من، نمیدونم این به نظر شما و بینندگان مسخره میاد یا نه--- اما چیزی که من رو به گریه انداخت، ، و باید به خاطر داشته باشی که من قبلاً حدود سه ماه یا چیزی در این حدود روی این تحقیق و مطالعه بودم، و بعد، و آره. و من اینقدر به دانش تمایل داشتم.
اینقدر میخواستم بفهمم تا بتونم یک مسلمان خوب باشم. پس اون گفت، «الیزا، مگه نمیدونی که الله (ستوده و متعال) فقط اون سطح از دانشی رو که تو می خوایی، برای یک مسلمان نگه میداره؟» وبعدش این حرف تو وجودم نفوذ کرد و به قلبم خورد و اونو به درد آورد. اما در اون زمان، گریه میکردم چون نمیتونستم، کامل باشم، و از این قضیه دلخور بودم . توی اون لحظه فهمیدم. و الله در قلبم گذاشت اینو که، اولاً، فکر کنم، میدونی الیزا، اگر الله (ستوده و متعال) تو رو توی این سفر قرار داده و قبلاً بهت نشون داده که قبلا هم تو یک مسلمان بودی، فکر نمیکنی که در مورد پدرت بهت کمک میکنه؟ فکر نمیکنی که در مورد خانوادهات بهت کمک میکنه؟ پس این طوری آسون شد بعد از ماه رمضان. من ایمان آورده بودم. به خدا اعتقاد داشتم. ولی من...
اصلاً به شهادتین فکر نمیکردم چون فکر میکردم حتی اگه ایمان داشته باشم هم نمیتونم مسلمان بشم چون توی کره زندگی میکنم و کرهای هستم. سبک زندگی خیلی متفاوته. فکر میکردم اصلاً کار آسونی نیست. «اما اگه مسلمان نشی، اون وقت نمیتونی از برکات و ثوابش و هیچ چیز دیگهاش بهرهمند بشی. ولی اگه شهادتین بگی و مسلمان بشی، بعدش میتونی خودت رو آروم آروم و قدم به قدم تغییر بدی، و اون وقت خدا هی بیشتر و بیشتر بهت پاداش میده چون الله، خدای ما، بخشنده و مهربونه و اون بزرگترینه. پس کمکت میکنه. پس اولش مسلمان شو، چون تو از فردا خبر نداری، من ممکنه همین الان بمیرم. مثلاً سکته قلبی کنم یا تصادف کنم. نمیدونم، ممکنه همین امروز بمیرم، هیچکس از آینده خبر نداره.» آره، اینجوری شد که این حس بهم دست داد.
و گفتم: «اوه، فکر کنم باید همین الان مسلمان بشم.» این طوری شد که رفتم مسجد و اونجا شهادتین گفتم. و همه کسانی که اونجا بودن بهم تبریک گفتن و خوشآمد گفتن، ورودم به اسلام رو تبریک گفتن و من حس کردم... میدونی، انگار وقتی شهادتین میگی همه گناهان، همه گناهان گذشته پاک میشن و تبدیل به یه آدم جدید میشی، مثل یه نوزاد تازه متولد شده. برای همین با خودم گفتم «وای، این واقعاً فوقالعادهست.» و یه جور احساس شادی... نمیتونم حس و حالم رو توی اون لحظه توصیف کنم. واقعاً، واقعاً شگفتانگیز بود. و بعد از شهادتین، اون موقع، وقت ظهر بود. پس بعد از وضو، نماز ظهر رو خوندم. وقتی برای اولین بار تو عمرم سجده کردم، احساس کردم، خیلی عالیه.
در مورد خانوادت چی؟ اولش چه واکنشی نشان دادند؟ بهش گفتم: «مامان، وقتی برگشتم کوالالامپور، میخوام مسلمون بشم.» و اون موقع فقط یه سکوت طولانی ای کرد. بعده اون سکوت طولانی، بلاخره جواب داد که: «خود دانی. ولی یادت باشه، با دین بازی نکنی. جدی باش. باشه؟» منم گفتم: « مامان، من جدیام.» بعد آخرش برگشت بهم گفت: «باشه، پس دیگه تو پسر من نیستی.» حرف خیلی تکاندهندهای بود. آیا کسی از اونا بعد از تو اسلام رو پذیرفت؟ متاسفانه نه، پدرم که فوت کرد. هرچند این اواخر، قبل از اینکه از دنیا بره، بهم گفت اگه بیام با تو زندگی کنم، حاضرم منم اسلام رو بپذیرم. اما شرایط خانوادگیمون اجازه نداد. بعد پدرم یه سوال ازم پرسید. پرسید: "چرا ریش گذاشتی؟" ریش، میدونی؟ این سوال خیلی جالبی بود. رابطه مستقیم با اسلام داشت.
و این همون سوالی بود که احتمالاً منتظرش بودم، یعنی من مستقیماً جواب سوال رو ندادم، بلکه گفتم که، برای اینکه بیشتر بتونم سوالتونو بفهمم یا بهتر به سوالتون جواب بدم، یا باید من براتون توضیح بدم، یا خودتون باید اصول اولیه اسلام رو بدونید. ده دقیقه وقت دارین؟" پدرم گفت: "باشه". یعنی من الآن فرصت داشتم در مورد اسلام صحبت کنم، حتی اگه فقط ده دقیقه بود، الحمدلله. قبلاً حتی تحمل چند دقیقه حرف زدن در اینمورد رو هم نداشتن. اما الآن ده دقیقه وقت داشتم، الحمدلله. باید هرچی رو که لازم بود میگفتم. خب ما یه روش داریم به اسم گوراپ، میدونی، همون "وجود خدا" و "یگانگی خدا وحی و پیامبری. اینا بخشای اصلی بودن. من قبلاً تمرین کرده بودم، پس با زبان ژاپنی ساده توضیح دادم. دیدم که دارن گوش میدن مادرم هم گوش میکرد.
بعدش، پدرم در نهایت ازم پرسید: «حالا چی میخوای؟ در نهایت گفت: "چه میخوای؟" اون موقع همسرم کنارم نشسته بود و گوش میکرد. حس کرد که یه اتفاقی داره میافته. پس گفت: "من میخوام شما هم با ما به بهشت بیاین". این رو همسرم گفت. پس چطوری، چطوری، خب؟ برای همین من گفتم: "میتونین شهادتین رو ادا کنین؟" چون کل روش گوراپ، در مورد شهادتین هستش. اینکه هیچ معبودی بحق جز الله نیست، و محمد (صل الله علیه وسلم) فرستاده خداست. این یه پیام بود. من قبلاً توضیح داده بودم و اونا یجورایی متوجه شده بودن. پس فقط یه چیز مونده بود، اینکه اونو شهادت بدن. برای همینه وقتی پرسید "چه میخوای؟" گفتم " میخوام شما شهادتین بگین" چیزی که الان براتون توضیح دادم. پس پدر و مادرم یه نگاهی به هم کردن و گفتن "باشه".
پس فقط بهعنوان یه تکنیکِ بقا، فکر کنم، یعنی، سعی میکردم تا جایی که میتونم قایمش کنم. جلوی مردم نماز نمیخوندم. اگه روزه میگرفتم، به کسی نمیگفتم که روزهام. بهونه میاوردم، مثلاً "بعد از اینجا، با دکتر قرار دارم" یا "باید معده م خالی باشه"، یا فقط تظاهر میکردم یه چیزی میخورم درحالی که واقعاً نمیخوردم. برای یه مدت طولانی، فکر میکنم خیلی پنهانی بود. فکر میکردم با همسرم، تغییرات کوچیکی میدم، و در نهایت اگه فقط آدم بهتری بشم، یا اگه اون میدید زندگی خونوادگیمون داره بهتر میشه، میدونی، شاید بپرسه: "اوه، هی، چرا الان اینقدر همسر عالیی شدی؟" "یعنی چی شده؟" اما این اتفاق نیفتاد. پس هر تغییر کوچیکی رو باید خیلی خیلی با احتیاط معرفی میکردم. مثلاً نماز خوندن، بیدار شدن برای نماز صبح.
چقدر میتونستم بی سروصدا باشم؟ حتی الآنم یه جورایی خنده داره، مردم میخندن، مثِ وقتی زنگ هشدارم خاموش میشه، اونقدر تمرین کردم که میتونم خیلی سریع بپرم بالا، که زنگ و قبل از تموم شدنِ آلارم اولش خاموش کنم. پس مثلاً، اگه صدا بده... میتونم اینطوری... خاموشش کنم. وقتی همسرم کم کم فهمید که من مسلمونم و بخاطر اسلام روزه میگیرم و بخاطر اسلام مشروب نمیخورم و ازش خواستم که بخاطر اسلام دیگه با گوشت خوک غذا درست نکنه، خیلی ضداسلام شد. شروع به مطالعه درباره اسلام کرد تا چیزایی پیدا کنه که منو از مسلمونی دربیاره. خب، دوباره، اوضاع داشت خیلی بد میشد. داشت بجایی میرسید که در واقع داشتیم در مورد جدایی صحبت میکردیم. معلومه که من اینو نمیخواستم.
و اون گفت: "خب، لازم نیست جدا بشیم، اما میتونی بری یه جای دیگه زندگی کنی." مثلاً میتونی تو یه اتاق دیگه زندگی کنی، یه آپارتمان دیگه بگیری، و اونجا مسلمون باشی. برام مهم نیست، از نظر رسمی، قانونی، میتونیم متأهل بمونیم. میتونی آخر هفتهها بیای بچهها رو ببینی و این چیزا، اما تو فقط، برو یه جای دیگه مسلمون باش. ما رو توی این قضیه دخالت نده. داری زندگی رو برامون سخت میکنی. داشت بد میشد. مدام باهم دعوا میکردیم. یادمه یه شب اومدم خونه و ما طبقه دوم زندگی میکردیم. و رسیدم پایین پلهها، بیرون آپارتمانمون ، و حتی انرژیش و نداشتم که قدم روی پله اول بذارم. و جلوی راه پله وایسادم و واقعاً خسته بودم. از دعوا کردن خسته بودم. از دفاع از اعتقاداتم خسته بودم.
از اینکه مردم بهم میگفتن ریشتو بتراش خسته بودم. از خیلی چیزا خسته بودم. و فقط اونجا وایسادم و برای اولین بار رو به الله کردم. و گفتم: "من... دیگه نمیتونم ادامه بدم. پس لطفاً، هر چی که برام بهتره، نمیدونم، اگه با همسرم هست، لطفاً این و درست کن. اگه نیست، پس فقط لطفاً، میخوام یه چیز بهتر و درخواست کنم. اما دیگه نمیتونم ادامه بدم. یعنی واقعاً خیلی خستهم. همون موقع، تو اوایل همهگیری کرونا بودیم. و من خیلی زود، کرونا گرفتم. میدونی، من توی یه اتاق حبس شده بودم. مجبور بودم خودمو یه مدتی توی یه اتاق قفل کنم. و، میدونی، ما نمیدونستیم چه اتفاقی داره میفته. اما من شروع به بهتر شدن کردم اما همونطور که من بهتر میشدم، همسرم مریض شد.
تبم پایین نمیومد، مدام سرفه میکردم، مزه و بوی هیچی رو حس نمیکردم، و از اونجایی که اطرافیانم ترسیده بودن، مجبور بودم توی قرنطینه بمونم. حس میکردم یه مرض عجیب و غریب و غیرقابل فهم گرفتم. پس بخودم گفتم: "اگه همینطور پیش بره، شاید واقعاً بمیرم، و بعدش دیگه نمیتونم سان شیگه رو ببینم، یا بچه هام و" و حالش اصلاً بهتر نمیشد. خب، تقریباً دو هفته داشت میگذشت و حالش بدتر میشد، و سرفههاش بدتر میشدن، و سه هفته داشت میشد، و دیگه، خب، آره، این خوب نبود. و من از دیدِ خودم ، نگران بودم. میدونی، سطح اکسیژنش هنوز مثلاً قابل قبول بود، پس من خیلی نگران نبودم، اما دلواپس بودم. اگه واقعاً قرار بود بمیرم، من همیشه میگفتم که نمیخوام مسلمان باشم، نمیخوام شهادتین و بگم، ولی دیگه وقت بازی و شوخی نبود.
پس خواستم که شهادتین رو بگم. و بهم نگاه کرد و گفت: "آره، یعنی اگه من... اگه من بمیرم، نمیخوام جایی برم که با جایِ تو و بچهها فرق داشته باشه. اگه بمیرم، میخوام همون جایی برم که شماها میرید." چون من در طول اون هشت سال با وجودِ تموم اون مشکلاتِ توی رابطه، نتونسته بودم کاری کنم که همسرم مسلمون بشه و تنها کاری که باید میکردم این بود که تسلیم بشم و بگم: "الله، یا الله، لطفاً این رو از دوشم بردار. من دیگه نمیتونم." و میدونی، دو هفته بعد. از دید من، اینقدر ناگهانی بود و خیلی طول کشید تا بتونم هضمش کنم که اون مسلمون شده. و میدونی، من مثلاً برای نماز صبح بیدار میشدم، و مطمئن نبودم که باید اون رو بیدار کنم یا نه.
میگفتم: "یعنی، باید بذارم بخوابه؟ اگه بیدارش کنم عصبانی میشه؟ آیا واقعاً مسلمونه؟ یعنی، میدونی؟" اما من، میدونی، من، اینطوری میشدم، و بعد اون چشاش و باز میکرد و میگفت: "نماز صبحه؟" من میگفتم: "آره." بعد با هم نماز میخوندیم. چه تفاوت هایی در خودتون بین قبل و بعد از اسلام می بینید؟ بله، تفاوت، فقط در یک کلمه، آرامش قلب و ذهن هست. هر چی الله مقدر کنه، همه اش خیره. اما ما نتیجه نهایی رو نمی دونیم چون اون داره تصویر کامل رو می بینه، اما انسان ها فقط یه پیکسل رو می بینن. پس از دید پیکسل، شاید یه اتفاق بد بیفته، اما در واقع وقتی بعداً به گذشته نگاه می کنیم، میفهمیم بعد از، مثلاً ۱۰ سال، ۱۵ سال، تازه میفهمیم معنی واقعی اون اتفاقو، پس در نهایت چیزی که بدست میاریم، آرامش قلب هست.
الان امامِ مسجد کوبهام، در واقع همون مسجدی که ده سال پیش سال 2014 توش شهادتین رو گفتم. ماه سپتامبر بود. دقیقاً سپتامبر 2024، و همون ماه، به خواست خدا (سبحانه وتعالی) کارم رو به عنوان امام، شروع کردم. وقتی اسلام وارد زندگی من شد، اول، از همه، با ارزشها هماهنگ شدم. و بعد شروع کردم به هماهنگ شدن با ظاهر. و چیزی که فهمیدم این بود که با حجاب، مردم الآن صدای من رو میشنون. مردم الآن صدای منو میشنون. مردم الآن هوش منو میبینن، که خیلی مشتاقش بودم چون قبل از اون نمیتونستم هیچیمو به اشتراک بزارم. نمیتونستم صدامو به اشتراک بذارم. نظراتمو، باورهامو، هیچی رو و این آزادی بود. این آزادی از اون بردگی که داشتم.
پس اسلام آزادی هست، آزادی ذهن، آزادی صدا، آزادی برای انتخاب پوشش و هرچی که میخوای ماشاءالله (هرچه الله بخواهد). وقتی داری اون آرایش و اون موها و اون، اون لباسها و همه اون چیزها رو میپوشی، اگر واقعاً در موردش فکر کنی، داری خوشحالی خودت رو به اون آدمای دیگه واگذار میکنی. داری از تایید و پذیرش اونا نیرو میگیری تا تو خوشحال بشی. یعنی ارزش تو دست اوناست. و در مورد شهرت چی؟ آیا شهرت واقعاً چیزیه که تو رو راضی میکنه؟ شهرت هم یک عامل خارجیه. شهرت هم از طرف دیگران میاد. تو نمیتونی مشهور باشی مگر اینکه دیگران به تو بگن چقدر عالی هستی. پس آیا این واقعاً چیزی هست که برای خودت میخوای؟ شاید هست، اما راههای دیگهای هم برای مشهور شدن وجود داره. میتونی نزد فرشتهها مشهور بشی.
خب، اما این، نمیتونی ببینیش. میتونی به خاطر خوبیت مشهور بشی. میتونی به خاطر، میدونی، این که چقدر فروتن هستی مشهور بشی. اگر بهم میگی که میتونی به خودت اعتماد داشته باشی با هر شرایطی و هر ظاهری، و همچنان بتونی صداتو به گوش دیگران برسونی، و هنوز هم جذاب باشی، و به خودت افتخار کنی خب، شاید بتونم باورت کنم اسلام رو مطالعه کن و ارزش واقعیت رو درونت پیدا کن چون اسلام چیزیه که قراره عزتت رو بهت پس بده. اسلام چیزیه که قراره صدات رو بهت پس بده، قراره کرامتت رو بهت پس بده، قراره بهت بفهمونه که تو بیشتر از لباسها و موها هست. در درون خودت جستجو کن و به دنبال اون جوابها بگرد تا موقعی که بهشون برسی بعد از اینکه اون مسلمون شد، اولین رمضونش رو با من گذروند. رمضون من همیشه خیلی غریبانه و غمگین...
یه مناسبتِ خیلی غمگین و غریبانه بود. فقط، سخت و دشوار بود و، اِاا...، کاملاً تنها بودی. تنها افطار میکردی، و تنها روزه میگرفتی، و اصلاً، حال نمیداد. از طرف دیگه، اون تو اینستاگرام بود، و همه این پُستا رو میدید از آدمایی که این سُفرههای افطاریِ فوقالعاده رو دارن برای مهمونیای افطار و، میدونی، آدمایی که واقعاً از رمضون لذت میبرن انگار که یه جشن هست. و اون از دست من خیلی عصبانی بود. میگفت: "نه، من یه رمضون اینطوری میخوام." یعنی، این رمضون افتضاحه. و برای همینه که از همون موقع، در اصل، اون داره با «جِیدیسی» کار میکنه. ما باهاش همکاری کردیم، الانم همینجاییم. ما توی انجمن مسلمانان ژاپن، JMA هستیم. ما بخشی از...
هستیم، میدونی، ما، اِ...، ما توی مناسبتای اطراف منطقه توکیو با اینجا، با JDC، کمک میکنیم با مسجد محلیمون توی یوکوهاما. میخوام برای کرهایها... برای مردم کره هم یه کاری بکنم. توی فرهنگ کره، خشم و افسردگی زیادی وجود داره. و فکر میکنم یکی از بزرگترین دلایلش اینه که هیچ ایمانی ندارن. هیچ ایمانی ندارن چون هیچ امیدی نیست؛ وقتی احساس افسردگی میکنن، هیچکس کمکت نمیکنه. نمیتونی... نمیتونی هیچکس رو پیدا کنی که بهش تکیه کنی. آمار خودکشی اونجا از همه جا بالاتره. کره بالاترین آمار خودکشی رو داره. مثلاً من که مسلمانم، اگه یه اتفاق خوب بیفته قبول دارم که «این از طرف خداست». پس شکرگزاری میکنم؛ و اگه یه اتفاق بد بیفته، با خودم میگم «این فقط حکمت و امتحان الهیه». و میتونم از پسش بربیام.
اما اگه به خدا باور نداشته باشی، اگه بیخدا (آتئیست) باشی و به هیچچیزی اعتقاد نداشته باشی، اونوقت وقتی یه اتفاق خوب میفته فکر میکنی «اوه، من فقط به خاطر خودم موفق شدم.» پس ممکنه خیلی مغرور بشی. و اگه یه سختی پیش بیاد، پیش خودشون میگن: «آخه چرا وضع ما باید اینطوری باشه؟» خودشون رو سرزنش میکنن. و افسرده میشن، و وقتی افسردگی شدید شد دست به خودکشی یا همچین کاری میزنن. فکر کنم جامعه کره واقعاً نیازمند... ایمان و اعتقاده. پدر و مادرهای خیلی از آدمایی مثل من، حالا چه اونایی که تازه مسلمان شدن یا تغییر مسیر دادن، هنوز مسلمان نشدن. پس لطفا برامون دعا کنید. و من بهتون پیشنهاد میکنم که قرآن رو بخونید.
و اگه دین دیگهای دارید، اگه مسیحی، هندو یا یهودی هستید، کتابهای آسمانی خودتون رو بخونید و یک مقایسهای بین اسلام و انجیل یا باگاواد گیتا، ویداها و پوراناها؛ کتابهایی که به یه پیامبر عربی اشاره دارن، به آخرین و خاتم پیامبران که برای همه مردم و تمام بشریت میاد، و پیام واقعی توحید و یکتاپرستی رو میاره. انشاءالله این ویدیو کمکتون کنه تا حقیقت رو پیدا کنید و بهترینها رو براتون آرزو دارم. خیلی ممنونم. آیا شما هم به اسلام مُشَرَّف شدین، اما نمیدونین از کجا شروع کنین؟ یا شایدم تموم عمرتون مسلمون بودین، اما میخواین یه شروع تازه داشته باشین و اسلام رو از پایه یاد بگیرین؟ دقیقاً به همین دلیل اَپلیکیشن «اِستِپ اسلام» رو طراحی کردیم.
این یه اَپلیکیشن کاملاً رایگان و بدون تبلیغاته که اسلام رو به شکلی شفاف و منظم به شما آموزش میده. شما بهسادگی با اصول اساسی ایمان، مفاهیم مهم قرآنی، و تمرینات عملی آشنا میشین، که با سرعتِ دلخواهتون براتون عادات موندگار میسازن. نگذارین شیطان باعث شه که این کار رو به تعویق بندازین روی لینک زیر کلیک کنین، اَپلیکیشن «اِستِپ اسلام» رو دانلود کنین، و همین امروز نخستین گامهاتون رو به سوی سعادت ابدی بردارین.
و این آزادی بود. پس اسلام آزادی هست، آزادی ذهن، آزادی صدا، آزادی برای انتخاب پوشش و هرچی که میخوای ماشاءالله (هرچه الله بخواهد). من به عنوان یه بودایی بزرگ شدم و الحمدلله، وقتی ۲۲ سالم شد، مسلمون شدم. و قبل از مسلمون شدنم، بیدین بودم. هیچ دینی نداشتم. مثل یه ژاپنی معمولی. اصلا هیچی. نه بودایی. نه شینتو. من توی کره به دنیا اومدم و بزرگ شدم، کره جنوبی. فکر میکنم آدم خاصی نیستم چون فقط... فقط مثل بقیه مردم توی کره زندگی عادی داشتم. توی دانشگاه هم موسیقی خوندم. مسلمان شدم و فکر میکنم هنوز توی مسیرش هستم. پدرم کشیش پرزبیتری هست.
خب، پدربزرگم کشیشه، عمویم کشیشه، و اونا به هرحال توی تایلند مقام نسبتا بالایی داشتن پدرم یه فیلسوف خداناباورِ دو آتیشه بود که سالیانِ سال سعی کرد بهم یاد بده چطور با خدا باورا بحث کنم و چطور باید بهشون جواب بدم و چطور میتونم، میدونی، اعتقادشون به خدا رو کوچیک بشمرم، چطور با مسیحیایی که سعی میکنن منو هدایت کنن مقابله کنم، میدونی، در مورد پیام و کلام حضرت عیسی بهم میگفتن. پس فکر میکنم از همون بچگی، واقعاً از، میدونی، همون حدود ۱۰ سالگی، احساس میکردم که نباید...، که اعتقاد به خدا چیز خوبی نیست. اون چیزی که واقعاً باعث شد باورم رو زیر سوال ببرم، زمانی بود که ۱۱ سالم بود. قبل از اون من آدم خیلی لجبازی بودم و زیادم سؤال میپرسیدم. اتفاقی که افتاد این بود که پدربزرگم فوت کرده بود.
وقتی فوت کرد، ما به عنوان یه خونواده چینی سنتی یه مراسمی برگزار کردیم. که توش یه کشیش یا روحانی می اومد و دعا میخوند، اما به زبونی که من نمیفهمیدمش. شروع کردم از عمو و عمهام سؤال پرسیدن. «چرا این کارا رو میکنن؟» گفتن «این کارا برای اینه که پدربزرگت بره به بهشت.» من گفتم «خوبه.» ولی همزمان، چیز دیگه ایم بود. اونم اینکه ما کاغذ دعا تا میکردیم ولی «اسکناسای جهنم» مم داشتیم؛ مثل اینکه اگه بخوای بری ترکیه یا آمریکا باید پولت رو از رینگیت مالزی تبدیل کنی به دلار آمریکایی. اینجام یه پولی دارن که برای استفاده در جهنم چاپ شده. پس من کنجکاو شدم «اگه این مراسم برای رفتن پدربزرگ به بهشته، و توی بهشت هرچی بخوای رو رایگان داری، پس این اسکناسای جهنم برای کیه؟» گفتن «اینم برای پدربزرگه.
اگه نتونست بره به بهشت، میتونه تو جهنم ازشون استفاده کنه.» این جواب فقط برام سوالات بیشتری ایجاد کرد. اونا شاید گیج نشدن ولی من گیج شده بودم گیج شدم چون به عنوان یه چینی ما از بچگی با این فلسفه بزرگ شدیم که "باید تو این دنیا آدم خوبی باشی که بتونی بری بهشت و لذت ببری. ولی اگر تو این دنیا آدم بدی باشی، میری جهنم و عذاب میکشی." پس این فکرِ پاداش گرفتن توی بهشت و مجازات شدن توی جهنم توی ذهنم گیر کرده بود. ولی الان انگار اینطوری بود که اگه بری جهنم، میتونی پول خرج کنی و حتی لذتم ببری. خب فایدهش چیه که من توی این دنیا کار خوب انجام بدم و از بد بودن دوری کنم؟ هی سؤال پرسیدم تا جایی که صداشون رو بلند کردن و گفتن: «بسه دیگه! کافیه.
سوال نکن!» منم دیگه چیزی نگفتم، نه چون قانع شده بودم، بلکه چون نمیخواستم نفر بعدی توی تابوت باشم! چون وقتی صداشون رو بلند کردن، فهمیدم خب، هنوز آمادهٔ جواب دادن نیستن. عیبی نداره. من به تمرینای بودایی ادامه دادم، اما تهِ دلم یه سؤال داشتم. ولی خب، هرچی بیشتر سؤال میپرسیدم، بیشتر جوابام رو نمیگرفتم. دلیلشم این بود که من چینیام و ما چینیا خدایان چینی ای رو میپرستیم که شبیه چینیا هستن. شبیه خودمونن حتی رنگ ریش و چشما و اندازه چشماشون شبیه ماهاست. و یه گفتوگویی م بود که قبل از مسلمون شدنم با دوستم داشتم؛ ازش پرسیدم: «این کیه؟» اون یه خداست؟ کِی خدا شده؟ به مجسمهای که میپرستیدن اشاره کردم با احترام پرسیدم و کاملاً مودبانه مطرحش کردم. بعد اون گفت: «این وقتی زنده بود خدا نبود.
بعد از اینکه مُرد، تازه خدا شد.» بعد گفتم: «خب، یعنی وقتی زنده بود نمیدونسته که خداست. پس بعد از اینکه مُرده، خدا شد. گفتم خب کی بهش ترفیع داد که خدا بشه؟» اما بعدش یه سؤال دیگه داشتم، و پرسیدم، گفتم خب، در این صورت، چرا شماها اونایی رو که به خدا بودن ارتقاش دادن رو نمیپرستین؟ چون به نظر میرسه اونا این قدرت رو دارن کسی رو به خدائی برسونن گفتم، برای مثال اگه من بتونم تو رو بهعنوان مدیرعامل شرکتم استخدام کنم و بعدم اخراجت کنم، خب کی قدرت بیشتری داره؟ معلومه که من. خب، پس چرا شماها اونا رو نمیپرستین؟ اونا گفتن: «ما هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودیم.» اما مهم نیست، اشکالی نداره. توی مدرسه روزهای خیلی سختی داشتم. خیلی اذیتم میکردن و دوست چندانی نداشتم.
خیلی خجالتی بودم و اعتمادبهنفس پایینی داشتم. بعد رفتم سراغ ورزش، و موسیقی واقعاً کمکم کرد تا بقیه بیشتر بهت احترام بذارن و جدیم بگیرن. بعد رفتم سراغ شعبدهبازی. آره، شعبدهبازی میکردم و تردستی میزدم. میخواستم یه شعبدهباز یا اجراکننده حرفهای بشم. توی هتلها، رستورانها، کافهها و کلوبها اجرا داشتم. اما تنها چیزی که نظرم رو عوض کرد، بازم مثل همون موقعی که رپ میخوندم یا فوتبال بازی میکردم، این بود که فقط دنبال دیده شدن توسط مردم و تأیید اونا بودم، فهمیدم زندگی باید چیزی بیشتر از این باشه، بیشتر از این چیزهای سطحی و ظاهری. اونجا بود که شروع کردم به تحقیق درباره دین.
سردرگم بودم، چون همهاش به این فکر میکردم که اصلاً من از کجا اومدم؟ مثلاً مدرسه همه نوع دانش علمی و ریاضی رو به من یاد میده، اما بهم یاد نمیدن من از کجا اومدم، من کی هستم و دارم به کجا میرم؟ و بعد از اینکه مردم، قراره کجا برم؟ هیچ راهی جلوم نمیذارن که باید ازش برم. کاملا پوچ و گمشده همیشه با این حس از خودم میپرسیدم که، من واقعا کی هستم؟ یک دختر آمریکایی بسیار بااعتمادبهنفس بودم، افسردگی داشت درونش رو میخورد و درحال زیاد شدن بود همش یه تاریکی درونم احساس میکردم با خودم گفتم الان به معنویت نیاز دارم. پس نشستم و دعا کردم و گفتم: "خدایا الان دیگه نمیدونم خدای واقعی کیه." من دارم دنبال تو میگردم. پس خودت راهنماییم کن خدایا.
تنها چیزی که میگفتم این بود که باید با خدایی راز و نیاز کنم که میدونه دارم دنبالش میگردم. میگفتم: «خدایا، خودت میدونی که من دارم دنبالت میگردم.» بعد یهو حس و تمایل شدیدی پیدا کردم که قرآن بخونم. پس قرآن بزبان ژاپنی پیدا کردم. این منبع اصلی اطلاعات در مورد اسلام بود. اونو گرفتمو شروع بخوندن ترجمه ژاپنی کردم. بعد با مفاهیم خیلی خاصی مثل آخرت آشنا شدم، همون زندگی پس از مرگ، و توحید، یعنی یگانگی خداوند، همون خالق خب این مفاهیم برای من خیلی تازگی داشت. تا اون موقع هیچوقت بهشون فکر نکرده بودم. چون مثلاً مردم ژاپن خیلی سرشون شلوغه. چطور مردم میتونن وقت کنن بزندگی بعد از مرگ فکر کنن؟ میدونی، حتی ثانیه ای در زندگی روزمره شون بهش فکر نمیکنن و در مورد مفهوم خدا هم همینطوره.
ژاپن به داشتن جامعه چند خدا پرستی معروفه، چندخداپی اونجا هست. و هیچ تعریفی از خدا در ژاپن وجود نداره. هیچکس بهت یاد نمیده خدا کیه. برا همین من فهمیدم خب، یه تعریف از خدا در قرآن هست. به وضوح اشاره شده. مثلاً سوره اخلاص، أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ - بگو که خدا یکی ست. درسته؟ خیلی سادست. اما این یجورایی غافلگیرم کرد. اوه، یه تعریف از خدا وجود داره. ازش پرسیدم چطوری خدا رو تو ذهنش تصور میکنه؟ یعنی، خدا چیه؟ آیا خدا همون کائناته؟ آیا خدا یه آقایِ ریشداره که روی یه ابر نشسته؟ یعنی از نظر تو، خدا چیه؟ و جوابش به من این بود که، خب، راستش، اون فقط گفت، "بذار یه چیزیو بهت نشون بدم." و بهم سوره اخلاص و نشون داد. گفت: این چیزیه که ما بهش اعتقاد داریم.
گفتم: باشه. "پس همون کائناته؟" "نه، اصلاً چیزی نیست که بتونی تصور کنی." "هیچی... میدونی، هیچی مث اون نیست." "و اصلاً... ربطی به اعتقادات مسیحیا نداره." "یعنی نه، اون بدنیا نیومده، میدونی، بچهدار هم نشده." "هیچیِ دیگهایم اونو بدنیا نیاورده." بازم خیلی واسم واضح بود. گفتم: اوه، باشه. و راستش میدونی، تازه فهمیدم که من قبلاً هم به خدا اعتقاد داشتم. و وقتی به گذشته زندگیم نگاه میکنم، فکر میکنم فهمیدم که همیشه به خدا ایمان داشتم. اما یه جوری بود که به دلایلی ازش فرار میکردم. پس از دوستم که مسلمون بود پرسیدم.
ازش پرسیدم: «داداش میدونی، من بهعنوان یه چینی قبلاً جلوی خونهمون یه مجسمهٔ خدا داشتیم، که اون رو می پرستیدیم.» خب تو بهعنوان یه مسلمون، چی رو پرستش میکنی؟ و اون جواب داد: «خب، ما خدا رو می پرستیم.» من به چپ و راست نگاه میکردم. «گفتم خدات کجاست؟ من نمیتونم ببینمش.» و بعد او گفت: «نه. خدا وجود داره، اما تو هرگز نمیتونی اونو ببینی.» من گفتم: «منظورت چیه؟ دیدن یعنی باور کردن.» «اگه نتونم چیزی رو ببینم، چرا باید بهش باور داشته باشم؟» بعدش اون یه مثالی زد. و گفت: «اینجوری در نظر بگیرش. «باد رو حس میکنی؟» من گفتم: «آره، حسش میکنم.» «میتونی باد رو ببینی؟» من گفتم: «بابا جان، نگاه کن به درخت، نگاه کن به شاخه، نگاه کن به برگ، میبینی که داره حرکت میکنه.» باد اونه!
دیگه چه مدرکی لازم داری؟» اون گفت: «نه، اون چیزایی که میبینی دارن حرکت میکنن، خودِ باد نیستن. اون اثرِ باد روی اوناست. خودِ باد نیست.» و بعد خودمو کنترل کردم و شروع کردم به فکر کردن. خب. خبب. حرفاش منطقی به نظر میرسیدن، ولی هنوز جواب سوالم رو نداده بود که «خدا کیه؟» و بعدش اون ادامه داد. و گفت: «حالا تصور کن. این همون بادیه که خدا آفریده تش. با اینکه خودِ باد رو نمیبینی، ولی میتونی اثرش رو ببینی و وزیدنش رو حس کنی. پس چی باعث میشه فکر کنی میتونی خدایی رو ببینی، که خودش باد رو آفریده؟ تو وجودش رو حس میکنی. وجودش رو حس میکنی و میتونی اثرش رو در پرتوِ آفریدههای این جهان ببینی. و من تهِ دلم با خودم گفتم: «هومم…
این خدا عقلانی به نظر میرسه.» فکر میکنم پروردگارمون، الله (سبحانه وتعالی) همه چیز رو آفریده و اون همه چی رو میدونه. این مثل یه پازل میمونه. من از صفر تا صدش رو میفهمم. حتی اگه من ندونم، اون همه چیز رو میدونه. و این خیلی درسته. و خب تصمیم گرفتم ، مسلمونم بشم. حتی اگر نتونم الله (سبحانه وتعالی) رو ببینم، اما میتونم اون رو از ساختار بدنمون و حتی جهان؛ آسمون و بارون و همه ی چهار فصلِ ژاپن درک کنم. چون خیلی از کرهایها فکر میکنن اسلام یه کم خطرناکه، اما من کلی چیزهای خوب توی اسلام حس کرده بودم. برای همین دربارهاش حرف زدم. احساساتم رو توی یوتیوب به اشتراک گذاشتم و یهو کلی از مردم به این موضوع علاقهمند شدن. خیلی از آدما، خیلیها اومدن و بهم درباره اسلام راهنمایی دادن.
مثلاً میگفتن: «اگه میخوای اسلام رو یاد بگیری، میتونی از فلان کس بپرسی، و با امام جماعت صحبت کنی. میتونی توی کره مسجد پیدا کنی و مثلاً تمرین کنی چطوری نماز بخونی، یا توی روزهداری ماه رمضان شرکت کنی.» منم کمکم شروع کردم به تمرین کردن، نمیدونم چرا، ولی انگار همهچی خود به خود و طبیعی پیش میرفت. میرفتم به... میرفتم مسجد سر میزدم، توی مسجد نماز میخوندم و ماه رمضان روزه میگرفتم و توی این مسیر، ایمانی که داشتم کمکم رشد کرد، وقتی وارد مسجد شدم، احساس کردم اونجا یه دنیای کوچیکه. چون ملیتای زیادی میآن توی یه مکان واحد، و اونجام فقط یه دین وجود داره، و من احساس کردم، این واقعا عالیه. توی یه معبد، هیچ وقت همچین اتفاقی نمیافته.
یا توی زیارتگاهها، یا حتی تو هیچ کلیسایی تو ژاپن، هرگز همچین اتفاقی نیفتاده. کشورای زیادی، بیشتر از ۲۰ ملیت دور هم جمع میشن و در یه صف با همدیگه نماز میخونن. احساس کردم این حقیقتِ واقعیه. و این یه دین صلحآمیزه. بعد متوجه شدم که اسلام انگار خیلی کاربردیه، خیلی متعادله. خب معلومه، بایدها و نبایدها داره، اما نبایدهاش خیلی کمه. نماز میخونی، اما در کنارش باید سخت هم کار کنی. میدونی، میتونی خانواده داشته باشی، میتونی کسب و کار داشته باشی ، ازدواج کنی همه چی خیلی حسابشده و متعادله. و قشنگیش اینجاست که هرچی بیشتر یاد میگرفتم، میدیدم اسلام چقدر کامله. همهچی رو از سیر تا پیاز برات توضیح داده، دستورالعملها و همهچی آمادهست. دیگه لازم نیست بری خودت راه جدیدی دربیاری.
میدونی، فقط کافیه همون رو دنبال کنی. از چطوری غذا خوردن و چطوری نوشیدن و لباس پوشیدن گرفته، تا چطوری حرف زدن و کار کردن، همهچی با تمام جزئیات اومده. الله اکبر و لله الحمد. چیزی که توی هیچ دین دیگه ای تجربهاش نکرده بودم. و موضوع سوم اینه که توی قرآن به معجزات علمی زیادی اشاره شده، که واقعاً فوقالعاده و شگفتانگیز بود؛ چون اون زمان، مثلاً ۱۴۰۰ سال پیش، چطور یه نفر توی بیابون که بیسواد هم بوده، میتونسته این همه حقایق علمی رو بدونه؟ حقایقی که آدما به تازگی و توی همین ۱۰۰ یا ۱۵۰ سال اخیر کشفشون کردن، خب اینم چیزی بود که واقعاً من رو مجذوب خودش کرد. اینقدر واضحه که ندیدنش سخته. همه مشکلات و حل میکنه، و ساده ست.
بعد اون ازم پرسید، «خب، چی مانعت شده؟» بهش گفتم، احساس میکنم باید عربی یاد بگیرم، باید قرآن بخونم، باید یاد بگیرم چطور نماز بخونم. احساس میکنم حداقل باید چند تا حدیث (سخنان پیامبر) بلد باشم. و اون بهم نگاه میکرد، و پرسید، سوالو یادمه، و فکر میکنم اون بالاخره، یا شاید از قبل میدونست. من کمالگرایی دارم اون یه جورایی تشخیصش داد، و گفت، «خب به نظرت چقدر طول میکشه تا این کار رو بکنی؟ ۲۰ سال؟ ۳۰ سال؟ ۵۰ سال؟» و بعد من، نمیدونم این به نظر شما و بینندگان مسخره میاد یا نه--- اما چیزی که من رو به گریه انداخت، ، و باید به خاطر داشته باشی که من قبلاً حدود سه ماه یا چیزی در این حدود روی این تحقیق و مطالعه بودم، و بعد، و آره. و من اینقدر به دانش تمایل داشتم.
اینقدر میخواستم بفهمم تا بتونم یک مسلمان خوب باشم. پس اون گفت، «الیزا، مگه نمیدونی که الله (ستوده و متعال) فقط اون سطح از دانشی رو که تو می خوایی، برای یک مسلمان نگه میداره؟» وبعدش این حرف تو وجودم نفوذ کرد و به قلبم خورد و اونو به درد آورد. اما در اون زمان، گریه میکردم چون نمیتونستم، کامل باشم، و از این قضیه دلخور بودم . توی اون لحظه فهمیدم. و الله در قلبم گذاشت اینو که، اولاً، فکر کنم، میدونی الیزا، اگر الله (ستوده و متعال) تو رو توی این سفر قرار داده و قبلاً بهت نشون داده که قبلا هم تو یک مسلمان بودی، فکر نمیکنی که در مورد پدرت بهت کمک میکنه؟ فکر نمیکنی که در مورد خانوادهات بهت کمک میکنه؟ پس این طوری آسون شد بعد از ماه رمضان. من ایمان آورده بودم. به خدا اعتقاد داشتم. ولی من...
اصلاً به شهادتین فکر نمیکردم چون فکر میکردم حتی اگه ایمان داشته باشم هم نمیتونم مسلمان بشم چون توی کره زندگی میکنم و کرهای هستم. سبک زندگی خیلی متفاوته. فکر میکردم اصلاً کار آسونی نیست. «اما اگه مسلمان نشی، اون وقت نمیتونی از برکات و ثوابش و هیچ چیز دیگهاش بهرهمند بشی. ولی اگه شهادتین بگی و مسلمان بشی، بعدش میتونی خودت رو آروم آروم و قدم به قدم تغییر بدی، و اون وقت خدا هی بیشتر و بیشتر بهت پاداش میده چون الله، خدای ما، بخشنده و مهربونه و اون بزرگترینه. پس کمکت میکنه. پس اولش مسلمان شو، چون تو از فردا خبر نداری، من ممکنه همین الان بمیرم. مثلاً سکته قلبی کنم یا تصادف کنم. نمیدونم، ممکنه همین امروز بمیرم، هیچکس از آینده خبر نداره.» آره، اینجوری شد که این حس بهم دست داد.
و گفتم: «اوه، فکر کنم باید همین الان مسلمان بشم.» این طوری شد که رفتم مسجد و اونجا شهادتین گفتم. و همه کسانی که اونجا بودن بهم تبریک گفتن و خوشآمد گفتن، ورودم به اسلام رو تبریک گفتن و من حس کردم... میدونی، انگار وقتی شهادتین میگی همه گناهان، همه گناهان گذشته پاک میشن و تبدیل به یه آدم جدید میشی، مثل یه نوزاد تازه متولد شده. برای همین با خودم گفتم «وای، این واقعاً فوقالعادهست.» و یه جور احساس شادی... نمیتونم حس و حالم رو توی اون لحظه توصیف کنم. واقعاً، واقعاً شگفتانگیز بود. و بعد از شهادتین، اون موقع، وقت ظهر بود. پس بعد از وضو، نماز ظهر رو خوندم. وقتی برای اولین بار تو عمرم سجده کردم، احساس کردم، خیلی عالیه.
در مورد خانوادت چی؟ اولش چه واکنشی نشان دادند؟ بهش گفتم: «مامان، وقتی برگشتم کوالالامپور، میخوام مسلمون بشم.» و اون موقع فقط یه سکوت طولانی ای کرد. بعده اون سکوت طولانی، بلاخره جواب داد که: «خود دانی. ولی یادت باشه، با دین بازی نکنی. جدی باش. باشه؟» منم گفتم: « مامان، من جدیام.» بعد آخرش برگشت بهم گفت: «باشه، پس دیگه تو پسر من نیستی.» حرف خیلی تکاندهندهای بود. آیا کسی از اونا بعد از تو اسلام رو پذیرفت؟ متاسفانه نه، پدرم که فوت کرد. هرچند این اواخر، قبل از اینکه از دنیا بره، بهم گفت اگه بیام با تو زندگی کنم، حاضرم منم اسلام رو بپذیرم. اما شرایط خانوادگیمون اجازه نداد. بعد پدرم یه سوال ازم پرسید. پرسید: "چرا ریش گذاشتی؟" ریش، میدونی؟ این سوال خیلی جالبی بود. رابطه مستقیم با اسلام داشت.
و این همون سوالی بود که احتمالاً منتظرش بودم، یعنی من مستقیماً جواب سوال رو ندادم، بلکه گفتم که، برای اینکه بیشتر بتونم سوالتونو بفهمم یا بهتر به سوالتون جواب بدم، یا باید من براتون توضیح بدم، یا خودتون باید اصول اولیه اسلام رو بدونید. ده دقیقه وقت دارین؟" پدرم گفت: "باشه". یعنی من الآن فرصت داشتم در مورد اسلام صحبت کنم، حتی اگه فقط ده دقیقه بود، الحمدلله. قبلاً حتی تحمل چند دقیقه حرف زدن در اینمورد رو هم نداشتن. اما الآن ده دقیقه وقت داشتم، الحمدلله. باید هرچی رو که لازم بود میگفتم. خب ما یه روش داریم به اسم گوراپ، میدونی، همون "وجود خدا" و "یگانگی خدا وحی و پیامبری. اینا بخشای اصلی بودن. من قبلاً تمرین کرده بودم، پس با زبان ژاپنی ساده توضیح دادم. دیدم که دارن گوش میدن مادرم هم گوش میکرد.
بعدش، پدرم در نهایت ازم پرسید: «حالا چی میخوای؟ در نهایت گفت: "چه میخوای؟" اون موقع همسرم کنارم نشسته بود و گوش میکرد. حس کرد که یه اتفاقی داره میافته. پس گفت: "من میخوام شما هم با ما به بهشت بیاین". این رو همسرم گفت. پس چطوری، چطوری، خب؟ برای همین من گفتم: "میتونین شهادتین رو ادا کنین؟" چون کل روش گوراپ، در مورد شهادتین هستش. اینکه هیچ معبودی بحق جز الله نیست، و محمد (صل الله علیه وسلم) فرستاده خداست. این یه پیام بود. من قبلاً توضیح داده بودم و اونا یجورایی متوجه شده بودن. پس فقط یه چیز مونده بود، اینکه اونو شهادت بدن. برای همینه وقتی پرسید "چه میخوای؟" گفتم " میخوام شما شهادتین بگین" چیزی که الان براتون توضیح دادم. پس پدر و مادرم یه نگاهی به هم کردن و گفتن "باشه".
پس فقط بهعنوان یه تکنیکِ بقا، فکر کنم، یعنی، سعی میکردم تا جایی که میتونم قایمش کنم. جلوی مردم نماز نمیخوندم. اگه روزه میگرفتم، به کسی نمیگفتم که روزهام. بهونه میاوردم، مثلاً "بعد از اینجا، با دکتر قرار دارم" یا "باید معده م خالی باشه"، یا فقط تظاهر میکردم یه چیزی میخورم درحالی که واقعاً نمیخوردم. برای یه مدت طولانی، فکر میکنم خیلی پنهانی بود. فکر میکردم با همسرم، تغییرات کوچیکی میدم، و در نهایت اگه فقط آدم بهتری بشم، یا اگه اون میدید زندگی خونوادگیمون داره بهتر میشه، میدونی، شاید بپرسه: "اوه، هی، چرا الان اینقدر همسر عالیی شدی؟" "یعنی چی شده؟" اما این اتفاق نیفتاد. پس هر تغییر کوچیکی رو باید خیلی خیلی با احتیاط معرفی میکردم. مثلاً نماز خوندن، بیدار شدن برای نماز صبح.
چقدر میتونستم بی سروصدا باشم؟ حتی الآنم یه جورایی خنده داره، مردم میخندن، مثِ وقتی زنگ هشدارم خاموش میشه، اونقدر تمرین کردم که میتونم خیلی سریع بپرم بالا، که زنگ و قبل از تموم شدنِ آلارم اولش خاموش کنم. پس مثلاً، اگه صدا بده... میتونم اینطوری... خاموشش کنم. وقتی همسرم کم کم فهمید که من مسلمونم و بخاطر اسلام روزه میگیرم و بخاطر اسلام مشروب نمیخورم و ازش خواستم که بخاطر اسلام دیگه با گوشت خوک غذا درست نکنه، خیلی ضداسلام شد. شروع به مطالعه درباره اسلام کرد تا چیزایی پیدا کنه که منو از مسلمونی دربیاره. خب، دوباره، اوضاع داشت خیلی بد میشد. داشت بجایی میرسید که در واقع داشتیم در مورد جدایی صحبت میکردیم. معلومه که من اینو نمیخواستم.
و اون گفت: "خب، لازم نیست جدا بشیم، اما میتونی بری یه جای دیگه زندگی کنی." مثلاً میتونی تو یه اتاق دیگه زندگی کنی، یه آپارتمان دیگه بگیری، و اونجا مسلمون باشی. برام مهم نیست، از نظر رسمی، قانونی، میتونیم متأهل بمونیم. میتونی آخر هفتهها بیای بچهها رو ببینی و این چیزا، اما تو فقط، برو یه جای دیگه مسلمون باش. ما رو توی این قضیه دخالت نده. داری زندگی رو برامون سخت میکنی. داشت بد میشد. مدام باهم دعوا میکردیم. یادمه یه شب اومدم خونه و ما طبقه دوم زندگی میکردیم. و رسیدم پایین پلهها، بیرون آپارتمانمون ، و حتی انرژیش و نداشتم که قدم روی پله اول بذارم. و جلوی راه پله وایسادم و واقعاً خسته بودم. از دعوا کردن خسته بودم. از دفاع از اعتقاداتم خسته بودم.
از اینکه مردم بهم میگفتن ریشتو بتراش خسته بودم. از خیلی چیزا خسته بودم. و فقط اونجا وایسادم و برای اولین بار رو به الله کردم. و گفتم: "من... دیگه نمیتونم ادامه بدم. پس لطفاً، هر چی که برام بهتره، نمیدونم، اگه با همسرم هست، لطفاً این و درست کن. اگه نیست، پس فقط لطفاً، میخوام یه چیز بهتر و درخواست کنم. اما دیگه نمیتونم ادامه بدم. یعنی واقعاً خیلی خستهم. همون موقع، تو اوایل همهگیری کرونا بودیم. و من خیلی زود، کرونا گرفتم. میدونی، من توی یه اتاق حبس شده بودم. مجبور بودم خودمو یه مدتی توی یه اتاق قفل کنم. و، میدونی، ما نمیدونستیم چه اتفاقی داره میفته. اما من شروع به بهتر شدن کردم اما همونطور که من بهتر میشدم، همسرم مریض شد.
تبم پایین نمیومد، مدام سرفه میکردم، مزه و بوی هیچی رو حس نمیکردم، و از اونجایی که اطرافیانم ترسیده بودن، مجبور بودم توی قرنطینه بمونم. حس میکردم یه مرض عجیب و غریب و غیرقابل فهم گرفتم. پس بخودم گفتم: "اگه همینطور پیش بره، شاید واقعاً بمیرم، و بعدش دیگه نمیتونم سان شیگه رو ببینم، یا بچه هام و" و حالش اصلاً بهتر نمیشد. خب، تقریباً دو هفته داشت میگذشت و حالش بدتر میشد، و سرفههاش بدتر میشدن، و سه هفته داشت میشد، و دیگه، خب، آره، این خوب نبود. و من از دیدِ خودم ، نگران بودم. میدونی، سطح اکسیژنش هنوز مثلاً قابل قبول بود، پس من خیلی نگران نبودم، اما دلواپس بودم. اگه واقعاً قرار بود بمیرم، من همیشه میگفتم که نمیخوام مسلمان باشم، نمیخوام شهادتین و بگم، ولی دیگه وقت بازی و شوخی نبود.
پس خواستم که شهادتین رو بگم. و بهم نگاه کرد و گفت: "آره، یعنی اگه من... اگه من بمیرم، نمیخوام جایی برم که با جایِ تو و بچهها فرق داشته باشه. اگه بمیرم، میخوام همون جایی برم که شماها میرید." چون من در طول اون هشت سال با وجودِ تموم اون مشکلاتِ توی رابطه، نتونسته بودم کاری کنم که همسرم مسلمون بشه و تنها کاری که باید میکردم این بود که تسلیم بشم و بگم: "الله، یا الله، لطفاً این رو از دوشم بردار. من دیگه نمیتونم." و میدونی، دو هفته بعد. از دید من، اینقدر ناگهانی بود و خیلی طول کشید تا بتونم هضمش کنم که اون مسلمون شده. و میدونی، من مثلاً برای نماز صبح بیدار میشدم، و مطمئن نبودم که باید اون رو بیدار کنم یا نه.
میگفتم: "یعنی، باید بذارم بخوابه؟ اگه بیدارش کنم عصبانی میشه؟ آیا واقعاً مسلمونه؟ یعنی، میدونی؟" اما من، میدونی، من، اینطوری میشدم، و بعد اون چشاش و باز میکرد و میگفت: "نماز صبحه؟" من میگفتم: "آره." بعد با هم نماز میخوندیم. چه تفاوت هایی در خودتون بین قبل و بعد از اسلام می بینید؟ بله، تفاوت، فقط در یک کلمه، آرامش قلب و ذهن هست. هر چی الله مقدر کنه، همه اش خیره. اما ما نتیجه نهایی رو نمی دونیم چون اون داره تصویر کامل رو می بینه، اما انسان ها فقط یه پیکسل رو می بینن. پس از دید پیکسل، شاید یه اتفاق بد بیفته، اما در واقع وقتی بعداً به گذشته نگاه می کنیم، میفهمیم بعد از، مثلاً ۱۰ سال، ۱۵ سال، تازه میفهمیم معنی واقعی اون اتفاقو، پس در نهایت چیزی که بدست میاریم، آرامش قلب هست.
الان امامِ مسجد کوبهام، در واقع همون مسجدی که ده سال پیش سال 2014 توش شهادتین رو گفتم. ماه سپتامبر بود. دقیقاً سپتامبر 2024، و همون ماه، به خواست خدا (سبحانه وتعالی) کارم رو به عنوان امام، شروع کردم. وقتی اسلام وارد زندگی من شد، اول، از همه، با ارزشها هماهنگ شدم. و بعد شروع کردم به هماهنگ شدن با ظاهر. و چیزی که فهمیدم این بود که با حجاب، مردم الآن صدای من رو میشنون. مردم الآن صدای منو میشنون. مردم الآن هوش منو میبینن، که خیلی مشتاقش بودم چون قبل از اون نمیتونستم هیچیمو به اشتراک بزارم. نمیتونستم صدامو به اشتراک بذارم. نظراتمو، باورهامو، هیچی رو و این آزادی بود. این آزادی از اون بردگی که داشتم.
پس اسلام آزادی هست، آزادی ذهن، آزادی صدا، آزادی برای انتخاب پوشش و هرچی که میخوای ماشاءالله (هرچه الله بخواهد). وقتی داری اون آرایش و اون موها و اون، اون لباسها و همه اون چیزها رو میپوشی، اگر واقعاً در موردش فکر کنی، داری خوشحالی خودت رو به اون آدمای دیگه واگذار میکنی. داری از تایید و پذیرش اونا نیرو میگیری تا تو خوشحال بشی. یعنی ارزش تو دست اوناست. و در مورد شهرت چی؟ آیا شهرت واقعاً چیزیه که تو رو راضی میکنه؟ شهرت هم یک عامل خارجیه. شهرت هم از طرف دیگران میاد. تو نمیتونی مشهور باشی مگر اینکه دیگران به تو بگن چقدر عالی هستی. پس آیا این واقعاً چیزی هست که برای خودت میخوای؟ شاید هست، اما راههای دیگهای هم برای مشهور شدن وجود داره. میتونی نزد فرشتهها مشهور بشی.
خب، اما این، نمیتونی ببینیش. میتونی به خاطر خوبیت مشهور بشی. میتونی به خاطر، میدونی، این که چقدر فروتن هستی مشهور بشی. اگر بهم میگی که میتونی به خودت اعتماد داشته باشی با هر شرایطی و هر ظاهری، و همچنان بتونی صداتو به گوش دیگران برسونی، و هنوز هم جذاب باشی، و به خودت افتخار کنی خب، شاید بتونم باورت کنم اسلام رو مطالعه کن و ارزش واقعیت رو درونت پیدا کن چون اسلام چیزیه که قراره عزتت رو بهت پس بده. اسلام چیزیه که قراره صدات رو بهت پس بده، قراره کرامتت رو بهت پس بده، قراره بهت بفهمونه که تو بیشتر از لباسها و موها هست. در درون خودت جستجو کن و به دنبال اون جوابها بگرد تا موقعی که بهشون برسی بعد از اینکه اون مسلمون شد، اولین رمضونش رو با من گذروند. رمضون من همیشه خیلی غریبانه و غمگین...
یه مناسبتِ خیلی غمگین و غریبانه بود. فقط، سخت و دشوار بود و، اِاا...، کاملاً تنها بودی. تنها افطار میکردی، و تنها روزه میگرفتی، و اصلاً، حال نمیداد. از طرف دیگه، اون تو اینستاگرام بود، و همه این پُستا رو میدید از آدمایی که این سُفرههای افطاریِ فوقالعاده رو دارن برای مهمونیای افطار و، میدونی، آدمایی که واقعاً از رمضون لذت میبرن انگار که یه جشن هست. و اون از دست من خیلی عصبانی بود. میگفت: "نه، من یه رمضون اینطوری میخوام." یعنی، این رمضون افتضاحه. و برای همینه که از همون موقع، در اصل، اون داره با «جِیدیسی» کار میکنه. ما باهاش همکاری کردیم، الانم همینجاییم. ما توی انجمن مسلمانان ژاپن، JMA هستیم. ما بخشی از...
هستیم، میدونی، ما، اِ...، ما توی مناسبتای اطراف منطقه توکیو با اینجا، با JDC، کمک میکنیم با مسجد محلیمون توی یوکوهاما. میخوام برای کرهایها... برای مردم کره هم یه کاری بکنم. توی فرهنگ کره، خشم و افسردگی زیادی وجود داره. و فکر میکنم یکی از بزرگترین دلایلش اینه که هیچ ایمانی ندارن. هیچ ایمانی ندارن چون هیچ امیدی نیست؛ وقتی احساس افسردگی میکنن، هیچکس کمکت نمیکنه. نمیتونی... نمیتونی هیچکس رو پیدا کنی که بهش تکیه کنی. آمار خودکشی اونجا از همه جا بالاتره. کره بالاترین آمار خودکشی رو داره. مثلاً من که مسلمانم، اگه یه اتفاق خوب بیفته قبول دارم که «این از طرف خداست». پس شکرگزاری میکنم؛ و اگه یه اتفاق بد بیفته، با خودم میگم «این فقط حکمت و امتحان الهیه». و میتونم از پسش بربیام.
اما اگه به خدا باور نداشته باشی، اگه بیخدا (آتئیست) باشی و به هیچچیزی اعتقاد نداشته باشی، اونوقت وقتی یه اتفاق خوب میفته فکر میکنی «اوه، من فقط به خاطر خودم موفق شدم.» پس ممکنه خیلی مغرور بشی. و اگه یه سختی پیش بیاد، پیش خودشون میگن: «آخه چرا وضع ما باید اینطوری باشه؟» خودشون رو سرزنش میکنن. و افسرده میشن، و وقتی افسردگی شدید شد دست به خودکشی یا همچین کاری میزنن. فکر کنم جامعه کره واقعاً نیازمند... ایمان و اعتقاده. پدر و مادرهای خیلی از آدمایی مثل من، حالا چه اونایی که تازه مسلمان شدن یا تغییر مسیر دادن، هنوز مسلمان نشدن. پس لطفا برامون دعا کنید. و من بهتون پیشنهاد میکنم که قرآن رو بخونید.
و اگه دین دیگهای دارید، اگه مسیحی، هندو یا یهودی هستید، کتابهای آسمانی خودتون رو بخونید و یک مقایسهای بین اسلام و انجیل یا باگاواد گیتا، ویداها و پوراناها؛ کتابهایی که به یه پیامبر عربی اشاره دارن، به آخرین و خاتم پیامبران که برای همه مردم و تمام بشریت میاد، و پیام واقعی توحید و یکتاپرستی رو میاره. انشاءالله این ویدیو کمکتون کنه تا حقیقت رو پیدا کنید و بهترینها رو براتون آرزو دارم. خیلی ممنونم. آیا شما هم به اسلام مُشَرَّف شدین، اما نمیدونین از کجا شروع کنین؟ یا شایدم تموم عمرتون مسلمون بودین، اما میخواین یه شروع تازه داشته باشین و اسلام رو از پایه یاد بگیرین؟ دقیقاً به همین دلیل اَپلیکیشن «اِستِپ اسلام» رو طراحی کردیم.
این یه اَپلیکیشن کاملاً رایگان و بدون تبلیغاته که اسلام رو به شکلی شفاف و منظم به شما آموزش میده. شما بهسادگی با اصول اساسی ایمان، مفاهیم مهم قرآنی، و تمرینات عملی آشنا میشین، که با سرعتِ دلخواهتون براتون عادات موندگار میسازن. نگذارین شیطان باعث شه که این کار رو به تعویق بندازین روی لینک زیر کلیک کنین، اَپلیکیشن «اِستِپ اسلام» رو دانلود کنین، و همین امروز نخستین گامهاتون رو به سوی سعادت ابدی بردارین.