Towards Eternity
بازگشت به وبلاگ

زندگی حضرت محمد(ص) - برای اولین بار در جهان، سریال سیره، ساخته شده با هوش مصنوعی -ای پیامبر |قسمت 1

تاریخ انتشار

تماشا در یوتیوب

می‌ریم به عقب. به نقطه‌ی عطف تاریخ بشر. به شبه‌جزیره عربستان، حدود ۱۴۰۰ سال پیش. در این سریال ۱۵ قسمتی، قراره زندگی پیامبر اسلام، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رو به شکلی که تا حالا نشنیدین، بررسی کنیم. گاهی خودمون رو در روزهای اول نزول وحی می‌بینیم. در گردهمایی‌های مخفیانه مسلمانان در دارالارقم. و گاهی شور و هیجان بالا می‌ره وقتی شاهدش هستیم که عمر ابن خطاب (رضی الله عنه) بدون هیچ ترسی به سمت بت‌پرستان مکه گام برمی‌داره. هر کس محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رو بکشه، صد شتر سرخ و سیاه بهش پاداش می‌دم. این سرنوشت کسانیه که از محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) اطاعت می‌کنن. این رو یک اخطار بدونین. زمان‌هایی هم هست که غمگین می‌شیم و اشکمون جاری می‌شه.

وقتایی که می‌ترسیم و وقتایی که نمی‌تونیم لبخند نزنیم. اما بیشتر اوقات، قلبمون پر از آرامش می‌شه. از داستان پیامبری (صلی الله علیه و آله و سلم) که بهمون نشون داد چطور حتی در ناامیدکننده‌ترین شرایط راه نجاتی پیدا کنیم، یاد می‌گیریم چطور بن‌بست‌های زندگی خودمون رو پشت سر بذاریم. ما فقط به رویدادها نگاه نمی‌کنیم و رد نمی‌شیم. سعی می‌کنیم معانی عمیق پشت اون‌ها رو هم درک کنیم. این سفر، شما رو به یک مسیر کاملاً جدید و به شناخت دوباره خود واقعیتون رهنمون می‌کنه. این داستان محبوب‌ترینِ نزد خداست. مردی که تمام عمرش رو برای امتش فدا می‌کنه، بارها و بارها توسط منافقین خیانت می‌بینه و تهمت می‌شنوه. وقتایی بود که ماه‌ها گرسنگی می‌کشید، و وقتایی که عزیزانش رو از دست می‌داد و با دستای خودش دفنشون می‌کرد.

او همیشه مردم رو به نور و هدایت دعوت می‌کرد، اما در عوض، سنگ‌باران می‌شد. من هیچ‌کس رو ندیدم که این‌قدر شر و فساد برای خانواده خودش بیاره،. او با تلاش‌های بی‌شمار برای ترورش مواجه شد، اما حتی برای یک لحظه هم از رسالتش دست برنداشت. و در نهایت، الله وعده‌اش رو به بنده وفادارش محقق کرد. حالا ما در آستانه یک سفر بی‌سابقه ۲۳ ساله قرار داریم. ما شاهد داستان مردی خارق‌العاده خواهیم بود که این راه رو تنها شروع کرد، در مقابل تمام دنیا ایستاد، و امروز بیش از ۲ میلیارد پیرو پشت سرش داره. اگه آماده‌اید، بیاین شروع کنیم. صلی علی محمد (درود بر محمد بفرست). این سریال تصویری بر اساس صدها منبع معتبر اسلامی تهیه شده.

تمام تصاویر هوش مصنوعی با مشورت علمای واجد‌الشرایط مسلمان آماده شده و مطابق با دستورات اسلامی هستن. در اون شب که گرمای مکه فروکش کرده بود. روز دوشنبه بود، سال ۵۷۱ میلادی. خیابان‌های آرام مکه در آستانه مشاهده یکی از بزرگ‌ترین رویدادهای تاریخ بشر بودن. عبدالمطلب مدت‌ها بود منتظر این لحظه بود. و بالاخره، خبر خوش رو دریافت کرد. آمنه پسری به دنیا آورده. قلبش داشت از هیجان منفجر میشد. از وقتی پسرش عبدالله فوت کرده بود، عشق و مراقبتش از نوزادی که عروسش آمنه در شکم داشت بیشتر و بیشتر شده بود. فقط اون شب رو تصور کنین. عبدالمطلب با عجله به خونه می‌ره، نوه تازه متولد شده‌اش رو به آرامی در آغوش می‌گیره، و به سمت کعبه حرکت می‌کنه.

از پروردگارش تشکر می‌کنه، به درگاهش دعا می‌کنه و نام نوزاد رو محمد می‌ذاره. چرا این اسم رو انتخاب کردی؟ چون می‌خوام الله و مردم ازش تعریف کنن. این اسم قبلاً در رویایی به آمنه گفته شده بود. و وقتی این رو با عبدالمطلب در میان گذاشت، اونم تصمیم گرفت همون اسم رو روش بذاره. به سلامت به دنیا آوردن امانتی که همسرش عبدالله به جا گذاشته بود آرامش و آسودگی بزرگی برای آمنه به همراه آورد. اون موقع در مکه، این رسم رایج بود که نوزادان رو نزد دایه‌ها می‌فرستادن. زنانی که بهشون شیر می‌دادن و ازشون مراقبت می‌کردن. تا برای مدتی از آب و هوای خشن مکه دور باشن. البته، جدا شدن از نوزاد تازه متولد شده برای یک مادر خیلی سخت بود. اما دو دلیل مهم برای این کار وجود داشت. دلیل اول سلامتی نوزاد بود.

همانطور که گفتیم، آب و هوای مکه برای نوزادان مناسب نبود. و دلیل دوم کمک به رشد مهارت‌های قوی زبان و سخن گفتن کودک بود. در اون زمان‌ها، فصاحت و توانایی برقراری ارتباطِ مؤثر در قلب جامعه عرب قرار داشت. نوزادان رو به سرزمین بنی سعد می‌فرستادن تا آزادانه در صحراها و دشت‌های باز بزرگ بشن و عربی رو به خالص‌ترین و زیباترین شکلش یاد بگیرن. دایه‌های اون منطقه معمولاً دنبال نوزادان از خانواده‌های ثروتمند و اصیل می‌گشتن. چون از طریق این رابطه، او پیوندی با خانواده‌ی نوزاد برقرار می‌کرد، و تا وقتی پدر زنده بود، می‌تونست همچنان از مهربانی و حمایت آن‌ها بهره‌مند بشه. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم از یک خانواده اصیل بود. پدر بزرگش عبدالمطلب رهبر سیاسی مکه بود. اما پیر بود.

و پدر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) قبل از به دنیا اومدنش فوت کرده بود. و چون یتیم بود، هیچکدوم از دایه‌ها حاضر نبودن نوزاد آمنه رو بپذیرن. خب، حالا چه اتفاقی می‌افته؟ کسی قرار نبود اون رو ببره؟ باید در این شهر با آب و هوای خشنش بزرگ بشه؟ آمنه درمانده اونجا ایستاده بود، و نگاه می‌کرد که دایه‌ها یکی یکی نوزادان رو میبرن و مکه رو ترک می‌کنن. در همین حال، یک زوج به نام‌های حلیمه و حارث دیرتر از بقیه رسیده بودن. چون حیوانشون ضعیف و پیر بود، مجبور بودن به نوبت سوارش بشن. بنابراین، نتونستن سر وقت برسن. حلیمه اینور اونور گشت، اما کسی رو توی مکه پیدا نکرد که نوزادش رو به اون بده. علاوه بر همه زحمتی که برای رسیدن به اونجا کشیده بود، حالا قرار بود با دست خالی برگرده خونه.

در سرزمینشون قحطی هم بود. و حتی برای سیر کردن خودشون هم به مشکل خورده بودن. این همه مشکل پشت سر هم اومدن واقعاً اذیتش می‌کرد. وقتی درگیر این افکار بود، ناگهان به کسی برخورد. عبدالمطلب بود. بعد از اینکه چند دقیقه صحبت کردن، از وضعیت نوه‌اش باخبر شد. بعدش از شوهرش حارث پرسید نظرش چیه. من نوزادی برای شیر دادن پیدا نکردم. و نمی‌خوام جلوی بقیه با دست خالی برگردم. گرفتنش ضرری نداره. شاید الله به خاطر اون برکت و خیر نصیبمون کنه. بزرگ‌ترین برکت‌ها وقتی انتظارش رو نداشت، درست جلوش ظاهر شده بود. اما حلیمه هنوز نمی‌دونست چه گنج ارزشمندی رو پیدا کرده. از طرف دیگه، وضعیت آمنه رو در نظر بگیرین. همسر عزیزش رو از دست داده بود. و حتی یک بار هم نتونسته بود نوزادشون رو در آغوشش بذاره.

و حالا، در کنار همه اون‌ها، قرار بود از کودکش هم جدا بشه. اما راه دیگه‌ای نداشت. با چشمانی پر از اشک، امانت عبدالله، محمدش رو به حلیمه سپرد. قرار بود برای مدت خیلی طولانی از پسرش دور باشه. نمی‌تونست بوش رو حس کنه یا در آغوشش بگیره. اونجا نبود تا اولین قدم‌هاش رو ببینه یا اولین کلماتش رو بشنوه. برای یک مادر، حتی یک ساعت دوری از نوزادش هم خیلی دردناکه. اما برای آینده کودکش، این جدایی طولانی رو پذیرفت. قلبش تکه تکه شده بود. اما برای حلیمه و خانواده‌اش، یک زندگی کاملاً جدید در حال شروع بود. با آمدن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، خونه‌شون پر از برکت و فراوانی شد. اتفاقاتی افتاد که کسی باور نمی‌کرد. حیوان بارکش پیر و ضعیفشون ناگهان قوی‌تر و سریع‌تر شد. حلیمه قبلاً شیر خیلی کمی داشت.

اما وقتی شروع کرد به شیر دادن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، شیرش به وفور جاری شد. نوزاد تازه متولد شده‌اش عبدالله معمولاً بی‌قرار بود و زیاد گریه می‌کرد. اما وقتی همراه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شروع به شیر خوردن کرد، او هم آروم شد. حیواناتشون که به خاطر قحطی و خشکسالی منطقه گرسنه برمی‌گشتن، حالا غذا پیدا می‌کردن و شیر فراوانی می‌دادن. خونه‌شون پر از برکت شده بود، در حالی که مناطق اطراف هنوز درگیر قحطی بودن. در این مدت، پیامبر خیلی خوب رشد کرد. هم از نظر جسمی، هم ذهنی و هم روحی. بالاخره، چهار سال پربرکت به پایان رسید. وقتش رسیده بود. باید پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رو به مادرش برمی‌گردوندن. حلیمه نمی‌تونست جلوی اشکاش رو بگیره. نمی‌خواست ازش جدا بشه.

اون رو بغل کرد، بارها و بارها بوسیدش. اما راه دیگه‌ای نداشت. بعد از یک جدایی طولانی، آمنه و پسرش بالاخره دوباره باهم بودن. حالا، هر وقت می‌خواست دستش رو بگیره، اون کنارش بود. همدیگه رو محکم بغل کردن، انگار می‌خواستن همه ی اون روزایی رو که از هم دور بود ن جبران کنن . دیگه نمی‌خواستن از هم جدا بشن. این وصال، درد اون سال‌های سخت طولانی رو کمی تسکین داد. بعد از گذروندن یک سال و نیم باهم، به مدینه رفتن تا اقوام و ارامگاه پدرش رو ببینن. وقتی به محل قبر رسیدن، می‌شد غم رو توی چشمان آمنه دید. ذهن و قلبش پر از اشتیاق روزهایی بود که با همسرش گذرونده بود. انگار که تازه اون رو از دست داده باشه، شروع به گریه کرد. رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یتیم به دنیا اومده بود.

او چشمانش رو به این دنیا بدون پدر باز کرده بود. هیچ‌وقت گرمای عشق و مراقبتش رو احساس نکرده بود. با دستای کوچیکش، همیشه می‌خواست دست پدرش رو بگیره. اما اون دست هیچ‌وقت اونجا نبود. و در اون لحظه، دوباره نبود پدرش رو احساس کرد. در عین حال، نمی‌تونست ببینه مادرش این‌قدر درد بکشه. و به همین خاطر، باهم گریه کردن. حداقل مادرش کنارش بود. این بهش آرامش می‌داد. اما برای آمنه هم، وقت خداحافظی با این دنیا نزدیک می‌شد. او به زودی به همسرش می‌پیوست. دیدار دوباره‌اش با پسرش زیاد طول نکشید. در راه برگشت به مکه، او مریض شد. رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فقط شش سالش بود. وقتی به جایی به نام ابواء رسیدن، بیماریش شدیدتر شد. درد شدیدی داشت. اما دو چیز بیشتر از همه اذیتش می‌کرد.

فکر تنها گذاشتن کودکش، و این که می‌دونست در این سن کم، حالا باید هم بدون پدر و هم بدون مادر زندگی کنه. وقتی لحظات آخرش نزدیک شد، به پسرش نگاه کرد. نگاهش بیشتر از هر حرفی حرف داشت. درست قبل از آخرین نفسش، این کلمات رو به پسرش گفت. هر موجود زنده‌ای می‌میره. هر چیز جدیدی کهنه می‌شه. و هر کهن‌سالی در نهایت می‌میره. هر چیزی در این دنیا موقتیه و پایانی داره. بله، من هم می‌میرم. اما نام من برای همیشه در یادها خواهد ماند. چون من فرزندی پاک و شایسته به دنیا آوردم، کسی که با نیکی ازم یاد می‌کنه. چند لحظه بعد، صداش خاموش شد و بدنش بی‌حرکت موند. تنها صدای باقی‌مونده، اشک‌های پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. قلب نازنینش از دردی وصف‌ناپذیر می‌سوخت.

سفری که برای زیارت مزار پدرش شروع شده بود، با دفن مادرش به پایان رسید. از دست دادن مادر، پس از آنکه پیش‌تر پدرش را از دست داده بود. چه کسی می‌دونه اون کلمات تا چند سال در گوشش تکرار می‌شدن. هر وقت بچه‌های دیگه می‌گفتن "مامان"، چشمانش به زمین می‌افتاد. در چشمان پراشکش، همیشه لحظات آخر عزیزترین کسش رو به یاد می‌آورد. در اون لحظات، مراقبش، ام‌ایمن، کنارش بود. او سعی می‌کرد احساسات محمد کوچک (صلی الله علیه و آله و سلم) رو آروم کنه و اشک‌هاش رو پاک کنه. از اون روز به بعد، او همیشه اونجا بود تا بهش محبت و مراقبت نشون بده، و هر کاری می‌تونست بکنه تا جای خالی مادرش رو پر کنه. او تا وقتی محمد ۲۵ ساله شد و ازدواج کرد، با او موند و بهش خدمت کرد. حتی بعد از نزول اسلام، برای دین فداکاری‌های بزرگی کرد.

جایگاهش در زندگی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اونقدر خاص بود، و به اون اندازه مادرانه از او مراقبت کرده بود که پیامبر بعدها درباره‌ش فرمود: « بعد از مادرم، او مادرمه.» وقتی به مکه برگشتن، پدربزرگش عبدالمطلب سرپرستیش رو به عهده گرفت. او همیشه او رو نزدیک خودش نگه می‌داشت. حتی تا وقتی نوه‌ش کنارش نمیبود شروع به غذا خوردن هم نمیکرد. چون عبدالمطلب رئیس قبیله‌اش بود، تختش رو جلوی کعبه می‌گذاشتن. حتی پسران خودش هم اجازه نداشتن روش بشینن. اما نوه شش ساله‌اش محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) اونجا می‌نشست. به هیچ‌کس دیگه‌ای غیر از او اجازه نمی‌داد. وقتی دیگران سعی می‌کردن مانعش بشن، می‌گفت: پسرم رو به حال خودش بذارین. به الله قسم، روزی خواهد رسید که او نام و مقام بزرگی خواهد داشت.

او در سن کم، شاهد بود که پدربزرگش چطور مکه رو اداره می‌کنه. چیزهایی که اونجا می‌دید، داشتن اون رو به یک رهبر آینده تبدیل می‌کردند. عبدالمطلب گاهی مسئولیت‌ها و وظایفی رو هم بهش می‌سپرد. نوه احترام زیادی برای پدربزرگش قائل بود، و پدربزرگ هم شفقت و دلسوزی زیادی برای نوه‌اش داشت. خیلی به هم نزدیک بودن. با این حال، این پیوند هم زیاد طول نکشید. فقط دو سال بعد، او پدربزرگش رو هم از دست داد. به هر کس وابسته می‌شد، الله یکی یکی اون‌ها رو ازش می‌گرفت. انگار می‌خواست این پیام رو بهش بده که: «من تنها تکیه‌گاه تو هستم.» در طول زندگی‌اش، او قرار بود بسیاری از یارانش رو هم از دست بده. در حالی که هنوز زنده بود، شش تا از هفت فرزندش رو از دست داد.

همانطور که در هر قسمت این سریال خواهید دید، او سختی‌ها و دردهای بی‌پایانی رو پشت سر گذاشت. و چون هر نوع درد و رنجی رو تجربه کرد، می‌تونست هر مشکلی که امتش باهاش مواجه می‌شه رو درک کنه. و اینطوری بهترین رهبر و راهنما برای ما باشه. اگر زندگی آسانی میداشت و الله هیچ سختی و آزمایشی بهش نمی‌داد، چطور می‌تونست الگویی برای تمام بشریت باشه؟ همه عشق و محبتی که در سال‌های اول زندگیش از اطرافیانش دریافت کرده بود مثل بازتاب خورشید در آینه‌های مختلف بود. اما مالک حقیقی اون عشق و محبت، الله، داشت اون آینه‌ها رو برمی‌داشت. به عبارت دیگه، عزیزانش رو یکی یکی ازش می‌گرفت. با این کار، الله منبع اصلی همه عشق و محبت‌ها رو بهش نشون می‌داد، بهش می‌آموخت که هر نعمتی فقط از سمت اوست.

که فقط اوست که واقعاً جاودانه است، و اگر بخواد، می‌تونه به انسان‌ها هم جاودانگی عطا کنه. اگر اراده کنه، همه کسانی که از هم جدا شدن می‌تونن دوباره در جهانی ابدی، در بهشت، باهم دیدار کنن. به این ترتیب، خداوند پایه‌های ایمان به آخرت را که بعدها قرار بود به او نازل کنه, درش بنا می‌نهاد. وقتی به این فکر می‌کنین که پیامبر ما (صلی الله علیه و آله و سلم) در چنین سن کمی چه‌چیزهایی رو پشت سر گذاشت، نمی‌تونین به شکلی عمیق‌تر تأمل نکنین. هر جزئیاتی از زندگی‌ش با دقت توسط الله برنامه‌ریزی شده بود. هر سختی و آزمایشی که الله بهش داد کمکش کرد تا بیشتر و بیشتر پخته بشه. چون در آینده، مسئولیتی بسیار سنگین بهش سپرده می‌شد. از دوران نوزادی، نه در شهر بلکه در دشت‌های باز پرورش یافت.

به همین دلیل روحیه‌ای آزاد داشت. از نظر جسمی قوی بود و مهارت‌های زبانی خوبی داشت. از جمله خونه‌ای که قرار بود بعداً بهش نقل مکان کنه، تا رسیدن به بزرگسالی در پنج خونه مختلف زندگی کرده بود. از طریق این تجربیات، یاد گرفت چطور با آدم‌های مختلف زندگی کنه. و در حالی که با پدربزرگش زندگی می‌کرد، شاهد بود که چطور یک شهر اداره می‌شه. او پدر و مادر نداشت، اما توسط سه چهره مادرانه مختلف و سه چهره پدرانه مختلف بزرگ شد، هر کدوم با شخصیت و منش منحصربه‌فرد خودشون. علاوه بر مادرش، دایه‌اش حلیمه بود، و به عنوان یک چهره پدرانه، شوهرش حارث. مراقبش ام‌ایمن به سبک خودش از او مادرانه مراقبت می‌کرد، در حالی که پدربزرگش عبدالمطلب به نحوی دیگه برایش پدری می‌کرد.

و در نهایت، عمویش ابوطالب با عطوفت پدرانه ازش حمایت کرد. و همسرش فاطمه بنت اسد همون توجه و گرمی‌ای رو بهش می‌داد که به بچه‌های خودش می‌داد، و هیچ تفاوتی بینشون قائل نمی‌شد. اونقدر بهش محبت و مراقبت نشون داده شد که بعدها، هر سه این زنان رو به عنوان «مادرم بعد از مادرم» توصیف می‌کرد. ما در «به سوی ابدیت» بی‌وقفه کار کردیم تا این سریال تصویرسازی‌شده با هوش مصنوعی را به شما ارائه دهیم. و حالا، می‌خوایم سریال‌های جدیدی از پیامبران بزرگوار و خلفای راشدین تهیه کنیم. از اونجایی که ما یک سازمان غیرانتفاعی هستیم، فقط با حمایت شما می‌تونیم این ویدیوها رو تولید کنیم. همانطور که احتمالاً متوجه شدین، در این سریال هیچ تبلیغاتی وجود نداره.

اگر می‌خواید بخشی از این اعمال خیر باشید، به «به سوی ابدیت» کمک مالی کنید و این فرصت طلایی رو از دست ندین. هیچ اتفاقی در زندگی‌ش تصادفی نبود. هر بخشی از اون، تا سن ۴۰ سالگی، برای این بود که او را برای مسئولیت سنگین پیامبری آماده کند چون زندگی ای که پیش رویش بود پر از سختی ها بود. بار سنگین وحی. سال‌های محاصره، که او را عمداً در گرسنگی می‌گذاشتند تا از رسالتش دست برداره. شکنجه قریش در مکه. اگر می‌دیدم که چنین کاری می‌کند، گردنش رو زیر پا له می‌کردم یا صورتش رو به خاک می‌مالیدم. منافقین در مدینه. اوباش بی‌رحم در طائف. و روز جنگ خندق وقتی تقریباً تمام عربستان مقابلش صف بستن. نبردهایی که باید می‌جنگید. و افراد بی‌شماری که قصد ترورش رو داشتن.

برای تحمل همه این‌ها، به بنیانی بسیار محکم و استقامتی تزلزل‌ناپذیر نیاز داشت. به همین دلیل هر بخشی از زندگی‌اش قبل از پیامبری با دقت طراحی شده بود. حالا هشت ساله شده بود. و به خونه‌ای نقل مکان کرده بود که در کل زندگی‌اش بیشترین حس محبت و مراقبت رو در اونجا احساس می‌کرد. خونه عمویش ابوطالب. اما با این که خونه عموی خودش بود، اما هیچ‌وقت جای خانه‌ی پدر و مادر را نمی‌گیرد. نمی‌تونی از عمو و زن عموت به راحتی که از پدر و مادرت چیزی بخواهی، درخواست کنی. و همچنین، ممکنه نگران باشی که پسرعموهات بهت حسادت کنن. همین به تنهایی می‌تونه تو رو از انجام بعضی کارها بازداره. و علاوه بر این، این یک خونه ثروتمندی نبود. بارها از سر سفره بلند می‌شدن در حالی که سیر نشده بودن.

بنابراین، از کودکی طعم فقر رو هم تجربه کرد. اما با وجود همه این‌ها، عمو و زن عموش کاری کردن که حس کنه خونه خودشه و مثل بچه خودشون باهاش رفتار کردن. و بعضی وقت‌ها حتی بیشتر از بچه‌های خودشون او را دوست داشتند. ابوطالب هیچ جا بدون اون نمی‌رفت. همیشه اون رو با خودش می‌برد و از جلوی چشمش دور نمی‌کرد. گاهی مثل یک دوست باهاش گپ می‌زد. و اگر سر سفره نمی‌دیدش، می‌پرسید: «محمدم (صلی الله علیه و آله و سلم) کجاست؟ برین صداش کنین.» پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مثل بقیه بچه‌ها نبود. هیچ‌وقت قبل از بزرگان شروع به غذا خوردن نمی‌کرد. خیلی سپاسگزار و با ملاحظه بود. وقتی می‌دید عمویش برای تأمین خانواده به سختی می‌افته، نمی‌تونست فقط بنشینه و تماشا کنه.

به جای این که روزهاش رو مثل بقیه بچه‌ها بگذرونه، می‌خواست کار کنه و توی خونه کمک کنه. بنابراین، رفت پیش عمویش و درخواست کرد چوپان گوسفندان و بزهایش بشه. به این ترتیب، ابوطالب لازم نبود برای اون کار کسی رو استخدام کنه. برای کسی در سن او، این یک درخواست واقعاً بالغانه و غیرمنتظره بود. عمو و زن عموش هیچ‌وقت اون رو بار اضافی نمی‌دونستن، و نمی‌خواستن ساعات طولانی بیرون زیر آفتاب سوزان عربستان بگذرونه. اما پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بالاخره اون‌ها رو متقاعد کرد. و شروع کرد به نگهداری از حیوانات. چوپانی صبر زیادی می‌خواد. از این طریق، یاد گرفت صبور باشه، مسئولیت پذیر باشه، و چطور از چیزی که بهش سپرده شده مراقبت کنه.

همچنین اون رو فرصتی می‌دید تا از شهر دور باشه و شب‌ها رو تنها بگذرونه، به ستاره‌های آسمان و شگفتی‌های آفرینش روی زمین فکر کنه. وقتی ۱۲ ساله شد، ابوطالب به خاطر مشکلات مالی مجبور شد به یک کاروان تجاری ملحق بشه. قریش اون رو سازماندهی می‌کردن و مقصدش شام بود. اما وقتی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ازش باخبر شد، عمیقاً غمگین شد. نمی‌خواست یک جدایی دیگه رو تجربه کنه. عمویی که همیشه کنارش بود، ممکن بود ماه‌ها دور باشه. او بدون عشق، پشتیبانی و آرامش او تنها می‌موند. واقعاً می‌خواست با اون بره. اما پیوستن به چنین سفر طولانی در اون سن خطرناک بود.

اگه اتفاقی برای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌افتاد چی؟ اگه ابوطالب نمی‌تونست از امانتی که برادرش به جا گذاشته مراقبت کنه چی؟ همه موافق بودن که نره. اما هرچی می‌گفتن، عشقش به عمویش قوی‌تر از هر ترسی بود. بعد از چند روز غم و غصه، دیگه نتونست تحمل کنه. رفت پیش ابوطالب، و با لحنی ملایم و احساسی گفت: «عموجان، کجا می‌ری و منو قراره به کی بسپاری؟ من اینجا نه مادری دارم نه پدری.» این حرف‌های پر احساس، تمام دردی که توی دلش داشت رو بیان می‌کرد. ابوطالب نتونست تحمل کنه. پس نظرش رو عوض کرد. مقدمات کامل شد و حالا وقت حرکت کاروان بود. از زن عمو و پسرعموهاش خداحافظی کرد. این سفر شروع زندگی تجارتیش بود. چیزهایی که در این سفر یاد گرفت، مهارت و تجربه‌ای بهش داد که در سال‌های آینده خیلی به دردش خورد.

حالا کم کم وارد دوران جوانی می‌شد. متأسفانه، نمونه‌های زیادی از اخلاق و رفتار بد اطرافش بود. در بخش بعدی این قسمت، با جزئیات درباره فساد و زشتی رسوم اون دوره صحبت می‌کنیم. دوره‌ای که بهش می‌گن جاهلیت. همه این‌ها یک سؤال مهم رو به ذهن می‌آره. چطور در چنین محیطی محافظت شد؟ به عبارت دیگه، آیا قبل از پیامبری هرگز مرتکب گناهی شد؟ چندین اتفاق هست که به درک این موضوع کمک می‌کنه. اما من دو تا از اون‌ها رو تعریف می‌کنم. یک بار، در مکه جمعی بود که بسیاری از جوانان برنامه داشتن خوش بگذرونن. دوستاش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رو هم دعوت کردن. و اون هم می‌خواست بهشون بپیونده. اما اگه این کار رو می‌کرد، ممکن بود به چیزی گناه‌آلود منجر بشه. در اون زمان، چوپانی می‌کرد.

پس از یکی از دوستاش خواست از گله‌اش مراقبت کنه و به سمت مکه حرکت کرد. نشست و شروع کرد به اطراف نگاه کردن. کمی بعد، با گرمای آفتاب صبح روی صورتش از خواب بیدار شد. خوابش برده بود. مدتی بعد، دوباره همین اتفاق افتاد. اونجا رفت، نشست، می‌خواست ببینه اطرافش چی می‌گذره، اما دوباره خوابش برد. اگه به اون جمع می‌پیوست، ممکن بود شاهد چیزهایی بشه یا به چیزهایی کشیده بشه که بعدها با نقشش به عنوان پیامبر در تضاد بود. اما الله ازش محافظت کرد. همچنین، برخلاف بیشتر مردم جامعه‌اش، هیچ‌وقت بت‌پرستی نکرد و به بت‌ها احترام نمی گذاشت. داشت به سن ۲۵ سالگی نزدیک می‌شد. و تا اون زمان، به خاطر امانتداری در تجارت معروف شده بود.

مردم مکه از اخلاق خوبش تعریف می‌کردن و بهش لقب «محمد امین» داده بودن، یعنی «محمد قابل اعتماد». بسیاری از مردم با اطمینان اموال قیمتی خودشون رو بهش می‌سپردن. ای محمد. می‌شه مراقب پولم و شترم باشی؟ حتی بعد از اعلام پیامبری‌اش، کسانی که مخالفش بودن، چیزهایی رو که به امانتش سپرده بودن پس نگرفتن. چون هنوز بهش اعتماد داشتن. فقط چیزی که موعظه می‌کرد به نفعشون نبود. در اون زمان، یک کاروان تجاری بزرگ در آستانه حرکت برای سفری طولانی بود. متعلق به خدیجه، دختر خویلد بود. خدیجه در سراسر مکه معروف بود، نه فقط به خاطر اینکه تاجر بسیار موفقی بود، بلکه به خاطر پاکدامنی و شخصیت والاش. دو بار ازدواج کرده بود، اما هر دو شوهرش فوت کرده بودن.

چون پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بین تاجران بسیار مورد ستایش بود، ازش خواست کاروانش رو رهبری کنه. کسی مثل اون در مکه نبود. و پیامبر پیشنهادش رو پذیرفت. خدیجه خدمتکارش میسره رو فرستاد تا همراهیش کنه. هم برای کمک کردن و هم برای این که مخفیانه رفتار و منشش رو زیر نظر بگیره و بهش گزارش بده. از لحظه‌ای که حرکت کردن، میسره اون مسئولیت رو با دقت انجام داد. هر چیزی که در این مرد جوان می‌دید تنها بر تحسینش می‌افزود. در طول سفر، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شدیداً مراقب بود به کسی ظلم نکنه. او شخصیت و اخلاق فوق‌العاده‌ای داشت. صادق، خالص و با وقار بود. همچنین در طول سفر به پاکیزگی اهمیت زیادی می‌داد. چیزی که در اون جامعه آرزویش بود اما به ندرت پیدا می‌شد.

حالا وقتش رسیده بود که میسره برگرده و همه چیزهایی رو که دیده بود با خدیجه در میان بذاره. من هرگز مردی به بزرگی اون ندیدم. هر کجا می‌رفتیم، مردم بدون تردید بهش اعتماد می‌کردن. وقتی میسره همه ویژگی‌های زیبای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رو برای خدیجه تعریف کرد، خدیجه کم‌کم نسبت به او احساس پیدا کرد. تا اون موقع، هرگز به ازدواج مجدد فکر نکرده بود. اما حالا، نظرش رو عوض کرد. معمولاً پیشنهاد ازدواج از طرف مرد میامد. اما تحسینش نسبت به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اونقدر عمیق بود که شروع کرد به فکر کردن به اینکه خودش پیشنهاد بده. با این حال، یک اختلاف سنی وجود داشت. پیامبر ۲۵ ساله بود و خدیجه ۴۰ ساله.

آیا او رو می‌پذیرفت؟ چه کار باید میکرد؟ او یک دوست صمیمی و وفادار به نام نفيسه بنت منيه داشت. خدیجه تصمیم گرفت احساساتش رو با اون در میان بذاره. کاری که نفیسه باید می‌کرد مشخص بود. او باید می‌رفت پیش پیامبر و می‌فهمید که آیا اون هم احساسی نسبت به خدیجه داره یا نه. خدیجه به «طاهره» معروف بود، «زن پاک». او یکی از محترم‌ترین و ثروتمندترین زنان تمام قریش بود. بسیاری از مردان قبیله‌اش درخواست ازدواج با او رو کرده بودن. اما او همه رو رد کرده بود. در واقع، یکی از دلایلی که ابوجهل بعدها این‌قدر کینه نسبت به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) داشت، این بود که اون هم توسط خدیجه رد شده بود. البته، زنی که به طاهره معروفه هرگز کسی رو با چنین قلب فاسد و متکبری نمی‌پذیرفت.

حالا بهترین گزینه برای ازدواج رو پیدا کرده بود. نفیسه رفت پیش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و پرسید: محمد، چی مانع تو برای ازدواج شده؟ او گفت: «پول کافی برای ازدواج ندارم.» اگه این مسئله حل بشه و بهت ثروت، زیبایی، منزلت و همسری مناسب پیشنهاد بشه چی؟ می‌پذیری؟ پیامبر پرسید: «اون کیه؟» خدیجه، دختر خویلد. پرسید: «اما این چطور ممکنه؟» این رو به من بسپار. و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: «در اون صورت، می‌پذیرم.» نفیسه برگشت و این مکالمه رو با خدیجه در میان گذاشت. قلبش از شادی لبریز شده بود. چه نعمتی بود که برای ازدواج با یک پیامبر انتخاب شده بود. کمی بعد، این دو ملاقات کردن و درباره این موضوع صحبت کردن. خدیجه بهش گفت: برو پیش عمویم عمرو بن اسد و ازش اجازه بگیر تا با من ازدواج کنی.

ابوطالب، که همیشه برای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مثل پدر بود دوباره قدم پیش گذاشت تا ازش حمایت کنه. این بار، برای ترتیب ازدواجش. و در آن روز شاد و مبارک، عروسی با مهریه ۲۰ شتر برگزار شد. یک خونه زیبا و تحسین‌برانگیز در مکه در حال ساخته شدن بود. دو قلب عمیقاً به هم پیوند خورده بودن و هر روز، پیوند و عشقشون نسبت به هم فقط قوی‌تر می‌شد. هیچ خونه‌ای در مکه به اندازه خونه اون‌ها شاد و نمونه نبود. با گذشت زمان، الله با فرزندانی به این خونه برکت بخشید. اول قاسم به دنیا اومد، بعد زینب، به دنبالش رقیه، ام کلثوم و فاطمه. بعد از دریافت پیامبری، عبدالله به دنیا اومد. اما قاسم در دو سالگی فوت کرد. و عبدالله در سه ماهگی، هر دو به دلیل بیماری. دردی طاقت‌فرسا و وصف‌ناپذیر برای هر پدر و مادری.

و این که دوبار تجربش کنن. آن‌ها همه احساسات رو با هم تجربه می‌کردن. از زیباترین لحظات شادی تا دل‌شکسته‌کننده‌ترین لحظات درد. اما در هر سختی، به همدیگه تکیه می‌کردند. و از طریق اون، قوت، آرامش و صبر پیدا کردن. پیامبر یک بار درباره‌ خدیجه فرمود: «الله کسی بهتر از اون رو به من نداده. وقتی همه منو انکار کردن، اون بهم ایمان آورد. وقتی مردم منو دروغگو می‌نامیدن، اون میگفت من راست می‌گم. وقتی مردم ثروتشون رو دریغ میکردن، اون با مال خودش ازم حمایت کرد. و الله از طریق اون فرزندانی به من عطا کرد.» حتی فرشته وحی، جبرئیل (علیه السلام)، تحت تأثیر فداکاری و ایثارش قرار گرفته بود.

او به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: «وقتی خدیجه پیشت اومد، از طرف پروردگارش و از طرف من بهش سلام برسون.» خدیجه (رضی الله عنها) این چنین زنی بود. برگردیم به داستانمون. تا اینجا، سیر زندگی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در سه منطقه مختلف شکل گرفته بود. اوایل کودکی‌اش رو در سرزمین بنی سعد که تحت مراقبت دایه بود گذروند، و اونجا زندگی در صحرا رو تجربه کرد. بعداً با مادرش برای دیدار اقوام به مدینه رفت و مدتی پیش عموهاش موند. اونجا بود که برای اولین بار واقعاً زندگی در یک شهر رو تجربه کرد. و حالا، سال‌های زیادی بود که در مکه زندگی می‌کرد. درست در قلب آشوبی که بهش می‌گفتن جاهلیت، در تاریک‌ترین شکل ممکن. در طول سال‌ها، شاهد بی‌عدالتی‌ها و خشونت‌های بی‌شماری بود.

در سن ۳۵ سالگی، شروع به تجربه تغییرات بزرگی. هم در زندگی‌اش و هم در حالت قلبش کرد. این تغییرات نشانه‌های یک شروع قدرتمند جدید بودن. با آغاز رسالت پیامبری، همه‌چیز در مکه به شدت دگرگون می‌شد. و هیچ‌چیز دیگه مثل قبل نمی‌بود. یک دختربچه در وسط صحرا با پدرش بود. دور از همه کس. در حال فکر کردن، پدرش داشت چاله‌ای رو حفر می‌کرد در حالی که اون سعی می‌کرد بفهمه چرا پدرش داره این کار رو می‌کنه. هیچ‌وقت از پدرش محبتی دریافت نکرده بود. اما اون روز خوشحال بود. چون برای اولین بار، داشتند با هم کاری می‌کردن. فقط خودشون دو نفر. یک لحظه، حتی سعی کرد به پدرش در حفر چاله کمک کنه. هرچی چاله عمیق‌تر می‌شد، کنجکاویش هم بیشتر می‌شد.

می‌خواستن بازی کنن؟ چه بازی ای؟ در حالی که متعجب بود چه اتفاقی قراره بیفته، ناگهان یک فشار حس کرد و خودش رو داخل چاله پیدا کرد. پدرش بود که اون رو هل داده بود. بعدش سریع شروع کرد به ریختن خاک روی دخترش. دختربچه، که حتی نمی‌دونست چرا توی اون چاله است، داشت یک کابوس واقعی رو تجربه می‌کرد. او داشت زنده به گور می‌شد توسط کسی که ازش بیشترین انتظار محبت رو داشت. تلاش‌های کوچک و معصومانش و فریادهای مأیوسانه‌اش نتوانست وجدان فاسد پدرش رو تکان بده. قرار بود اونجا بمیره. همینطوری. و بازتابی بشه از بی‌رحمی و سنگدلی سرزمینی که توش زندگی می‌کرد. این صحنه وحشتناک، که حتی تصورش برای ما تقریباً غیرممکنه، در شبه‌جزیره عربستان اتفاق افتاد در زمان جاهلیت، قبل از اسلام.

در اون زمان، دختران به عنوان منبع شرم و بدشانسی دیده می‌شدن. بعضی پدرها می‌گفتن: یک روز ازدواج می‌کنه و میراثمون رو به غریبه‌ها می‌ده. این باورهای کج و معوج برای بعضی دختران به قیمت جانشون تمام می‌شد. یا در بهترین حالت، یک عمر رو بدون این که هرگز محبت پدرشون رو احساس کنن می‌گذروندن. اما فقط همین نبود. حتی وقتی دختر بزرگ می‌شد و ازدواج می‌کرد، باز هم بی‌ارزش محسوب می‌شد. اگر شوهرش می‌مرد و با بچه‌های یتیم تنها می‌موند، هر مردی می‌تونست بیاد و مالکیت خونه‌شون رو ادعا کنه. و این کار از روی لطف نبود. اون مرد همه چیز توی خونه رو می‌گرفت. پول، اموال، حتی خانواده. علاوه بر این که سهم حقشون از ارث رو نمی‌دادن، با اون‌ها مثل خدمتکار رفتار می‌کردن. زندگی‌هاشون، آرزوها و آینده‌شون دزدیده می‌شد.

ارزششون بیشتر از اسباب‌بازی نبود. اما دردناک‌ترین قسمت این بود که کسی نبود از اون بچه‌های یتیم یا مادر بیوه‌شون دفاع کنه. چطور یک پدر می‌تونه جان نوزاد تازه متولد شده خودش رو بگیره؟ و فقط دخترها نبودن. بعضی مردم بچه‌هاشون رو می‌کشتند با این فکر که تأمین مخارجشون سخته. فقط مادر بودن در اون زمان رو تصور کنین. بی صبرانه منتظر اومدن فرزندت بودی. شاید آرزوهایی براش داشتی. و حالا اون نوزاد رو از آغوشت میگیرن تا توسط پدر خودش کشته بشه. قلب های مادران می‌سوخت. اما کاملاً درمانده بودن. نمی‌تونستن کاری بکنن. در هر حال، مگه اصلاً کسی به احساسات اون‌ها اهمیت می‌داد؟ اون‌ها در چشم دیگران هیچ ارزشی نداشتن. و حتی محدود به اون هم نبود. بین قبایل دشمنی‌های خونی ادامه‌دار بود.

اگر کسی از یک قبیله خاص کشته می‌شد، قانون یا عدالتی برای دنبال کردن نبود. هر کسی از قبیله رقیب در خطر بزرگی بود. در هر زمان، و در هر مکانی، می‌تونستن بدون اخطار کشته بشن. یک بچه بی‌گناه که هیچ ربطی به اتفاق‌های اطرافش نداشت ممکن بود پدرش رو از دست بده. و بدون اون بزرگ بشه، پر از کینه و میل به انتقام از قبیله رقیب. و به این شکل چرخه کشتار ادامه پیدا می‌کرد. بدون این که کسی بتونه جلوش رو بگیره. عدالتی وجود نداشت. قلب‌ها سنگ شده بودن. مردم برده هوس‌های خودشون شده بودن. تنها هدفشون این بود که هر چی می‌خوان به دست بیارن. شراب‌خواری، قمار، دروغ، دزدی، زنا، ظلم. هر گونه فساد و بی‌اخلاقی در آن سرزمین فرمانروایی می‌کرد. با این که خورشید به شدت می‌تابید، فضای معنوی در تاریکی مطلق غرق شده بود.

هرچی تاریکی بیشتر بشه، درخشش نور رو بهتر درک می‌کنیم. و بنابراین قرآن اول نور خودش رو بر این مردم می‌تابوند و اون‌ها رو از این تاریکی جهل نجات می‌داد. آخرین حلقه در زنجیره‌ی پیامبری در همین سرزمین ظهور خواهد کرد و پیامش را به تمام جهان خواهد رساند. مکه یک مزیت کلیدی هم داشت. از نظر استراتژیک در مرکز شبه‌جزیره عربستان قرار داشت. که اون رو از همه مناطق دیگه متمایز می‌کرد. بازارها و نمایشگاه‌های تجاری بزرگی اونجا برگزار می‌شد. و کاروان‌ها و قبایل از هر گوشه عربستان رو به سمت خود جذب میکرد. مثل مرکز یک شبکه وسیع بود. هر پیامی که از اینجا شروع می‌شد، می‌تونست به سرعت در میان قبایل اطراف پخش بشه. فقط در پنج یا شش ماه، حتی می‌تونست به امپراتوری‌های مجاور برسه.

هیچ جای دیگه‌ای در منطقه به این اندازه نفوذ نداشت. هرچقدر هم عجیب به نظر بیاد، شبه‌جزیره عربستان از خطر تهدید حمله پادشاهی‌ها و امپراتوری‌های مجاور در امان بود. از هر نظر، محیط ایده‌آلی برای ظهور آخرین پیامبر بود. و به همین خاطر الله مکه رو انتخاب کرد. شهری که همه راه‌ها در اون به هم می‌رسیدن. به عنوان مکانی برای آمدن فرستاده‌اش به این دنیا. جدای از همه این دلایل، یک عامل دیگه در محبوبیت مکه وجود داشت. نیاکان برای عرب‌ها اهمیت زیادی داشتن. و این شهر نمایانگر مردی بود که اون رو جد خودشون می‌دونستن، ابراهیم (علیه السلام). او یکی از پیامبرانی بود که کعبه رو ساخت. اون‌ها برای این خانه عبادت که توسط اجدادشون ساخته شده بود احترام عمیقی قائل بودن.

اما اگه ازشون می‌پرسیدین که چه چیزی واقعاً از ابراهیم (علیه السلام) در زندگی‌شون باقی مونده، جوابشون هیچ بود. فقط مناسک مقدس حج. و حتی اون هم به یک سنت فرهنگی تبدیل شده بود. یکی یکی، معانی عمیقش توسط مردم زمان جاهلیت تحریف شده بود. حتی کسانی بودن که دور کعبه رو بدون هیچ لباسی طواف می‌کردن. بعضی‌ها با کف زدن و رقصیدن این کار رو می‌کردن. کاملاً از روح و معنای این مکان مقدس جدا شده بودن. ابراهیم (علیه السلام) پیامبری بود که با بت‌پرستی مبارزه کرد و محکم در مقابلش ایستاد. اما حالا، کعبه‌ای که با دستای خودش ساخته بود، با ۳۶۰ بت احاطه شده بود. معروف‌ترینشون لات، منات، عزی و هبل بودن. با این که به الله ایمان داشتن، چیزی که در واقع ازش می‌پذیرفتن فقط نامش بود.

همه نام‌ها، صفات و کارهای دیگه‌اش، قدرتش بر کل هستی، همه به بت‌ها نسبت داده می‌شد. اما آیا همه در اون شهر بت‌پرست بودن؟ آیا پیامبر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) هم یکی از اون‌ها بود؟ هرگز. حتی قرن‌ها بعد از ابراهیم (علیه السلام)، هنوز تعداد اندکی بودن که به دین حنیف (یکتاپرستی) که او به جا گذاشته بود، پایبند بودن. افراد نادری که فقط به الله ایمان داشتن و همه اشکال بت‌پرستی رو رد می‌کردن. این ایمان مثل یک سپر معنوی بود که اون‌ها رو از افتادن در گمراهی در زمان قبل از وحی حفظ می‌کرد. و رسول الله یکی از اون‌ها بود. او اصلاً بت‌پرستی رو دوست نداشت. اما در کار دیگران دخالت نمی‌کرد یا سعی نمی‌کرد اون‌ها رو از انجامش منع کنه. در واقع، داشتن این نگرش در گذشته‌اش مهم بود.

چون در غیر این صورت، وقتی اسلام اومد، مردم ممکن بود بگن: «محمد، ما از جوانی تو رو می‌شناسیم. تو همیشه سعی می‌کردی ما رو منع کنی.» اما نمی‌تونستن این حرف رو بزنن. چون او هیچ‌وقت در باورهای اون‌ها دخالت نکرده بود. با این حال، از لحظه‌ای که رسالت پیامبری‌اش شروع شد، او با وضوحی کامل به آن‌ها هشدار می‌داد: خداوند یک نفر را هدایت می‌کند، و همان جان روشن شده کافی است تا بقیه‌ی کسانی که در خواب غفلت اند را بیدار کند. حالا، بیاین بریم به سمت شروع اون بیداری. به داستان رسول الله ۳۵ ساله (صلی الله علیه و آله و سلم). یک روز، داد و فریاد بلندی اطراف کعبه رو گرفت. این حق ماست که حجرالاسود رو روی کعبه بذاریم! قبایلی مثل بنی عدی، بنی تمیم و بنی امیه همگی سعی می‌کردن ثابت کنن از بقیه برترن.

بحث اونقدر داغ شد که بعضی خانواده‌ها شروع کردن به قسم خوردن برای جنگ، و حتی برای کشتن یکدیگر. تهدیدها رد و بدل می‌شدن. اما چی باعث این همه آشوب شده بود؟ مسئله این بود که چه کسی افتخار گذاشتن حجرالأسود (سنگ سیاه) را خواهد داشت. بیاین چند روز برگردیم عقب. طی سال‌ها، کعبه قدیمی و فرسوده شده بود. باید خجالت بکشیم. یک بنای مقدس که از اجدادمون ابراهیم به ما رسیده، حالا به این روز افتاده. بزرگان مکه جمع شدن و موافق بودن که باید کاری کرد. در اون زمان، درباره یک کشتی شنیدن که به بندر شعیبه نزدیک جده رسیده بود. دقیقاً مواد ساختمانی‌ای رو حمل می‌کرد که اون‌ها دنبالش بودن. بنابراین تصمیم گرفتن اون مواد رو بخرن و کعبه رو از نو بسازن.

برای تکمیل سریع پروژه، یک صندوق مشترک تشکیل دادن و هرکس هرچی می‌تونست برای ساخت کعبه کمک کرد. اما با این که زمان جاهلیت بود، حتی یک سکه هم که از راه ربا به دست اومده باشه به اون صندوق اضافه نشد. اونها از عذاب الهی می‌ترسیدن. برای چنین هدف مقدسی، نمی‌خواستن از هیچ پولی استفاده کنن که درد و اشک فقرا رو همراه داشته باشه. بالاخره، بودجه لازم جمع شد. و با هم، کعبه رو بازسازی کردن. فقط یک چیز باقی مونده بود. همان چیزی که تمام تنش‌ها رو شعله‌ور می‌کرد. قرار دادن دوباره حجرالاسود سر جای خودش. سنگی که قرن‌ها پیش، توسط پیامبر خدا ابراهیم (علیه سلام) اونجا گذاشته شده بود. و از اون زمان، دست نخورده باقی مونده بود. و حالا، هیچ قبیله‌ای حاضر نبود این افتخار رو به قبیله دیگه‌ای واگذار کنه.

هرکدوم اصرار داشتن که اون‌ها سزاوارترینن و سعی می‌کردن برتری خودشون رو ثابت کنن. این افتخار مال ماست! نه، این افتخار مال ماست! تا جایی که بعضی حتی قسم خوردن با هم بجنگن. این افتخار نصیبت نمیشه, مگر اینکه از روی جنازه‌ی من رد شی! برای چهار پنج روز، هیچ راه‌حلی پیدا نشد. ناامیدکننده بود که ببینی چیزی که با نیت خوب شروع شده بود به چنین اختلاف جدی تبدیل شده. بعد مسن‌ترینشون بلند شد و گفت: ای قریش، چون نمی‌تونین روی این مسئله به توافق برسین، بذارین اولین کسی که از دروازه کعبه وارد می‌شه قاضی شما باشه. بذارین اون این مسئله رو براتون حل کنه. همه با این پیشنهاد موافقت کردند و در سکوت منتظر شدند. چه کسی از اون دروازه وارد می‌شد؟ بعد از مدتی، بالاخره، کسی جلوی در ظاهر شد.

لحظه‌ای که او رو دیدند، احساس آرامش عمیقی کردن. امینه. محمد است. هر تصمیمی بگیره، می‌پذیریمش. مردی که وارد شد، رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. همه به او اعتماد داشتن و مطمئن بودن تصمیمی می‌گیره که رضایت همه رو جلب کنه. بعدش، وضعیت رو براش توضیح دادن. یک اختلاف جدی ما رو از هم جدا کرده و نمی‌دونیم چکار کنیم. ما راهنمایی تو رو برای حل این مسئله قبل از این که ما رو نابود کنه می‌خوایم. با چهره‌هایی پر از هیجان و کنجکاوی، منتظر تصمیمش موندن. خب، حالا چطور می‌خواست این مشکل را حل کند؟ گفت: «یک پارچه برام بیارین.» هیچ ایده‌ای نداشتن قصد داره چکار کنه. اول، حجرالاسود رو وسط پارچه گذاشت. بعد، از هر قبیله، خواست یک نماینده بیاد و قسمتی از پارچه رو بگیره. با هم، سنگ رو به سمت کعبه حمل کردن.

و در نهایت، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حجرالاسود رو برداشت و با دست‌های خودش دوباره سر جاش گذاشت. به این شکل، اختلافی که روزها طول کشیده بود به پایان رسید. و از یک خونریزی احتمالی کاملاً جلوگیری شد. این اتفاق باعث شد مردم حتی بیشتر به رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) احترام بذارن و تحسینش کنن. دوباره همه دیدند او چقدر قابل اعتماد است. ما قبلاً درباره این ویژگی او در بخش‌های اولیه زندگی‌اش صحبت کرده بودیم. هر وقت کسی می‌گفت امین (قابل اعتماد)، مردم دقیقاً می‌دونستن منظورش کیست. فقط می‌تونست پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باشه. در طول زندگی‌اش، این ویژگی در هر بخشی از شخصیتش دیده می‌شد.

در کار مورد اعتماد بود، در خانواده مورد اعتماد، به قولش وفادار بود، و همه، چه پیر و چه جوان، به او اعتماد داشتند. این ویژگی تأثیری جاودانه بر قلب مردم گذاشت. در واقع، بخشیدن این ویژگی به او بخشی از برنامه بزرگتر الله بود. چون وقتی وقتش رسید که بهش رسالت داده بشه، مردم نمی‌تونستن اون رو به دروغگویی متهم کنن. و حتی اگه سعی می‌کردن، چنین ادعایی کاملاً بی‌اساس به نظر می‌رسید. در حالی که اعتماد مردم به رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) در مکه بیشتر می‌شد، چیزی در درونش شروع به تغییر کرد. روز به روز، بیشتر عاشق تنها بودن شد. بنابراین، شروع کرد به فاصله گرفتن از مردم. کعبه، که زمانی با توحید ناب ابراهیم پیامبر (علیه‌السلام) ساخته شده بود، حالا توسط بت‌ها احاطه شده بود.

همه نوع بی‌اخلاقی، بی‌عدالتی، ظلم، و رفتار غیرانسانی داشت شهر رو فرا می‌گرفت. دنیای درونیش روزبه‌روز بیشتر با اتفاقاتی که در مکه رخ می‌داد در تضاد بود. دیگه نمی‌تونست تحمل کنه. بنابراین یک تصمیم سرنوشت ساز گرفت. که تا حد ممکن از جامعه کناره‌گیری کنه و مرتباً به کوه نور بره. اما اونجا چکار می‌خواست بکنه؟ دنبال سکوت می‌گشت. روحش داشت خفه می‌شد. خلوت‌گزینی براش دوست‌داشتنی شده بود. می‌خواست تنها باشه. با جهان هستی و با افکار خودش. پروردگارش رو عبادت می‌کرد، به درگاه او دعا می‌کرد و در سکوت به جهان هستی فکر می‌کرد. و مناسب‌ترین مکان برای همه این‌ها غار حرا بود. الله داشت اون رو برای دریافت وحی آماده می‌کرد. برای نوری که بالاخره نازل می‌شد. مسیر ۶۲۱ متری تا بالای کوه نور شیب دار و سخت بود.

قدرت‌ش رو به چالش می‌کشید. اما حتی اون هم نمی‌تونست مانع بالا رفتنش بشه. چیزی که این سفر رو براش خیلی راحت‌تر می‌کرد عشق و حمایت همسر عزیزش خدیجه بود. او هیچ‌وقت قضاوتش نمی‌کرد. همیشه کنارش بود. این مسیر آرام ادامه یافت تا اینکه او به سن ۴۰ سالگی رسید. و اون غار صمیمی‌ترین همراهش شده بود. در همین حال، جهان هستی در انتظار بود. سال‌ها بود که در انتظار مانده بود. برای نوری که تمام تاریکی‌ها رو می‌درید. در زمین، در آسمان و در هر ذره کوچک، معانی پنهانی وجود داشت. اما مردم از آن بی‌خبر بودند. هر مخلوقی مثل یک نامه نوشته شده توسط الله بود. اما فقط تعداد کمی می‌دونستن چطور اون‌ها رو بخونن. مدت‌ها بود که هیچ وحی‌ای برای توضیح این نامه‌ها نازل نشده بود.

اونها در انتظار روحی بودند که بتونه پیامشون رو بخونه. اوضاع غیرقابل تحمل شده بود. و بعد، اون شب منحصر به فرد فرا رسید. سال ۶۱۰ بود. دوشنبه‌ای در ماه رمضان بود. و شب؟ لیله‌القدر، شب قدر. شبی که تمام تاریکی‌ها بالاخره برطرف می‌شد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ۴۰ ساله بود. در غار حرا بود، وقتش رو در تفکر عمیق، نماز و عبادت می‌گذروند. سکوتی عمیق همه چیز رو پوشانده بود. شب کاملاً تاریک بود به جز نور ماه که مثل چراغ می‌درخشید. او هیچ ایده‌ای نداشت که چه اتفاقی قراره بیفته. و بعد، لحظه دیدار بزرگ فرا رسید. ناگهان، نوری غار رو پر کرد. اونقدر روشن بود که چشم‌ها رو خیره می‌کرد. بعد، از درون اون نور، شخصیتی ظاهر شد. فرشته وحی، جبرئیل (علیه السلام) بود.

او به شکل یک مرد درآمده بود و با فرمانی از سمت الله اومده بود. برای کسی که قرار بود آخرین پیامبر باشد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، غرق در حیرت، سعی می‌کرد بفهمه چه اتفاقی داره می‌افته. بعد اولین فرمان اومد. اولین بشارت. جبرئیل گفت: «بخوان.» پیامبر جواب داد: «من کسی نیستم که بتونم بخونم.» فرشته اون رو در آغوش گرفت و محکم فشارش داد. بعد رهایش کرد و دوباره گفت: «بخوان.» اما پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همان جواب را داد. جبرئیل دوباره فشارش داد و تکرار کرد: «بخوان.» اما چیزی در دستش نوشته نشده بود. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دوباره جواب داد که نمی‌تونه بخونه. بعد جبرئیل برای سومین بار اون رو در آغوش گرفت.

اونقدر محکم که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) احساس کرد هیچ قدرتی براش باقی نمانده. و در اون لحظه، کاملاً درمانده، گفت: «چه بخوانم؟» بعد جبرئیل (علیه السلام) شروع به خواندن کرد: «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ.‏» (بخوان به نام پروردگارت که [هستی را] آفرید؛.) «خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ.‏» ([همان پروردگاری که] انسان را از خونِ بسته آفرید.) «اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ.‏» (بخوان و پروردگارت [از همه] بزرگوار‌تر است.) «الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ.‏» ([همان] ذاتی ‌که به وسیلۀ قلم [نوشتن] آموخت.) «عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ.‏» (به انسان آنچه را که نمی‌دانست [به تدریج] آموخت.) تنها صدایی که غار رو پر کرده بود، صدای وحی بود.

بخوان به نام پروردگارت که [هستی را] آفرید؛ [همان پروردگاری که] انسان را از خونِ بسته آفرید. بخوان و پروردگارت [از همه] بزرگوار‌تر است. [همان] ذاتی ‌که به وسیلۀ قلم [نوشتن] آموخت. به انسان آنچه را که نمی‌دانست [به تدریج] آموخت. این‌ها اولین آیات وحی بودن که بر پیامبر ما (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد. اون کسی نبود که بتونه بخونه یا بنویسه. اما از اون لحظه به بعد، به تمام دنیا نشون ‌داد که معنای واقعی خواندن چیست. با قرآن در قلبش، مترجم کتاب هستی ‌شد. از هر اثر هنری که آفریده شده بود،، او امضای خالق اثر، یعنی الله، رو آشکار می‌کرد. حالا فهمیده می‌شد که زیبایی یک گل در واقع بازتابی از یکی از اسمای الله، الجمیل (زیباترین) است.

دلسوزی و مهربانی یک مادر به عنوان بازتابی از اسم او الرحمن (مهربان‌ترین) شناخته می‌شد. وقتی غذایی که یک مادر می‌خوره به شیر پاک و مقوی برای نوزادش تبدیل می‌شه، بازتابی از اسم الرزاق (روزی‌رسان) بود. بدون این که چیزی درباره انسان‌ها بدونه، زنبور از گلی به گل دیگه پرواز می‌کرد و عسلی تولید می‌کرد که وسیله‌ای برای شفای بدن‌هاشون باشه این اکنون به عنوان تجلی اسم الشافی (شفا دهنده) دیده می‌شد. مردم فکر می‌کردن جهان هستی بی‌هدف است، پر از تصادف‌ها و اتفاقات شانسی. دنیا رو جایی برای غم و از دست دادن می‌دیدن، و فکر می‌کردن مرده‌ها برای همیشه رفته‌اند و هرگز برنمی‌گردن. اما حالا، اون تاریکی جهل کم کم شروع به محو شدن می‌کرد. اسرار جهان هستی شروع به فهمیده شدن می‌کرد.

درهای قفل شده‌اش یکی یکی باز می‌شد. حالا او رسول الله بود. محمد. صلی الله علیه و آله و سلم. سعی کنین اون لحظه رو تصور کنین. او وحشت‌زده بود. نمی‌دونست چکار کنه. فقط می‌خواست هرچه سریع‌تر برگرده خونه. از حرا بیرون اومد. قلبش از ترس می‌تپید. با سرعت از کوه پایین اومد، مستقیم به سمت تنها جایی که احساس امنیت می‌کرد. به سمت خدیجه. او تنها کسی بود که واقعاً می‌تونست درکش کنه. به کلمات آرامش‌بخشش نیاز داشت. به قلب پر از محبتش نیاز داشت. بالاخره به خونه رسید. خیس عرق شده بود و به سختی می‌تونست حرف بزنه. فقط یک جمله روی لبهاش بود. مرا بپوشان. مرا بپوشان. خب مادرمان خدیجه چکار کرد؟ دقیقاً کاری که خواسته بود رو انجام داد. هیچ کاری نکرد که رسول الله رو ناراحت کنه.

کمکش کرد دراز بکشه، روش رو پوشوند و همونجا کنارش موند. بعد پیامبر شروع کرد به تعریف کردن چیزی که اتفاق افتاده بود. گفت: «می‌ترسم، خدیجه.» «می‌ترسم اتفاق بدی برام بیفته.» مادرمان با وحشت جواب نداد. اضطرابش رو بیشتر نکرد. کلماتش دقیقاً چیزی بود که قلب او نیاز داشت. هرگز. به الله قسم، الله هرگز به تو آسیبی نمی‌رسونه. این برای آروم کردن همه چیز کافی بود. بعد ادامه داد. تو با خانواده‌ات رابطه خوبی داری. به فقیران و ضعیفان کمک می‌کنی. با مهمانانت سخاوتمندانه رفتار می‌کنی، و به کسانی که در سختی هستن کمک می‌کنی. هر کلمه‌ای که می‌گفت، آرامش بیشتری بهش می‌داد. به همین دلیل امن‌ترین تکیه‌گاهی که می‌تونست بهش پناه ببره خدیجه بود.

خب، بعدش قرار بود چه اتفاقی بیفته؟ این بر عهده خدیجه بود که سؤال کنه و پاسخ‌ها رو پیدا کنه. او پیامبر ما (صلی الله علیه و آله و سلم) رو برد پیش پسرعمویش ورقه. اما ورقه کی بود؟ ورقه بن نوفل یک عالم دین بود. او دربارهٔ وحی‌های پیشین آگاهی داشت. او درباره مسیحیت، یهودیت و مفهوم پیامبری می‌دونست. یک مرد مسیحی بالای ۸۰ سال بود. ممکن بود بتونه کمکشون کنه. بالاخره، به خونه ورقه رسیدن. شروع کردن به تعریف کردن چیزی که اتفاق افتاده بود. ورقه داشت هیجان‌زده می‌شد. هرچی گوش می‌داد، حیرتش بیشتر و بیشتر می‌شد. انگار داشت جلوی چشم‌هاشون جوان‌تر می‌شد. با صدای بلند گفت: «قدوس، قدوس»، یکی از اسمای الله رو تکرار کرد. بعد از شنیدن کل داستان، شروع کرد به صحبت.

فرشته‌ای که دیدی روح‌القدس است، همانی که الله به موسی پیامبر فرستاد. او ناموس اکبر (جبرئیل) است. و تو پیامبر این امت هستی. او ادامه داد، اما این بار چیزی که قرار بود بگه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) رو به شدت تحت تأثیر قرار می‌داد. ای کاش من جوان بودم و زنده می‌موندم وقتی قومت تو رو از سرزمینت بیرون می‌کنن. درحالی‌که شوکه شده بود، پیامبر ﷺ از او پرسید: «قوم من مرا بیرون خواهند کرد؟» او مبهوت مانده بود. چون تا ۴۰ سالگی، حتی یک دشمن یا درگیری هم با کسی نداشت. همه اون رو می‌شناختن و بهش اعتماد داشتن. ورقه گفت: «هیچ‌کس پیامی مثل تو نیاورده بدون این که مورد مخالفت قوم خودش قرار گرفته باشه. و اگر اون روز رو ببینم، تمام تلاشم رو می‌کنم تا ازت حمایت کنم.» اون شب اینطور گذشت.

بعد از همه گفت‌وگوها، به خونه برگشتن. روز بعد، جبرئیل دوباره در کنار رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ظاهر شد. و اون رو به دره‌ای بیرون مکه به نام ابو دب برد. اونجا، با پاشنه پاش به زمین زد و آب زلالی شروع به جاری شدن کرد. و بعد بهش آموزش داد چطور وضو بگیره. بعد از اون، بهش یاد داد چطور نماز بخونه. و در اون دره، رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) برای اولین بار دو رکعت نماز خواند. در روز اول، بزرگ‌ترین حقیقت هستی آموزش داده شد: ایمان. و روز بعد، دومین حقیقت بزرگ‌ هستی آموزش داده شد: نماز. بله بعد از آن، نماز به تکیه‌گاهی برای پیامبر خدا ﷺ تبدیل شد. یک سپر معنوی در مقابل سختی‌هایی که قرار بود باهاش روبرو بشه.

حالا که نماز بخشی از زندگی‌اش شده بود، بار سنگین مسئولیت پیامبری رو با قدرت بیشتری تحمل می‌کرد. وقتی به خونه برگشت، اولین کسی که فرمان نماز رو با اون در میان گذاشت مادرمان خدیجه بود. پیامبر نماز رو اقامه کرد و مادرمان خدیجه پشت سرش به جماعت نماز خوند. نمی‌ذاشت کس دیگه‌ای اون جایگاه اول رو بگیره. بعد بچه‌هاشون بهشون ملحق شدن. با هم برای پروردگار یکتا و بی‌همتاشون به نماز ایستادن، برای او رکوع و سجده کردن. داشتند قلب‌هاشون رو سیراب می‌کردن و به روح‌هاشون حیات می‌بخشیدند. داشتند از الله برای نعمت‌های بی‌شماری که بهشون داده بود تشکر می‌کردن. یک بار دیگر مشخص بود که این زیباترین و آرام‌ترین خونه در سراسر مکه است. در حالی که اون نمازها اقامه می‌شد، پسری داشت به آرامی از پشت سر تماشاشون می‌کرد.

فقط ۱۰ سالش بود. و نامش علی بود. او پسر ابوطالب، عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. چیزی که می‌دید غریب، اما در عین حال عمیقاً تکان‌دهنده بود. بعد از اتمام نماز، به رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نزدیک شد و پرسید: «این چیه؟» بعد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اون رو به اسلام دعوت کرد. علی بلافاصله پیام رو نپذیرفت. اول می‌خواست با پدرش صحبت کنه. اما بعد از فکر کردن، گفت: «وقتی الله منو آفرید، از ابوطالب اجازه نخواست. پس چرا من باید برای عبادت الله از او اجازه بگیرم؟» و با این حرف، برگشت پیش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ایمانش رو اعلام کرد. به این شکل، علی اولین کودکی شد که اسلام آورد.

در روزهای اول، رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) آشکارا پیامبری‌اش رو اعلام نکرد. همه رو دعوت نمی‌کرد. فقط تعدادی رو. او آن را مخفی نگه داشت. اما به هر حال، اخبار از طریق دهان به دهان پخش شد و به رهبران قریش رسید. وقتش رسیده بود که مردم علیین (برترین برترین‌ها) از مردم اسفل سافلین (پست‌ترین پست‌ها) جدا بشن. به عبارتی، برترین‌ها از پست‌ترین‌ها. ظرفیت و ذات واقعی قلب ابوبکر و ابولهب به زودی مشخص می‌شد. در اون زمان، ابوبکر تازه از یک سفر تجاری از یمن برگشته بود. او یکی از محترم‌ترین مردان قریش بود. یک تاجر موفق و یکی از حنفا (یکتاپرستان) بود. سال‌ها دوست صمیمی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، و فقط دو سال از او کوچک‌تر بود. ابوجهل و بعضی از رهبران قریش اومدن تا ازش دیدن کنن.

ابوبکر پرسید: در مدتی که من نبودم، در مکه چه اتفاقی افتاد؟ خبر مهمی هست؟ یک مسئله بزرگ پیش اومده. یتیم ابوطالب، محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، ادعای پیامبری کرده. فکر کردیم بهترین کار اینه صبر کنیم تا تو از یمن برگردی. حالا، برو پیش دوستت و کاری که باید رو بکن. فکر می‌کردن اون پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رو متقاعد می‌کنه تا از رسالتش دست برداره. اما ابوبکر چیزی کاملاً متفاوت در دلش داشت. اخیراً، وارد یک وضعیت ذهنی متفاوتی شده بود. و آنچه که شنید، چیزی که فکرش رو می‌کرد رو تأیید کرد. حالا به طور کامل متوجه شد تعبیرکنندگان خواب چی بهش گفته بودن. طبق رویایش، پیامبری قرار بود در مکه ظاهر شود. و او از او پیروی می‌کرد. حالا، همه چیز سر جای خودش قرار گرفت. به حرف رهبران قریش فکر کرد.

او سال‌ها بود رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) رو می‌شناخت. اونها دوستان صمیمی بودن. او کاملاً بهش اعتماد داشت و مطمئن بود که هرگز دروغ نمی‌گه. حتی یک کلمه دروغ از دهانش هرگز خارج نشده بود. مهم تر از همه، خیلی خوب می‌دونست که او هرگز، به هیچ وجه، نمی‌تونه به نام الله دروغ بگه. او ترس عمیقی از خدا در دلش داشت. همچنین عقل سلیمی داشت. و هرگز کار بی‌خردانه، بی‌معنی یا مضر انجام نمی‌داد. ابوبکر احساساتش رو به مهمانانش نشون نداد. اما هیجان‌زده بود. به محض این که اون‌ها رفتن، با عجله به خونه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت. خیلی کنجکاو بود بفهمه چه اتفاقی داره می‌افته.

ای ابوالقاسم (پدر قاسم)، درسته که تو ادعای پیامبری می‌کنی؟ که خودت رو از قومت جدا کردی و دین اجدادت رو محکوم و انکار کردی؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌دونست که دوست وفادارش هرگز از حقیقت رویگردون نمی‌شه. بنابراین اون رو به اسلام دعوت کرد. سال‌ها بعد، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اون لحظه رو با این کلمات توصیف کرد: «هرکسی رو که به ایمان دعوت کردم، اولش کمی تردید داشت. اما ابوبکر بدون هیچ تردیدی ایمان آورد.» ابوبکر از همان ابتدا ایمان آورد و از اولین کسانی بود که اسلام آورد. و برای باقی زندگی‌اش، هرگز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رو تنها نگذاشت و این راه رو رها نکرد. اسلام آوردن ابوبکر تأثیر خیلی قوی داشت. تعداد مسلمانان روز به روز بیشتر می‌شد.

چون او نمی‌تونست آروم بشینه. از فردای همان روز، او شروع کرد به دوستان مورد اعتمادش درباره اسلام گفتن. بعضی از نام‌هایی که حالا با حروف طلایی در تاریخ اسلام ثبت شده‌اند از طریق تلاش‌های ابوبکر به اسلام ایمان آوردن. عثمان بن عفان، طلحه بن عبیدالله، زبیر بن عوام، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابی وقاص، عثمان بن مظعون. و بسیاری از اصحاب معروف دیگه هم از طریق او ایمان آوردند . در عین حال، زنان هم تلاش‌هاشون رو برای گسترش اسلام شروع کردن. همسر پیامبر خدیجه، دخترانش زینب، رقیه، ام کلثوم و فاطمه، همسر عمویش عباس ام فضل، خواهر عمر فاطمه، و دختر ابوبکر اسماء. هر کدوم از اون‌ها خودشون رو وقف حقیقتی کردن که روحشون رو بیدار کرده بود.

زنان فکر می‌کردن چطور می‌تونن این نعمت ایمان رو با زنان دیگه به اشتراک بذارن، و مردان هم با مردان دیگه. اون‌ها درمانی برای تمام زخم‌های روحشون پیدا کرده بودن: ایمان. چطور می‌تونستن آروم بشینن؟ نمی‌تونستن خودخواه باشن. افراد بی‌شماری اطرافشون بودن که به این نیاز داشتن اما هنوز از آن خبر نداشتند. این نور باید به تک تک اون‌ها می‌رسید. اما مسیری که درش قدم می‌ذاشتن، اونقدرهام که به نظر می‌رسید ساده نبود. این به معنای ایستادگی در برابر کل شهر مکه بود، و بهای آن اصلاً کم نبود. پذیرش این ایمان شجاعت زیادی می‌خواست. با تمام رسم و رسومات وحشتناکشون، رهبران جاهلیت این تغییر رو اصلاً دوست نداشتن، و به شدت مخالفت می‌کردن. روزهای سخت و دردناکی در انتظار مسلمانان بود.

وقتش رسیده بود نشون داده بشه چه کسی روحش از الماسه و چه کسی روحش از زغال. من فقط ازت می‌خوام محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رو انکار کنی و این بت رو بپرستی. این سرنوشت کسانیه که از محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) اطاعت می‌کنن. این رو یک اخطار بدون! در قسمت بعد، خواهید دید مسلمانان چه آزمایش‌های سختی رو پشت سر گذاشتن و چطور اسلام به راحتی به جایی که امروزه هست نرسید. داستان زندگی پیامبر ما (صلی الله علیه و آله و سلم) نقطه عطف تاریخ بشر بود. و حتی امروز هم، برای هرکسی که با قلب باز گوش کنه و در درس‌های اون تأمل کنه، الهام‌بخش شروع‌های تازه است. ان‌شاءالله، وقتی این سریال ۱۵ قسمتی رو تموم کنین، یک تفاوت واضحی بین کسی که قبلاً بودین و کسی که بعد از اون شدین، خواهید دید.

خودتون رو دوباره کشف خواهید کرد. و فراموش نکنین این ویدیو رو با دوستاتون به اشتراک بذارین. هر بار که تماشاش کنن، ان‌شاءالله شما هم در پاداشش شریک خواهید بود. در قسمت بعد می‌بینمتون.