ریس مافیای ایتالیایی مسلمان شد: "من شش بار گلوله خوردم"
تاریخ انتشار
من پول داشتم. کلی ماشین و موتور داشتم. توی یه سال یه میلیون و 230 هزار دلار در آوردم تأمینکننده ی خودمو داشتم قرار بود یه معامله ی مواد 20 میلیون دلاری انجام بدیم. وقتی شروع کردیم، یه کمی مشکوک به نظر میرسید. ولی من خیلی بهش توجه نکردم. پسرم از ماشین پیاده شد، باهاش خداحافظی کرد و همون لحظهای که گفت خداحافظ… اسلحه رو روی سینه ش گذاشت و بووم! به پسرم شلیک کرد. کشیدمش داخل ماشین. پسرم گفت: «بابااا» نگاه کردم، دیدم اون اسلحه رو سمت من نشونه گرفته و من پام رو گذاشتم روی پدال. بوم، بوم، بوم، بوم بهم شلیک کرد. از بیمارستانِ زندان، منو بردن زندان اصلی زندان یاتالا که یه زندان با امنیتِ بالاست. تو خود زندان هم منو بردن بخش تنبیهی. اونجا داشتم قرآن میخوندم، سوره آلعمران رو میخوندم.
هر نَفسی با اجازه خداوند مرگ را خواهد چشید، و همه چیز نوشته می شود. وقتی رسیدم به اونجایی که میگه همهچیز نوشته می شود اون سنگینیای که روی شونههام بود، توی چند ثانیه از بین رفت. خیلی خوشحال بودم سلام علیکم برادر وینس فوکارِلّی خیلی ممنونم که دعوت ما رو پذیرفتین. خیلی خوشحالیم که با ما هستین. میخوام با این سؤال شروع کنم: وینس فوکارلّی کیه؟ میتونین یه کمی درباره زندگیتون بهمون بگین؟ سلام علیکم و رحمة الله و برکاته باعث افتخارمه و ممنونم که منو توی پادکَست تون دعوت کردین. من تو ایتالیا ، توی یه شهر به اسم سالِرنو به دنیا اومدم. خب وقتی شش سالم بود، اولین مهاجرتِ زندگیم رو انجام دادم. که از ایتالیا به جنوب استرالیا، یعنی آدِلاید بود. از وقتی ۱۴ سالم بود، گنگستر بودم.
با بهترینایِ بهترینا بُر میخوردم. وقتی میگم بهترینای بهترینا، منظورم رئیسای کلابای شبونه و کلی چیزای دیگهست. من درگیرِ دنیای باندها بودم، و عمیقا توش فرو رفته بودم، تا جاییکه رییس یه فرقه شدم. رئیس بدنامترین گروه موتور سوارای خلافکار توی استرالیا. من واسه سالیان خیلیخیلی زیاد، یه خلافکار بودم. تا جایی که پسر ناتنیم توی بغلم مُرد. و بعد از اون، به اسلام رو آوردم. خب قبل از اسلام، زندگیتون از نظر ایمان چطوری بود؟ به چه دینی باور داشتین؟ من کاتولیک رومی بودم. همیشه به خدا ایمان داشتم. حتی تو زندانم دعا میکردم. صلیب میکشیدم و دعا میکردم. ما صلیب گردنمون مینداختیم. شاید باورتون نشه ولی حتی مافیایی هام، خیلی مذهبین میدونی، اونام بعضی وقتا میرن پیش کشیش تا اعتراف کنن.
بعضیا احساس گناه میکنن، اما ما بهترین حالتِ هر دو دنیا رو داشتیم. میرفتی و اعتراف میکردی. بهت میگفتن «درود بر مریم مقدس» رو بخون و کارای اینجوری انجام بده. و بعد همونطور که از کلیسا بیرون میرفتی، برمیگشتی سر وقتِ پیجرت «اینجا همو ببینیم.» «اونجا مواد بفروشیم.» پس برای ما، تو دین مسیحیت، توی اعتقادات کاتولیک، بیشتر مسئله ی فرهنگ و سنت مطرح بود. میدونی، این بخاطر یه بخشی از دی اِن اِی مون بود که اینجوری باشیم و مردم اینو درک نمیکنن. میدونی، ما باور کرده بودیم که اگه بریم پیش کشیش، در رو، یعنی پنجره کوچیکه رو باز کنی و بگی «پدر، من گناه کردم. به یکی شلیک کردم، ولی نکشتمش. مواد فروختم. میخوام تغییر کنم، ولی این کار و اون کار رو کردم.» اونم بگه که: «پسرم، ممنون که اومدی. عیسی تو رو دوست داره.
15 تا «درود بر مریم مقدس» رو بخون. انجامش بده.» و بعضی وقتام یه کمکیم توی صندوق مینداختی و کارت تموم میشد. مثل آب خوردن. و شما فکر میکردین بخشیده شدین؟ آره، کاملا باورش داشتیم، بله. زندگیتون قبل از اسلام چطور بود؟ محیطی که توش بودین، عادات، علایقتون… روزاتون چه شکلی بودن؟ بهعنوان یه ایتالیایی، از بچگی با این ذهنیت بزرگ میشی که مافیا دنیارو میچرخونه. الان، بهعنوان یه ایتالیایی، من وطنپرستم. پس ما حلقههامونو انگشتمون میکردیم. میدونی، ما جزو مافیا بودیم. ایتالیاییا جزئی از مافیا هستن. ما اعضای خونواده مافیا و گنگستر داریم. ما تجارت مواد رو میچرخونیم. سیاست رو اداره میکنیم. وقتی ۱۴ سالم بود و توی خیابون مواد میفروختم، میرفتم داخل کلابای شبونه…
جایی که مالکین یا صنعتهای بزرگسال، استریپ کلاب ها و اینجور چیزا حضور داشتن. خب من تو کلاب منتظر نمیموندم، بادیگاردا ازم محافظت میکردن. اگه پلیس پاشو میزاشت اونجا، اونا مجوزشونو از دست میدادن من فقط 14، 15 سالم بود باید سنت بالای 18 سال میبود که بری داخل. ولی این امتیاز رو داشتم که همه کلابای شبونه اون خیابون بمن احترام میذاشتن. میدونی، من اسلحه برمیداشتم تا آماده باشم دشمن رو بزنم. هر باری که بهم شلیک شده، از فاصله خیلی نزدیک بوده. نه از دور. همیشه از فاصله نزدیک بوده، خب؟ برای همینم یه گلوله اینجا توی سرم گیر کرده. پس این همونه… اونا بریدنش و درش آوردن. به اونجام شلیک شد. به اینجام شلیک شد. تیرش از اینجا در اومد. از اینجا بهم شلیک شد و دو تا دنده م شکست.
اون گلوله باید میرفت توی قلبم، ولی از سینه م اومد بیرون. یه گلوله پوستمو شکافت، تقریباً نزدیک سیستم عصبیِ ستون فقراتم. اگه یه ذره اونورتر میخورد، تا آخر عمر فلجم میکرد ولی، نخورد. وقتی خم شدم، از کنارم رد شد. یکیم اینجاس. به پام شلیک شد و چند باری م طرفم تیراندازی کردن. و یه بارم قصد داشتن با بمبگذاری منو بکشن. یه بمب گذاشتن... داشتن سعی میکردن یه بمب نزدیک خونه م کار بذارن. وقتی بمب رو در آوردن، من حدود ۲۰ متر با ماشین فاصله داشتم. پس اون شب، صبح حدود ساعت 5 تا 5:30، بمب رو از ماشین در آوردن. به محض اینکه دستش به بمب خورد، بووم! من پول داشتم. کلی ماشین و موتور داشتم. کسبوکار خودمو داشتم. مواد مخدر، احترام کلابای شبانه، دخترا و کلی چیزای دیگه رو داشتم.
همه اون زرقوبرقایی که میتونی تصورشون کنی. من توی اون سطح بودم. سوء تعبیر نشه، ولی حس خوبی داشت حس خیلی خوبی بود، احساس قدرت بهم میداد ولی قسمت عجیبش این بود که وقتی داشتم برمیگشتم خونه. و خودم تنهایی رانندگی میکردم، توی راه خونه، همیشه یه حس خالی بودن داشتم اون موقع وقتی برمیگشتی خونه، یا میخواستی بخوابی، یا وقتی بیدار میشدی، با اینکه همسر و بچههات کنارت بودن، باز یه حس تهی بودن داشتی. ولی من همه چی داشتم. اون زمان تو یه سال یه میلیون و 230 هزار دلار در آوردم. پول خیلی زیادیه و آدم خرجش میکنه. لباسای ورساچه، لیموزین، ماشین، این، اون. ولی بعدش فقط حس خالی بودن بود، حسش خیلی خیلی واضح و واقعی بود.
اولین بار چطور با اسلام آشنا شدین؟ و چطور سفرتو به سمت اسلام شروع شد؟ وقتی با هِلز اِنجِلز به مشکل برخوردم، با چندتا عراقی از پِرث همکاری کردم. فکر کنم اسمشون «پادشاهان عقرب» یا یه چیزی توی همین مایه ها بود. خیلی مطمئن نیستم، ولی درباره من شنیده بودن و میخواستن بیان آدلاید، باهام کار کنن و متحدم بشن. میدونم این حرف عجیبه و اینجوری بنظر میرسه که انگار تا حالا تو غار زندگی میکردم، ولی من اصلاً هیچی درباره اسلام یا مسلمونا نمیدونستم واقعاً هیچی درباره اسلام نمیدونستم. میدونم عجیب به نظر میرسه. خلاصه بگم، این عربا اومدن، وقتی رسیدن و با من نشستوبرخاست کردن، دیدیم دشمنامون یکیه. رفتیم یه کلاب شبونه، که تا خرخره شلوغ بود.
و یه سری اتفاقا افتاد؛ تیراندازی، شلیک، درگیری و بعد برگشتیم خونهشون و دیدم اینا این لباسای بلند رو پوشیدن، وضو گرفتن. نمیدونستم دارن چیکار میکنن، فکر کردم دارن خودشونو میشورن، و شروع کردن نماز خوندن. گفتم چه خبره؟ یکی گفت: دارن نماز میخونن گفتم: "نماز دیگه چیه؟" گفت: "اینا مسلمونن". اوه، خیلی خب من اصلاً نمیدونستم مسلمون هستن. بهش گفتم: مسلمون دیگه چیه؟ اونم بهم توضیح داد که اینجوریه و اونجوریه و یه همچین چیزایی من شبِ اول، توی نشیمن نشسته بودم، و اونا شروع کردن درباره علی، حمزه، و پیامبر (صلی الله الیه و آله و سلم) حرف زدن، و حالا دیگه خیلی کنجکاو شده بودم. داشتن درباره جنگجوها حرف میزدن، درباره علیِ جنگجو، و اسلام، درباره اینکه چقدر خدا رو دوست داشتن و چقدر بهش وفادار بودن.
ایمانشون همه چیزشون بود. منم فکر میکردم: عجب! اینا واقعاً جنگجو هستن. بعدش درباره پیامبر محمد صلی الله علیه و آله و سلم حرف زدن. عجب داستانی. میدونی، چیزی که ما میدونستیم این بود که عیسی مسیح آخرین پیامبر مونه. پیامبر، مسیح، پروردگار. اینا تو کتاب مقدس گفته شدن، و بعدش اونا شروع کردن درباره عیسی مسیح (علیهالسلام) صحبت کردن. بلند شدم و بهشون گفتم: «ببخشیدا، اوه اوه اوه» شما چی از عیسی مسیح میدونین؟ اون پروردگار منه. میدونی، اون مسیحِ منه. پس منم که باید دربارهش حرف بزنم حرفم اینه که من از کتاب مقدس بیشتر سر در میارم. «نه نه نه وینس، نه. ما دوستش داریم.» «هان؟» «ما عاشقشیم. خیلی دوسش داریم. بهش احترام میذاریم. ازش پیروی میکنیم. حضرت مریمم…
مریم باکره، داستان انجیل…» شروع کردن دربارهش از توی قرآن حرف زدن. و چیزی که منو متحیر کرد این بود که تو قرآن یه سوره درباره حضرت مریم هست. یه سوره کامل درباره حضرت مریم توی قرآنه. توی کتاب مقدس، به حضرت مریم علیهاالسلام، اگه اشتباه نکنم ـ فقط چهار پنج بار اشاره شده. فقط بهش اشاره شده. میدونی این یه سوره درباره حضرت مریمِه، مادر مؤمنین، و داستانِ عیسی مسیح. خب؟ و اونا هر چی بیشتر حرف میزدن، شوخی نمیکنما، حسش مثل بچهای بود که داره فیلم یا برنامه مورد علاقهشو نگاه میکنه. خیلی کنجکاو بودم. همون لحظه بود که قلباً ایمان آوردم، فرقی نمیکرد که اون لحظه تحت تاثیر مواد بودم یا نه، ولی خداوند من رو هدایت کرد. و من واقعاً کنجکاو شده بودم.
حالا مشکل با کاتولیکای کلیسای روم، اینه که ما یه سنت و فرهنگی داریم که دنبالش میکنیم. وقتی کتاب مقدس رو میخونی… من کتاب مقدس رو خوندم. نمیگم استاد کتاب مقدسم، ولی بعضی چیزا رو از کتاب مقدس میدونم. مثلاً، عیسی مسیح به مردمش گفت: «ای قوم من، منو پرستش نکنید. من پروردگار شما نیستم.» کاملاً واضحه. سادهست، درسته؟ خب. ولی ما میپرستیمش. پس ما کتاب مقدس رو میخوندیم، ولی فقط میخوندیمش بهش فکر نمیکردیم. فقط ایمان بود، فرهنگ بود، سنت بود. عیسی مسیح گفت: «گوشت خوک نخورین» ولی کاتولیکا گوشت خوک میخورن. ما مسلمونا گوشت خوک نمیخوریم عیسی مسیح گفت: «از مشروبات الکلی دوری کنین» چون دروازه هر گناه بزرگی رو باز میکنه.
عیسی مسیح توی کتاب مقدس گفت، هیچ مجسمه، بُت، موجود، یا خدایی از آسمون، زمین یا آبای زیرین رو پرستش نکنین، بهشون سجده نکنین، بهشون دعا نکنین مستقیماً به پدرمون، پروردگارمون، یعنی خدا دعا کنین، چون خدا، خدایی غیوره. ما به صلیب، مادر مقدس و عیسیِ نوزاد دعا میکنیم این کاریه که ما انجام میدیم. خلاصه کنم، اونا درباره عیسی مسیح حرف میزدن. داشتن درباره کتاب مقدس صحبت میکردن. حالا همه چی داشت با عقل جور در میومد. حالا بعدش شب دوم، شب سوم، داستانای پیامبر محمد (صلّیاللهعلیهوآلهوسلم) ، تأثیرگذارن، درسته؟ علی، که بهش میگن علیِ باعظمت. میدونی، واقعاً هم باعظمت بود، ماشاءالله، خدا ازش راضی باشه. ولی من خیلی کنجکاو شده بودم، خیلی خیلی به این داستان علاقهمند شده بودم. و بعدش تناقضات کتاب مقدس رو دیدم.
یعنی، ما باید باور کنیم، چونکه اونا به ما یاد دادن که شیطان، یعنی همون ابلیس، چهل روز و چهل شب عیسی مسیح رو توی بیابون کول کرد. و بعد به عیسی مسیح گفت ببین منظورم دقیقا همین بود وقتی گفتم: ما فقط کتاب مقدس رو میخونیم اون گفت: «ایمانت رو به خدات انکار کن.» این خطاب به عیسی بود، درسته؟ «ایمانت به خدای خودت رو انکار کن و وفاداریت رو به من بده.» حالا این باعث میشه که عیسی، خدا باشه یا پیامبر خدا؟ میفهمی چی میخوام بگم؟ چیزای زیادی توی کتاب مقدس هست که میگه عیسی خدا نبوده. حتی خودِ عیسی گفت: «پدر من، پدر شما رو، پروردگار من و پروردگارِ خودتون رو پرستش کنین.» پس همه این چیزا یکییکی برام روشن شد.
میدونی، داشتم عصبانی میشدم از اینکه چطور جرأت کردن بهمون دروغ بگن، صبحِ روزِ سوم، داشتم میرفتم بیرون. اون در رو باز کرد، منم در رو بستم. گفتم: «بسه دیگه... چطوری میتونم مسلمون بشم؟» گفتم: «فقط یه خدا هست، که الله ست.» و عیسی مسیح یه پیامبر بوده، که از مریم متولد شده. این دوتا مسلمون هیجانزده شدن. گفتن: «بعد از من تکرار کن، وینس.» گفتن: «آماده ای؟» گفتم: «آره، آماده م.» «أشهد أن لا إله إلا الله وأشهد أنَ محمدًا رسول الله.» منم تکرار کردم، خب؟ (شهادت میدهم که خدایی جز خدای یکتا نیست، و شهادت میدهم که محمد، رسول خداست). ببین چقدر طولانیه، درسته؟ بار اول بدون هیچ اشتباهی گفتمش. واقعاً. مثل یه رودخونه جاری شد. من ازش نخواسم: «وقفه بده، اینجوری بکن، اونجوری بگو.» اونم پشت سر هم گفتش.
همینجوری گفتش. گفت: «اشهد أن لا إله إلا الله…» بعدش اون گفت: کاملا روشن بود، «نه داداش، تو گفتیش.» و بغلم کرد و گفت: «دوستت دارم.» تکبیر الله اکبر گفتم: «واقعاً؟ الان من مسلمون شدم؟» گفتم: «الله اکبر!» گفتمش. و تنها چیزی که میدونستم «السلام علیکم» و «الله اکبر» بود. وقتی سرم رو روی زمین گذاشتم و اشکام جاری شدن، یه حس آرامش پیدا کردم. واقعا حضور الله رو حس میکردم. نمیخوام طوری حرف بزنم که شِرک حساب بشه، خدا ببخشتم، ولی حس میکردم داره ازم مراقبت میکنه. ولی همونجا بود که فهمیدم آره… خدا همونجاست. آیا بعد از اینکه مسلمون شدین، کل زندگیتون به یکباره عوض شد؟ نقطه عطف زندگیتون کجا بود؟ یه چیزی رو متوجه شدین؟ وقتی این ویدیو رو تماشا میکنین، هیچ تبلیغی نمیبینین.
چون "بسوی ابدیت" یه سازمان غیرانتفاعیه، و ما فقط با حمایتای شما میتونیم این ویدیوها رو تولید کنیم. اگه میخواین در این کار خیر شریک باشین، به "بسوی ابدیت" کمک مالی کنین و این فرصت طلایی رو از دست ندین. آیا بعد از اینکه مسلمون شدین، کل زندگیتون به یکباره عوض شد؟ نقطه عطف زندگیتون کجا بود؟ خب… من چندین بار تیر خوردم، بارها و بارها. چند باری… حدود پنج بار، توی زمانای مختلف. آخرین بار… پسرخوندهم جونشو از دست داد. یه گلوله مستقیم به قلبش خورد. قرار بود یه معامله موادِ ۲۰ میلیون دلاری انجام بدیم. منم گفته بودم: «اگه این یکی خوب پیش بره، بعدش دیگه این مدل زندگی رو کنار میزارم.» 20 میلیون دلار پولِ خیلی زیادیه اون موقع تأمینکنندمو از کوئینز لَند داشتم.
ما توی استرالیای جنوبی بودیم و اون خریدارم ظاهرا معامله رو میخواست. ولی فکر میکنم اصلاً قصد انجامشو نداشت. به نظرم فقط قصدش این بود که منو بکشه. برای همین قانعم کرد که میتونیم برای معامله صحبت کنیم. پس منم رفتم که ببینمش، سوارش کردم و با هم رفتیم یه دوری بزنیم. خب، خلاصه وقتی راه افتادیم، یه کمی مشکوک به نظر میرسید. ولی خیلی بهش توجه ای نکردم. وقتی از ماشین پیاده شد، وقتی رسوندیمش، سعی کرد منو بکشه. وقتی خواستم پیاده ش کنم، گفت: «منو همینجا کنار محوطه پارک پیاده کن.» منم با خودم گفتم خب، عادیه دیگه. پسرم از ماشین پیاده شد، بهش گفت خدافظ، همونطور که گفته بودم. مثلا انگار دوست بودن خب؟ و همینطور که داشت خدافظی میکرد، اسلحه رو گذاشت روی سینه ش، بووم. و به پسرم شلیک کرد.
منم سریع پسرمو کشیدم داخل ماشین. اون گفت: «بابااا.» بعد من نگاه کردم دیدم اسلحه رو سمت من گرفته. منم سریع پامو گذاشتم روی پدال. بوم، بوم، بوم، بوم، بوم، بوم، بوم، بوم، بوم. بهم شلیک کرد. ولی اصلاً حس نکردم که تیر خوردم. فقط پسرمو یادمه... چون پزشک قانونی گفت همون لحظه فوت کرده. انگار چهره ای نداشت، فقط اون چشمای سبزش... وقتی داشتم رانندگی میکردم، دهنشو گرفته بودم و هی سعی میکردم که اِحیاش کنم. داشتم تلاش میکردم بهوش بیارمش و سریع به آمبولانس زنگ زدم، چون میدونستم به موقع به بیمارستان نمیرسم. برا همین گفتم: «ببین، بیا وسط راه همدیگه رو ببینیم»بعدش همین کارو کردم. و همینطور هی تلاش میکردم به هوش بیارمش نگاش کردم... آره، مرده بود. ولی میدونی، یه بخشی از وجودت نمیخواد باور کنه. اِم…
وقتی با آمبولانس صحبت کردم، شروع کردم به خون بالا آوردن. گوشی رو گذاشتم زمین، ببخشید. همهجا روی داشبورد تف میکردم و همینطور پشت سر هم ادامه داشت. از اون همه خونی که بالا آوردم، تازه فهمیدم خودمم تیر خوردم، و خونریزی از ریههامه. میدونی، خودمو توی موقعیتی گذاشتم که بگم: «خدایا، منو ببخش»، از خدا خواستم، التماس کردم که «لا الهَ اِلا الله» رو برای پسرخواندهم بپذیره. تا بلکه با همون ذکر از دنیا بره. اون لحظه دعا کردم که: « خدایا، این لا اله الا الله رو برای پسرخواندهم قبول کن، چون اون از دنیا رفته.» بعد خودمم گفتم: «خدایا، همه چی رو ببخش، لا اله الا اللهِ من رو بپذیر.» همینجور که داشتم رانندگی میکردم، آمبولانس رسید از ماشین پیاده شدم تا برم پیش پسرم. پلیس جلومو گرفت.
گفت: «وینس، خواهش میکنم.» منم افتادم زمین. دندههام شروع کردن به درد گرفتن. تازه فهمیدم که تیر به دندههام خورده. منو گذاشتن توی آمبولانس و بعد بردنم به بیمارستان. پزشک قانونی گفت پسرم از دنیا رفته چون گلوله مستقیم از قلبش رد شده بوده. و، خب، اون تلاش کرد... درحالی از دنیا رفت که داشت از پدرش دفاع میکرد. اون یه مسلمون بود. و، خب، در اون لحظه، بدنم پر از گلوله بود. تو بیمارستان تموم تلاشم رو کردم. چون منو زنجیر کرده بودن، و پشت تلفن با دادگاه، توی جلسهی محاکمه، با قاضی دادگاه عالی و دادگاه منطقه صحبت میکردم تا برام وثیقه صادر کنن، که بتونم برای مراسم خاکسپاری پسرم برم، برای غسل دادن و شرکت توی مراسمش.
سختترین لحظهی زندگی من بعد از اون، اونجایی بود که مجبور شدم مراسم تشیع جنازهی پسرم رو از تلویزیون ببینم، اونم روی تخت بیمارستان زندان. این واقعاً سختترین تجربهی من بود. مجبور بودم باهاش کنار بیام. والله، این سختترین چیزی بود که تا حالا توی زندگیم مجبور شدم تجربه ش کنم. دیدم که داشتن خاکش میکردن و چیزای دیگه از مراسمم دیدم. قاضی اجازه نداد که آزاد بشم. زندگیم توی زندان عوض شد. از بیمارستان زندان، منو منتقل کردن به زندان اصلی، یه زندان با امنیت بالا به اسم یاتالا. توی زندان بردنم توی بخش تنبیهی. منو جدا کرده بودن. سه ماه، یا ده ماه، یا حدود دو ماه و نیم از ماجرا گذشته بود که داشتم قرآن میخوندم. اون موقع سوره آلعمران، آیه ۱۴۵ رو میخوندم.
هر نفسی به خواست خدا مرگ را خواهد چشید، ، و همهچیز نوشته شده است. اگر خوبیهای این زندگی را بخواهی، خدا برایت فراهم میکند. اگر خوبی های زندگیِ بعد را بخواهی، خدا برایت فراهم میکند. اما خوبیای این زندگی و فراهم شدنش و خوبیای زندگی بعدی و فراهم شدنش هیچوقت اون تیکه از آیه رو نخونده بودم وقتی رسیدم به اونجایی که میگه: همهچی نوشته شده. اون گرهی که اینجام داشتم، از نگرانی، عذاب وجدان و افسردگیِ بابت پسرم... دارم بهت میگم که... انتقام نگرفتی؟ اون... آزاد شد. تونستم نفس بکشم اون سنگینیِ روی شونههام، توی چند ثانیه محو شد. زدم زیر گریه، جوری که تا حالا توی عمرم اینطوری گریه نکرده بودم. از غم نبود... از خوشحالی بود. خیلی خوشحال بودم. همهی غمم رو ازم نگرفت، ولی خلاصَم کرد.
منو از اون تاریکی آزاد کرد، اینجوری میتونم برات توضیحش بدم که: وقتی از کوه یا تپه میری بالا، سختی داره، درسته؟ کوهی که من داشتم مثل مرگِ مستقیم بود. با ناخنام، با دندونام میخزیدم بالا تا به قله برسم. یه طناب بود که میتونستم بهش چنگ بزنم. و هر بار که پایین رو نگاه میکردم، این گُرگا میپریدن بالا تا با دندوناشون منو بدَرن. اون گرگا احساساتم بودن، سلامت روانم بودن، سلامت جسمم بودن. اون طناب، قرآن بود. انتخابم این بود که به اون طناب بچسبم، برادر تقریباً ۴۵ دقیقه، نزدیک به یه ساعت طول کشید تا از خدا تشکر کنم. میخواستم ازش سپاسگزاری کنم. میدونی، میخواستم خیلی خیلی ازش تشکر کنم، 45 دقیقه طول کشید. اشکام بند نمیومدن، اما من خیلی... میدونی چه جوریه وقتی کسی رو دوست داری...
و از کمکش اونقدر راضی و سپاسگزار هستی؟ داریم از دنیا حرف میزنیم، همون جایی که آدم گریه میکنه و به بقیه میگه: «خیلی ممنونم که منو ازون وضع بیرون آوردی.» اینجا اما خالق بود و من... حضورش رو حس کردم توی اون لحظه رابطهم با خدا مستحکم شد، کامل شد. دعا کردم، و ازش تشکر کردم و گفتم: «خدایا ممنونم.» دستام رو بالا بردم و به خدا گفتم «یا رَبّی، یا الله... برای همهچی منو ببخش.» التماسش کردم و گفتم: « بارالها خواهش میکنم.» و الانم اینجام... من ۱۵ ساله مسلمونم. من کامل نیستم. من نه عالِمم، نه شیخ، و هیچوقت ادعای این چیزا رو نداشتم. دانش من ناقصه. من عاشق الله م من رسولالله (صلّى الله علیه و سلّم) رو دوست دارم. دین رو دوست دارم، صحابه رو دوست دارم. من عمر بن خطاب (رَضیُ الله عَنه) هستم.
اینا مردانی هستن که باید ازشون پیروی کنیم. شرمآوره که الان جوونای ما کاملاً توی این دنیا گم شدن. این سفرِ من بود. این نقطه عطف من بود توی بعضی از پُستاتون دیدیم که مادرتونم به اسلام مشرف شده. جایگاه و نقش ایشون از آغاز تا پایان داستان تون چی بود؟ اوه، باید میپرسیدی مگه نه؟ این موضوع حساسی برای منه ، ولی تموم تلاشم رو میکنم، انشاءالله. سعی میکنم تا حد امکان سریع بگم من حتی نمیتونم به عکساش نگاه کنم خیلی دلم براش تنگ شده، اما خداوند بهش فردوسِ جَنّت (بالاترین مرتبهی بهشت) رو عطا کنه. آمین. مادرم و من بهترین دوستای هم بودیم. اون قبل از اینکه من اخراج بشم، وقتی داشتن برم میگردوندن و برای 28 روزم توی این وضعیت بودم.
ولی وقتی منو برگردوندن و رفتم بیمارستان، دکترا گفتن که اون مبتلا به سرطان درجه چهار شده. دوباره لکهها شروع کردن به بزرگتر شدن و در نهایت کمکم داشتن پخش میشدن. پس دربارهی مادرم به دکتر گفتم: "هیچی دربارهی سرطانش به خودش نگو." بعدش اون به مالزی اومد. من باعث شدم که توی ماه اکتبر بیاد مالزی. وقتی اونجا رسید، من خیلی احساساتی شده بودم، با خودم گفتم: «وای…» . مامانم رو آوردم اینجا. خب، کتاب مقدس رو هم گرفتم. مامان، توی کتاب مقدس نوشته که عیسی گفته: «اون رو پرستش نکنیم.» اون گفته: «مرا پرستش نکنید. من پروردگار شما نیستم» ، مامان. گفتم: «مسلمونا اون رو می پرستن؟» اون گفت: «نه.» گفتم: «پس چرا خودت این کارو میکنی؟» و هر روز اینو بهش میگفتم.
هر روز مینوشتم: «عیسی مسیح گفته: مشروب نخورین.» «گوشت خوک نخورین.» می پرسیدم: «مامان، عیسی چطوری دعا میکرد؟» همهش رو از کتاب مقدس میاوردم. هیچ ربطی به قرآن نداشت، خب؟ هر روز میگفتم. هر روز، هر روز بهش میگفتم: «مامان، دوستت دارم.» مامان، جزاکَالله خَیراً. یعنی (خدا بهت خیر و خوبی بده). آخرش رسید به جایی که گفتم: «مامان، فکر میکنی که عیسی مسیح…؟» گفت: «نه پسرم، میدونی چیه؟ عیسی مسیح خدا نبود.» بوم… قلبم لرزید. ببخشید، میدونی الان خیلی احساساتی شدم، . و اون شهادتین رو گفت. باورت نمیشه، ولی همین اتفاق افتاد. اون گفت: «اَشهدُ ان لا اله الا الله و اشهد انَ محمداً رسولالله» بدون هیچ اشتباهی.... باورم نمیشد. داشتم صداشو ضبط میکردم. اشک توی چشمام جمع شده بود… همون موقع که داشتم ضبطش میکردم.
ببین خدا چقدر دوستش داره تا جایی رسوندش که مسلمون شد و خدا همهی نِعمات آخر عمرشو بهش داد. اون خیلی آروم توی خواب از دنیا رفت… درست موقع تَهجُّد، قبل از اذان صبح، روز جمعه، توی ماه رمضان، اونم توی ده روز آخر رمضان. براش همون جمعه توی یه مسجدِ نوساز نماز میّت خونده شد، و بعدشم توی یه قبرستونِ تازه دفنش کردن… اگه برادر وینس به اسلام رو نیاورده بود، الان مشغول چه کاری بود؟ اگه بخوام صادقانه جواب بدم، یا الان زیر خاک بودم، کشته شده بودم، یا بیشتر از سی سال زندانی میکشیدم؛ حبس ابد برای کشتن اون یا یه نفرِ دیگه توی اونجور زندگی. اما الله اکبر… خدا منو برای اسلام انتخاب کرد، برادر. والله، منو از تاریکی به روشنایی آورد… بهِم حکمت، دانش و خِرد عطا کرد. آه، عجب زندگیای!
چه زندگی زیبایی بهعنوان یه مسلمون. به والله، به والله. چه چیزی در مورد پیامبر (صلواتاللهعلیه) بیشتر از همه، تحت تأثیر قرارتون داد؟ همه چیز درمورد پیامبر (صلوات الله علیه) در هر جنبهای از کلام عظیم و شگفتانگیزه، در بالاترین و زیباترین شکل ممکنش. هیچ انسانی روی این زمین نیست، هیچ مخلوقی که تا حالا آفریده شده باشه، به اون اندازه کامل، زیبا، مهربون و دوستداشتنی باشه. او واقعاً نمونهی یه انسان خوبه، یه الگو برای همه. ما میتونیم مثل اون باشیم؟ امکان نداره. اما چیزی که از همه بیشتر درمورد پیامبر برام برجسته بود اینه که داشتم زندگینامهش رو میخوندم، میدونی، ماجرای شکافته شدن ماه، همون داستانِ شق القمر ، داشتم میخوندم و عجب.
فقط از همون سنش، همهچی واقعاً، یعنی هیچ چیزی رو نمی بینی که آدم رو به شکلی عمیق تحتتأثیر قرار نده، میدونی؟ اما اون چیزی که باعث شد خیلی گریه کنم، این بود که ایشون توی تستر مرگ بودن. میتونی تصور کنی که داری میمیری؟ تصور کن که هی بین هوشیاری و بیهوشی باشی. ایشون به صحابه گفتن: «منو پیش مردمم ببرین. میخوام باهاشون صحبت کنم.» و اونا به ایشون گفتن: نه ای پیامبر، شما نمیتونین.» میدونید که حالتون خوب نیست و ... میدونی، عملاً مانعشون شدن. اما ایشون اصرار کردن که بره. یادم میاد وقتی به این بخش رسیدم، نوشته بودن که پیامبر رو هر کدوم از صحابه از یه طرف گرفته بودن و حمل میکردن، و پاهاشون روی زمین کشیده میشد، چون دیگه توان حرکت نداشتن. ببین چه جور عشقی نسبت به امت خودشون داشتن.
من حتی وقتی حالت تهوع دارم نمیتونم از تخت بیرون بیام اون حس وحشتناک رو میشناسی نه؟ این مرد، این پیامبر زیبا، این آفریدهی بزرگ، فارغ از هر چیزی که احساس میکرد، میخواست برای آخرین بار با مردمش حرف بزنه. وقتی گفتن پاهاشون روی زمین کشیده میشد، تصور کن همونطوری ایشون رو پیش مردم آوردن، من از شدت گریه از پا دراومدم. اونا هر چیزی که بتونی تصور کنی رو برای رسول الله صلوات الله علیه، فدا کردن. صحابه برای رضای خدا و برای امت اسلام کارایی کردن که حتی نمیتونی تصورشون کنی، پس ما باید چیکار کنیم تا شکرگزارشون باشیم؟ خب این، اون بخشی بود که واقعاً همهچی رو توی درونم لمس کرد، اما همون قسمتش که گفتم، بیشتر از همه روم تاثیر گذاشت. پیامبر محمد، صلوات و برکات خدا بر او،…
ایشون اولین کسی بودن که وقتی میگفتن: «السلام علیکم» شما پشت دندون آسیاب شون رو میدیدی . اما وقتی توی میدان، برای رضای خدا میجنگیدن، میدونی، حقیقتاً مثل یه شیر، و یه جنگجوی تمام عیار بودن، خالد بن ولید، رضیُالله عنهُ، حمزه، شیر اسلام. بگو دیگه، علی، رضیُالله عنهُ، حسین، حسن، ابو عُبِیده، عمر بن خطاب، عثمان، ابوبکر. آیا واقعاً داریم صنعت هالیوود و موسیقی رو دنبال میکنیم؟ خدایا... اینا خوده جنسن، ! کلی جوون هستن که هنوزم به اون سبک زندگیای که شما داشتین نگاه میکنن و ازش الگو میگیرن. دوست دارین به اون آدما چی بگین؟ به همونایی که دنبال خوشی توی این زندگی هستن؟ هیچ خُمره طلایی آخرِ رنگینکمون نیست و این یه سرابه. هیچ نوری تهِ تونل وجود نداره. اینا فقط یه افسانهست.
و میخوام چیزی شبیه یه دیوونگی رو از قرآن براتون بگم. این یه شوخیه. هیچ وفاداریی توی اون سبک زندگی وجود نداره، اصلاً. وفاداری اونیه که بیشترین پول رو درمیاره، و اگه تو بلد نباشی اون پول رو در بیاری، تبدیل به یه بارِ اضافی میشی. اما میخوام اینو از قرآن بگم. این موضوع همهچی رو برای همه روشن میکنه. اگه یه کم خِرد داشته باشی، یه ذره درک و بزرگی، و ذهن باز برای فهمیدن، این آیه واسه همهی خلافکاراست این آیه برای همهی میلیاردرای دنیاست. این آیه خطاب به همهی پادشاهان و همهی مردمه، چه ستمدیدهها و چه اونایی که دنبال پول هستن ـ فرقی نمیکنه چه سبک زندگیای داشته باشن یا بخوان وارد این مسیر بشن ـ من این آیه رو براتون میگم. خداوند در قرآن میفرماید، و خب این خطاب مستقیم به مردمه.
حتی اگر روز قیامت با تمام ثروتهای دنیا نزد من بیایید حالا تصور کن، خدا میفرماید: همهی اون ثروتها رو روز قیامت با خودت بیاری و بهعنوان فَدیه جلوی من بگیری و بگی: خدایا، لطفاً من رو ببر بهشت یا بَرم گردون تا دوباره انجامش بدم، خداوند میفرماید: «هیچ سودی ندارد. چرا که امروز روز قیامت است.» کارت تمومه.
پس دنبال چی هستیم؟ دنبال چه پولی میدویم؟ چند میلیون میخوای؟ چند میلیارد میخوای؟ چه فِراریای میخوای سوار بشی؟ الان مشغول چه پروژههایی هستی، برادر؟ اسم اِن جی اُوی من صحابه ست که اسم یاران پیامبره عدد ۹۹ هم اشاره به ۹۹ نام و صفات خداوند داره و پشت تیشرتای ما حدیثی نوشته شده که قبلاً هم بهتون گفتم "بهترینِ شما کسانی هستند که بیشترین سود و منفعت را برای مردم داشته باشند." ما سعی میکنیم مطمئن بشیم که بچهها کیکبوکسینگ، مبارزه تایلندی، و دفاع شخصی یاد بگیرن. کارای خیریه هم انجام میدیم و از این دست فعالیتا داریم. ما برای جامعهی مسلمونا در همهی زمینهها مبارزه میکنیم. دین برای اونا همهچیزه، برای ما هم همینطوره. برای فلسطینم یه کارایی میکنیم، مثلاً کامیونای غذا براشون میبریم.
این کاراییه که ما انجام میدیم. خب، دوست داری با کسانی که روی اسپاگتی کَچاپ میزنن چیکار کنی؟ من دلم میخواد کسایی که روی پاستای بولونیز کچاپ میزنن رو تا آخر عمر بندازن زندون و کلیدش رو هم دور بندازن. -دستگیرشون کنن -شاید بخوای صورتشون رو بزنی توی سُس کچاپ؟ نه، نه، نه… ببرنشون زندون، تا آخر عمرشون همونجا بمونن. این جرمه؟ آره جرمه. نه، نه… روی پیتزا توی ایتالیا آناناس نذارین، و توی ایتالیا روی سسهاتونم کچاپ نریزین. باشه؟ از نظر من این آدما باید توی یه جایی زندونی بشن. شاید حتی نه زندان… شاید یه تیمارستان، که بفهمن مشکلشون چیه و درستش کنن.
چطور میتونی روی یه بشقاب اسپاگتی سس کچاپ بریزی، وقتی آشپز سیر رو خرد کرده، روغن زیتون رو توی ماهیتابه ریخته، گذاشته جلز و ولز کنه تا کاراملی بشه، بعد رُب گوجه رو اضافه کرده تا اسیدش گرفته بشه که تُرش نکنی، بعدش ریحون ریخته، بعد سس، نمک، مواد دیگه، و کل این مراسم رو 20 دقیقه ای انجام داده. و بعد از اون مراسم بیست دقیقهای، آشپز سس رو سی دقیقهی دیگه میپزه تا مزهاش دربیاد، هر چند وقت یه بارم میچشه تا متوجه طعمش بشه، کلی زحمت میکشه. بعد تو میای با یه رب گوجهی شیرینشده توی دستت و میریزیش روی اسپاگتی؟ زندون، زندون، حبس ابد. همین. و واسه گذاشتن آناناس روی پیتزا… باید حداقل ۱۵ سال توی یه مزرعه سنگ بشکنن! میوه روی پیتزا؟ یا الله.
میخواین چیزی به ایتالیایی بگین، فقط برای اینکه، خب، چون اصالت ایتالیایی دارین؟ ایتالیاییِ من خیلی خوب نیست، ولی بیشترین سعی مو میکنم . اول از همه میخوام سلام کنم به کاوی دی تیرِنی، سالِرنو، خونوادهم، فوکارِلّیها و ساواستانو ها. یه عالمه بوس به همتون. و برای ایتالیایی هایی که توی ایتالیا هستن، برای اونایی که عقل توی سرشون دارن، کاتولیک رومی رو فراموش کنین، این مسیحیت رو هم بذارین کنار با کمال احترام، یه قرآن بردارین، بخونیدش، و به زندگی مسلمونا وارد بشین. میبینین که زندگیتون همیشه در آرامش خواهد بود. به همهی اعضای خونوادهم، همهی دوستام توی ایتالیا میگم که، مسلمون بشین. -تکبیر! -الله اکبر!
هر نَفسی با اجازه خداوند مرگ را خواهد چشید، و همه چیز نوشته می شود. وقتی رسیدم به اونجایی که میگه همهچیز نوشته می شود اون سنگینیای که روی شونههام بود، توی چند ثانیه از بین رفت. خیلی خوشحال بودم سلام علیکم برادر وینس فوکارِلّی خیلی ممنونم که دعوت ما رو پذیرفتین. خیلی خوشحالیم که با ما هستین. میخوام با این سؤال شروع کنم: وینس فوکارلّی کیه؟ میتونین یه کمی درباره زندگیتون بهمون بگین؟ سلام علیکم و رحمة الله و برکاته باعث افتخارمه و ممنونم که منو توی پادکَست تون دعوت کردین. من تو ایتالیا ، توی یه شهر به اسم سالِرنو به دنیا اومدم. خب وقتی شش سالم بود، اولین مهاجرتِ زندگیم رو انجام دادم. که از ایتالیا به جنوب استرالیا، یعنی آدِلاید بود. از وقتی ۱۴ سالم بود، گنگستر بودم.
با بهترینایِ بهترینا بُر میخوردم. وقتی میگم بهترینای بهترینا، منظورم رئیسای کلابای شبونه و کلی چیزای دیگهست. من درگیرِ دنیای باندها بودم، و عمیقا توش فرو رفته بودم، تا جاییکه رییس یه فرقه شدم. رئیس بدنامترین گروه موتور سوارای خلافکار توی استرالیا. من واسه سالیان خیلیخیلی زیاد، یه خلافکار بودم. تا جایی که پسر ناتنیم توی بغلم مُرد. و بعد از اون، به اسلام رو آوردم. خب قبل از اسلام، زندگیتون از نظر ایمان چطوری بود؟ به چه دینی باور داشتین؟ من کاتولیک رومی بودم. همیشه به خدا ایمان داشتم. حتی تو زندانم دعا میکردم. صلیب میکشیدم و دعا میکردم. ما صلیب گردنمون مینداختیم. شاید باورتون نشه ولی حتی مافیایی هام، خیلی مذهبین میدونی، اونام بعضی وقتا میرن پیش کشیش تا اعتراف کنن.
بعضیا احساس گناه میکنن، اما ما بهترین حالتِ هر دو دنیا رو داشتیم. میرفتی و اعتراف میکردی. بهت میگفتن «درود بر مریم مقدس» رو بخون و کارای اینجوری انجام بده. و بعد همونطور که از کلیسا بیرون میرفتی، برمیگشتی سر وقتِ پیجرت «اینجا همو ببینیم.» «اونجا مواد بفروشیم.» پس برای ما، تو دین مسیحیت، توی اعتقادات کاتولیک، بیشتر مسئله ی فرهنگ و سنت مطرح بود. میدونی، این بخاطر یه بخشی از دی اِن اِی مون بود که اینجوری باشیم و مردم اینو درک نمیکنن. میدونی، ما باور کرده بودیم که اگه بریم پیش کشیش، در رو، یعنی پنجره کوچیکه رو باز کنی و بگی «پدر، من گناه کردم. به یکی شلیک کردم، ولی نکشتمش. مواد فروختم. میخوام تغییر کنم، ولی این کار و اون کار رو کردم.» اونم بگه که: «پسرم، ممنون که اومدی. عیسی تو رو دوست داره.
15 تا «درود بر مریم مقدس» رو بخون. انجامش بده.» و بعضی وقتام یه کمکیم توی صندوق مینداختی و کارت تموم میشد. مثل آب خوردن. و شما فکر میکردین بخشیده شدین؟ آره، کاملا باورش داشتیم، بله. زندگیتون قبل از اسلام چطور بود؟ محیطی که توش بودین، عادات، علایقتون… روزاتون چه شکلی بودن؟ بهعنوان یه ایتالیایی، از بچگی با این ذهنیت بزرگ میشی که مافیا دنیارو میچرخونه. الان، بهعنوان یه ایتالیایی، من وطنپرستم. پس ما حلقههامونو انگشتمون میکردیم. میدونی، ما جزو مافیا بودیم. ایتالیاییا جزئی از مافیا هستن. ما اعضای خونواده مافیا و گنگستر داریم. ما تجارت مواد رو میچرخونیم. سیاست رو اداره میکنیم. وقتی ۱۴ سالم بود و توی خیابون مواد میفروختم، میرفتم داخل کلابای شبونه…
جایی که مالکین یا صنعتهای بزرگسال، استریپ کلاب ها و اینجور چیزا حضور داشتن. خب من تو کلاب منتظر نمیموندم، بادیگاردا ازم محافظت میکردن. اگه پلیس پاشو میزاشت اونجا، اونا مجوزشونو از دست میدادن من فقط 14، 15 سالم بود باید سنت بالای 18 سال میبود که بری داخل. ولی این امتیاز رو داشتم که همه کلابای شبونه اون خیابون بمن احترام میذاشتن. میدونی، من اسلحه برمیداشتم تا آماده باشم دشمن رو بزنم. هر باری که بهم شلیک شده، از فاصله خیلی نزدیک بوده. نه از دور. همیشه از فاصله نزدیک بوده، خب؟ برای همینم یه گلوله اینجا توی سرم گیر کرده. پس این همونه… اونا بریدنش و درش آوردن. به اونجام شلیک شد. به اینجام شلیک شد. تیرش از اینجا در اومد. از اینجا بهم شلیک شد و دو تا دنده م شکست.
اون گلوله باید میرفت توی قلبم، ولی از سینه م اومد بیرون. یه گلوله پوستمو شکافت، تقریباً نزدیک سیستم عصبیِ ستون فقراتم. اگه یه ذره اونورتر میخورد، تا آخر عمر فلجم میکرد ولی، نخورد. وقتی خم شدم، از کنارم رد شد. یکیم اینجاس. به پام شلیک شد و چند باری م طرفم تیراندازی کردن. و یه بارم قصد داشتن با بمبگذاری منو بکشن. یه بمب گذاشتن... داشتن سعی میکردن یه بمب نزدیک خونه م کار بذارن. وقتی بمب رو در آوردن، من حدود ۲۰ متر با ماشین فاصله داشتم. پس اون شب، صبح حدود ساعت 5 تا 5:30، بمب رو از ماشین در آوردن. به محض اینکه دستش به بمب خورد، بووم! من پول داشتم. کلی ماشین و موتور داشتم. کسبوکار خودمو داشتم. مواد مخدر، احترام کلابای شبانه، دخترا و کلی چیزای دیگه رو داشتم.
همه اون زرقوبرقایی که میتونی تصورشون کنی. من توی اون سطح بودم. سوء تعبیر نشه، ولی حس خوبی داشت حس خیلی خوبی بود، احساس قدرت بهم میداد ولی قسمت عجیبش این بود که وقتی داشتم برمیگشتم خونه. و خودم تنهایی رانندگی میکردم، توی راه خونه، همیشه یه حس خالی بودن داشتم اون موقع وقتی برمیگشتی خونه، یا میخواستی بخوابی، یا وقتی بیدار میشدی، با اینکه همسر و بچههات کنارت بودن، باز یه حس تهی بودن داشتی. ولی من همه چی داشتم. اون زمان تو یه سال یه میلیون و 230 هزار دلار در آوردم. پول خیلی زیادیه و آدم خرجش میکنه. لباسای ورساچه، لیموزین، ماشین، این، اون. ولی بعدش فقط حس خالی بودن بود، حسش خیلی خیلی واضح و واقعی بود.
اولین بار چطور با اسلام آشنا شدین؟ و چطور سفرتو به سمت اسلام شروع شد؟ وقتی با هِلز اِنجِلز به مشکل برخوردم، با چندتا عراقی از پِرث همکاری کردم. فکر کنم اسمشون «پادشاهان عقرب» یا یه چیزی توی همین مایه ها بود. خیلی مطمئن نیستم، ولی درباره من شنیده بودن و میخواستن بیان آدلاید، باهام کار کنن و متحدم بشن. میدونم این حرف عجیبه و اینجوری بنظر میرسه که انگار تا حالا تو غار زندگی میکردم، ولی من اصلاً هیچی درباره اسلام یا مسلمونا نمیدونستم واقعاً هیچی درباره اسلام نمیدونستم. میدونم عجیب به نظر میرسه. خلاصه بگم، این عربا اومدن، وقتی رسیدن و با من نشستوبرخاست کردن، دیدیم دشمنامون یکیه. رفتیم یه کلاب شبونه، که تا خرخره شلوغ بود.
و یه سری اتفاقا افتاد؛ تیراندازی، شلیک، درگیری و بعد برگشتیم خونهشون و دیدم اینا این لباسای بلند رو پوشیدن، وضو گرفتن. نمیدونستم دارن چیکار میکنن، فکر کردم دارن خودشونو میشورن، و شروع کردن نماز خوندن. گفتم چه خبره؟ یکی گفت: دارن نماز میخونن گفتم: "نماز دیگه چیه؟" گفت: "اینا مسلمونن". اوه، خیلی خب من اصلاً نمیدونستم مسلمون هستن. بهش گفتم: مسلمون دیگه چیه؟ اونم بهم توضیح داد که اینجوریه و اونجوریه و یه همچین چیزایی من شبِ اول، توی نشیمن نشسته بودم، و اونا شروع کردن درباره علی، حمزه، و پیامبر (صلی الله الیه و آله و سلم) حرف زدن، و حالا دیگه خیلی کنجکاو شده بودم. داشتن درباره جنگجوها حرف میزدن، درباره علیِ جنگجو، و اسلام، درباره اینکه چقدر خدا رو دوست داشتن و چقدر بهش وفادار بودن.
ایمانشون همه چیزشون بود. منم فکر میکردم: عجب! اینا واقعاً جنگجو هستن. بعدش درباره پیامبر محمد صلی الله علیه و آله و سلم حرف زدن. عجب داستانی. میدونی، چیزی که ما میدونستیم این بود که عیسی مسیح آخرین پیامبر مونه. پیامبر، مسیح، پروردگار. اینا تو کتاب مقدس گفته شدن، و بعدش اونا شروع کردن درباره عیسی مسیح (علیهالسلام) صحبت کردن. بلند شدم و بهشون گفتم: «ببخشیدا، اوه اوه اوه» شما چی از عیسی مسیح میدونین؟ اون پروردگار منه. میدونی، اون مسیحِ منه. پس منم که باید دربارهش حرف بزنم حرفم اینه که من از کتاب مقدس بیشتر سر در میارم. «نه نه نه وینس، نه. ما دوستش داریم.» «هان؟» «ما عاشقشیم. خیلی دوسش داریم. بهش احترام میذاریم. ازش پیروی میکنیم. حضرت مریمم…
مریم باکره، داستان انجیل…» شروع کردن دربارهش از توی قرآن حرف زدن. و چیزی که منو متحیر کرد این بود که تو قرآن یه سوره درباره حضرت مریم هست. یه سوره کامل درباره حضرت مریم توی قرآنه. توی کتاب مقدس، به حضرت مریم علیهاالسلام، اگه اشتباه نکنم ـ فقط چهار پنج بار اشاره شده. فقط بهش اشاره شده. میدونی این یه سوره درباره حضرت مریمِه، مادر مؤمنین، و داستانِ عیسی مسیح. خب؟ و اونا هر چی بیشتر حرف میزدن، شوخی نمیکنما، حسش مثل بچهای بود که داره فیلم یا برنامه مورد علاقهشو نگاه میکنه. خیلی کنجکاو بودم. همون لحظه بود که قلباً ایمان آوردم، فرقی نمیکرد که اون لحظه تحت تاثیر مواد بودم یا نه، ولی خداوند من رو هدایت کرد. و من واقعاً کنجکاو شده بودم.
حالا مشکل با کاتولیکای کلیسای روم، اینه که ما یه سنت و فرهنگی داریم که دنبالش میکنیم. وقتی کتاب مقدس رو میخونی… من کتاب مقدس رو خوندم. نمیگم استاد کتاب مقدسم، ولی بعضی چیزا رو از کتاب مقدس میدونم. مثلاً، عیسی مسیح به مردمش گفت: «ای قوم من، منو پرستش نکنید. من پروردگار شما نیستم.» کاملاً واضحه. سادهست، درسته؟ خب. ولی ما میپرستیمش. پس ما کتاب مقدس رو میخوندیم، ولی فقط میخوندیمش بهش فکر نمیکردیم. فقط ایمان بود، فرهنگ بود، سنت بود. عیسی مسیح گفت: «گوشت خوک نخورین» ولی کاتولیکا گوشت خوک میخورن. ما مسلمونا گوشت خوک نمیخوریم عیسی مسیح گفت: «از مشروبات الکلی دوری کنین» چون دروازه هر گناه بزرگی رو باز میکنه.
عیسی مسیح توی کتاب مقدس گفت، هیچ مجسمه، بُت، موجود، یا خدایی از آسمون، زمین یا آبای زیرین رو پرستش نکنین، بهشون سجده نکنین، بهشون دعا نکنین مستقیماً به پدرمون، پروردگارمون، یعنی خدا دعا کنین، چون خدا، خدایی غیوره. ما به صلیب، مادر مقدس و عیسیِ نوزاد دعا میکنیم این کاریه که ما انجام میدیم. خلاصه کنم، اونا درباره عیسی مسیح حرف میزدن. داشتن درباره کتاب مقدس صحبت میکردن. حالا همه چی داشت با عقل جور در میومد. حالا بعدش شب دوم، شب سوم، داستانای پیامبر محمد (صلّیاللهعلیهوآلهوسلم) ، تأثیرگذارن، درسته؟ علی، که بهش میگن علیِ باعظمت. میدونی، واقعاً هم باعظمت بود، ماشاءالله، خدا ازش راضی باشه. ولی من خیلی کنجکاو شده بودم، خیلی خیلی به این داستان علاقهمند شده بودم. و بعدش تناقضات کتاب مقدس رو دیدم.
یعنی، ما باید باور کنیم، چونکه اونا به ما یاد دادن که شیطان، یعنی همون ابلیس، چهل روز و چهل شب عیسی مسیح رو توی بیابون کول کرد. و بعد به عیسی مسیح گفت ببین منظورم دقیقا همین بود وقتی گفتم: ما فقط کتاب مقدس رو میخونیم اون گفت: «ایمانت رو به خدات انکار کن.» این خطاب به عیسی بود، درسته؟ «ایمانت به خدای خودت رو انکار کن و وفاداریت رو به من بده.» حالا این باعث میشه که عیسی، خدا باشه یا پیامبر خدا؟ میفهمی چی میخوام بگم؟ چیزای زیادی توی کتاب مقدس هست که میگه عیسی خدا نبوده. حتی خودِ عیسی گفت: «پدر من، پدر شما رو، پروردگار من و پروردگارِ خودتون رو پرستش کنین.» پس همه این چیزا یکییکی برام روشن شد.
میدونی، داشتم عصبانی میشدم از اینکه چطور جرأت کردن بهمون دروغ بگن، صبحِ روزِ سوم، داشتم میرفتم بیرون. اون در رو باز کرد، منم در رو بستم. گفتم: «بسه دیگه... چطوری میتونم مسلمون بشم؟» گفتم: «فقط یه خدا هست، که الله ست.» و عیسی مسیح یه پیامبر بوده، که از مریم متولد شده. این دوتا مسلمون هیجانزده شدن. گفتن: «بعد از من تکرار کن، وینس.» گفتن: «آماده ای؟» گفتم: «آره، آماده م.» «أشهد أن لا إله إلا الله وأشهد أنَ محمدًا رسول الله.» منم تکرار کردم، خب؟ (شهادت میدهم که خدایی جز خدای یکتا نیست، و شهادت میدهم که محمد، رسول خداست). ببین چقدر طولانیه، درسته؟ بار اول بدون هیچ اشتباهی گفتمش. واقعاً. مثل یه رودخونه جاری شد. من ازش نخواسم: «وقفه بده، اینجوری بکن، اونجوری بگو.» اونم پشت سر هم گفتش.
همینجوری گفتش. گفت: «اشهد أن لا إله إلا الله…» بعدش اون گفت: کاملا روشن بود، «نه داداش، تو گفتیش.» و بغلم کرد و گفت: «دوستت دارم.» تکبیر الله اکبر گفتم: «واقعاً؟ الان من مسلمون شدم؟» گفتم: «الله اکبر!» گفتمش. و تنها چیزی که میدونستم «السلام علیکم» و «الله اکبر» بود. وقتی سرم رو روی زمین گذاشتم و اشکام جاری شدن، یه حس آرامش پیدا کردم. واقعا حضور الله رو حس میکردم. نمیخوام طوری حرف بزنم که شِرک حساب بشه، خدا ببخشتم، ولی حس میکردم داره ازم مراقبت میکنه. ولی همونجا بود که فهمیدم آره… خدا همونجاست. آیا بعد از اینکه مسلمون شدین، کل زندگیتون به یکباره عوض شد؟ نقطه عطف زندگیتون کجا بود؟ یه چیزی رو متوجه شدین؟ وقتی این ویدیو رو تماشا میکنین، هیچ تبلیغی نمیبینین.
چون "بسوی ابدیت" یه سازمان غیرانتفاعیه، و ما فقط با حمایتای شما میتونیم این ویدیوها رو تولید کنیم. اگه میخواین در این کار خیر شریک باشین، به "بسوی ابدیت" کمک مالی کنین و این فرصت طلایی رو از دست ندین. آیا بعد از اینکه مسلمون شدین، کل زندگیتون به یکباره عوض شد؟ نقطه عطف زندگیتون کجا بود؟ خب… من چندین بار تیر خوردم، بارها و بارها. چند باری… حدود پنج بار، توی زمانای مختلف. آخرین بار… پسرخوندهم جونشو از دست داد. یه گلوله مستقیم به قلبش خورد. قرار بود یه معامله موادِ ۲۰ میلیون دلاری انجام بدیم. منم گفته بودم: «اگه این یکی خوب پیش بره، بعدش دیگه این مدل زندگی رو کنار میزارم.» 20 میلیون دلار پولِ خیلی زیادیه اون موقع تأمینکنندمو از کوئینز لَند داشتم.
ما توی استرالیای جنوبی بودیم و اون خریدارم ظاهرا معامله رو میخواست. ولی فکر میکنم اصلاً قصد انجامشو نداشت. به نظرم فقط قصدش این بود که منو بکشه. برای همین قانعم کرد که میتونیم برای معامله صحبت کنیم. پس منم رفتم که ببینمش، سوارش کردم و با هم رفتیم یه دوری بزنیم. خب، خلاصه وقتی راه افتادیم، یه کمی مشکوک به نظر میرسید. ولی خیلی بهش توجه ای نکردم. وقتی از ماشین پیاده شد، وقتی رسوندیمش، سعی کرد منو بکشه. وقتی خواستم پیاده ش کنم، گفت: «منو همینجا کنار محوطه پارک پیاده کن.» منم با خودم گفتم خب، عادیه دیگه. پسرم از ماشین پیاده شد، بهش گفت خدافظ، همونطور که گفته بودم. مثلا انگار دوست بودن خب؟ و همینطور که داشت خدافظی میکرد، اسلحه رو گذاشت روی سینه ش، بووم. و به پسرم شلیک کرد.
منم سریع پسرمو کشیدم داخل ماشین. اون گفت: «بابااا.» بعد من نگاه کردم دیدم اسلحه رو سمت من گرفته. منم سریع پامو گذاشتم روی پدال. بوم، بوم، بوم، بوم، بوم، بوم، بوم، بوم، بوم. بهم شلیک کرد. ولی اصلاً حس نکردم که تیر خوردم. فقط پسرمو یادمه... چون پزشک قانونی گفت همون لحظه فوت کرده. انگار چهره ای نداشت، فقط اون چشمای سبزش... وقتی داشتم رانندگی میکردم، دهنشو گرفته بودم و هی سعی میکردم که اِحیاش کنم. داشتم تلاش میکردم بهوش بیارمش و سریع به آمبولانس زنگ زدم، چون میدونستم به موقع به بیمارستان نمیرسم. برا همین گفتم: «ببین، بیا وسط راه همدیگه رو ببینیم»بعدش همین کارو کردم. و همینطور هی تلاش میکردم به هوش بیارمش نگاش کردم... آره، مرده بود. ولی میدونی، یه بخشی از وجودت نمیخواد باور کنه. اِم…
وقتی با آمبولانس صحبت کردم، شروع کردم به خون بالا آوردن. گوشی رو گذاشتم زمین، ببخشید. همهجا روی داشبورد تف میکردم و همینطور پشت سر هم ادامه داشت. از اون همه خونی که بالا آوردم، تازه فهمیدم خودمم تیر خوردم، و خونریزی از ریههامه. میدونی، خودمو توی موقعیتی گذاشتم که بگم: «خدایا، منو ببخش»، از خدا خواستم، التماس کردم که «لا الهَ اِلا الله» رو برای پسرخواندهم بپذیره. تا بلکه با همون ذکر از دنیا بره. اون لحظه دعا کردم که: « خدایا، این لا اله الا الله رو برای پسرخواندهم قبول کن، چون اون از دنیا رفته.» بعد خودمم گفتم: «خدایا، همه چی رو ببخش، لا اله الا اللهِ من رو بپذیر.» همینجور که داشتم رانندگی میکردم، آمبولانس رسید از ماشین پیاده شدم تا برم پیش پسرم. پلیس جلومو گرفت.
گفت: «وینس، خواهش میکنم.» منم افتادم زمین. دندههام شروع کردن به درد گرفتن. تازه فهمیدم که تیر به دندههام خورده. منو گذاشتن توی آمبولانس و بعد بردنم به بیمارستان. پزشک قانونی گفت پسرم از دنیا رفته چون گلوله مستقیم از قلبش رد شده بوده. و، خب، اون تلاش کرد... درحالی از دنیا رفت که داشت از پدرش دفاع میکرد. اون یه مسلمون بود. و، خب، در اون لحظه، بدنم پر از گلوله بود. تو بیمارستان تموم تلاشم رو کردم. چون منو زنجیر کرده بودن، و پشت تلفن با دادگاه، توی جلسهی محاکمه، با قاضی دادگاه عالی و دادگاه منطقه صحبت میکردم تا برام وثیقه صادر کنن، که بتونم برای مراسم خاکسپاری پسرم برم، برای غسل دادن و شرکت توی مراسمش.
سختترین لحظهی زندگی من بعد از اون، اونجایی بود که مجبور شدم مراسم تشیع جنازهی پسرم رو از تلویزیون ببینم، اونم روی تخت بیمارستان زندان. این واقعاً سختترین تجربهی من بود. مجبور بودم باهاش کنار بیام. والله، این سختترین چیزی بود که تا حالا توی زندگیم مجبور شدم تجربه ش کنم. دیدم که داشتن خاکش میکردن و چیزای دیگه از مراسمم دیدم. قاضی اجازه نداد که آزاد بشم. زندگیم توی زندان عوض شد. از بیمارستان زندان، منو منتقل کردن به زندان اصلی، یه زندان با امنیت بالا به اسم یاتالا. توی زندان بردنم توی بخش تنبیهی. منو جدا کرده بودن. سه ماه، یا ده ماه، یا حدود دو ماه و نیم از ماجرا گذشته بود که داشتم قرآن میخوندم. اون موقع سوره آلعمران، آیه ۱۴۵ رو میخوندم.
هر نفسی به خواست خدا مرگ را خواهد چشید، ، و همهچیز نوشته شده است. اگر خوبیهای این زندگی را بخواهی، خدا برایت فراهم میکند. اگر خوبی های زندگیِ بعد را بخواهی، خدا برایت فراهم میکند. اما خوبیای این زندگی و فراهم شدنش و خوبیای زندگی بعدی و فراهم شدنش هیچوقت اون تیکه از آیه رو نخونده بودم وقتی رسیدم به اونجایی که میگه: همهچی نوشته شده. اون گرهی که اینجام داشتم، از نگرانی، عذاب وجدان و افسردگیِ بابت پسرم... دارم بهت میگم که... انتقام نگرفتی؟ اون... آزاد شد. تونستم نفس بکشم اون سنگینیِ روی شونههام، توی چند ثانیه محو شد. زدم زیر گریه، جوری که تا حالا توی عمرم اینطوری گریه نکرده بودم. از غم نبود... از خوشحالی بود. خیلی خوشحال بودم. همهی غمم رو ازم نگرفت، ولی خلاصَم کرد.
منو از اون تاریکی آزاد کرد، اینجوری میتونم برات توضیحش بدم که: وقتی از کوه یا تپه میری بالا، سختی داره، درسته؟ کوهی که من داشتم مثل مرگِ مستقیم بود. با ناخنام، با دندونام میخزیدم بالا تا به قله برسم. یه طناب بود که میتونستم بهش چنگ بزنم. و هر بار که پایین رو نگاه میکردم، این گُرگا میپریدن بالا تا با دندوناشون منو بدَرن. اون گرگا احساساتم بودن، سلامت روانم بودن، سلامت جسمم بودن. اون طناب، قرآن بود. انتخابم این بود که به اون طناب بچسبم، برادر تقریباً ۴۵ دقیقه، نزدیک به یه ساعت طول کشید تا از خدا تشکر کنم. میخواستم ازش سپاسگزاری کنم. میدونی، میخواستم خیلی خیلی ازش تشکر کنم، 45 دقیقه طول کشید. اشکام بند نمیومدن، اما من خیلی... میدونی چه جوریه وقتی کسی رو دوست داری...
و از کمکش اونقدر راضی و سپاسگزار هستی؟ داریم از دنیا حرف میزنیم، همون جایی که آدم گریه میکنه و به بقیه میگه: «خیلی ممنونم که منو ازون وضع بیرون آوردی.» اینجا اما خالق بود و من... حضورش رو حس کردم توی اون لحظه رابطهم با خدا مستحکم شد، کامل شد. دعا کردم، و ازش تشکر کردم و گفتم: «خدایا ممنونم.» دستام رو بالا بردم و به خدا گفتم «یا رَبّی، یا الله... برای همهچی منو ببخش.» التماسش کردم و گفتم: « بارالها خواهش میکنم.» و الانم اینجام... من ۱۵ ساله مسلمونم. من کامل نیستم. من نه عالِمم، نه شیخ، و هیچوقت ادعای این چیزا رو نداشتم. دانش من ناقصه. من عاشق الله م من رسولالله (صلّى الله علیه و سلّم) رو دوست دارم. دین رو دوست دارم، صحابه رو دوست دارم. من عمر بن خطاب (رَضیُ الله عَنه) هستم.
اینا مردانی هستن که باید ازشون پیروی کنیم. شرمآوره که الان جوونای ما کاملاً توی این دنیا گم شدن. این سفرِ من بود. این نقطه عطف من بود توی بعضی از پُستاتون دیدیم که مادرتونم به اسلام مشرف شده. جایگاه و نقش ایشون از آغاز تا پایان داستان تون چی بود؟ اوه، باید میپرسیدی مگه نه؟ این موضوع حساسی برای منه ، ولی تموم تلاشم رو میکنم، انشاءالله. سعی میکنم تا حد امکان سریع بگم من حتی نمیتونم به عکساش نگاه کنم خیلی دلم براش تنگ شده، اما خداوند بهش فردوسِ جَنّت (بالاترین مرتبهی بهشت) رو عطا کنه. آمین. مادرم و من بهترین دوستای هم بودیم. اون قبل از اینکه من اخراج بشم، وقتی داشتن برم میگردوندن و برای 28 روزم توی این وضعیت بودم.
ولی وقتی منو برگردوندن و رفتم بیمارستان، دکترا گفتن که اون مبتلا به سرطان درجه چهار شده. دوباره لکهها شروع کردن به بزرگتر شدن و در نهایت کمکم داشتن پخش میشدن. پس دربارهی مادرم به دکتر گفتم: "هیچی دربارهی سرطانش به خودش نگو." بعدش اون به مالزی اومد. من باعث شدم که توی ماه اکتبر بیاد مالزی. وقتی اونجا رسید، من خیلی احساساتی شده بودم، با خودم گفتم: «وای…» . مامانم رو آوردم اینجا. خب، کتاب مقدس رو هم گرفتم. مامان، توی کتاب مقدس نوشته که عیسی گفته: «اون رو پرستش نکنیم.» اون گفته: «مرا پرستش نکنید. من پروردگار شما نیستم» ، مامان. گفتم: «مسلمونا اون رو می پرستن؟» اون گفت: «نه.» گفتم: «پس چرا خودت این کارو میکنی؟» و هر روز اینو بهش میگفتم.
هر روز مینوشتم: «عیسی مسیح گفته: مشروب نخورین.» «گوشت خوک نخورین.» می پرسیدم: «مامان، عیسی چطوری دعا میکرد؟» همهش رو از کتاب مقدس میاوردم. هیچ ربطی به قرآن نداشت، خب؟ هر روز میگفتم. هر روز، هر روز بهش میگفتم: «مامان، دوستت دارم.» مامان، جزاکَالله خَیراً. یعنی (خدا بهت خیر و خوبی بده). آخرش رسید به جایی که گفتم: «مامان، فکر میکنی که عیسی مسیح…؟» گفت: «نه پسرم، میدونی چیه؟ عیسی مسیح خدا نبود.» بوم… قلبم لرزید. ببخشید، میدونی الان خیلی احساساتی شدم، . و اون شهادتین رو گفت. باورت نمیشه، ولی همین اتفاق افتاد. اون گفت: «اَشهدُ ان لا اله الا الله و اشهد انَ محمداً رسولالله» بدون هیچ اشتباهی.... باورم نمیشد. داشتم صداشو ضبط میکردم. اشک توی چشمام جمع شده بود… همون موقع که داشتم ضبطش میکردم.
ببین خدا چقدر دوستش داره تا جایی رسوندش که مسلمون شد و خدا همهی نِعمات آخر عمرشو بهش داد. اون خیلی آروم توی خواب از دنیا رفت… درست موقع تَهجُّد، قبل از اذان صبح، روز جمعه، توی ماه رمضان، اونم توی ده روز آخر رمضان. براش همون جمعه توی یه مسجدِ نوساز نماز میّت خونده شد، و بعدشم توی یه قبرستونِ تازه دفنش کردن… اگه برادر وینس به اسلام رو نیاورده بود، الان مشغول چه کاری بود؟ اگه بخوام صادقانه جواب بدم، یا الان زیر خاک بودم، کشته شده بودم، یا بیشتر از سی سال زندانی میکشیدم؛ حبس ابد برای کشتن اون یا یه نفرِ دیگه توی اونجور زندگی. اما الله اکبر… خدا منو برای اسلام انتخاب کرد، برادر. والله، منو از تاریکی به روشنایی آورد… بهِم حکمت، دانش و خِرد عطا کرد. آه، عجب زندگیای!
چه زندگی زیبایی بهعنوان یه مسلمون. به والله، به والله. چه چیزی در مورد پیامبر (صلواتاللهعلیه) بیشتر از همه، تحت تأثیر قرارتون داد؟ همه چیز درمورد پیامبر (صلوات الله علیه) در هر جنبهای از کلام عظیم و شگفتانگیزه، در بالاترین و زیباترین شکل ممکنش. هیچ انسانی روی این زمین نیست، هیچ مخلوقی که تا حالا آفریده شده باشه، به اون اندازه کامل، زیبا، مهربون و دوستداشتنی باشه. او واقعاً نمونهی یه انسان خوبه، یه الگو برای همه. ما میتونیم مثل اون باشیم؟ امکان نداره. اما چیزی که از همه بیشتر درمورد پیامبر برام برجسته بود اینه که داشتم زندگینامهش رو میخوندم، میدونی، ماجرای شکافته شدن ماه، همون داستانِ شق القمر ، داشتم میخوندم و عجب.
فقط از همون سنش، همهچی واقعاً، یعنی هیچ چیزی رو نمی بینی که آدم رو به شکلی عمیق تحتتأثیر قرار نده، میدونی؟ اما اون چیزی که باعث شد خیلی گریه کنم، این بود که ایشون توی تستر مرگ بودن. میتونی تصور کنی که داری میمیری؟ تصور کن که هی بین هوشیاری و بیهوشی باشی. ایشون به صحابه گفتن: «منو پیش مردمم ببرین. میخوام باهاشون صحبت کنم.» و اونا به ایشون گفتن: نه ای پیامبر، شما نمیتونین.» میدونید که حالتون خوب نیست و ... میدونی، عملاً مانعشون شدن. اما ایشون اصرار کردن که بره. یادم میاد وقتی به این بخش رسیدم، نوشته بودن که پیامبر رو هر کدوم از صحابه از یه طرف گرفته بودن و حمل میکردن، و پاهاشون روی زمین کشیده میشد، چون دیگه توان حرکت نداشتن. ببین چه جور عشقی نسبت به امت خودشون داشتن.
من حتی وقتی حالت تهوع دارم نمیتونم از تخت بیرون بیام اون حس وحشتناک رو میشناسی نه؟ این مرد، این پیامبر زیبا، این آفریدهی بزرگ، فارغ از هر چیزی که احساس میکرد، میخواست برای آخرین بار با مردمش حرف بزنه. وقتی گفتن پاهاشون روی زمین کشیده میشد، تصور کن همونطوری ایشون رو پیش مردم آوردن، من از شدت گریه از پا دراومدم. اونا هر چیزی که بتونی تصور کنی رو برای رسول الله صلوات الله علیه، فدا کردن. صحابه برای رضای خدا و برای امت اسلام کارایی کردن که حتی نمیتونی تصورشون کنی، پس ما باید چیکار کنیم تا شکرگزارشون باشیم؟ خب این، اون بخشی بود که واقعاً همهچی رو توی درونم لمس کرد، اما همون قسمتش که گفتم، بیشتر از همه روم تاثیر گذاشت. پیامبر محمد، صلوات و برکات خدا بر او،…
ایشون اولین کسی بودن که وقتی میگفتن: «السلام علیکم» شما پشت دندون آسیاب شون رو میدیدی . اما وقتی توی میدان، برای رضای خدا میجنگیدن، میدونی، حقیقتاً مثل یه شیر، و یه جنگجوی تمام عیار بودن، خالد بن ولید، رضیُالله عنهُ، حمزه، شیر اسلام. بگو دیگه، علی، رضیُالله عنهُ، حسین، حسن، ابو عُبِیده، عمر بن خطاب، عثمان، ابوبکر. آیا واقعاً داریم صنعت هالیوود و موسیقی رو دنبال میکنیم؟ خدایا... اینا خوده جنسن، ! کلی جوون هستن که هنوزم به اون سبک زندگیای که شما داشتین نگاه میکنن و ازش الگو میگیرن. دوست دارین به اون آدما چی بگین؟ به همونایی که دنبال خوشی توی این زندگی هستن؟ هیچ خُمره طلایی آخرِ رنگینکمون نیست و این یه سرابه. هیچ نوری تهِ تونل وجود نداره. اینا فقط یه افسانهست.
و میخوام چیزی شبیه یه دیوونگی رو از قرآن براتون بگم. این یه شوخیه. هیچ وفاداریی توی اون سبک زندگی وجود نداره، اصلاً. وفاداری اونیه که بیشترین پول رو درمیاره، و اگه تو بلد نباشی اون پول رو در بیاری، تبدیل به یه بارِ اضافی میشی. اما میخوام اینو از قرآن بگم. این موضوع همهچی رو برای همه روشن میکنه. اگه یه کم خِرد داشته باشی، یه ذره درک و بزرگی، و ذهن باز برای فهمیدن، این آیه واسه همهی خلافکاراست این آیه برای همهی میلیاردرای دنیاست. این آیه خطاب به همهی پادشاهان و همهی مردمه، چه ستمدیدهها و چه اونایی که دنبال پول هستن ـ فرقی نمیکنه چه سبک زندگیای داشته باشن یا بخوان وارد این مسیر بشن ـ من این آیه رو براتون میگم. خداوند در قرآن میفرماید، و خب این خطاب مستقیم به مردمه.
حتی اگر روز قیامت با تمام ثروتهای دنیا نزد من بیایید حالا تصور کن، خدا میفرماید: همهی اون ثروتها رو روز قیامت با خودت بیاری و بهعنوان فَدیه جلوی من بگیری و بگی: خدایا، لطفاً من رو ببر بهشت یا بَرم گردون تا دوباره انجامش بدم، خداوند میفرماید: «هیچ سودی ندارد. چرا که امروز روز قیامت است.» کارت تمومه.
پس دنبال چی هستیم؟ دنبال چه پولی میدویم؟ چند میلیون میخوای؟ چند میلیارد میخوای؟ چه فِراریای میخوای سوار بشی؟ الان مشغول چه پروژههایی هستی، برادر؟ اسم اِن جی اُوی من صحابه ست که اسم یاران پیامبره عدد ۹۹ هم اشاره به ۹۹ نام و صفات خداوند داره و پشت تیشرتای ما حدیثی نوشته شده که قبلاً هم بهتون گفتم "بهترینِ شما کسانی هستند که بیشترین سود و منفعت را برای مردم داشته باشند." ما سعی میکنیم مطمئن بشیم که بچهها کیکبوکسینگ، مبارزه تایلندی، و دفاع شخصی یاد بگیرن. کارای خیریه هم انجام میدیم و از این دست فعالیتا داریم. ما برای جامعهی مسلمونا در همهی زمینهها مبارزه میکنیم. دین برای اونا همهچیزه، برای ما هم همینطوره. برای فلسطینم یه کارایی میکنیم، مثلاً کامیونای غذا براشون میبریم.
این کاراییه که ما انجام میدیم. خب، دوست داری با کسانی که روی اسپاگتی کَچاپ میزنن چیکار کنی؟ من دلم میخواد کسایی که روی پاستای بولونیز کچاپ میزنن رو تا آخر عمر بندازن زندون و کلیدش رو هم دور بندازن. -دستگیرشون کنن -شاید بخوای صورتشون رو بزنی توی سُس کچاپ؟ نه، نه، نه… ببرنشون زندون، تا آخر عمرشون همونجا بمونن. این جرمه؟ آره جرمه. نه، نه… روی پیتزا توی ایتالیا آناناس نذارین، و توی ایتالیا روی سسهاتونم کچاپ نریزین. باشه؟ از نظر من این آدما باید توی یه جایی زندونی بشن. شاید حتی نه زندان… شاید یه تیمارستان، که بفهمن مشکلشون چیه و درستش کنن.
چطور میتونی روی یه بشقاب اسپاگتی سس کچاپ بریزی، وقتی آشپز سیر رو خرد کرده، روغن زیتون رو توی ماهیتابه ریخته، گذاشته جلز و ولز کنه تا کاراملی بشه، بعد رُب گوجه رو اضافه کرده تا اسیدش گرفته بشه که تُرش نکنی، بعدش ریحون ریخته، بعد سس، نمک، مواد دیگه، و کل این مراسم رو 20 دقیقه ای انجام داده. و بعد از اون مراسم بیست دقیقهای، آشپز سس رو سی دقیقهی دیگه میپزه تا مزهاش دربیاد، هر چند وقت یه بارم میچشه تا متوجه طعمش بشه، کلی زحمت میکشه. بعد تو میای با یه رب گوجهی شیرینشده توی دستت و میریزیش روی اسپاگتی؟ زندون، زندون، حبس ابد. همین. و واسه گذاشتن آناناس روی پیتزا… باید حداقل ۱۵ سال توی یه مزرعه سنگ بشکنن! میوه روی پیتزا؟ یا الله.
میخواین چیزی به ایتالیایی بگین، فقط برای اینکه، خب، چون اصالت ایتالیایی دارین؟ ایتالیاییِ من خیلی خوب نیست، ولی بیشترین سعی مو میکنم . اول از همه میخوام سلام کنم به کاوی دی تیرِنی، سالِرنو، خونوادهم، فوکارِلّیها و ساواستانو ها. یه عالمه بوس به همتون. و برای ایتالیایی هایی که توی ایتالیا هستن، برای اونایی که عقل توی سرشون دارن، کاتولیک رومی رو فراموش کنین، این مسیحیت رو هم بذارین کنار با کمال احترام، یه قرآن بردارین، بخونیدش، و به زندگی مسلمونا وارد بشین. میبینین که زندگیتون همیشه در آرامش خواهد بود. به همهی اعضای خونوادهم، همهی دوستام توی ایتالیا میگم که، مسلمون بشین. -تکبیر! -الله اکبر!