Towards Eternity
بازگشت به وبلاگ

سخت ترین روزهای اسلام - ساخته شده با هوش مصنوعی - ای پیامبر | قسمت 2

تاریخ انتشار

تماشا در یوتیوب

خباب یک آهنگر ماهر بود. اون روز، مثل همیشه دم کوره‌اش بود، اما نه برای ساختن چیزی. دست و پاش محکم بسته شده بود و راه فراری نداشت. همه بدنش عرق کرده بود، مدام مسخره‌اش می‌کردن و بهش فحش می‌دادن. می‌گفتن: "تو دین ما رو ول کردی و رفتی دنبال محمد!" تو همون کوره‌ای که سال‌ها کنارش کار کرده بود، یک تکه آهن داشت داغ می‌شد. و دلیل این که نشونش می‌دادن واضح بود. هر لحظه که داغ‌تر می‌شد، اون لحظه ترسناک نزدیک‌تر می‌شد. و بعد، اون تکه آهن داغ شده رو از آتش کشیدن بیرون و آوردن طرف خباب. می‌خواستن اون آهن گداخته رو بذارن روی پوستش تا شکنجه‌اش کنن. بهش یک فرصت آخر دادن. فقط باید یک جمله می‌گفت. یک جمله که می‌تونست نجاتش بده از اون عذابی که منتظرش بود. این که بگه (زبونم لال) پیامبر خدا دروغگویه.

این صحنه وحشیانه فقط به خاطر این اتفاق افتاده بود که او گفته بود: "پروردگار من الله است." "الله یکتاست." "هیچ معبودی به‌حق جز او نیست." اما نور ایمانش اونقدر عمیق وجودش رو پر کرده بود که ترسش از سوختن رو از بین برده بود. سر جاش ایستاد و همه تهدیدهاشون رو به خودشون پس زد. ستمکارهای بی‌رحم، که دل‌هاشون سنگ شده بود و وجدان‌هاشون کاملاً تاریک، خشمگین شدن و شروع کردن به گذاشتن اون آهن داغ روی سر خباب. این سری ویدیوها بر اساس صدها منبع معتبر اسلامی ساخته شدن. تمام تصاویر هوش مصنوعی با مشورت علمای مسلمان واجد شرایط آماده شدن و مطابق با دستورالعمل‌های اسلامی هستن. صحنه ترسناکی بود. یک شکنجه طاقت‌فرسا که هیچکس حتی دوست نداشت تصور کنه. یک فریاد دلخراش توی هوا پیچید. بعد از مدتی، خباب از درد بیهوش شد.

از یک طرف یک مرد ایستاده بود محکم و پر از شجاعت به خاطر ایمانش، و از طرف دیگه، یک بت‌پرست بی‌رحم که تو باتلاق کفر غرق شده بود. هدفشون کشتن خباب نبود، بلکه می‌خواستن وادارش کنن که از دینش برگرده. سال‌ها بعد، پیراهنش رو بالا می‌زد و پشتش رو به عنوان یادگاری از اون روزها نشون می‌داد. هر جای زخم مثل مُهری بر ایمانش بود، که نشان شکنجه‌هایی رو که کشیده بود با خودش داشت. خباب اون چیزی رو که از سر گذرونده بود با این کلمات توصیف می‌کرد: "یک روز، بت‌پرستان منو گرفتن." 'تکون بخور!' آتشی روشن کردن و مجبورم کردن به پشت تو اون دراز بکشم. بعد یکی از اون‌ها روی سینه‌م وایستاد و نذاشت تکون بخورم تا آتش خنک شد." می‌تونی تصورش کنی؟ فقط سعی کن مجسم کنی وقتی اون لحظات رو به یاد می‌آورد، چه چیزی تو ذهنش می‌گذشت.

قریش اصلاً از این دین جدید خوششون نمی‌اومد. چون طبق اون دین، خباب که اون وقت‌ها برده بود، حالا از اربابش که داشت شکنجه‌اش می‌کرد، بالاتر بود. چون معنای واقعی زندگی رو کشف کرده بود. این دین داشت همه چیز رو عوض می‌کرد. چطور ممکن بود؟ چطور ممکن بود سیاه و سفید، پولدار و فقیر، اشرافی و معمولی، برده و آزاد همه با هم برابر باشن؟ چطور ممکن بود به همه اینا بگن برادر؟ آیا ممکن بود یک جوان مثل علی و یک مرد بزرگ مثل پیامبر خدا، یک مرد اصیل مثل ابوبکر، و یک برده مثل خباب تو یک جمع کنار هم بشینن و حرف بزنن؟ به دخترا ارزش دادن، با زن‌ها مثل آدم‌های واقعی رفتار کردن، حق حرف زدن و نظر دادن بهشون دادن، گفتن این که بهشت زیر پای مادرانه... اینها چیزایی بودن که برای اون جامعه کاملاً عجیب به نظر می‌رسیدن.

این دین از کجا اومده بود؟ داشت کل نظمی که وجود داشت رو تهدید می‌کرد و یک سیستم کاملاً جدید بر پایه عدالت و مهربونی ارائه می‌داد. و برای قریش، این چیزی بود که هیچوقت نمی‌تونستن قبولش کنن. با این که به الله ایمان داشتن، فکر می‌کردن حتی اون هم نمی‌تونه تو کار سیستم اونها دخالت کنه. اما اونا به این دنیا نیومده بودن که فقط زندگی کنن و بمیرن. با قوانین ساختگی خودشون، فکر می‌کردن می‌تونن هرکی رو که بخوان سرکوب کنن.

اما در حالی که اونها هر طور می‌خواستن حکومت می‌کردن، چطور ممکن بود الله قوانین خودش رو نازل نکنه؟ آیا واقعاً فکر می‌کردن که او یک مکانیزم برای توقف بی‌عدالتی آشکار نمی‌کنه؟ در حالی که مردم توی این دنیا هرطور دلشون می‌خواست حرف می‌زدن، آیا واقعاً فکر می‌کردن الله فقط ساکت می‌مونه؟ این دقیقاً طرز فکر اصحاب بود. و مهم نبود ستم چقدر بی‌رحم بود، اونا هیچوقت از ایمانشون برنگشتن. ایمان آوردن به اسلام یه تصمیم آسون نبود. شجاعت واقعی می‌خواست. فقط خباب بن ارت نبود. خیلی از اصحاب دیگه هم سختی‌های بیشماری رو تحمل می‌کردن. بعضی‌هاشون زیر آفتاب سوزان بیابان به شکلی شکنجه می‌شدن که هیچ ذهنی نمی‌تونست تصورش کنه.

بعضی‌ها رو پدراشون توی خونه‌هاشون زندانی می‌کردن، گرسنگی می‌دادن، و کاملاً از خانواده‌هاشون جدا می‌شدن. به بعضی‌ها مادراشون فشار می‌آوردن و چیزایی می‌گفتن مثل: "اگه از دینت دست برنداری، من خودم رو گرسنگی می‌دم تا بمیرم." بعضی‌ها رو می‌بستن و توسط نزدیکانشون شکنجه می‌شدن بعضی‌ها رو روی شن‌های داغ می‌خوابوندن، بدون غذا رهاشون می‌کردن، و بعد زیر سنگ‌های سنگین و داغِ سوزان له می‌شدن. بعضی‌ها رو اونقدر شکنجه می‌کردن تا حتی نمی‌تونستن حرف بزنن، تا بیهوش بشن. بعضی‌ها حتی بینایی‌شون رو از همه دردی که تحمل کرده بودن از دست دادند. کاری نبود که انجام نداده باشن تا مجبورشون کنن که بگن: خدای نکرده،"محمد دروغگوست" اما با وجود همه اینها، تعدادشون کم نشد. برعکس، مدام بیشتر می‌شدن.

دیدن چنین پایبندی محکمی، مردم رو وادار می‌کرد که از خودشون بپرسن: "آیا ممکنه باوری که این مردم رو اینقدر محکم، اینقدر قوی و اینقدر نترس کرده، واقعاً دروغ باشه؟" و فقط چند تا آدم نبودن. به زودی، هزاران نفر از اصحاب مثال‌های بیشماری از فداکاری نشون می‌دادن. چطور ممکن بود همه اونها اینقدر ایثار باورنکردنی نشون بدن؟ داریم در مورد دینی حرف می‌زنیم که اینقدر تأثیر عمیقی روی روح‌هاشون گذاشته بود. آیا واقعاً می‌تونه فقط خیالپردازی یک مرد باشه؟ و بیشتر از داستان‌هایی که خودش ساخته نباشه؟ آیا باوری که کاملاً روی حقیقت نباشه می‌تونه اینقدر به مردم قوت قلب بده؟ اما قریش هنوز نمی‌تونست هیچ‌کدوم از این‌ها رو درک کنه. و به همین خاطر، روزهای سخت شروع شده بود.

تو روزهای اول اسلام، پیامبر اسلام، صلی الله علیه وسلم، این دین رو آشکارا اعلام نکرده بود. اما پیام الهی‌ای که آورده بود، تو خفا داشت پخش می‌شد، دهان به دهان بعضی‌ها سعی می‌کردن بفهمنش، و بعضی‌ها اصلاً نمی‌دونستن چه خبره. و بقیه اون رو یک فاجعه، یک تهدید جدی می‌دیدن. اولش، رهبران قریش طوری رفتار کردن که انگار براشون مهم نیست. اما وقتی دیدن که بیشتر و بیشتر مردم دارن اسلام می‌آورن، شروع کردن به مسخره کردن پیامبر، صلی الله علیه وسلم. سعی کردن با تهمت‌هایی که خودشون هم بهشون اعتقاد نداشتن آبروش رو ببرن. همون مردی که قبلاً بهش می‌گفتن "امین"، حالا کسی بود که زبونم لال آشکارا بهش می‌گفتن، دروغگو، کاهن، و جادوگر معمولاً، این می‌تونست مؤثرترین راه برای نابودی آبروی یک نفر باشه.

اما حالا، حقیقت انکارناپذیر بود. پس تنها کاری که می‌تونستن بکنن شکنجه مؤمنان بود. یک چیز بود که نمی‌فهمیدن: اسلام مثل خورشید بود. و هیچکس، نه قریش، نه هیچکس، نمی‌تونست اونو خاموش کنه. روز به روز، افراد بیشتری از بین خودشون تاریکی رو ترک می‌کردن و دور نور جمع می‌شدن. برای محافظت از مؤمنان اولیه از خطر، تو سه سال اول، دعوت به اسلام تو خفا، پشت درهای بسته ادامه پیدا می‌کرد. اما حتی تو خفا هم نیاز به یه جا بود که آیات الله تدریس بشه و مسلمان‌ها بتونن دور هم جمع بشن. چون بدون چنین جایی، چطور مؤمنان جدید می‌تونستن دینشون رو یاد بگیرن؟ چیزی که نیاز داشتن یک مدرسه بود، یه مکتب، جایی که بتونن ایمانشون رو اونجا یاد بگیرن. اما کجا می‌تونست باشه؟ نمی‌تونست خونه ابوبکر باشه چون همه اونو می‌شناختن.

هرکی می‌اومد پیشش فوراً دیده می‌شد. نمی‌تونست خونه زبیر باشه یا طلحه، و قطعاً خونه عثمان. این‌ها همه اسم‌های شناخته‌شده‌ای بودن. رفتن به خونه‌هاشون می‌تونست مسلمان‌ها رو تو دردسر جدی بندازه. خیلی پرخطر بود. رسول الله صلی الله علیه وسلم به گزینه‌های دیگه فکر کرد. اما هر راهی که در نظر می‌گرفت به بن‌بست می‌رسید. وضعیت فوق‌العاده ناامیدکننده بود. اصحاب می‌خواستن دینشون رو بیشتر و آزادانه‌تر یاد بگیرن. تشنه دانش ایمان بودن، اما دست‌ شون بسته بود، و نمی‌تونستن به هیچ راه حلی فکر کنن. درست وقتی که به نظر می‌رسه همه امیدها از بین رفته، الله موسی رو از دلِ خود کاخ فرعون بیرون میاره. و فرعون این امت چه کسی بود؟ همونطور که رسول الله گفت، ابوجهل بود. پس از خانواده خودش، الله یک قهرمان رو برانگیخت.

راه حل چیزی نبود جز همین جوان، یه پسر که فقط ۱۷ سالش بود. ارقم بن ابی الارقم. اون یکی از مسلمانان بود و تازه ازدواج کرده بود. یکی از زیباترین خونه‌های کل شهر مکه رو داشت. با سالن وسیعش، باغ آرامش‌بخش و بزرگش، خونه‌ی واقعاً قشنگی بود. و روی تپه صفا قرار داشت، یعنی دور از چشم و در نتیجه امن. همه چیزهایی که رسول الله دنبالش می‌گشت رو داشت. این مکان می‌تونست همون مدرسه‌ای باشه که همیشه دنبالش می‌گشت. اما آیا ارقم قبول می‌کرد؟ ریسک بزرگی بود. تو اون روزها، هرکی خونه‌اش رو برای چنین کاری باز می‌کرد فوراً هدف همه مکه قرار می‌گرفت. مخصوصاً اگه یکی از فامیلهات ابوجهل بود. بالاخره، برای بت‌پرستان، فامیل‌های خودشون همیشه راحت‌ترین هدف‌ها برای شکنجه بودن.

و بعد از دیدن کاری که از قبل با مسلمانان بیرون می‌کردن، این اصلاً تصمیم آسانی نبود. اما با این حال، ارقم گفت بله. حالا فکرشو بکن. یک جوان تازه‌ازدواج‌کرده. می‌تونست بگه: "بذار من فقط اینجا با همسرم یه زندگی راحت داشته باشم." اما نکرد. بدون لحظه‌ای تردید اون ریسک رو قبول کرد. و برای خاطر دینش، خونه‌اش رو باز کرد. و از اون روز به بعد، دیگه فقط یه خونه نبود. تبدیل به یه مدرسه شد. همونی که تو تاریخ به اسم "دارالارقم" شناخته می‌شه. حقایق زیادی اونجا یاد گرفته می‌شد، و تصمیمات مهم زیادی گرفته می‌شد. اگه قرار بود یثرب روزی مدینه بشه، اگه قرار بود اسلام به هر گوشه دنیا برسه، بنیان‌هاش تو همون مکان گذاشته می‌شد.

همه ویژگی‌هایی که پیامبر، صلی الله علیه وسلم، و اصحابش دنبالش بودن دقیقاً تو همون خونه وجود داشت. از طرف دیگه، هیچکس فکر نمی‌کرد کسی از خانواده خود ابوجهل چنین کاری بکنه. مخصوصاً یک پسر ۱۷ ساله. وقتی به اصحاب فکر می‌کنیم، معمولاً مردان مسن و خیلی بالغی رو تصور می‌کنیم. اما تو واقعیت، خیلی از اصحاب پیشرو، مثل ارقم جوان بودن. مثلاً وقتی اسلام آوردن، علی فقط ۱۰ سال داشت. عبدالله بن عمر ۱۳ ساله بود. زید بن حارثه ۱۵ ساله بود. عبدالله بن مسعود و زبیر بن عوام ۱۶ ساله بودن. طلحه بن عبیدالله، عبدالرحمن بن عوف، ارقم بن ابی الارقم و سعد بن ابی وقاص ۱۷ ساله بودن. مصعب بن عمیر بین ۱۸ تا ۲۰ سال داشت. و جعفر بن ابی طالب ۲۲ ساله بود. اصلاً مسن نبودن.

به مدت سه سال، اصحاب به جمع شدن تو دارالارقم ادامه دادن، بدون اینکه قریش بفهمن. و تو اون زمان، دل‌هاشون رو از حقایق ایمان پر کردن. اما آیا دعوت به اسلام همیشه اینطوری، تو خفا ادامه پیدا می‌کرد؟ البته که نه. تا اون موقع، کم و بیش، خبر بین قریش پخش شده بود، و دیگه دلیلی برای مخفی کاری وجود نداشت. این حقیقت باید به اطلاع همه می‌رسید. زمانش رسیده بود که از دعوت مخفی به دعوت عمومی حرکت کنن. اما پیامبر، صلی الله علیه وسلم، از کجا شروع می‌کرد؟ و چطور؟ بعد فرمان الهی نازل شد. "و خویشاوندان نزدیکت را هشدار بده." این وحی، بار سنگین‌تری روی دلش گذاشت. این کار آسونی نبود. می‌تونی با غریبه‌ها در مورد خیلی چیزها حرف بزنی، اما حرف زدن با نزدیکان خودت، یکی از سخت‌ترین کارهاست.

پیامبر صلی الله علیه وسلم اینقدر زیر بار این مسئولیت احساس سنگینی می‌کرد که چند روز از خونه‌اش بیرون نرفت. رسول الله، علیه‌السلام، برنامه‌اش رو ریخت. و زمانش رسیده بود که فامیلش رو برای شام جمع کنه. غذا آماده شد، و پسران عبدالمطلب طبق دعوت به خونه اومدن. نزدیک ۴۰ نفر جمع شدن، از جمله ابولهب. بعد نشستن که غذا بخورن. رسول الله، علیه‌السلام، گوشت رو قطعه قطعه کرد و گفت: "بیاین بخوریم. بسم‌الله." اما خودش دست به غذا نزد. منتظر لحظه مناسب برای حرف زدن بود، در مورد کلماتی که می‌خواست بگه فکر می‌کرد. وقتی همه سیر شدن، از چیزی که دیدن شگفت‌زده شدن. "شما هم همون چیزی که می‌بینم رو می‌بینید؟" "آره. این اصلاً چطور اتفاق افتاد؟" یک معجزه برکت تازه اتفاق افتاده بود.

با این که همه سیر شدن، غذا دقیقاً مثل اولش بود، انگار اصلاً ازش نخورده بودن. علی، که اونجا بود و اون موقع فقط ۱۳ سالش بود، بعدها گفت: "غذایی که من به همه اونها دادم، می‌تونست فقط برای یکی از اونها کافی باشه." داشتن سعی می‌کردن بفهمن چه اتفاقی افتاده. و درست وقتی که رسول الله می‌خواست حرف بزنه، ابولهب وسط حرفش پرید و شروع کرد به داد زدن. "ما تا حالا همچین جادویی ندیده بودیم!" این یک معجزه واضح بود که داشت جلوی چشاشون اتفاق می‌افتاد. اما دل و ذهن ابولهب خیلی دور از درک اون بود. الله به اونها یک پیامبر فرستاده بود. و البته، مردم نیاز داشتن یه جور مدرک ببینن. مثل هر پیامبری، به اون هم معجزاتی داده شده بود.

مثلاً، اگه الله یک قانون فیزیکی رو که هیچوقت قبلاً انجام نداده بود فقط برای اون بنده‌اش بشکنه، این یک مدرک واضح می‌شد که او انتخاب شده و واقعاً از طرف الله فرستاده شده. به خاطر همینه که معجزه لازم بود. و در طول زندگی‌اش به عنوان پیامبر، معجزات زیادی دیگه هم دیده شد. اما با این حال، ابولهب این معجزه رو چیزی جز جادو نخوند. حرف‌هاش داشت تندتر و تندتر می‌شد. "من تا حالا ندیده بودم کسی اینقدر شر و پلیدی برای فامیل خودش بیاره مثل تو!" مدام حرف‌های آزاردهنده می‌زد و هر کاری می‌کرد که اون لحظه رو خراب کنه. در نتیجه، رسول الله، علیه‌السلام، حتی نتونست فرصت حرف زدن پیدا کنه. و یکی یکی، فامیل‌هاش بلند شدن و آروم از خونه بیرون رفتن. فکرشو بکن. به خاطر این فرمان الهی، چند روز نتونست از خونه بیرون بره.

پر از احساسات مختلف، تدارکش رو دیده بود. با دقت به همه کلماتی که می‌خواست بگه فکر کرده بود. اما تو یک لحظه، همه‌چیز خراب شد، با حرف‌های ابولهب از هم پاشید. و همین‌جوری، این روز طولانی و خسته‌کننده به یه پایان ناامیدکننده رسید. ابولهب یکی از عموهای پیامبر بود. اما در سال‌های آینده، تبدیل به یکی از منفورترین دشمنان اسلام شد. حتی تو سخت‌ترین لحظات خستگی‌اش، رسول الله، صلی الله علیه وسلم، کسی بود که همیشه دوباره با همون اراده بلند می‌شد. هیچوقت نذاشت ناامیدی دلش رو بگیره. هر بار، خودش رو جمع و جور می‌کرد و راهش رو ادامه می‌داد، حتی قوی‌تر از قبل. همان فردا، دوباره فامیلش رو دعوت کرد. همونطور که مهمون‌ها داشتن می‌اومدن، ابولهب هم پیداش شد. اما این بار، رسول الله محتاط بود.

نشستن و غذاشون رو خوردن. و بعد لحظه فرا رسید. قبل از این که ابولهب بتونه حتی یک کلمه بگه، رسول الله صلی الله علیه وسلم بلند شد و شروع به حرف زدن کرد. حالا بیاین خودمون رو اونجا تصور کنیم، و مثل یکی از مردم اون جمع. "تمام حمد و سپاس فقط مال الله است. و من هم او را حمد و سپاس می‌گویم. فقط از او کمک می‌خواهم. به او ایمان دارم و بر او توکل می‌کنم. با اطمینان کامل، به شما اعلام می‌کنم که هیچ معبودی به‌حق جز الله نیست. او یکتاست، و هیچ شریک یا همانندی ندارد." بعد از گفتن این کلمات، هدفش رو اینطوری توضیح داد: "مطمئناً، کسی که فرستاده شده تا مرتع رو پیدا کنه برنمی‌گرده و به فامیل خودش دروغ بگه. قسم به الله، حتی اگه من به همه انسان‌ها دروغ می‌گفتم، هرگز به شما دروغ نمی‌گفتم.

حتی اگه همه مردم رو فریب می‌دادم، شما رو هرگز فریب نمی‌دادم. من شما رو دعوت می‌کنم به ایمان آوردن به الله، خدای یگانه. و من پیامبر او هستم، که مخصوصاً برای شما و برای همه بشریت فرستاده شدم." پیامش رو خلاصه کرد و بعد ادامه داد: "قسم به الله، همانطور که می‌خوابید، خواهید مرد. و همانطور که بیدار می‌شوید، دوباره زنده خواهید شد. و برای هر کاری که کرده‌اید بازخواست خواهید شد. آنهایی که کار خوب می‌کنند با خوبی پاداش داده می‌شوند، و آنهایی که کار بد می‌کنند متناسب با آن مجازات می‌شوند." هر کلمه‌ای که می‌گفت مستقیم از دلش می‌آمد. در مورد بهشت و جهنم صحبت کرد، و صحبتش رو اینطوری ادامه داد. در آخر، فامیلش رو دعوت کرد که اسلام بیارن.

گفت: "من شما رو دعوت می‌کنم به دو کلمه که بر زبان سبک، اما در ترازو سنگین هستند. اشهدُ أن لا إلهَ إلا الله، و اشهدُ أنَّ محمَّداً رسولُ الله. (گواهی می‌دهم که هیچ معبودی به‌حق جز الله نیست، و گواهی می‌دهم که محمد پیامبر اوست." بعد پرسید: "پس، کدوم یکی از شما به دعوت من پاسخ می‌ده و یاور و کمک‌کننده من می‌شه؟" اما سکوتی برقرار شد. هیچکس سرش رو بلند نکرد. هیچ صدایی شنیده نشد. بعد، با این که فقط ۱۳ سال داشت، یک صدای شجاع سکوتی رو شکست. صدای علی بود. "ای پیامبر خدا ، من بهت کمک می‌کنم، با این که از همه کوچیکترم." پیامبر، علیه‌السلام، دوباره پرسید. اما از بین همه ۴۰ نفر، پاسخ دیگه‌ای نبود. همه منتظر بودن ببینن آیا کس دیگه‌ای هم جلو می‌آد. بار سوم پرسید.

"کدوم یکی از شما به دعوت من پاسخ می‌ده و یاور و کمک‌کننده من می‌شه؟" امید داشت صدای دیگه‌ای بشنوه. اما هر بار، فقط علی بود که دستش رو بلند می‌کرد. اما اون یک دست، حتی به تنهایی، کافی بود. همون دستی بود که رسول الل نیاز داشت. در واقع، اگه به زندگی پیامبر نگاه کنیم، می‌بینیم که هر وقت نیاز بود، معمولا این علی بود که جلو می‌آمد. پس، آیا هیچکس دیگه‌ای از فامیل پاسخ نداد؟ اون شب، یک گفت و گوی طولانی ای بود اما در کل دو نگرش اصلی مشهود و واضح بود: ابوطالب و ابولهب. هر دو عمویش بودن، اما واکنش‌هاشون کاملاً مخالف هم بود. نگرش ابولهب عوض نشد. گفت: "ای پسران عبدالمطلب! قسم، این شره! قبل از این که دیگران با دست‌هاشون اونو بگیرن و متوقف کنن، شما باید با دست‌هاتون اونو بگیرین و خودتون متوقفش کنین!

اگه امروز حرفشو گوش بدین، ذلیل و خوار می‌شین! و اگه سعی کنین ازش محافظت کنین، کشته می‌شین!" داشت سعی می‌کرد دعوت رو خراب کنه. اما روبروش ابوطالب ایستاده بود. خیلی از حرف‌هاش عصبانی شده بود. "بزدل! قسم به الله! تا زنده‌ایم، بهش کمک می‌کنیم و ازش محافظت می‌کنیم! ای پسر برادرم، وقتی می‌خوای مردم رو دعوت کنی، به ما خبر بده تا مسلح شیم و با تو بیرون بیایم!" با این حال، حمایت ابوطالب با ایمان تاجگذاری نشد. گفت... "نمی‌تونم دین عبدالمطلب رو رها کنم. پس منم همون دینی رو که او مرد، می‌میرم." پس رسول الله نتیجه‌ای که انتظار داشت رو نگرفت، و مهمون‌ها در سکوت رفتن. باید راه دیگه‌ای می‌بود. نمی‌تونست بذاره ناامیدی برنده بشه.

مهم نبود مردم قبول می‌کنن یا نه، کارش واضح بود: هشدار دادن، دعوت کردن، و هر کاری که می‌تونه برای رسوندن پیام. همه چیزی که نیاز داشت یک ایده بود، یک راه برای جمع کردن مردم مکه تو یک جا و وادار کردنشون به گوش کردن. فکر کرد و فکر کرد، و بالاخره پیداش کرد. یک روز، صدای بلندی توی مکه شنیده شد. "یا صباحا! یا صباحا!" (ای بامدادان مصیبت!) این صدا چی بود؟ از تپه صفا می‌اومد. مردم با عجله بیرون دویدن، کنجکاو بودن ببینن چه خبره. توی زمان کوتاهی، جمعیت زیادی جمع شدن. از هر فامیل قریش کسی اونجا بود. اما چی انقدر مهم بود که این همه مردم رو جمع کرده بود؟ این صدا چه معنی‌ای داشت؟ یه جور علامت خطر بود. وقتی مردم مکه اونو می‌شنیدن، می‌دونستن که یه اتفاق بحرانی افتاده. خبر فوری بود.

وقتی جمع شدن، دیدن که رسول الله داره صدا می‌زنه، ابولهب هم اونجا بود. و همه تعجب می‌کردن پیامبر، صلی الله علیه وسلم، چی می‌خواد بگه. بعد او سخنرانی معروف و فراموش‌نشدنی‌اش رو داد. "اگه بهتون بگم پشت این کوه یا تو اون دره سواران دشمنی هستن و صبح یا عصر بهتون حمله می‌کنن، حرفم رو باور می‌کنین؟" همه گفتن: "آره، حرفت رو باور می‌کنیم." بعد گفت: "پس بدونین که من اینجام تا بهتون هشدار بدم از یک عذاب بزرگ که پیش روی شماست. الله به من دستور داده که خویشاوندان نزدیکم رو از عذاب آخرت آگاه کنم. من شما رو دعوت می‌کنم بگین 'الله یکتاست، هیچ معبودی به‌حق جز او نیست.' من بنده و پیامبر او هستم. اگه چیزی رو که می‌گم قبول کنین، تضمین می‌کنم که وارد بهشت می‌شین.

و همچنین این رو بدونین: مگر این که بگین 'الله یکتاست، هیچ معبودی به‌حق جز او نیست،' من نمی‌تونم نه تو این دنیا و نه تو آخرت بهتون کمکی بکنم." ابولهب از خشم دیوانه شده بود. حتی تو جمع فامیلش هم تحمل این دعوت رو نداشت. و حالا رسول الله صلی الله علیه وسلم داشت خطاب به همه قریش حرف می‌زد. کاری که بعدش کرد، آخرین چیزی بود که از خط رد شد. یک بار دیگه، سعی کرد جلوی گسترش پیام اسلام رو بگیره. از عصبانیت خم شد، چیزی رو از زمین برداشت و به طرف برادرزاده‌اش پرتاب کرد، در حالی که فریاد می‌زد: "دستات بریده بشن! این بود چیزی که ما رو برایش اینجا جمع کردی؟" چیزی که پرتاب کرد در واقع به دین الله پرتاب شده بود، به خود وحی. اون کلمات در پاسخ به یک دعوت پر از رحمت گفته شد، یک دعوت به بهشت جاویدان.

می‌تونی تصور کنی این چقدر برای پیامبر، صلی الله علیه وسلم، دردناک بوده؟ عمویش، کسی که بیشتر از همه انتظار داشت ازش حمایت کنه، اینطوری باهاش رفتار می‌کرد. از اون لحظه به بعد، هم ابولهب و هم همسرش تمام زندگیشون رو صرف آزار رسوندن به پیامبر، صلی الله علیه وسلم، کردن. با اون کار، سرنوشت خودش رو مهر و موم کرد. بعد سوره مَسَد نازل شد و پایان وحشتناکش رو پیش‌گویی کرد. تو این سوره، الله فرمود: "بریده باد هر دو دست اَبولَهَب و هلاک باد خودش! مال و ثروتش و آنچه به دست آورده بود، او را بی‌نیاز نساخت [و برایش سودی نبخشید]. به زودی به آتش شعله‌ور درخواهد آمد؛ و همسرش [اُمّ‌جمیل، آن] هیزم‌کش [آتش‌افروز نیز وارد آتش دوزخ می‌شود]. [در حالی که] طنابی از لیفِ درخت خرما بر گردنش است.

این آیات به وضوح نشون می‌داد که او به جهنم می‌رود. یعنی این که هرگز ایمان نمیاره. در واقع، اگه از بیرون نگاه کنی، این یک ریسک بزرگ به نظر می‌رسید. چون اگه ابولهب ایمان میاورد، آیات اطلاعات غلطی می‌دادن. حتی اگه فقط تظاهر به ایمان می‌کرد، همون نتیجه رو می‌داد. مهم نبود واقعاً به اسلام ایمان داره یا فقط می‌خواسته اونو رد کنه، همه کاری که باید می‌کرد این بود که بگه "من ایمان دارم." پس چه اتفاقی افتاد؟ بعد از نازل شدن این سوره، هفت سال دیگه زندگی کرد. اما نفرتش هیچوقت کم نشد. در حالی که منکر بود مُرد. ابولهب از اسلام متنفر بود و هر کاری می‌کرد تا به این دین آسیب بزنه.

پس چه چیزی مانعش شد که از چنین فرصت طلایی‌ای استفاده کنه؟ و فراتر از اون، اگه پیام رسول الله دروغ و ساختگی بود، چطور می‌تونست چنین ریسک عظیمی بکنه؟ جواب ساده بود. الله اینطور خواسته بود. او کسی است که گذشته، آینده و هر چیزی بین اونها رو می‌دونه. پس به عنوان یک معجزه، او پایان وحشتناکی رو که ابولهب برای خودش می‌ساخت، قبل از این که اتفاق بیفته آشکار کرد. و رسول الله، بدون کوچک‌ترین تردیدی، این پیام رو رسوند چون به کسی که آن را نازل کرده اعتماد داشت. اما ابولهب حتی نمی‌تونست این رو درک کنه. هیچکس جوابی به حرف‌های رسول الله نداد. چیزی کاملاً متفاوت با هر چیزی که تا حالا شنیده بودن رو گوش کرده بودن. و با این حال، هیچی نگفتن. فقط بین خودشون زمزمه کردن و راه افتادن رفتن.

از اون روز به بعد، دعوت به اسلام دیگه مخفی نبود. دوره دعوت آشکار شروع شده بود. این یک نقطه عطف بود. رسول الله، صلی الله علیه وسلم، داشت پیامی رو به اشتراک می‌گذاشت که به سعادت جاودان می‌رسه، نه فقط برای قبیله خودش، بلکه برای کل دنیا. اما قیمتش ارزان نبود. قرار بود با توهین‌های بی‌شمار، ستم، شکنجه و دروغ مواجه بشه. قرار بود از طرف همون کسانی که سعی می‌کرد تا از زیان ابدی نجاتشون بده، ظلم زیادی ببینه الماس و زغال، طلا و مس حالا از هم جدا می‌شدن. دوباره یکی از اون روزها شده بود. رسول الله، صلی الله علیه وسلم، داشت جلوی کعبه نماز می‌خوند. دور و برش مردمی بودن که با چشمانی پر از نفرت و خشم نگاه می‌کردن. با بی‌توجهی به مسخره‌ها و فحش‌هاشون، به نمازش ادامه داد.

اما اون نگاه‌ها نشانه چیز وحشتناکی بودن که قرار بود اتفاق بیفته. تو سجده بود، شاید تو یکی از آرام‌ترین لحظاتش. اما بت‌پرستان بی‌رحم فرصتی که دنبالش بودن رو پیدا کردن. در حالی که رسول الله صلی الله علیه وسلم از چیزی که در راه بود خبر نداشت، روده یک شتر رو انداختن روی شونه‌هاش. زیر آفتاب سوزان، بوی وحشتناکش غیرقابل تحمل‌تر می‌شد. به سختی نفس می‌کشید. ابوجهل داشت با صدای بلند می‌خندید. این ایده خودش بود. با استفاده از چنین روش کثیفی، سعی کرده بود حقیقتی رو که نتونسته با عقل شکست بده، تحقیر کنه.

اما با این که به سختی نفس می‌کشید، چی باعث شد رسول الله صلی الله علیه وسلم نمازش رو قطع نکنه؟ وقتی بت‌پرستان دور و برش داشتن می‌خندیدن و مسخره‌اش می‌کردن، چه چیزی باعث شد به نمازش ادامه بده؟ مگر او کسی نبود که تا چند سال پیش بین قریش خیلی مورد احترام بود؟ چه چیزی باعث شد ریسک مواجهه با این همه نفرت رو بپذیره؟ با وجود این همه توهین و تحقیر، چی باعث شده بود اون اینقدر تزلزل‌ناپذیر بشه؟ کمی بعد، دخترش فاطمه، که اون موقع بچه بود، اونو تو اون حالت دید. وحشت‌زده شد. فریاد زد: "ابتی! ابتی!" دل کوچیکش عمیقاً از این صحنه به لرزه افتاده بود. با چشمان پر از اشک به سمت پدرش دوید. سعی کرد با زحمت اون روده‌ها رو از شونه‌هاش برداره و تمیزش کنه. بعد با عصبانیت حرفهای تندو محکمی را به اون مردهای سنگدل زد.

"محمد اسم‌هامون رو برد و بهمون نفرین کرد! چی می‌شه اگه الله دعاش رو قبول کنه و ما رو نابود کنه؟" این حتی آخرین چیزی نبود که یک بچه دوست داره پدرش رو توی اون حالت ببینه. رسول الله می‌تونست یک زندگی عادی و راحت داشته باشه. پس چرا همه این دردها رو انتخاب کرد؟ آره، او کسی نبود که الله هرگز بذاره تباه بشه. همه سؤال‌ها به یک جواب می‌رسیدن. صداقت و راستگویی هدفش. کعبه شاهد بی‌رحمی‌هایی مثل اینها بود. با این که همین نزدیکی بود، فقط چند قدم دورتر، یک عده از اصحاب هنوز نمی‌تونستن آزادانه اونجا عبادت کنن. و اونهایی که جرات می‌کردن برن، باید خطراتی که ممکن بود سر راهشون بیاد رو می‌پذیرفتن. می‌دونستن تعدادشون کمه. خطر رو احساس می‌کردن. اما با این حال، می‌خواستن حقیقت رو جلوی همه فریاد بزنن.

برای دلی که با ایمان روشن شده، ساکت موندن و هیچ کاری نکردن حتی یک گزینه نبود. مخصوصاً اگه اون دل مال یکی از اصحاب پیامبر، صلی الله علیه وسلم، می‌بود. یک روز، رسول رو متقاعد کردن که نزدیک کعبه بره، و نشستن. یک گروه از دشمنان اسلام هم اونجا بودن. لحظه خطرناکی بود. اما ابوبکر نمی‌تونست حقایق عمیقی که تو دلش نفوذ کرده بود رو نگه داره. نمی‌تونست میلش برای به اشتراک گذاشتن رو کنترل کنه. رو به گروه دیگه کرد و شروع کرد با صدای بلند حرف زدن. در مورد بزرگی ایمان به الله صحبت کرد و این که عبادت بت‌ها هیچ معنایی نداره و سودی نداره. این حرف‌ها مشرکین رو خیلی عصبانی کرد. دل‌هاشون از قبل پر از نفرت و خشم بود.

خیلی طول نکشید که دیگه نتونستن آروم بشینن و شروع کردن به توهین سنگین به پیامبر، صلی الله علیه وسلم. اما این برای اونها کافی نبود. به سمت ابوبکر هجوم آوردن تا خشمشون رو سر او خالی کنن. دورش رو گرفتن و شروع کردن به حمله. ضربه پشت ضربه، وحشیانه کتکش زدن. به جایی رسید که وقتی به زمین افتاد، عتبه بن ربیعه روش پرید و با کفش‌های سفتش، وحشیانه شروع کرد به لگد زدن به سرش. اما حتی این هم برایش کافی نبود. بدون ذره‌ای رحم، بعد صورت ابوبکر رو روی زمین مالید. خون و خاک روی صورتش قاطی شده بود. نزدیک بود بمیره. از اون کتک وحشتناک، بیهوش شد، غرق در خون. فقط با کمک بعضی از افراد قبیله‌اش، بنی تیم، تونست از دست اونها فرار کنه. بعد به خونه‌اش برده شد. و تا عصر به هوش نیومد.

با وجود همه چیزی که از سر گذرونده بود، اولین کلماتش این بود: "رسول خدا کجاست؟ حالش چطوره؟" انگار نه انگار او بود که اون روز همه اون کتک‌ها رو خورده بود. انگار هیچی براش اتفاق نیفتاده. فقط نگران پیامبر، صلی الله علیه وسلم، بود. داشت به توهین‌هایی که به رسول الله، صلی الله علیه وسلم، شده بود فکر می‌کرد. فکر می‌کرد آیا قریش کاری باهاش کرده یا نه. از خون و زخم پوشیده شده بود. اما حتی وقتی بهش گفتن: "تو گرسنه و تشنه‌ای. چیزی نمی‌خوای بخوری؟" چیزی جز شنیدن این که رسول الله در امانه نیاز نداشت. "تا در مورد رسول الله خبری نشنوم، نه چیزی میخورم و نه حتی یک قطره آب میخورم" یک مثال دیگه از اون روزها عبدالله بن مسعوده. بعضی از اصحاب ناراحت بودن و از چیزی شکایت می‌کردن.

قرآن جلوی قریش به طور آشکار تلاوت نمی‌شد. هیچکس جز رسول الله قرآن رو با صدای بلند نخونده بود. فکر می‌کردن اگه به صورت عمومی تلاوت بشه، شاید نظرشون عوض بشه. شاید این روزهای سخت تموم بشن. شاید بالاخره حقیقت رو ببینن. واقعاً دلشون می‌خواست این اتفاق بیفته. اما چه کسی جرات این کار رو داشت؟ برخورد قریش واضح بود. هیچ شانسی نبود که کسی که داره می‌خونه از حمله در امان بمونه. حتماً کتک می‌خورد. در حالی که همه اینها رو بحث می‌کردن، ابن مسعود شاید ضعیف‌ترین اونها بود. همین اوایل بیست سالگی بود. در حالی که کاملاً می‌دونست چه اتفاقی می‌افته، جلو اومد و گفت: "من این کار رو می‌کنم." اما دوستاش شدیدا مخالف بودن چون وقتی قریش می‌خواست حمله کنه، باید کسی می‌بود که قبیله‌ی قوی‌ای برای محافظتش داشته باشه.

اما عبدالله بن مسعود چنین حمایتی نداشت. با این حال، آماده بود که بپذیره. از مواجهه با هیچکس نمی‌ترسید. بعد روز بعد رسید. نمی‌تونست صبر کنه تا حقیقت رو فریاد بزنه. با وجود همه چیز، هنوز امید داشت شاید یک قلب دیگه به سمت اسلام باز بشه. شاید فقط یک نفر دیگه حقیقت رو بپذیره. حتی اگه فقط یک نفر بود، کم نبود. برای اون یک روح، حاضر بود ریسک کنه. به سمت کعبه رفت و با صدای بلند، شروع کرد به خواندن: "بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ." بعد شروع کرد به خواندن سوره الرحمن. ٱلرَّحْمَـٰنُ [الله] رحمان عَلَّمَ ٱلْقُرْءَانَ (قرآن را آموزش داد؛) خَلَقَ ٱلْإِنسَـٰنَ (انسان را آفرید؛) عَلَّمَهُ ٱلْبَيَانَ ([و] به او سخن‌گفتن آموخت). اون تلاوت، اون کلمات... متفاوت با هر چیزی که تا حالا شنیده بودن.

و با این حال، غریب به نظر نمی‌رسیدن. رهبران قریش فهمیدن که این قرآن هست. و فوراً به سمت عبدالله بن مسعود هجوم آوردن. مردم نباید این کلمات رو می‌شنیدن چون اگه می‌شنیدن، تحت تأثیر قرار می‌گرفتن. حتی خود قریش هم نمی‌تونستن در برابر تأثیر عمیق این کلمات روی روح‌هاشون مقاومت کنن. چطور می‌تونستن این رو برای دیگران توضیح بدن در حالی که خودشون هنوز با تضادهایی تو ذهنشون درگیر بودن؟ ابن مسعود توسط بت‌پرستان محاصره شده بود. با این که مدام کتک می‌خورد، نمی‌خواست تسلیم بشه. تو اون کلمات الهی، یکی پس از دیگری، نعمت‌های الله ذکر می‌شد. و بعد نوبت آیات رسید.

"فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ؟" پس [ای جن و انس] كدام یک از نعمت‌های پروردگارتان را انكار مى‌كنید؟ وسط اون کتک‌ها، عبدالله داشت حقیقت رو فریاد می‌زد. اون لحظه، اون صحنه، تصویر واضحی بود از این که قریش چقدر درمانده بودن. به خواندن آیات "فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ؟" ادامه داد تا دیگه نتونست حرف بزنه. وقتی همه‌چی تموم شد، پاسخش به دوستایی که ناراحت و نگرانش بودن این بود: "الان تو چشم‌های من، هیچ دشمنی برای الله ضعیف‌تر و خوارتر از اونها نیست. اگه بخواین، می‌تونم فردا برگردم و به اندازه امروز براشون قرآن بخونم." "به همون اندازه که امروز انجام دادم." مهم نبود قریش چه کار می‌کرد، روز بعد، همیشه مسلمان‌ها رو قوی‌تر از قبل می‌دیدن. حتی یک مؤمن هم از ایمانش برنگشت.

و رسول الله، صلی الله علیه وسلم، هیچوقت از مأموریتش دست نکشید. چه تنها و چه با هم، قریش مدام از خودشون می‌پرسیدن: "چی می‌تونه باعث بشه محمد صلی الله علیه وسلم از این پیام دست برداره؟ چه کسی می‌تونه این رو تموم کنه؟ چرا هیچ‌کدوم از کارهایی که کردیم جواب نداد؟" در حالی که همه این سؤال‌ها تو ذهنشون می‌چرخید، یک اسم به میان اومد. اسمی که همه رویش توافق داشتن. اگه کسی بود که می‌تونست نظر رسول الله رو عوض کنه، اون بود. مردی که از بچگی مثل یک پدر بیش از ۳۰ سال بزرگش کرده بود. عمویش، ابوطالب. ابوطالب یکی از محترم‌ترین شخصیت‌های مکه بود. مسن بود، و با این که ثروت زیادی نداشت، مردم هنوز بهش احترام می‌ذاشتن و به حرفش گوش می‌دادن.

اسلام نیاورده بود، اما پیوندش با برادرزاده‌اش عمیق بود، که با دهه‌ها عشق، وفاداری و احترام متقابل شکل گرفته بود. این اولین بار نبود که قریش به خاطر این موضوع پیشش می‌اومدن. بار گذشته، ابوطالب با کلمات ملایمی جواب داده بود. اونها رو آروم کرده بود و با ادب راهی کرده بود. اما این بار، خیلی جدی‌تر بودن. با یک درخواست واضح پیشش اومدن: این که پیامبر رو وادار کنه از مأموریتش دست برداره. "ای ابوطالب! تو یکی از بزرگان ما، یکی از افراد شریف ما هستی. قبلاً پیشت اومدیم و خواستیم جلوی برادرزاده‌ات رو بگیری، اما کاری که خواستیم رو نکردی. متهم کردن ما به حماقت و بدگویی از خدایان ما... یا تو اونو متوقف می‌کنی، یا ما با تو و اون می‌جنگیم تا یکی از ما نابود بشه." تهدیدهاشون ابوطالب مسن رو به لرزه انداخته بود.

این بار، خیلی محکم‌تر و مصمم‌تر بودن. کل زندگیش بین این مردم زندگی کرده بود. بهش احترام می‌ذاشتن، و آبروش طی سال‌های طولانی ساخته شده بود. احساس تعلق شدیدی به اونها داشت. و ایده طرد شدن توسط مردم خودش دردناک بود. اما در طرف دیگه، برادرزاده‌اش بود. کسی که حتی از بچه‌های خودش بیشتر دوستش داشت. و اونم نمی‌تونست بهش پشت کنه. احساس پریشانی می‌کرد، بین دو طرف گیر کرده بود. دلش سنگین شده بود. بعد از فکر عمیق، رسول الله رو صدا زد و گفت: "برادرزاده عزیزم، بزرگان قبیله تو پیشم اومدن. ازت خواهش می‌کنم، به من و به خودت رحم کن. روی دوش ما باری نذار که هیچکدوم ما نمی‌تونیم تحملش کنیم.

لطفاً، دست از گفتن چیزهایی که مردمت رو ناراحت می‌کنه بردار." حرف‌های عمویش باعث شد پیامبر، صلی الله علیه وسلم، مکث کنه وضعیت واقعاً سخت بود. اراده‌ای که ابوطالب نشون داده بود وقتی رسول الله فامیلش رو برای شام دعوت کرده بود حالا ضعیف شده بود. تا اون لحظه، ابوطالب تنها کسی بود که تو قبیله‌اش ازش محافظت می‌کرد. حالا، آیا او هم بهش پشت می‌کرد؟ آیا او هم تنهاش می‌ذاشت؟ با این که این حرف‌ها سنگین و آزاردهنده‌روی قلبش بود، رسول الله صلی الله علیه وسلم می‌دونست که فقط یک محافظ واقعی داره. الله، پروردگار آسمان‌ها و زمین. حتی اگه کل دنیا بهش پشت می‌کردن، هیچ فرقی نمی‌کرد. بالاخره، رسول الله می‌دونست همه‌چی به خواست او اتفاق می‌افته، و هیچ‌چی بدون اجازه او اتفاق نمی‌افته.

این دین الله بود، و به هیچ شخصی وابسته نبود. الله می‌تونست اونو از طریق هر کسی که انتخاب می‌کرد، به هر طریقی که می‌خواست تقویت کنه. در همون لحظه بود که رسول الله، صلی الله علیه وسلم، اون کلمات فراموش‌نشدنی رو گفت. "بدون عموجان. حتی اگه خورشید رو توی دست راستم و ماه رو توی دست چپم قرار بدن، هیچوقت این دین، این راه رو رها نمی‌کنم. یا الله این دین رو پیروز می‌کنه، یا من جونم رو در راهش می‌دم." همونطور که این کلمات رو می‌گفت، اشک از چشمانش جاری بود. تنها گذاشته شدن توسط عمویش اصلاً براش آسون نبود. اما تصمیمش واضح بود. ایستاد. و وقتی داشت برمی‌گشت، وضوح و تعهدش تأثیر عمیقی روی قلب ابوطالب گذاشت. شجاعت رسول الله بهش الهام داد و بهش قدرت داد که اونم بلند شه.

"پسر برادرم، ادامه بده کاری که داری می‌کنی. هر کاری دوست داری بکن. قسم به الله، من تو رو به هیچ‌کس و به هیچ دلیلی تسلیم نمی‌کنم." و یک بار دیگه، تلاش‌های بت‌پرستان نتیجه‌ای نداد. چطور می‌تونستن؟ او اصلاً از مرگ نمی‌ترسید. داشت تهدیدهاشون رو به خودشون پس می‌زد. وقتی گفت: "حتی اگه خورشید رو توی دست راستم و ماه رو توی دست چپم قرار بدن،" فقط حرف نمی‌زد. آسمان‌ها و زمین شاهد صداقت و راستگویی‌اش بودن. علاوه بر اومدن پیش ابوطالب، قریش پیشنهادهای مختلفی به رسول الله می‌دادن. این بود چیزی که پیشنهاد دادن: "اگه ثروت می‌خوای، از خودمون بهت می‌دیم تا بیشتر از ما داشته باشی. اگه دنبال مقام و احترام بیشتری هستی، تو رو از خودمون بالاتر می‌دونیم. هیچوقت از دستورت سرپیچی نمی‌کنیم.

اگه واقعاً می‌خوای پادشاه باشی، ما تو رو پادشاه خودمون می‌کنیم." اما مهم نبود چی بهش پیشنهاد می‌دادن، رسول الله، صلی الله علیه وسلم، همه‌شون رو رد می‌کرد. اگه او واقعاً اون طور که می‌گفتن دروغگو بود، پس چرا اون پیشنهادها رو قبول نکرد؟ نفع شخصی کجا بود؟ غیر از سختی و مشقت، چی بهش می‌رسید؟ حقیقت واضح بود. کلمات قرآن و رفتار رسول خدا روز به روز داشت روی کافران تأثیر می‌گذاشت. اعتمادشون به مسیری که داشتن می‌رفتن ضعیف می‌شد.

با این حال، به هیچ وجه حاضر به پذیرفتن حقیقت نبودن اما چی بود که باعث می‌شد اینقدر بر انکار حقیقت پافشاری کنن؟ چه چیزی باعث می‌شد رسول خدا رو مسخره کنن و حرف‌هاش رو نادیده بگیرن؟ چرا وقتی قرآن تلاوت می‌شد گوشهاشون رو می‌بستن؟ چه چیزی باعث می‌شد اینقدر لج‌بازانه چشمشون رو روی نور ببندن؟ در قلب همه اینها، غرور و خودبینی بود. فکرشو بکن. اگه این دین رو قبول می‌کردن، باید اعتراف می‌کردن که همه کاری که سال‌ها کردن غلط بوده. و برای کسی که غرور داره، اعتراف به اشتباهاتش، مخصوصاً در مورد چنین مسئله مهمی، اصلاً آسون نبود. اونها همچنین نمی‌خواستن باور کنن که اجدادشون هم مثل خودشون اشتباه کردن وقتی بت‌ها رو عبادت می‌کردن. پس غرورشون فقط مربوط به خودشون نبود. در مورد دفاع از روش اجدادشون هم بود.

یادت میاد وقتی پیش ابوطالب اومدن چی گفتن؟ "از اجداد ما بدگویی می‌کنه و ما رو متهم به حماقت می‌کنه." برای سال‌ها، برای بت‌هاشون حیوان قربانی می‌کردن، دست و صورتشون رو با احترام به اونها می‌مالیدن هر روز قبل از این که از خونه بیرون بیان. نمی‌خواستن قبول کنن که همه‌ش بی‌فایده بوده. حقیقت ارزش و اهمیت کمتری نسبت به اجدادی که زیر خاک دفن شده بودن، داشت با این که قرار بود تنها وارد قبرشون بشن، ترجیح دادن دنبال صداهای گذشته برن تا صدای عقل. یکی دیگه از جنبه‌های غرورشون این بود که خانواده پیامبر رو به اندازه کافی اصیل نمی‌دونستن.

در واقع، یک بار، بعد از صحبت با رسول خدا ابوجهل رو به دوستش کرد و گفت: "قسم به الله، می‌دونم چیزی که می‌گه حقیقت داره." پس چرا بهش ایمان نیاورد؟ حتی بعد از اعتراف به این؟ چون درست بعد از اون، شروع کرد به مقایسه قبیله رسول خدا با قبیله خودش. ویژگی‌های برتر هر قبیله رو لیست کرد و اونها رو با دو اسبی که کنار هم می‌دون مقایسه کرد. و بعد گفت: "و حالا می‌گن 'حتی یه پیامبرم از قبیله مون داریم.' نه، قسم به الله، من نمی‌تونم این رو قبول کنم." در یک موقعیت دیگه، در مورد رسول خدا امیه بن ابی‌الصلت یک بار به ابوسفیان گفت: "او واقعاً یک پیامبره.

ازش پیروی کن." "پس چرا تو ازش پیروی نمی‌کنی؟" "می‌ترسم شرمنده بشم اگه زن‌های ثقیف بگن 'امیه رفت و از یه جوون از پسران عبدمناف پیروی کرد.'" بین اعراب، هرچقدر جایگاه یک شخص بالاتر بود، فشار بیشتری احساس می‌کرد که از تصویرش محافظت کنه. فکر می‌کردن، "مردم چی می‌گن؟" و زندگیشون رو بر اساس نظر دیگران شکل می‌دادن. اما در نهایت، اونها داشتند زندگی جاودانشون رو فدای یک زندگی کوتاه و موقت می‌کردن. پس تهدیدهایی که علیه ابوطالب کردن جواب نداد. صبرشون تموم شده بود. دیگه هیچ تحملی برای اسلام نداشتن. از روی خشم و نفرت، سعی می‌کردن به پیامبر، صلی الله علیه وسلم، در هر فرصتی آسیب برسونن. وقتی تو نماز بود، از پشت می‌اومدن و سعی می‌کردن گلوش رو فشار بدن.

وقتی تو سجده می‌رفت، سعی می‌کردن با یه سنگ سرش رو خرد کنن. مدام جلوی در خونه‌اش فضله حیوانات می‌ریختن و بوته‌های خاردار رو روی مسیرهایی که روزانه راه می‌رفت پخش می‌کردن. هرجا می‌دیدنش، حرف‌های تندی می‌زدن که قلب پربرکتش رو می‌آزرد و سعی می‌کردن توهین کنن. اما با وجود همه اینها، او همه‌چی رو با صبر تحمل می‌کرد، و هیچوقت تسلیم نمی‌شد. هیچ عمل نفرتی، هیچ توهینی، هیچ تهدیدی نمی‌تونست اورو از راهش منحرف کنه. با همون تعهد، روز و شب، به دعوت مردم به اسلام ادامه می‌داد، امیدوار بود که یک روح دیگه رو نجات بده. نگران خودش نبود. با این حال، تو اون روزها، نگرانیش برای اصحاب داشت بیشتر می‌شد. هر روز، زندگی کردن به عنوان یک مسلمان توی مکه سخت‌تر و سخت‌تر می‌شد.

تو داغ‌ترین ساعت روز، مکه با فریادهای مسلمانان شکنجه شده پر می‌شد تا جایی که دیگه قدرتی برای تولید صدا نداشتن. حتی خونه ارقم دیگه برای محافظت از مؤمنان کافی نبود. رسول الله، صلی الله علیه وسلم، باید راهی پیدا می‌کرد تا مسلمان‌ها بتونن آزادانه‌تر دینشون رو عمل کنن. سال پنجم پیامبری بود. یک روز، رسول خدا اصحابش رو جمع کرد. چیز مهمی بود که می‌خواست بهشون بگه. گفت: "الان در زمین پراکنده بشین. الله همه شما رو دوباره جمع می‌کنه." اما کجا می‌تونستن برن؟ "ای پیامبر خدا، کجا باید بریم؟" رسول الله، صلی الله علیه وسلم، با دستش اشاره کرد و گفت: "اونجا." داشت به آن طرف دریا اشاره می‌کرد. یعنی اونا باید از راه دریا به اون سرزمین سفر می‌کردن.

اما اونجا کجا بود؟ پژواک گسترش اسلام به سرزمین‌های دور با فقط یک مشت مؤمن، سختی‌هایی که بعدش با آسایش همراه می‌شد، پیوستن اسم‌های مهم به صفوف اسلام، اسم‌هایی که قریش رو تا اعماقشون می‌لرزوند، ضربه‌هایی که کافران یکی پس از دیگری می‌خوردن، و دعای بزرگ پیامبر، صلی الله علیه وسلم، که قبول می‌شد. همه اینها منتظر ماست تو قسمت بعد. منتظر بمونین. شاید یه کم عجیب به نظر بیاد، ولی ما یه دوره آنلاین قرآن داریم که تا حالا ۴۳ هزار نفر ازش فارغ‌التحصیل شدن و مسیر قرآنی‌شون رو شروع کردن. بله، دارم درباره اپلیکیشن موبایل قرآن «لام‌الف» خودمون صحبت می‌کنم. این برنامه کاملاً رایگانه و هیچ تبلیغاتی نداره.

این اپلیکیشن که توی هر دو زبان ترکی و انگلیسی خیلی موفق بوده، حالا قراره ان‌شاءالله به ۱۳ زبان مختلف در اختیار مسلمون‌های سراسر دنیا قرار بگیره. ولی این پروژه زحمت و تلاش زیادی می‌خواد. برای اینکه این اتفاق بیفته، باید ۲۰۰۰ دقیقه ویدیو آموزشی تولید کنیم. و الان داریم با هزینه‌های ترجمه و صداگذاری دست و پنجه نرم می‌کنیم. تیم ما مبلغ کل رو به سهم‌های ۳۰ دلاری تقسیم کرده، پس شما هم ان‌شاءالله می‌تونید با اسپانسر شدنِ یک یا چند سهم بر اساس توانایی‌تون، از ما حمایت کنید. برای تکمیل این اپلیکیشن به کمک شما نیاز داریم. اگه می‌خواید توی ثواب هر حرفی که توسط کاربرها خونده می‌شه شریک باشید، همین الان می‌تونید با ما تماس بگیرید.