Towards Eternity
بازگشت به وبلاگ

"استیون هاوکینگ خدا را برای من اثبات کرد!" - ماجرای گرایش یک سیک به اسلام

تاریخ انتشار

تماشا در یوتیوب

خونواده مادریم پیشینه ی مسیحی دارن و خونواده پدریم پیشینه ی سیک دارن. توی بریتانیا سیک‌ها، خیلی با مسلمونا دشمنی دارن. حملات ۱۱ سپتامبر توی آمریکا اتفاق افتاد. چند سال بعد، بمب‌گذاریای هفتم ژوئیه اتفاق افتاد که توش به اتوبوسا و متروی لندن حمله انتحاری شد. قرار بود بابام سوار همون قطار بشه و بعدش من سعی کردم بهش زنگ بزنم ولی گوشیش قطع بود. من ادیان مختلفی رو بررسی کردم: بودیسم، سیک-ایسم، هندوئیسم و مسیحیت رو مطالعه کردم. داشتم یه سخنرانی از اِستیون هاوکینگ رو می‌دیدم. اِستیون هاوکینگ خدا رو واسم ثابت کرد. همونجا با خودم گفتم، می‌دونی، بدترین اتفاقی که می‌تونه بیفته چیه؟ واسه همین شروع به خوندن قرآن کردم و مسلمون شدم.

بابام این‌طوری فهمید که: از مدرسه اومدم خونه و توی کتم یه کلاه عرق‌چین پیدا کرد. «این چیه؟ تو از پشت بهم خنجر زدی. تو به خونِ خودت خیانت کردی. به مردمت خیانت کردی.» کلی داد و بیداد و فحش‌کاری راه افتاد. توی تولد عموم یه اتفاقی افتاد و، می‌دونین، عموم خیلی باهام رفیق بود، و اون بغلم کرد. اما یه‌جوری بغلم کرد که جلوی کل خونواده، سرمو قفل کرده بود توی بغلش. یه لیوان شامپاین دستش بود و فشارش میداد به لبام و بهم گفت: «بخورش.» «نه، نمی‌خوامش.» «بخورش!» «نه! نمی‌خوام!» اَلسلام علیکم، برادر ریس بایفیلد. خیلی ممنون که دعوتمون رو قبول کردین. خوشحالیم که توی تووآردز اِترنِتی (Towards Eternity) همرامون هستین.

می‌خوام با این شروع کنم که: ریس بایفیلد کیه؟ می‌تونین خلاصه ای از زندگیتون بهمون بگین؟ و عَلیکم السّلام و رَحمةُ اللهِ و بَرکاتُه. برادرم، الحمدلله، باعث افتخاره که مهمون شما هستم. من توی یه خونواده دورگه به دنیا اومدم. بابام مهاجر نسل اول توی انگلستانه، که از هند اومده. و مادرم یه زن انگلیسیه. خونواده مادریم پیشینه ی مسیحی دارن. و خونواده پدریم پیشینه ی سیک دارن. و من ادیان مختلفی رو بررسی کردم. واسه همین شروع به خوندنِ قرآن کردم . شهادتین رو گفتم و مسلمون شدم. در واقع دو سال مسلمون بودنم رو، مخفی نگه داشتم. خونواده‌ام بالاخره فهمیدن. کلی داد و بیداد و فحش‌کاری راه افتاد. از اونجا تا سه چهار سال بعدش، اوضاع بدتر و بدتر شد. من لیسانس فلسفه رو از "کینگز کالجِ لندن" گرفتم.

الحمدلله با نمره عالی فارغ‌التحصیل شدم. و بعد رفتم دانشگاه کَمبریج تا فوق لیسانسم رو تو رشته ی فلسفه ی دین و اِلهیات بگیرم. از نظر ایمان زندگیتون چطور بود؟ به چی اعتقاد داشتین؟ مسلماً توی مراسم مذهبی کلیسا مثل عروسیا و اینجور چیزا شرکت می‌کردم. می‌دونین، حتی توی بچگیامم، ایده اینکه یه انسان خدا باشه رو، نمی‌تونستم قبول کنم. همین‌طور توی گودوآرا، که همون معبد سیک‌هاست، توی مراسمشون شرکت می‌کردم. یه جورایی می‌دیدم، حتی از همون بچگی، بنیان‌گذار سیک‌ها، یعنی گورو نانک رو، بیشتر یه مُصلِح اجتماعی می‌دیدم تا کسی که بهش وحی الهی شده باشه. توی اون دوره، تا یه حدی از نژادپرستی رو تجربه می‌کنی. انگلیسیا منو انگلیسی نمی‌دونستن. و آسیاییا هم، منو آسیایی نمی‌دیدن.

واسه همین تو یه وضعیت عجیبی گیر کرده بودم. درست یه سال قبلش، حملات ۱۱ سپتامبر توی آمریکا اتفاق افتاد. چند سال بعدم بمب‌گذاریای ۷ ژوئیه اتفاق افتاد که توش به اتوبوسا و متروی لندن حمله ی انتحاری شد. و این باعث یه نفرت عمومی نسبت به اسلام و مسلمونا شد. در واقع اتفاقی که افتاد این بود که همون روز، بابام قرار بود سوار اون قطار بشه. قطاری که تو خط مرکزی منفجر شد. این همون قطاری بود که قرار بود سوارش بشه. بعدش سعی کردم بهش زنگ بزنم ولی گوشیش قطع بود. چون من فکر می‌کردم بابام توی اون قطاره. به مامانم زنگ زدم و گفتم با بابا حرف زدی؟ اخبارو شنیدی؟ گفت هی دارم زنگ می‌زنم ولی هیی قطع میشه. اما قضیه این بود که اون رفته بود تو ایستگاه قطار. و باید سوار یه قطار می‌شد تا برسه به خط مرکزی.

و وقتی تو خط مرکزی بود، اونجا بود که حمله اتفاق افتاد. و اونا کلاً منطقه رو بستن و قرنطینه کردن. پس هیشکی نمی‌تونست از ایستگاه خارج بشه، هیشکیم نمی‌تونست بیاد توو. واسه همینم آنتن نداشت، چون زیر زمین گیر افتاده بود. پس الحمدلله فقط با یکی دو تا قطار اختلاف، سوار اون قطاری شد، که منفجر نشد، چون اون روز دیرش شده بود. همزمان، این دوره مصادف بود با ظهور جنبش آتئیستی جدید. اِستیون هاوکینگ و ریچارد داوکینز و این آدما، اون موقع حسابی داشتن تفکراتشونو رواج می‌دادن. وقتی حدود ۱۵ یا ۱۶ سالم بود، همون موقعی بود که کتابشو چاپ کرد. من یه جورایی بین این چیزا گیر کرده بودم. پس همزمان، داشتم این جریانو جذب می‌کردم. این جریانو می‌گرفتم و یجورایی از اون زاویه ی دید، به چیزا نگاه می‌کردم و زیر سوال می‌بردمشون.

اما همزمان، یه حس قوی م داشتم که یه چیزی وجود داره. داشتم یه سخنرانی از اِستیون هاوکینگ می‌دیدم و تا آخرش رو تماشا کردم. درباره پیدایش جهان بود و میدونین، داشت تحقیقات و نظریه‌هاشو در مورد اینکه، جهان از زمان بیگ بنگ چطور شروع شده، توضیح می‌داد. و رسیدیم به این نقطه که جهان از کجا اومده؟ نتیجه‌گیری سخنرانی این بود که جهان یه آغازی داشته. اون آغاز از کجا اومده؟ چی باعث به وجود اومدن جهان شده؟ و بعد جوابش اینه: «از هیچی به وجود اومده.» و من اونجا نشسته بودم و به صفحه لپ‌تاپ نگاه می‌کردم، به این مرد نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم، چی داری میگی؟ و بعد، می‌دونین، اون خودش رو توجیه کرد و گفت، اوه، ما نمی‌دونیم. بعدش می‌رسی به جایی که یه چیزی رو که می‌دونیم، اثبات کردی.

چیزی نمی‌تونه از هیچی به وجود بیاد. این فقط یه درک اولیه از چیزاست. اگه معلولی هست، علتی م هست. و تو میگی که همه اینا، این بیگ بنگ، خلقت کل جهانِ ما از هیچی به وجود اومده. و می‌خوای درباره شرایط اولیه یِ فیزیک حرف بزنی، که انگار این شرایط فقط تصادفی اونجا بودن. واسه مردی که اونقدر باهوش بود، که اینقدر سواد داشت، این حرفا منطقی نبودن. نتیجه‌گیری من اینه: جوابی که نوک زبونته، جوابی که باید از دهنت بیرون بیاد، همون جوابیه که داری از گفتنش طفره میری. و اون جوابی بود که واسه من از همه واضح‌تر بود. که الان می‌دیدم این مردی که سه ساعت برام سخنرانی کرد، علم به خوردم نمیده، داره ایدئولوژیشو تحمیل می‌کنه. که در واقع نیازی نیست بین علم و وحی تضادی باشه. تضاد وجود داره چون آدما تزریقش می‌کنن.

آدما ایدئولوژیشون رو تحمیل می‌کنن. بعد از دیدن اون ویدیو و فهمیدنِ این موضوع دیگه اعتقاد به خدا به طور واضحی توی وجودم تثبیت شد. تقریباً می‌تونی به جوک بگی، که اِستیون هاوکینگ خدا رو واسم ثابت کرد. اعتقاد به خدا رو توی قلبم محکم کرد. چون ما حضور خدا رو توی دنیا می‌بینیم. ما شاهکار خالق رو می‌بینیم. هیچ چیزی تو هستی نیست که بتونه بدون یه چیز دیگه وجود داشته باشه. پس وقتی همه‌چی به هم وابسته‌ست، یه چرخه ی وابستگی به وجود میاد. اما مسئله اینه که این چرخه‌های وابستگی باید یه‌جا تموم بشن. اونا باید به نقطه‌ای برسن که به یه چیز مستقل ختم بشه، چیزی که خارج از این ساختاره و کل این مجموعه رو ساپورت می‌کنه. که تو کل جهان، همه‌چی وابسته س. و به چیزی نیاز داره که اونو به وجود بیاره.

حالا دیگه، سوال این بود: «خب، اگه خدا وجود داره، خدا کیه؟ کیه که لایقه این عنوانِ خداست؟ و خدا چیه؟» با این اوصاف، فکر کردم منطقی‌ترین نقطه شروع اینه که به قدیمی‌ترین ادیان نگاه کنم. و می‌دونین، ایده ی بت‌پرستیِ کلاسیک، که باید با خدایان معامله می‌کردی و این قربانیا رو انجام می‌دادی. و واسه من، مثلاً... خیلی، بی‌معنی به نظر می‌رسید. مثلاً، چرا این وجودِ برتر که همه‌چی رو آفریده، که روی همه‌چی کنترل داره، چرا باید باهاش معامله کنی؟ خدا بالاتر از ایناست. خدا فراتر از این جور انسان‌اِنگاریاست، اینجور که ما نحوه رفتارمون با همدیگه رو به خدا م تعمیم می‌دیم. واسه همین این برام خیلی دافعه داشت و اینو توی تموم اَشکال‌ باستانیه بت‌پرستی می‌دیدم.

یا جاهائیکه یه جور ابزار کنترل اجتماعی بودن که رهبران و پادشاها از این موقعیتای الهی، از این اقتدارِه به اصطلاح الهی، استفاده می‌کردن تا کنترل دستشون باشه. این مشکل اولم بود و من ادیانِ مختلف زیادی رو بررسی کردم. در مورد دین پدریم، یعنی سیک-ایسم، بنیان‌گذار سیک گورو نانِکه. گورو نانِک به عنوان یه هندو بزرگ شد. اون از اختلافات و درگیریای بین هندوها و مسلمونا خیلی ناراضی بود. و میگن که رفت تا مراقبه کنه و توی این قضیه به یه درک روشن برسه. تو سفر گورو نانِک، اون در واقع رفت تا حج به جا بیاره. اما وقتی از این سفر برگشت، با یه سری آرمانای مذهبی ای برگشت که کاملاً شفاف شده بودن. همین‌طور، تو خیلی از این سُنّتای هندی مثل بودیسم و سیک-ایسم، اونا ادیان تلفیقی بودن.

دین تلفیقی دینیه که فرهنگا و اَعمال مذهبیِ اطرافش رو می‌گیره و توی دین خودش ترکیب می‌کنه. پس تو دین سیک، یه مثال خیلی واضح واسه این می بینین. نمازشون بیشتر شبیه یه مدل دعای هندوهاست. اما اگه کسی الان بره هند، می‌بینه که در واقع این خیلی رایجه. می‌بینی که هندوها میرن مسجد و حتی شاید هندوها به یه طریقت هم بپیوندن. مثلاً توی هند، نقشبندیای هندو وجود دارن. از اون‌ور، مسلمونایی رو دارین که میرن زیارتگاه‌های هندوها و سعی می‌کنن از کاهناشون تَبرّک بگیرن و از این کارا بکنن. اینجور قاطی شدنِ سنت‌های مذهبی که از دیدگاه جامعه‌شناسی بهش میگیم مذهبِ روستایی، خب؟ این سطح از مذهب روستایی توی هند خیلی رایجه. دین سیک یه دین ساختگیه و من هندوئیسم رو هم بررسی کردم.

بزرگ‌ترین چالش هندوئیسم اینه که اصلاً دینی به اسم هندوئیسم وجود نداره. این اولین مشکله چون هندوئیسم یه اصطلاح استعماریه. وقتی انگلیسیا اومدن هند، کاری که کردن این بود که دیدن یه مُشت آدم قهوه ای رنگ، دارن عبادت می‌کنن و اعمال مذهبی بجا میارن. و در واقع فقط گفتن، می‌دونی چیه؟ اینا همشون یه دینن. اونا این تفاوتا رو ندیدن... فقط همه رو توی یه دسته جا دادن، که اینا همون... مثلاً، کلمه هندو از رود سِند میاد، درسته؟ پس این ... این فقط دینِ این مردمه. خیلی خیلی واضح شد که این فقط یه جور کنترل اجتماعی بود، و روشی واسه اینکه توده‌ها رو تحت نظر داشته باشن، و چیزایی از این قبیل. و من یهودیت رو هم بررسی کردم. توی یهودیت سنتی، نمیشه به یهودیت تغییر دین داد.

باید یهودی به دنیا بیای تا بتونی جزو قوم برگزیده خدا باشی. از این نظر، این یه دینِ قومیتیه. حالا این ایده، واسم منطقی نبود. مشکل دوم در واقع نگاه کردن به خودِ سنتِ یهودی و رابطه‌ای بود که یهودیای کتاب مقدس، با پیامبراشون داشتن، و اینکه چطور خودِ این سنت ثبت کرده که، می‌دونین، در طول تاریخ، مردم یهود پیمان‌شکنی کردن، همونطور که توی کتاب مقدس اومده. کتاب مقدس ثبت کرده که قوم یهود به عهدشون با خدا پایبند نموندن. و همین‌طور، می‌بینی که یه حدی از تحریف م توی کتاب مقدس اتفاق افتاده، همون تحریفِ داستانا. یه داستان که توش میگن اون یه نفر رو فرستاد که بجنگه، فقط واسه اینکه اون مرده بمیره، و بعدش بتونه با زنش ازدواج کنه.

و تمومه این‌جور داستانا که، می‌دونین، این سنت اصلاً منطقی نیست، که اینا آدمایی بودن که خدا انتخابشون کرده. و توی همون کتاب، داره از پیامبرا و، و اینکه با خدا چطورن، و صداقتشون تعریف می‌کنه. اما همزمان، بهشون نشون میدن که انسان معمولی نیستن، چون فرق هست بین اینکه آدم اشتباه کنه تا اینکه یه گند بزرگ بزنه. و تناقضات مشخصیم وجود داره. قدم طبیعی بعدی این بود که نگاهی به مسیحیت بندازم. و وقتی توی مسیحیت عمیق‌تر میشی، می‌بینی که چه اتفاقی افتاده. ایده ی تثلیث یا اینکه کسی واقعاً پسر خدا باشه رو. می‌دونین، عیسی خداست. پدر، خداست. روحُ‌القُدُسم خداست. ولی فقط یه خدا وجود داره، اما در قالب سه شخص. این یعنی هر شخصیتی باید افکار مجزا، و خواسته‌های مجزا داشته باشه.

چون اگه بگی، نه، اونا افکار یکسانی دارن. ایده‌های یکسانی دارن. خواسته‌های یکسانی دارن، همه‌چی بین هر سه‌تاشون یکسانه؛ اون‌وقت از نظر ریاضی، اونا یه نفرن. همه‌شون به یه وجود واحد تبدیل شدن، درسته؟ اگه همه ی اونا برابر و ابدی هستن، پس چطور سر چیزی با هم به توافق می‌رسن؟ چی میشد اگه عیسی نمی‌خواست روی صلیب بمیره؟ چون کتاب مقدس میگه که اون با همون لحن اِنجیلی فریاد زد. فریاد زد و گفت: «پدر، پدر، چرا مرا به حالِ خود رها کرده ای؟» پس مشخصه که نمی‌خواسته اون تصلیب اتفاق بیفته. پس این خواستنه چطوری اتفاق افتاده؟ منطقی نیست. خوده عیسی گفت که از تورات پیروی کنید و یهودی بوده. اون یه مرد یهودی بود.

پس وقتی این حرفا رو در نظر می‌گیریم، اون جملاتی که میگه «من هستم» و چیزایی شبیه به این، توی چارچوب الهیات یهود، می‌فهمیم که این حرفا معنیش این نیست که عیسی خداست. اونا معنیشون خداپنداری نیست. اول از همه، پسر خدا بودن توی سنت یهود یعنی فقط یه آدم پرهیزگار بودن. تو سنت یهود وقتی یکی داره از طرف خدا حرف می‌زنه، توی اون سُنت، بهش یه جایگاهی میدن که انگار خودِ خداست. باید یه چیزی رو خیلی واضح بفهمیم. اولاً، کتاب مقدس به موجودات دیگه‌ای غیر از خدا م میگه اِلوهیم، که بهشون مقام نمادِ اِلوهیّت داده شده. یعنی این شخص نماینده خداست، اما خودِ خدا نیست. نکته دوم وقتیه که به خودِ اِناجیل نگاه می‌کنیم.

از یه طرف، جملاتی تو اِنجیل داری که عیسی داره به درگاه خدا دعا می‌کنه، و میگه دنبال من نیاین، دنبال خدا برین. من خوب نیستم. فقط خدا خوبه. معنی این حرفا اینه که عیسی داره میگه، من نماینده خدام و پیامبر راستین خدا هستم. و خودش چی دستور میده؟ که به درگاه خدا دعا کنین، پیرو خدا و قانونِ خدا باشین، نه اینکه از خودش اطاعت کنین، بلکه از قانون پیروی کنین و فقط خدا رو بپرستین. می‌بینین که کتاب مقدس، واقعاً عیسی رو به عنوان خدا، معرفی نکرده. بلکه این چیزیه که الهیات پُولُسی روی سنت سوار کرده. داشتم به آخر این مسیر می‌رسیدم، و ناراضی بودم چون، می‌دونین، اون قضیه رو با اِستیون هاوکینگ تجربه کرده بودم.

این اعتقاد رو به خدا پیدا کرده بودم، اما همزمان، این عقاید رو هم بررسی کرده بودم و حس می‌کردم اون جوابی که دنبالشم رو بهم ندادن. اون موقع تو کلاسمون یه مسلمون بود و میدونین، بهم گفت: «چرا یه سر قرآن نمی‌خونی؟» فقط امتحانش کن. ازو همونجا با خودم گفتم می‌دونی «بدترین اتفاقی که می‌تونه بیفته چیه؟» واسه همین شروع کردم به قرآن خوندن.، و اون موقع، داشتم از پلی‌استیشنم، پلی‌استیشن ۳ استفاده می‌کردم و از مرورگر اینترنتش استفاده می‌کردم تا یواشکی تماشاش کنم، چون نمی‌خواستم کسی بفهمه دارم قرآن میخونم. و داشتم اینو می‌خوندم و فکر کنم از سوره فاتحه شروع کردم تا سوره ناس. ، اما چیزی که برام جلب توجه کرد سادگی اسلام بود. سرراست بودن اسلام.

اسلام اینجور داستانای خیلی پرجزئیات یا خیلی دراماتیک رو تحویلت نمیده. قرآن بهت داستانای واضح با نتیجه‌گیریِ اخلاقی واضح میده. و یه‌راست می‌ره سر اصل مطلب. و چیزی که تو قرآن دیدم این بود که همون تحریفاتی که در داستانای پیامبرا بود، توش روشن شده بود. خداوند می‌فرماید قرآن «مُهَیمِن» است. همونی که ناظر و، حافظه. اونی که بر بقیه برتری داره. و اون اشتباهات رو روشن می‌کنه و خطاها رو تصحیح می‌کنه. وقتی به زمین نگاه می‌کنیم، خدا به ما میگه: «نمی‌بینی که چقدر عالی برایمان طراحی شده؟» این همون چیزیه که ما امروزه بهش میگیم برهانِ نظم. خدا میگه «به دنیای اطرافت نگاه کن. با یه قلب . و ذهن پاک فکر کن. و می‌بینی که خدا تنها کسیه که می‌تونسته . اینو خلق کنه. این چیزی بود که واقعاً واسم جذاب بود.

که اسلام یه راه و روش ساده، منطقی و کامل واسه زندگی ارائه میده. قرآن قوانین واضح و دقیقی ارائه میده که منطقین. و می‌تونی ببینی که اگه جامعه بخواد از این قوانین پیروی کنه، قطعاً به نفعش تموم میشه. اگه قوانین اسلام رعایت بشن. در حالیکه اگه رعایت نشن و از هم بپاشی، کم‌کم می‌بینی چطور یه سری چیزا توی جامعه شرارت به وجود میارن. اینکه چطور عمل نکردن به این قوانین باعث مشکلات و فساد توی جامعه میشه. اینکه اسلام چطور می‌خواد آبروی مردم رو حفظ کنه. چطور می‌خواد خونواده‌ها رو شکل بده تا آدما شرمنده نباشن یا طرد نشن و هر کسی به حق و حقوق خودش برسه. و این چیزی بود که توی هیچ سنت دیگه‌ای ندیدم که به این تمیزی و سادگی ارائه بشه.

و چی شد که تصمیم گرفتین شهادتین رو بگین؟ گفتنش چه حسی داشت؟ می‌تونین ما رو به اون لحظات ببرین؟ داشتم یه سری سخنرانی توی یوتیوب در مورد نشانه‌های آخرالزمان، نشانه‌های روز قیامت می‌دیدم. و وقتی اینا رو بررسی کردم، اونجا بود که ترس افتاد تو دلم. که هر وقت، تو هر لحظه‌ای ممکنه بمیرم. و آیا دلم می‌خواد در حالتی غیر از تسلیم بودن در برابر الله سبحانه و تعالی بمیرم؟ و این همون چیزی بود که باعث شد تغییر دین بدم. با اینکه خودمون رو گول می‌زنیم، که به مرگ فکر نکنیم. وقتی با اون واقعیت روبرو شدم، فهمیدمش. اون موقع تعجیل کردم. همون موقع به دوستم زنگ زدم و گفتم «می‌خوام همین امروز شهادتین رو بگم. وقتی نمونده.» و توی اون لحظه وقتی فهمیدم ممکنه فردا بمیرم، ممکنه همین امروز غروب بمیرم.

که هیچ فردایی در کار نبود، هیچ بعدنی وجود نداشت، هیچی نبود. همه چی همین الان بود، باید الان شهادتین رو می‌گفتم. پس به دوستم زنگ زدم و اونم گفت بیا خونه‌مون. بعدش با ماشین رفتیم پیش یکی از دوستای خونوادگیش که امام جماعت مسجد بود. اونم اومد و الحمدلله پیش اون شهادتینم رو گفتم. معنی شهادتین رو با هم مرور کردیم. اون لحظه‌ای که داشتم شهادتین رو می‌گفتم، با اینکه فقط چند نفر توی اتاق بودن، حس می‌کردم در و دیوار اتاق داره به من تنگ میشه. انگار یه بار خیلی سنگین روی دوشم بود. اما از همون لحظه‌ای که گفتم «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلٰهَ إِلَّا ٱللَّٰهُ، وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ ٱللَّٰهِ.» همون لحظه‌ای که اینو گفتم، حس کردم بار کل دنیا، از روی دوشم برداشته شد. حس کردم بار گناهانم از بین رفت.

حس کردم نگرانیا ولم کردن. می‌دونین، اون حس، حسه هوای تازه رو داشت. وقتی از هواپیما میای بیرون و دوباره حس می‌کنی هوای تازه می‌خوره به صورتت. بعد از گفتن شهادتینم همچین حسی داشتم. خونواده و اطرافیانتون چه واکنشی به مسلمون شدنتون نشون دادن، مخصوصاً پدرتون؟ همون اول که شهادتین رو گفتم، می‌دونستم که قراره کار خیلی سختی باشه. واسه همین دو سال مسلمون بودنم رو پنهون کردم. توی خونه بودم، فقط سعی می‌کردم عادی رفتار کنم. اما خب می‌دونین، بیرون، می‌رفتم مسجد، نماز می‌خوندم، شایدم طرز لباس پوشیدنم رو عوض کرده بودم. خونواده‌م بالاخره فهمیدن. بابام اینجوری فهمید که من از مدرسه برگشته بودم خونه و اون توی کُتم یه کلاه عرق‌چین پیدا کرد. تو جیبم پیداش کرد و گفت «این چیه؟ از پشت بهم خنجر زدی.

تو به خونِ خودت خیانت کردی. به مردمت خیانت کردی. این اصلاً قابل‌قبول نیست.» و کلی داد و بیداد و فحش‌کاری راه افتاد به خاطر این قضیه. تا سه چهار سال بعد، اوضاع بدتر و بدتر شد تا اینکه به خشونت و توهین کشید. صبح زود بیدار می‌شدم و زود می‌رفتم مدرسه. بعد خیلی دیر می‌اومدم خونه، شاید مثلاً ۲ ،۳ نصفه‌شب، تا فقط با بابام روبرو نشم. خب واکنش اون، بیشتر به‌خاطر تأثیراتِ فرهنگیش بود و اینکه چطور باید به بقیه توضیح می‌داد که پسرش مسلمون شده. چون بابام بازم می‌خواست سر یه فرصتِ مناسب باهام بحث کنه. و منم فقط نشوندمش و بهش گفتم «ببین، من از اعتقادم دست نمی‌کشم. اسلام رو ول نمی‌کنم.

پس یا باید منو به عنوان یه مسلمون قبول کنی، یا فقط ولم کنی و منم ولت می‌کنم.» و بعد از اون روز، ما دیگه هیچ‌وقت سر این موضوع بحث نکردیم. ولی خب، فقط چون بابام بی‌خیال شده بود، معنیش این نبود که بقیه اعضای خونواده پدریم هم، بی‌خیال شده بودن. توی تولد عموم یه اتفاقی افتاد. و کلِ خونواده اومده بودن. و می‌دونین، عموم داشت خیلی، باهام رفاقت می‌کرد و سعی می‌کرد کاری کنه که راحت باشم. یه کم غذا خوردیم. و بعدش، می‌دونین، یه جورایی، بغلم کرد. ولی طوری بغلم کرد که سرمو اینجوری قفل کرده بود تو بغلش. و بعد جلوی همه، جلو تک‌تک اعضای خونواده، یه لیوان شامپاین گرفت دستش و فشارش داد به لبام. بعد بهم گفت، بخورش. و من گفتم: من الکل نمی‌خورم.

و بعد داد زد و گفت «خدای من، پسر، چه ت شده؟ جوری گفت، انگار می‌خواست اون لحظه تحقیرم کنه، که بگه، فقط الکلو بخور.» بعد منم لیوانو از دستش گرفتم و مثلاً، نه اینکه پرتش کنم، ولی محکم کوبیدمش رو میز. گفتم «من الکل نمی‌خورم. هر کی الکل بخوره فقط خودشو خوار و خفیف می‌کنه.» این چیزی بود که بهشون گفتم. و بعد آخر مهمونی، آخرِ همین مهمونی، بعد از اینکه مست شدن، و نمی‌تونستن راه برن، و نمی‌تونستن سوار ماشیناشون بشن و تا خونه برن. بهشون گفتم: اونی که داشتین بهش بی‌احترامی می‌کردین و می‌خواستین ضایع بکنیدش، داره واستون تاکسی می‌گیره برین خونه. و بعداً خیلی از این اتفاقا حتی بین پسرخاله‌ها و پسرداییامم افتاد. مثلاً یه دورهمی خونوادگی داشتیم و کلی آدم اونجا بودن. منم خیلی تشنه‌ام بود، روز خیلی گرمی بود.

و پسرخاله‌ام بلند شد و به همه گفت «میرم یه نوشیدنی بیارم. کسی نوشیدنی می‌خواد؟» یکی از بچه‌ها گفت «من پپسی می‌خوام. من فلان چیز می‌خوام. من آب می‌خوام.» و من گفتم «آره، میشه لطفاً واسه من آب بیاری؟» و اون گفت «یا واست الکل میارم یا هیچی.» منم گفتم «آب می‌خوام.» و فکر کردم داره شوخی می‌کنه. و بعد رفت، و برگشت، و واقعاً واسم نوشیدنی نیاورد. و من فقط داشتم با خودم می‌گفتم، این دیگه چه مسخره‌بازی‌ئه؟ خلاصه یکی از مشکلات اصلی که بابام داشت، اون چارچوبیه که اسلام توش دیده میشه. که از دید اون، اسلام دین پاکستانیاست. اخیراً، شاید یه سال یا دو سال پیش، یه آزمایش DNA دادم و انتظار داشتم سمتِ پدریم فقط هندی باشن.

در حالی که سمت پدریم، آره بیشترشون هندین، ولی بخشایی از پاکستان، بخشایی از بنگلادش، و بخش بزرگیش، فکر کنم حدود ۲۴٪ از DNA‌اش مال افغانستانه. بهش گفتم، می‌دونی، در واقع، تو اونقدرام هندی نیستی. تو در واقع، قسمت عمده DNA‌ات غیرهندیه. و یه بخش بزرگیش پاکستانی و افغانیه. واسه همین مجبور شدیم، کلاً بهش گفتم، ینی به شوخی بهش گفتم که، می‌دونی، بریم یه کم کابُلی پلو یا همچین چیزی بخوریم؟ گفتم، این غذای ماست. تا حالا اتفاق خارق‌العاده‌ای رو تجربه کردین که حس کنین ارتباط خاصی با خدا دارین؟ یه روز داشتم پیاده می‌رفتم خونه که یهو یه بارون خیلی خیلی شدید شروع شد. دارم از اون مدل بارونایی حرف می‌زنم که می‌خواست فاضلابا رو سرریز کنه. طوری که همه جوی ها، داشتن سرریز می‌کردن و خیابونا داشتن پر از آب می‌شدن.

آب داشت می‌اومد توی پیاده‌رو. بارون خیلی خیلی شدیدی بود. و من داشتم می‌رفتم خونه و بعد رفتم زیره ...، می‌دونین، یه مغازه‌ای بود که انگار، مثل یه سوپرمارکت بود و از این سایه‌بونا داشت. واسه همین رفتم زیرش تا بخاطر بارون پناه بگیرم. به درگاه الله (سبحانه و تعالی) دعا کردم. اول، چیزی که از خدا می‌خواستم این بود که بارون رو بند بیاره تا برسم خونه. واسه همین گفتم، میشه بارون رو بند بیاری تا برسم به کوچه‌مون؟ آره، چراشو نمی‌دونم. می‌بینین، نمی‌دونم چرا حس کردم که باید اینجوری بخوامش. و از اون زیر اومدم بیرون. بعد متوجه شدم که اصلاً بارون نمیاد. کاملاً قطع شده بود. و از همونجا که بودم تا خونه پیاده رفتم. حدود یه ساعت و نیم پیاده‌روی بود.

خلاصه پیاده رفتم و وقتی رسیدم به کوچه‌مون، بارون دوباره نم‌نم شروع شد. اما فقط در حد قطره‌های ریز بارون بود. و بعد همون لحظه‌ای که رسیدم دم در خونه‌ام، بارون دقیقاً همون‌طوری که قبل از دعام بود، شروع به باریدن کرد. وقتی مشکلی داری، با الله (سبحانه و تعالی) جوری حرف بزن که انگار داری با دوستت حرف می‌زنی. فکر نکن که حتماً باید خیلی رسمی حرف بزنم. آره، واسه دعا کردن هم سُنتی وجود داره. اما وقتی شروع می‌کنی به حرف زدن، فقط حرف بزن. چون خدا یه ایده نیست. خدا داره صداتو می‌شنوه و بهت گوش میده. فرق بین ریسِ قبل از اسلام و ریس بعد از اسلام رو در چی می‌بینین؟ اسلام این توانایی رو بهم داد که نقاط قوت و ویژگیای مثبتم رو بگیرم و تو مسیر درستی ازشون استفاده کنم. من عوض نشدم. دیدگاهم به دنیا عوض شده.

و بهم چیزایی داده که فکر می‌کردم هرگز نمی‌تونم داشته باشم. من حرف زدن رو دوست دارم. قبل از اسلام، آدما نمی‌خواستن به حرفام گوش بدن. نمی‌خواستن باهام حرف بزنن. الان آدما می‌خوان بهم گوش بدن. آدما منو به مسجد دعوت می‌کنن تا براشون حرف بزنم. این اسلامه که آدمو بالا می‌کشه. وقتی مسلمون نبودم و توی دبیرستان بودم، واسه امتحانام زیاد تلاش نمی‌کردم. به درسم زیاد اهمیت نمی‌دادم. اگه بهم می‌گفتی بزرگ که شدی، میری دانشگاه کَمبریج، بهت می‌گفتم داری چرت میگی. الان، اگه ازم بپرسی، چطوری رفتی دانشگاه کمبریج؟ بهت میگم، به إذنِ‌الله برادر، واسم خیلی راحت بود که با نمره عالی فارغ‌التحصیل بشم. رفتن به دانشگاه کَمبریج واسم کاری نداشت. وقتی داشتم لیسانسمو می‌گرفتم، پدربزرگم مرد، مادربزرگم مرد. دوران کرونا بود.

پسرم یه سالش بود. نیاز داشتم کار کنم و هر روز دو ساعت و نیم تا کَمبریج توی راه بودم و دو ساعت و نیم هم طول می‌کشید تا برگردم سر کار. خدا خودش اینو واسم ردیف کرد. پذیرش سبک زندگی اسلامی چقدر براتون سخت بود؟ مثلاً دوری از حروم‌ها، نمازای پنج گانه ی روزانه. اینا براتو سخت بودن یا تموم روز، روزه گرفتن؟ راستش روزه گرفتن، نماز خوندن، اینا سخت نبودن. مشکل اصلی محیط اطرافه. اگه با آدمایی بگردی که همش تو رو سمتِ کارای حروم می‌کِشن، اونوقت چه اتفاقی میفته غیر از اینکه توام از این اشتباهات می‌کنی و این کارا رو انجام میدی؟ پس وقتی به خاطر الله سبحانه و تعالی خودت رو از اون محیط‌ها دور می‌کنی، تازه می‌تونی خودتو از اون چرخه نجات بدی. اما در همون حال، باید بگم که هیشکی یه شبه عوض نمیشه.

و بهترین کار و بهترین راه برات اینه که دوستای خوبی انتخاب کنی. چون این آدما بهت کمک می‌کنن. چی درباره پیامبر (ص) بیشتر از همه، شما رو تحت تأثیر قرار داد؟ چیزی که بیشتر از همه تحت تاثیر قرارم داد این بود که ایشون چطور تجسم یه رهبره. کسی رو می‌بینی که ملایمه. کسی رو می‌بینی که به مردم اهمیت میده. کسی رو می‌بینی که متمرکزه و به خودش مسلطه. کسی رو می‌بینی که همیشه حواسش به مردمه و دنبال اینه که چطور بهشون کمک کنه؟ اونا به چی نیاز دارن؟ با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم می‌کنن؟ و ایشون به نیازای مردم توجه می‌کردن، به خواسته‌های مردم، اینکه چطور میشه بهشون کمک کرد. و این سبک رهبری ایشونه. با این حال، حتی با اون همه ملایمت، شجاع‌ترین فردم بود.

یه حدیثی هست که یادمه، توش میگن یه صدایی در حاشیه ی مدینه اومد، انگار یه نفر می‌خواست بهشون حمله کنه. اونا صداهای بلند و وحشتناکی شنیدن. واسه همین سریع زره‌هاشون رو پوشیدن و زدن بیرون. و در حالی که به بیرون می‌تاختن، دیدن که پیامبر اکرم (ص) به تنهایی در حال بازگشته. ایشون از قبل رفته بودن و به تنهایی برمی‌گشتن، و فرمودن که چیزی نبوده. همه‌چیز مرتب است، من بررسی کردم. می‌توانیم برگردیم و بخوابیم. پس این همون ترکیب مردونگی واقعی و رهبری واقعیه که در عین ملایمت، مهربون و دلسوز باشی، اما شجاع باشی و محکم پای اصولت وایسی. اگه در حد یه دقیقه فرصت داشتین که با همه غیرمسلمونای دنیا حرف بزنین، بهشون چی می‌گفتین؟ همه‌مون باید یه لحظه وایسیم و یه سوال ساده بپرسیم.

«چرا به چیزایی که امروز بهشون باور دارم، معتقدم؟ آیا من مسیحیم چون پدر و مادرم مسیحین؟ آیا من سیکم چون پدر و مادرم سیک هستن؟ آیا من هندوام چون خونواده‌ام هندو هستن؟ دلیل اینکه داری از این ادیان و این سُنت‌هایی که بهشون پایبندی، پیروی می‌کنی چیه؟» واسه یه آدم راحت نیست که بهش بگن اشتباه می‌کنه، یا قبول کنه که جهان‌بینیش غلطه. در واقع، این یکی از سخت‌ترین کاراست چون به غرورت برمی‌خوره، چون داری به خودت میگی درکی که از دنیا داری اشتباهه. اما یه لحظه وایسا. ترجیح نمی‌دادی حقیقت رو داشته باشی، تا اینکه توی دروغ زندگی کنی؟ کدومش بیشتر مایه ی خجالته؟ توی دروغ زندگی کنی یا اینکه یه ضربه کوچیک به غرورت بزنی و جهان‌بینیت رو بپذیری و به چالش بِکشیش؟ قرآن رو بخون. بخون ببین خدا از بشریت چی می‌خواد.

رَهنمودا رو بخون. بخون ببین خدا ازت چی می‌خواد. زندگی پیامبر (ص) رو مطالعه کن. و اگه سوالی داری، برو پیش یکی. بهش ورود کن. خودتو به چالش بکش تا ببینی، این دین اصلاً در مورد چیه؟ حداقلش، حداقلش اینه که فقط یاد می‌گیری اسلام چیه. تو هم بتازگی تغییر دین دادی و مسلمون شدی اما نمی‌دونی از کجا شروع کنی؟ یا شایدم کل زندگیت مسلمون بودی اما می‌خوای یه شروع تازه داشته باشی و اسلام رو از صفر یاد بگیری. دقیقاً به همین خاطره که ما اپلیکیشن اِستِپ اسلام Step Islam رو ساختیم. این یه اپلیکیشن کاملاً رایگان و بدون تبلیغاته که اسلام رو به شکل واضح و منظم بهت یاد میده. خیلی راحت پایه‌های اصلی ایمان، اصطلاحات مهم قرآنی رو یاد می‌گیری، و وظایف عملی‌ای رو انجام میدی که عادات همیشگیت رو با سرعت خودت می‌سازن.

نذار شیطان باعث شه اینو به تعویق بندازی. رو لینک پایین کلیک کن، Step Islam رو دانلود کن، و همین امروز اولین قدمات رو به سمت خوشبختی ابدی بردار.